صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 35 - عشرت كردن گل و خسرو باهم

بخش 35 - عشرت كردن گل و خسرو باهم

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شبی خوشتر ز نوروز جوانی

می صافی چو آب زندگانی

22

گل و خسرو فتاده هر دو سرمست

بکش آورده پای و زلف در دست

33

سیه پوشیده زلف شبروگل

شده شب همچو روز از پرتو گل

44

رخ چون روز آن دُرّ شب افروز

شب تاریک روشن کرده چون روز

55

زمین از بوی مویش مشک خورده

شکر با قند او لب خشک کرده

66

بخوزستان شکر از خندهٔ او

تبرزد در سپاهان بندهٔ او

77

گل سیرابش آتش درگرفته

لبش خندان و زلفش برگرفته

88

جهانی دل فتاده خرقه او

خرد در گوش کرده حلقه او

99

چو سروی ماه گلرخ سر فگنده

مهی در سر، سری در برفگنده

1010

سر زلفش ز مشک تر زده آب

ز تاب روی گل گشته سیه تاب

1111

قدح در حلق گل گشته شفق ریز

شده گل چون قدح ازمی عرق ریز

1212

چو گلرخ برقع از رخ برگرفتی

ز خجلت باغ، زاری در گرفتی

1313

وگر شعر سیه بر سر فگندی

مه و خورشید را درسر فگندی

1414

وگر آن نازنین با جام بودی

بگردون بر،‌نفیر عام بودی

1515

شکر از لعل گل در یوزه گر بود

بنفشه خرقه پوش آن شکر بود

1616

زمی رنگ رخ آن ماه میتافت

بتنهایی همه بر شاه میتافت

1717

چو برخاست از نشست مسند آن ماه

دل خلوت نشین برخاست از راه

1818

گل سرمست چون برخاست از جای

شهش گفت اوفتادم مست درپای

1919

چو برخیزی تو، بنشیند سلامت

چو بنشینی تو، برخیزد قیامت

2020

دل خسرو بخون پیوستهٔ تست

ازانم همچو خون دل بستهٔ تست

2121

یک امشب ده بدست خود شرابم

کز آبادی حسنت بس خرابم

2222

هوای دست یازی دارم امشب

سرگردن فرازی دارم امشب

2323

دو زلف چون دو هندوی زره پوش

منه در ترکتازی بر سر دوش

2424

دمی با من می گلرنگ در کش

مباش ای سیمبر چون زلف سرکش

2525

بگفت این وز لعلش گلشکر ساخت

دو دست خویش در گردش کمر ساخت

2626

ز رشک شه فغان برخاست از ماه

که شاهد بود شاهد بازی شاه

2727

گل تر هندوی زلفش ببازی

درآورده بدست ترکتازی

2828

گهر بر نطع و رخ بر شه فگنده

شکر برگل قصب بر مه فگنده

2929

میی بستد ز دست شاه گلروی

میی چون روی او گلرنگ و گلبوی

3030

شکر میریخت، نازی تلخ میکرد

بشیرینی شرابی تلخ میخورد

3131

بشکّر شیر رز را بوسه میداد

بجرعه خاک را سنبوسه میداد

3232

زبان بگشاد خسرو شاه سرمست

بگل گفت ای ز مستی رفته از دست

3333

چو تو مستی ز لب می ده بمستان

دمی بنشین که در خوابند مستان

3434

که خواهد یافتن زین به زمانی

سر سَر دِه بده در ده زمانی

3535

مکن دل ناخوش از قلّاشی ما

دمی خوش باش،‌در خوش باشی ما

3636

بزاری میسراید مرغ شبگیر

بیار ای مرغ زرّین نالهٔ‌زیر

3737

چو گلرخ پاسخ شه یافت برجست

بخدمت پیش شه شد باده بردست

3838

ز قدّش سروبن تشویر میخورد

ز چشمش نرگس تر تیر میخورد

3939

چو سرو آزاد کرد قدّ اوبود

مقر آمد بپیش قدّ او زود

4040

فشانان آستین میشد بر شاه

گریبانش گرفته دامنماه

4141

بمشکین زلف روی حضرتش رفت

مبارکباد عید عشرتش گفت

4242

شه و گل مانده با هم هر دو تنها

بمستی گام زن گرد چمنها

4343

مشام از بوی می پر مشک کرده

ببوسه هر دو لب تر خشک کرده

4444

ز می بیخود دل خونخوارهٔ‌گل

فروزان آتش از رخسارهٔ گل

4545

چو شد از می گل لعلش در آتش

ز می شد گفتهیی نعلش درآتش

4646

ز شوق سرخی رخسارهٔ ماه

سیه شد دیدهٔ‌خونخوارهٔ شاه

4747

بر گل رفت شه دستی بدل بر

که تا با گل کند دستی بگل در

4848

گلش گفت ای دگر ره گشته بیداد

مرا از دست بیداد تو فریاد

4949

ترا بر من چو حاصل باقیی نیست

بگیر این می که چون گل ساقیی نیست

5050

دگر ره بازم آوردی عتابی

نماندت گوییا باقی حسابی

5151

ز چشمت مستم و از باده هم مست

بدار آخر ازین مست دژم دست

5252

دل گلرخ ز نرگس پاره داری

که تو خود نرگس این کاره داری

5353

خطی چون مشک عنبر ناک داری

سخن چون زهر و لب تریاک داری

5454

مکن چندین بشهوت میل، حالی

که شهوت بگذرد چون سیل، حالی

5555

ازان چیزی که یک دم بیش نبود

اگر نوشی بود جز نیش نبود

5656

رها کن شهوت اندر ذوق مستی

زمانی دور شو از هرچه هستی

5757

چو گشتی مست، با گل کن دمی گشت

بگرد مفرش زنگار گون دشت

5858

ز عالم دلخوشی داری جهانی

چو گل خوش باش از عالم زمانی

5959

شه از گفتار گل از دست شد مست

ز پا افتاد مست و رفت از دست

6060

دلش بیهوش شد از خواب نوشین

که دل پرجوش داشت ازتاب دوشین

6161

چو طفل صبح بر روی زمانه

برانداخت از دهن شیرشبانه

6262

چو طفلان دست از بر تنگ بگشاد

جُلیل از چهرهٔ گلرنگ بگشاد

6363

سر از گهوارهٔ گردون بدر کرد

بخندید و جهانی پر شکر کرد

6464

چو طاوس عروس خضر خضرا

علم زد بر سر این چتر مینا

6565

برامد از حمل چون چتر زربفت

جهان را سال سیم افشان بسر رفت

6666

چو این طاوس زرّین در حمل شد

زمانه با زر رکنی بدل شد

6767

همه کهسارها از لاله جوشید

همه صحرا ز سبزه حلّه پوشید

6868

تو گفتی ذرّه ذرّه خاک صحرا

نهفت از سبزه زیر گرد خضرا

6969

هوا را آب خضر از سر درآمد

زمین را گنج قارون با سرآمد

7070

چمن از دست گل پیمانه میخورد

صبا هر شاخ را سر، شانه میکرد

7171

کنار جوی از سبزه سپر بست

میان کوه از لاله کمربست

7272

چمن گفتی دبیرستان همی داشت

که چندین طفل در بستان همی داشت

7373

هزاران گل چو طفلان نوشکفته

ز برگ سبز، لوحی بر گرفته

7474

صبا چون جلوهشان دادی بصدروح

نهادی هر یکی انگشت بر لوح

7575

جهان پیرانه سر گفتی جوان شد

زمین از سبزه همچون آسمان شد

7676

هزاران لعبت زنگار جامه

شدند از شاخها پرّان چو نامه

7777

هزاران طرفه جادوی کرشمه

شده شینابگر بر روی چشمه

7878

هزاران تیز چشم سرمه کرده

برون میآمدند از زیر پرده

7979

هزاران طفل خرد شیرخواره

برآورند سر از گاهواره

8080

بزاری عندلیب از گل سخنجوی

گل از گهواره چون عیسی سخنگوی

8181

ز شاخ سرو طوطی شکرخوار

برآورده فغان از شکریار

8282

چمن از هر طرف چون نخل بندان

نموده لعبتان آب دندان

8383

چمن مرواحه ساز از پرّ طاوس

شده روح صبا چون روح محبوس

8484

چمن از دست گل سر جوش خورده

مسطّح حلقهها در گوش کرده

8585

به دم مشّاطهٔ باد سحرگاه

زده بر نوعروسان چمن راه

8686

صبای تند در عالم دمیده

جُلیل سبز گل، در هم دریده

8787

سه لب کرده دو لب خندان بیکبار

لب کشت و لب جوی و لب یار

8888

جهان جانفروز افروخته شمع

بهشتی حلّه پوش از هر سویی جمع

8989

چو سنبل خاک را زنجیر مویی

چو سوسن باغ را آزاده رویی

9090

ز روی کوه لاله خنجر افراز

ز جرم ابر ژاله ناوک انداز

9191

بنفشه خرقهٔ‌فیروزه در بر

گل زرد افسر زر بفت بر سر

9292

بنفشه جلوه کرده پرّ طاوس

شکوفه در نثار و در زمین بوس

9393

بنفشه سر گران از بس خرابی

کشیده لاله در خارا عتابی

9494

بنفشه طفل بود از ناتوانی

ولی نامد ازو رنگ جوانی

9595

بنفشه بر مثال خرقه پوشان

سرآورده بزانو چون خموشان

9696

بنفشه خرقه میپوشد بطامات

ولی نیلوفرست اهل کرامات

9797

که نیلوفر چو نیلی پوش اصحاب

سجاده بازافگندست برآب

9898

چو آب از باد نوروزی گره یافت

ز روی آب، نیلوفر زره یافت

9999

چو خورشیدش بتفت و تاب افگند

زره برداشت سپر بر آب افگند

100100

برامد ارغوان همچون تبرخون

فرو میریخت گفتی از جگر، خون

101101

سراسر پیرهن در خون کشیده

زبانها از قفا بیرون کشیده

102102

تنش در دام، کافورنهانی

شده چون پنبه، مویش در جوانی

103103

چه، کز روز جوانی پیر میزاد

ولی کش ابرهر دم شیرمیداد

104104

چو چشم چشمهها گرینده شد باز

دهان یاسمین از خنده شد باز

105105

چو شد خندان، پدید آمد زبانش

زبان بگشاد و پیدا شد دهانش

106106

برامد لاله همچون عود و مجمر

برون آتش، درون عود معنبر

107107

بسان شعلهٔ‌آتش بر افروخت

بران آتش دلش چون عود میسوخت

108108

درآمد پای کوبان بلبل مست

که گل درجلوه میآید بصد دست

109109

چو بلبل بر سر گل نوحه گر شد

گل از پیکان برون آمد سپر شد

110110

همی کز مهد زنگاری جدا شد

بیک شبنم کلاه او قبا شد

111111

گل نازک چو در دست صبا ماند

برای دفع او بر خود دعا خواند

112112

چوگل خواندی دعابستان شنیدی

صبا ازدم دعا را در دمیدی

113113

چوشد پیکان گل از خون دل، پر

کف ابرش نثاری کرد از دُر

114114

چو دُر بستد، نمود از کف زر زرد

بمرد باغبان گفت از سر درد

115115

که زر بستان و دُر از ناتوانی

مرا یک هفته ده آخر امانی

116116

بآخر مرد، آن دُرّو زر ساو

نه زر بستد نه دادش هفتهیی داو

117117

چو گل در بار کم عمری فتادی

بزاری بانگ بر قمری فتادی

118118

ز گل قمری خوش الحان همی خواند

همه شب ق و القرآن همی خواند

119119

چو موسیقار درس عاشقان گفت

چو موسی بلبل عاشق برآشفت

120120

ز مستی طوف در گلزار میکرد

همه شب آن سبق تکرار میکرد

121121

زبان بگشاد چون داود بلبل

زبور عشق خود، میخواند بر گل

122122

چو گل از صد زبان تکبیر گفتی

ز گلبن فاخته تفسیر گفتی

123123

همه شب فاخته میگفت یاحی

من از سر شاخ طوبی دورتاکی

124124

چوسار از سرو گفتی سرگذشتی

صریر نعره زن از سر گذشتی

125125

چو یک بلبل ز شاخ آواز دادی

دگر بلبل جوابش بازدادی

126126

بنعره بلبلان دُردانه سفتند

همه شب تا بروز افسانه گفتند

127127

ز یک یک شاخ بانگ چنگ برخاست

هزاران مرغ رنگارنگ برخاست

128128

ندانم تا کرا باغی چنان بود

وگر بود آنچنان بر آسمان بود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز شهرآرای چون بگذشت یک ماه

بسوی باغ شد یکماه آن شاه

عطار»خسرونامه»بخش 34 - رفتن خسرو و گل بباغ

اگلی نظم

نشسته شاه رومی همچو جمشید

بسر برافسری روشن چو خورشید

عطار»خسرونامه»بخش 36 - صفت جشن خسرو

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور