صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 20 - هم در عیان و بیچونی ذات و تحقیق صفات گوید

بخش 20 - هم در عیان و بیچونی ذات و تحقیق صفات گوید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

تو بیچون آمدی این راز بشنو

یقین انجام با آغاز بشنو

2

تو بیچون آمدی اندر نمودار

ز ذات خویش اینجاگه پدیدار

3

تو بیچون آمدی در عرش اعظم

از آن دم بیشکی در سوی آن دم

4

تو بیچون آمدی در عرش اینجا

نمودی روی خود در فرش اینجا

5

تو بیچون آمدی در لوح بیشک

قلم بنوشته اینجاگه تو از یک

6

تو بیچون آمدی در عین جنّت

رسیدی این زمان در سرّ قربت

7

تو بیچون آمدی از شمس تابان

شدی اینجایگه چون شمس تابان

8

تو بیچون آمدی از مه بماهی

چگویم دوست در چشمم چو ماهی

9

تو بیچون آمدی از مشتری باز

در ایجا باز دیدی بیشکی راز

10

تو بیچون آمدی از زهره موجود

همه بود تو است و بود تو بود

11

تو بیچون آمدی در عین انجم

ز نور خویش کردی جملگی گم

12

تو بیچون آمدی در دید آتش

ترا آتش شده اینجایگه خوش

13

تو بیچون آمدی در مخزن باد

یقین مر باد از تو گشت آباد

14

تو بیچون آمدی آب روانه

شدی اندر همه چیزی روانه

15

تو بیچون آمدی در حقهٔ خاک

از آن پیداست در تو جمله افلاک

16

تو بیچون آمدی در معدن کان

حقیقت لؤلؤ و درّاست و مرجان

17

وصال کعبهٔ تو یافت منصور

از آن شد در همه آفاق مشهور

18

وصال کعبه میجویند عشاق

توئی کعبه یقین در عین آفاق

19

درون کعبهٔ دل رخ نمودی

عجایب این چنین پاسخ نمودی

20

مروّج کردهٔ مر کعبهٔ دل

گشادستی در اینجا راز مشکل

21

بتو روشن شدست این کعبه اینجا

درون کعبه را کردی مصفا

22

وصال کعبهٔ تو هر که یابد

بجز تو کعبه دیگر مینیابد

23

تمامت کعبه است ای راز دیده

یقین بگشای ای شهباز دیده

24

تو بر خود عاشقی معشوق هستی

وگر هم کافری بُت میپرستی

25

تو برخود عاشقی ای گمشده تو

حقیقت قطره و قلزم شده تو

26

وصالم مینمائی دم به دم باز

وجود خویشتن سوی عدم باز

27

چنان شو همچو اوّل در نمودار

که بودی در تمامت ناپدیدار

28

چنان شو همچو اوّل در فنا تو

که بودی ذات در عین لقا تو

29

چنان شو همچو اوّل در عیان لا

که الّا اللّه بودی در همه جا

30

چنان شو همچو اوّل در همه دید

مگرد این بار اندر گرد تقلید

31

چنان شو در همه یکتا نموده

که می خود گفته باشی یا شنوده

32

چنان شو همچو اوّل در همه گم

که عالم قطره بُد تو عین قلزم

33

چنان شو همچو اوّل راز دیده

که بودی این همه خود باز دیده

34

چنان شو در یکی چون اولین تو

که بودی در نمودار پسین تو

35

صفاتت محو کن تا کلی شوی ذات

اگرچه خود یکی دیدی در آیات

36

صفاتت محو کن کل بیچه و چون

حقیقت محو شو در هفت گردون

37

حقیقت محو شو در نور خورشید

برافکن مشتری با نور ناهید

38

حقیقت محو شو اندر قمر تو

بسوزان نور کوکب سر بسر تو

39

حقیقت محو شو در آفرینش

یکی گردان در اینجا جمله بینش

40

حقیقت محو شو ای نور جمله

که هستی بیشکی مشهور جمله

41

حقیقت محو شو اندر دو عالم

انالحق گوی اینجاگه دمادم

42

حقیقت محو شو چون خود نمودی

که چون خورشید در گفت و شنودی

43

حقیقت محو گرد و بی نشان شو

ورای ماورای انس و جان شو

44

توئی اصل و توئی فرع اندر اینجا

توئی عقل و حقیقت شرع اینجا

45

همه بازارتست و تو خدائی

عجائب میکنی از خود جدائی

46

چنانت عاشقان در جستجویند

که کلّی خود تواند و خود تو گویند

47

چنانت عاشقان محبوس گشتند

که خود را هم بدست تو بکشتند

48

چنانت عاشقان در نیست هستند

هنوزت عاشق عهد الستند

49

چنانت عاشقند ای جان که جان را

نمییابند خود را و نشان را

50

حقیقت عقل دور اندیش داری

ازآن سودا همه در پیش داری

51

بخواهی ریخت بیشک خون جمله

که هستی در درون بیرون جمله

52

فتادی جملگی عین تودیدم

بجز ذات تو من چیزی ندیدم

53

تو بودی بیشکی دیدار منصور

که کردی فاش خوددر جمله مشهور

54

تو بودی بیشکی بود وجودش

بقا گردی بکلّی بود بودش

55

تو بودی بیشکی باوی تو مطلق

زدی اینجا ز بود خود اناالحق

56

تو بودی بیشکی بردار رفته

اناالحق گفته خویش و خود شنفته

57

تو بودی بیشکی در خود نمودار

ز عشق خویش رفتی بر سردار

58

تو بودی هیچ غیری نیست ذاتت

درافکنده در آخر مر صفاتت

59

تو بودی خود بخود پیدا نموده

ز عشقش آن همه غوغا نموده

60

تو بودی بیشکی اسرار گفته

ابا منصور اندر دار گفته

61

ز تو منصور شوریده در اینجا

بجز تو هیچ نادیده در اینجا

62

همه ذات تو دید و خود فنا کرد

میان جملگی خود مقتدا کرد

63

همه ذات تو دید و خویش در باخت

میان عاشقان خود سر برافراخت

64

همه ذات تو دیده گشت عاشق

فنای خویشتن را دید لایق

65

همه ذات تو دید اینجای تحقیق

در آخر شد فنا و یافت توفیق

66

چو جز تو هیچ دیگر را نمییافت

وجود جملگی را شبنمی یافت

67

چنان در بحر ذاتت خورد غوطه

نه بی رزق و نه بی تدبیر فوطه

68

که خود را دید اینجا جوهر تو

بسوزانید مر هفت اختر تو

69

لقای تو عیان خویشتن دید

نمود تو میان جان و تن دید

70

چنان اندر صفاتت گشت موصوف

عیان در قرب ذاتت گشت موصوف

71

فنا کرد اختیار و بود خود یافت

ترا در جزو و کل محبوب خود یافت

72

چنان در عشق تو حیران شده هست

که صورت پیش ذرّات تو بشکست

73

نمود اوراز خود از جملگی باز

ز عشق ذات اینجا گشت سرباز

74

یقین تو درون جان و دل دید

گذر ازجان و از دل کرد تقلید

75

همه بی روی تو هیچست اینجا

حقیقت پیچ در پیچست اینجا

76

وصالم یافت در عین دلم او

نمود خویشتن زد بر عدم او

77

چنانت عاشق و سرمست آمد

که کلّی نیست گشت و هست آمد

78

چنانت دید اینجاگاه اظهار

که بیخود می برآمد بر سردار

79

چنانت جان و خون اندر قدم ریخت

که پیوند خود از آفاق بگسیخت

80

چنانت واله و حیران یکی یافت

که خود ذات تو در خود بیشکی یافت

81

تو واصل گردی و او راز بر گفت

اناالحق از تو بشنفت و خبر گفت

82

اگرچه بود صورت با معانی

ز تو برگفت کل راز نهانی

83

تو موجودی که میگوئی اناالحق

تو باطل یافتی زاندم زنی حق

84

ز تو منصور بردارست اینجا

حقیقت او نمودارست اینجا

85

ز تو منصور این عزّ و شرف دید

حققت جوهر تو در صدف دید

86

صدف بشکست کو بُد راز دیده

درون خود ترا بُد راز دیده

87

هر آنکو دید از تو یک نمودار

وجود خویشتن را کرد بردار

88

نه منصور از حقیقت زد اناالحق

که ذرّات جهان گویند اناالحق

89

کسی باید کز این سرّ راز داند

یکی نکته از این سر باز داند

90

وصال دوست را شاید یکی گو

وجود خویش در باز و چنان گو

91

نه هر کس این دم اینجاگه برآرد

کسی باید که چون او سر برآرد

92

نشاید عشق جانان ناتوان را

کسی باید که در بازد جهان را

93

بیک ره دست از جان برفشاند

بجز جانان کسی دیگر نداند

94

فنای خود بقای دوست بیند

بقای جان لقای دوست بیند

95

چنان باشد ز یکتائی جانان

که یابد عین رسوائی ایشان

96

کمال عشق دروی راز باشد

ز عشق دوست او سرباز باشد

97

چنان بیند وجود خویش اینجا

که پنهان باشد اندر عشق پیدا

98

کمال او وجود دوست باشد

حقیقت مغز کل نی پوست باشد

99

جمال دوست بیند در عیان او

بماندی بی نشان جاودان او

100

حقیقت بود خود یابد ز صورت

یکی بیند در اینجا بی کدورت

101

یکی بیند نمود خویش و جانان

یکی پیدا شود مرکاه پنهان

102

کشد رسوائی عشق حقیقت

براندازد برسوائی طبیعت

103

برسوائی توانی یافت بیچون

نیابی راز تا نفشانیش خون

104

برسوائی توانی یافت دلدار

اگر آئی تو چون حلاج بردار

105

برسوائی توانی یافت رویش

اگر گشته شوی در خاک کویش

106

برسوائی اگر کشته شوی تو

میان خاک آغشته شوی تو

107

کمالت بیشتر در حضرت یار

شود آنگه رسی در قربت یار

108

اگر کشته شوی این سرّ جانی

نه کشتن یابی آخر زندگانی

109

اگر کشته شوی در کوی جانان

بیابی تو نفس در روی جانان

110

اگر کشته شوی دل زنده گردی

چو خورشیدی بکل تابنده گردی

111

اگر کشته شوی در قربت یار

رسی اندر زمان حضرت یار

112

اگر کشته شوی در پیش جانان

شوی خورشید همچون ماه تابان

113

اگر کشته شوی مانند جرجیس

نماند مکر و شید و زرق و تلبیس

114

اگر کشته شوی مانند اسحق

تو باشی بیشکی دیدار آفاق

115

اگر کشته شوی چون مرتضی تو

شوی بیشک حقیقت کل خدا تو

116

اگر کشته شوی چون پور حیدر

تو باشی در بر معنی کل در

117

اگر کشته شوی مانند منصور

شوی اندر نمود عشق مشهور

118

اگر کشته شوی مانند عطّار

تو باشی بیشکی دیدار جبّار

119

تو باشی آن زمان دیدار اللّه

حقیقت در عیان دیدار اللّه

120

تو باشی جزو و کل را دید در دید

ار این سرّ ز من بتوانی اشنید

121

اگر گشته نخواهی گشت در دوست

نیابی مغز و یابی در یقین پوست

122

اگر این سر بدانی راز یابی

شوی کشته تو جانان بازیابی

123

یقین میدان که کشتن در بر یار

به از این زندگانی تو عطّار

124

یقین میدان که سر خواهد بریدن

جمال دوست جان خواهد بدیدن

125

چه باشد جان و تن من شرم دارم

دگر میگویم و پاسخ گذارم

126

هزارا جان چه باشد تا فنایت

کنم اینجایگه در خاک پایت

127

چه باشد صد هزاران جان چه باشد

که عاشق بر رخ دلدار باشد

128

چه باشد سرسزای جان جانم

مرا مقصود این با خود رسانم

129

رهان با خود مرا زین تنگنائی

که مردم کشتن است اندر جدائی

130

جدائی نیست لیکن این غرض هست

چو نقشی برده بر جانم فروبست

131

دمادم میکنم من زوجدائی

که تا یابم مگر از وی رهائی

132

مرا تا هست صورت نیست آرام

مرا آرام آن دم ای دلارام

133

بود کز صورتم فانی کنی تو

مر این صورت بیک ره بشکنی تو

134

ز دست صورت اندر صد بلایم

بکش و آنگه رسان در دید لایم

135

از این صورت اگرچه راز دیدم

بمردم از خود و در تو رسیدم

136

ولیکن گرچه صورت هست در وی

حققت مستی دارم از این می

137

چو اینجا وصل دارم از رخ تو

کز این صورت گذارم پاسخ تو

138

ولی رازم تو میدانی در اینجا

مُرادم هم تو بتوانی در اینجا

139

چو سرّ آخرت ز اوّل بدیدم

اگرچه صورت کل ناپدیدم

140

مرا عشق تو میدارد دمادم

وصالی میرساند از تو هر دم

141

مرا عشق تو خواهد کرد کشته

که آخر بازیابم عین رشته

142

مرا عشقت بخواهد کشت آخر

ز پنهانی شوم آنگاه ظاهر

143

مرا عشقت کُشد آخر بزاری

کنم در سرّ عشقت پایداری

144

مرا عشقت بخواهد کشت تحقیق

که تا یابم در آخر دوست توفیق

145

مرا عشقت بخواهد کشت دانم

کز این معنی ز صورت وارهانم

146

چنانت رفتهام از خود بیکبار

که گوئی هستم اندر عین دیدار

147

بکش تا زنده گردم من برویت

شوم من کشته اندر خاک کویت

148

بکش تا زندهام گردانی ای دوست

برون آور مرا یکباره از پوست

149

بکش تا زندهٔ جاوید باشم

ترا من بندهٔ جاوید باشم

150

بکش عطّار را تا باز یابم

جمالت را و در خدمت شتابم

151

بکش عطّار را تا جان فشاند

که جز ذات تو مر چیزی نماند

152

بکش عطّار تا اسرارت ای جان

بگوید فاش دیگر بارت ای جان

153

بکش عطّار تا دیدار بیند

ترا مر برتر از اسرار بیند

154

تو او را میکشی او زنده تست

خداوندی و او خود بندهٔتست

155

یقین فرمان تست اکنون خداوند

برون آور مرا بیچاره از بند

156

در این بند و بلا او را فکندی

بماندست این زمان در مستمندی

157

در این بند و بلا او را بخواهی

تو گشتی حاکمی و پادشاهی

158

در این بند و بلا او هست تسلیم

حقیقت فارغست از ترس وز بیم

159

در این بند و بلا مستانه و خوش

گهی تسلیم هست و گاه سرکش

160

در این بند و بلا چون رخ نمائی

ورا بندی تو ازدل برگشائی

161

در این بند و بلا میگوید از تو

مراد جاودانی جوید از تو

162

در این بند و بلا آمد گرفتار

ندارد کار جز در گفتن اسرار

163

در این بند و بلا دُر میفشاند

که میداند که جاویدان نماند

164

در این بند و بلا آخر رهائی

نخواهد یافت از قیدت جدائی

165

در این بند و بلا میباش با او

مراد بندهٔ بیچاره میجو

166

در این بند و بلا میدان تو رازم

که در عشقت همی سوزیم و سازم

167

در این بند و بلا من آنچنان راز

ز تو دیدم که با تو گفتهام باز

168

در این بند و بلا من باتو گویم

دوای دردم اینجا از تو جویم

169

در این بند و بلا دیدم جفایت

در آخر بینم امّید وفایت

170

در این بند و بلا فریاد من رس

که من جز تو ندارم در جهان کس

171

در این بند و بلا گشتم گرفتار

ز تو در بندم ای مه رخ برون آر

172

جفاکردی وفا کن آخر ای دوست

که عین این جفا دانم نه نیکوست

173

وفا باشد جفای تو بَرِ من

در آن عهدی که کردستی تو مشکن

174

وفای تو جفای دیگرانست

ولیک این معنی اینجا کس ندانست

175

بجز آنکو شناسد رازت ای جان

که دید آغاز و هم انجامت ای جان

176

من از آن عهد جان اندر کف دست

نهادستم که از رویت شدم مست

177

من از آن عهد خود را راز دیدم

که اینجا عهدت ای جان باز دیدم

178

من از آن عهد کل جان میفشانم

یقین پیدا و پنهان میفشانم

179

من از آن عهد جانان یافتستم

یقین برکشت خود بشتافتستم

180

مرا عهد تو اینجا کشت تحقیق

که در کشتن بیابم عین توفیق

181

مرا عهد تو یادست ای دل و جان

چو خواهی کشتنم آخر مرنجان

182

مرا عهد تو یادست از حقیقت

از آن بیزارم از عین طبیعت

183

مرا عهد تو یادست و بکش زار

مرا آنگه حجاب از پیش بردار

184

مرا عهد تو یادست و تودانی

بکش تا باز یابم زندگانی

185

مرا عهد تو یادست و همه یاد

هزاران جان فدای روی تو باد

186

ز عهدت این زمان من پایدارم

ز زندان بر کنون در پای دارم

187

ز عهدت بر نگردیدم در این راز

مرا سر این زمان از سر بینداز

188

ز عهدت بر نگردیدم تو دانی

که بخشیدی مرا سرّ معانی

189

ز عهدت جانفشانم آخر کار

چه باشد چونکه دارم چون تودلدار

190

مرا چون جز تو جانان هیچکس نیست

بجز تو هرگزم فریادرس نیست

191

توبخشیدی در اینجا راز چونست

نمودستی مرا آغاز چونست

192

تو بخشیدی مرا این فضل و حکمت

رسانیدی مرا در عین قربت

193

تو بخشیدی عیان انجام از تو

ندیدم هیچکس در راز از تو

194

ز وصلت کی توانم شکر کردن

نهادستم برت تسلیم گردن

195

شدم تسلیم جانا در بر تو

اگرچه نیستم من در خور تو

196

نمود انبیا بنمودیم پاک

تو دادی مر مرا هم زهر و تریاک

197

ز سرّ انبیای برگزیده

شدم در قربت تو راز دیده

198

چنان ره گم شدم در اوّل کار

که خواهستم شدن من گم بیکبار

199

در آخر فضل کردی ره نمودی

درم بُد بسته وانگه برگشودی

200

ز فضلت شکر دارم ای دل و جان

توئی جانا مرا هم جان و جانان

201

ز قول شرعت ای دیدار جمله

نمودم بیشکی اسرار جمله

202

چو گفتی مَنْ رَآنی حق تو باشی

یقین جان من مطلق تو باشی

203

حقیقت با تو دارم من سر و کار

که بگرفتی دل و جانم بیکبار

204

همه گفتار من با تست اینجا

که راز جملگی گشت از تو پیدا

205

چو تو کس نیست ای ذات همه تو

یقین و عین آیات همه تو

206

حقیقت چون دوئی برداشتی باز

حجاب آخر ز پیش من برانداز

207

حجابم صورتست و دور گردان

مرا نزدیک خود معذور گردان

208

ایا عطّار تا چندین چگوئی

خدا با تست دیگر می چه جوئی

209

خدا باتست اندر پردهٔ راز

نموده مر ترا انجام و آغاز

210

خدا با تست پیدا خود نموده

درت کلّی و معنی برگشوده

211

خدا با تست ای دانای اسرار

نهان اندر جهان صورت پدیدار

212

خدا با تست اینجا راز دیدی

همه عهد الستت باز دیدی

213

خدا با تست در پیدا و پنهان

همیشه راز میگوید زهر سان

214

خدا با تست در خلقت بگفتار

همی گوید زهر شیوه ز اسرار

215

خدا با تست میگوید که چونم

یقین با تودرون و هم برونم

216

خدا با تست اکنون بر یقین باش

گمان بردار و اینجا پیش بین باش

217

خدا با تست هم اینجا هم آنجا

نهان بود و کنون در تست پیدا

218

خدا با تست اینجا راز گفته

ترا اسرار کلّی باز گفته

219

خدا با تست بیشک همچو منصور

اناالحق میزند تا نفخهٔ صور

220

خدا با تست ای مانندهٔ سر

ز باطن میکند اسرار ظاهر

221

خدا با تست چون منصور حلاج

نهاده بر سرت از سرّ خود تاج

222

خدا با تست اینجاگاه چون حق

ز بود خود زند در تو اناالحق

223

خدا با تست راز فاش بنگر

توئی نقش ویت نقاش بنگر

224

خدا با تست اینجا در دل و جان

نظر کردی و دیدی سرّ پنهان

225

خدا با تست و میگوید تو بشنو

نویسنده هم اوست ای پیر بگرو

226

خدا با تست دید مصطفی هم

حقیقت انبیا و اولیا هم

227

خدا و مصطفی در بود بنگر

چنین اسرار از ایشان بود بنگر

228

خدا و مصطفی بیشک نمودار

ترادر جان همی گویند اسرار

229

خدا و مصطفی داری حقیقت

حقیقت از خدا ز احمد شریعت

230

شریعت ره سپردستی ز احمد

که تا گشتی تو منصور و مؤیّد

231

حقیقت از خدا داری تو در جان

همی گوئی از این دم راز جانان

232

ره عشقست حقیقت کل نمودست

اگرچه خود حقیقت بود بودست

233

حقیقت شرع دان و شرع اللّه

ز شرعت دم زن اینجا صبغةاللّه

234

حقیقت شرع دید مصطفی دان

که دید مصطفی کلّی یقین دان

235

محمد با خدا هر دو یقین است

نظر کن رحمة للعالمین است

236

هر آن چیزی که غیر از مصطفایست

حقیقت دان که تشویش و بلایست

237

ره احمد(ص) ره بیچون ذاتست

محمد(ص) بیشکی بیچون ذاتست

238

اگرچه در سلوک مصطفائی

از آن پیوسته در دید لقائی

239

ز دید مصطفی این دم زدی تو

ز معنی کام اینجا بستدی تو

240

دم او در دم تست ای گزیده

از آنی از دم او راز دیده

241

منه پای از خدا و شرع بیرون

بهم از مصطفی بین راز بیچون

242

ره احمد گزین و زو مدد خواه

که اودیدست کل دیدار اللّه

243

چو احمد در دل و جان دوستداری

همه مغزی نه چون خر پوست داری

244

ز احمد مغز جان آباد کردی

طبیعت از میان آزاد کردی

245

رهت احمد نمود ای پیر عطّار

از او گوی و از او میدان تو اسرار

246

رهت احمد نمود اینجا بتحقیق

از او مییافتستی عین توفیق

247

رهت احمد نموده هم بمنصور

ترادر جمله عالم کرد مشهور

248

ترا مشهور کرد اندر بر دوست

رسانیدت که هستی رهبر اوست

249

دمی کاینجا زدی از مصطفی بود

از آنت اندرون پرصفا بود

250

دمی کاینجا زدی او ره نمودت

دربسته یقین او برگشودت

251

دم احمد ترا در جانست اینجا

دلت همچون مه تابانست اینجا

252

دم احمد تو داری زان شدی شاد

حقیقت حق شدی در لیس فی الدار

253

دم احمد زدی در راستی تو

در آن معنی از آن آراستی تو

254

دم احمد درون تو چو جان کرد

بسی اینجا ترا شرح و بیان کرد

255

دم او در درون بنگر که اوئی

حقیقت اوست با تو پس چه جوئی

256

یقین احمدِ مختارِ تازی

ترا با اوست اینجا عشقبازی

257

یقین مصطفی هر دل که بگرفت

دو عالم را بیک ارزن بنگرفت

258

دلت چون مصطفی دیدست جانی

از آن دلشاد در عین العیانی

259

هر آنکو شرع احمد دارد اینجا

محمّد ضائعش نگذارد اینجا

260

ز احمد هر دلی کو راز یابد

چو من گم کردهٔ خود باز یابد

261

ز احمد گر ترا بگشاید این در

شوی در دید معنی همچو حیدر

262

ز احمد حیدر اینجا در یقین شد

از آن بر اوّلین او راستین شد

263

ز احمد راز دان و سر تو بشناس

چو حیدر از نهنگ و دیو مهراس

264

ز احمد راز دان و جانفشان شو

چو جان داری حقیقت جان جان شو

265

چو احمد راز دان و گرد بیچون

بدان اسرار ما را بیچه و چون

266

ز احمد گر شوی واصل چو عطّار

ز جسم و جان شوی کل ناپدیدار

267

ز احمد گر شوی اینجا تو مؤمن

شوی ز آفات و مرعاهات ایمن

268

ز احمد گر شوی واصل در اینجا

کنی دیدار ما حاصل در اینجا

269

ز احمد گر شوی واصل چو مردان

برت سجده کند این چرخ گردان

270

ز احمد گر شوی واصل چو آدم

یقین بخشد ترا سرّ دمادم

271

ز احمد گر شوی واصل تو چون نوح

بیابی اندر اینجا قوّت روح

272

ز احمد گر شوی واصل تو بی بیم

نسوزی تو بنارش چون براهیم

273

ز احمد گر شوی واصل چو موسی

شوی در کوه و طور دل تو یکتا

274

ز احمد گر شوی واصل چو هارون

بکام تو شود این هفت گردون

275

ز احمد گر شوی واصل چو یعقوب

بیابی در زمان دیدار محبوب

276

ز احمد گر شوی واصل چو یوسف

جمال یار یابی بی تأسّف

277

ز احمد گر شوی واصل چو جرجیس

شوی زنده چو جان بی مکر و تلبیس

278

ز احمد گر شوی واصل چو یونس

خدا بینی درون جان تو مونس

279

شوی در عشق چون موسی مصفّی

ز احمد گر شوی واصل چو عیسی

280

ز احمد گر شوی واصل چو حیدر

شوی در کائنات جان و دل در

281

ز احمد گر شوی واصل چو منصور

شوی ذات عیان نورٌ علی نور

282

ز احمد گر شوی واصل چو عطّار

هزاران جان ترا آید پدیدار

283

ز احمد واصلم در قربتِ او

فتاده این زمان در حضرت او

284

ز احمد واصلم در قربتِ ذات

مرا گویاست از وی جمله ذرات

285

ز احمد واصلم در شرع احمد

دم او میزنم در نیک و در بد

286

ز احمد واصلم نزدیکِ مردان

حقیقت اوست کل تنبیه مردان

287

ز احمد واصلم جز او نجویم

هر آن چیزی که گفتم اوست گویم

288

ز احمد گفتم این شرح و بیانها

که بیشک احمد آمد جان جانها

289

ز احمد گفتم این راز نهانی

مرا بگشاد درهای معانی

290

ز احمد گویم و زو بشنوم باز

که گنجشکم من اندر چنگ شهباز

291

چو احمد شاهباز عالم آمد

حقیقت تاج فرق احمد آمد

292

چو احمد شاه و جمله چون گدایند

همه از او رموزی میگشایند

293

هر آنکو ره دهد احمد برِ خود

کند او را حقیقت رهبرِ خود

294

هر آنکو ره دهد دیدار یابد

یقین از دید او مر یار یابد

295

هر آنکو ره دهد در خدمت شاه

بیابد در زمان دیدار اللّه

296

هر آنکو ره دهد در سرّ بیچون

خدا اینجا ببیند بی چه و چون

297

هر آنکو ره دهد در وصل دلدار

هم اینجاگه ببیند اصل دلدار

298

هر آنکو ره دهد در خدمت دوست

شود مغز و برون آرندش از پوست

299

هر آنکو دید پیغمبر(ص) در اینجا

حقیقت در درون آن رهبر اینجا

300

حقیقت واصل هر دوجهان شد

بمعنی برتر از کون و مکان شد

301

حقیقت راه دید و راهبر یافت

در اینجا جان جان در جان و تن یافت

302

بدید آن راز کان نتوان نمودن

بجز او کس مر این نتوان نمودن

303

هر آنکو دست زد در دامن او

خوشی آسوده شد در مسکن او

304

هر آنکو جز محمد(ص) پیر جوید

بهرزه هرچه گوید هیچ گوید

305

هر آنکو جز محمد(ص) دید اینجا

یقین نایافت دید دید اینجا

306

هر آنکو جز محمد راهبر یافت

حقیقت دور گشت از خیر و شر یافت

307

هر آنکو جز محمد(ص) یار بیند

کجا جانان در اینجا باز بیند

308

هر آنکو جز محمد یافت چیزی

بنزد عاشقان نرزد پشیزی

309

هر آنکو راه او جست و دم او

ز شرع او بُد اینجا همدم او

310

حقیقت یافت بیچون و چرا باز

در آخر دید اینجا بیشکی راز

311

ابا او باش و راز او تو بنگر

در این بنگر ز دیدارش تو برخور

312

ابا او باش تا بنمایدت کل

برون آرد ترا از رنج وز دل

313

ابا او باش تا جانت نماید

در اینجا راز جانانت نماید

314

ابا او باش و با او مهتری کن

گدای او شو و زین پس سری کن

315

ابا او باش و جان اندر میان نه

چو از جان تو است انصاف جان ده

316

ابا او باش تا در قربت او

شوی بیشک وصال حضرت او

317

ابا او باش تا ذاتت نماید

حقیقت تا سرا پایت نماید

318

ابا او باش و خاک پای او باش

که کل نقشند و زو بنگر تو نقاش

319

ابا او باش اینجا تا توانی

که بیشک اوست راز کن فکانی

320

ابا او باش اینجا تا به بینی

که او اینجاست دوست حق یقینی

321

ابا او باش و تو بین زو همه دوست

اگر تو مرد راهی خود همه اوست

322

بنزد واصلان کار دیده

که ایشانند دید یار دیده

323

محمد(ص) با خدا دانند یک ذات

اگر مرد رهی بین زین تو ایات

324

محمد(ص) رحمت اللّه و حبیب است

همه رنجور عشقند او طبیب است

325

دوی درد عالم احمد(ص) آمد

که حلّ مشکل نیک و بد آمد

326

دوای سالکانست او حقیقت

که او بنمود اسرار شریعت

327

دوا از مصطفی جو تاتوانی

که تا یابی شفا از ناتوانی

328

دوا از مصطفی جو و ز حیدر

اگر مردی از این هر دو تو مگذر

329

دوا از مصطفی جو و لقا یاب

بسوی مصطفی از جان تو بشتاب

330

محمد(ص) باتو است ای کار دیده

چرا غافل شدی بردار دیده

331

محمد(ص) با تو است و بنگرش روی

تو راز دل همه با مصطفی گوی

332

محمد(ص) با تواست ار راز بینی

سزد گر روی احمد باز بینی

333

درون جان ببین دیدار احمد

حقیقت بر خور از اسرار احمد

334

درون جان محمد را نظر کن

دل وجان را ز دید او خبر کن

335

درون جان صفای نور او بین

دو عالم را یکی منشور او بین

336

درون جان مر او را بین و شو ذات

حقیقت جان از او کن تو چو ذرّات

337

درون جان چو دیدی باز او را

دل وجان در خدایش باز او را

338

درون جان گرفت و هر دو عالم

یکی گردد نبیند جز که محرم

339

از او واصل شو و دم زن تو الحق

سزد گرهم از او گوئی اناالحق

340

از او واصل شو ای مرد یگانه

که تا باحق بمانی جاودانه

341

از او واصل شو این دم زن در اینجا

حقیقت جزو کل بر هم زن اینجا

342

از او واصل شو و اشیا برانداز

عیان صورت از پیدا بر انداز

343

از او واصل شو و برگوی از وی

بجز او هیچ منگر تا شوی شئی

344

زمین و آسمان و خاک در اوست

خوشا آنکس که خاک حیدر اوست

345

وجود مصطفی نور خدا بود

از آن او پیشوای انبیا بود

346

طفیل اوست اینجا هر چه بینی

مبین جز او اگر صاحب یقینی

347

اگر نه نور او بودی در افلاک

کجا این منزلت دیدی کف خاک

348

ز نور اوست عرش و فرش و کرسی

چه کرّوبی چه روحانی چه قدسی

349

ز نور اوست جزوی در دل و جان

حقیقت برتر از خورشید تابان

350

ز نور اوست عکسی اندر آفاق

از آنش سالکان هستند مشتاق

351

ز نور اوست جزوی نور خورشید

فکنده پرتوی در دهر جاوید

352

ز نور اوست جزوی در قمر تاب

از آن آمد در اینجاگه جهان تاب

353

ز نور اوست جزوی مشتری بین

همه ذرّات او را مشتری بین

354

ز نور اوست جزوی نور زهره

از آن شد در همه آفاق شهره

355

ز نور اوست جزوی در کواکب

از آن رخشانست اینجا نجم ثاقب

356

ز نور اوست یک ذره در آتش

از آن آتش شدست اینجای سرکش

357

ز نور اوست یک ذره سوی باد

از آن کردست اینجا عالم آباد

358

ز نور اوست یک ذره سوی آب

از آن کل میشود صنع جهان تاب

359

ز نور اوست جزوی در سوی خاک

از آن کل میشود در صنع او پاک

360

ز نور اوست یک ذره سوی کوه

از آن مر جوهری آرد باشکوه

361

ز نور اوست جزوی در سوی ما

از آن پیوسته اندر شور و غوغا

362

ز نور اوست یک ذره صدف وار

از آن اینجا نماید درّ شهوار

363

ز نور اوست اشیا سر بسر نور

از آن مشتق شده اسرار منصور

364

زمین و آسمان از نور او بین

فغان و شور در منصور او بین

365

محمد(ص) نو ذاتست ازنمودار

میان انبیا او صاحب اسرار

366

دلا جان در ره احمد برافشان

در آخر در پیش بیشک سر افشان

367

دلا جز وی مبین در هر چه بینی

که جز او نیست در صاحب یقینی

368

دلا در وی ببین کو دید یار است

جهان در دید دیدش رهگذار است

369

نمودارست شرعش در معانی

ورا اینجا سزد صاحب قرانی

370

جز اودیدی جز او کس نیست مهتر

همه عالم سراست و اوست سرور

371

از او اینجا طلب کن تا بیابی

چو او با تست نزد که شتابی

372

از او اینجا طلب کن دید بیچون

که بنماید ترا اسرار بیچون

373

زهی معنی تو صورت گرفته

وجود جان منصورت گرفته

374

ز تو ره باز دیده پیر رهبر

ز تو کل دم زده ای شاه سرور

375

ز تو ره باز دیده اندر اینجا

فکنده در همه آفاق غوغا

376

ز تو ره باز دیده در معانی

رسیده در دم صاحبقرانی

377

ز تو ره باز دیده بر سر راه

زده دم کل عیان انّی انااللّه

378

ز تو ره در قربت عزت رسیده

جمال بی نشانی باز دیده

379

ز تو در راه بیچون راه برده

برافکنده در اینجا هفت پرده

380

ز تو اثبات الّا اللّه کرده

گذشته از برون هفت پرده

381

ز تو تا جاودان شوری فکنده

نموده خویش از نور تو زنده

382

ز تو لا یافته الّا شده کل

درون جزو و کل یکتا شده کل

383

ز تو دیده ز تو گفته حقیقت

سپرده مر ترا راه شریعت

384

تو میدانی که بیشک از تو دم زد

ز شوقِ ذوق در کویت قدم زد

385

تو میدانی که جان وسر برافشاند

ز بهر جمله بر خاک درافشاند

386

کسی کو باز دیدت همچو منصور

ز دیدار تو شد در جمله مشهور

387

کسی کو باز دیدت عین دیدار

چو منصور آمدت پر شوق بردار

388

حقیقت مقتدا و پیشوائی

که ذرّات دو عالم پیشوائی

389

توئی اصل و همه فرع تو دیدم

حقیقت بیشکی شرع تو دیدم

390

اگر فرع تو نبود لیک شرعت

اساسی کرد اندر اصل و فرعت

391

چو فرع تست اصل ذات پاکت

درون جزو و کل در عین خاکت

392

طلبکار تواند اینجا همه کس

توئی در جان و دل فریادشان رس

393

طلبکار تو و تو در درونی

نمیدانند اینجاگاه چونی

394

طلبکار تواند اینجای ذرّات

تو بنمودی حقیقت نفخهٔ ذات

395

طلبکار تو جمله سالکانند

فتاده در ره کون و مکانند

396

طلبکار تو و تو در وجودی

که پیش از آفرینش کل تو بودی

397

طلبکار تو اینجا هر چه بینم

تو میدانی که در عین الیقینم

398

طلبکار تو میجویند رازت

که تا ناگه بیابند جمله بازت

399

طلبکار است جان در تن طلبکار

نمایش بیشکی اینجای دیدار

400

طلبکار است دل در قربتِ تو

فتاده بیخود اندر حضرت تو

401

طلبکار است اینجا جمله اشیا

که تا بوئی بیابد ازتو اینجا

402

طلبکار است خورشید فلک بست

از آن با نور رویت با تو پیوست

403

طلبکار است و سرگردان شده ماه

همی گردد ترا در عین خرگاه

404

طلبکار تو اینجا مشتری است

بجان و دل ترا او مشتری است

405

طلبکار تواند اینجا نجومات

کجا دانند از سرّ علومات

406

طلبکار تو اینجاگه شده عرش

حقیقت نور تو افشانده بر فرش

407

طلبکار تو کرسی گشته با لوح

که تا بوئی بیابندت از آن روح

408

طلبکار تو است افلاک و انجم

همه در بحر عشق تو شده گم

409

طلبکار تو است اینجای آتش

همی سوزد ز شوق روی تو خوَش

410

طلبکار تو است اینجایگه باد

از آن کرده تمامت از تو آباد

411

طلبکار تو است اینجایگه آب

که نورتست در وی جان تو دریاب

412

طلبکار تو است اینجایگه طین

که تا بوئی بیابد این دل و دین

413

طلبکار تو است اینجایگه کوه

بمانده دائم اندر عار اندوه

414

طلبکار تو است اینجای دریا

از آن خویش میزند در جوش غوغا

415

طلبکار تو میبینم یکایک

توئی پیدا شده در جمله بیشک

416

طلبکار تو میبینم دو عالم

تمامت انبیای ما تقدّم

417

همه در تو چنان مشتاق بودند

که در تو نور کلّی طاق بودند

418

همه از آرزوی روی ماهت

شده پنهان کل در خاک راهت

419

اگر آدم بد از تو دید او راز

حقیقت از تو هم انجام و آغاز

420

اگر هم نوح از شوقست ای جان

فتاده در سر دریای عمّان

421

اگر هم شیت بد در خاک کویت

شد اینجا جانفشان از شوق رویت

422

اگر هم بد خلیل از شوق دیدار

شد اینجاگاه از سرّ تو در نار

423

اگر هم بود اسماعیل ای جان

ز عشقت خویش را میکرد قربان

424

اگر هم بود اسحاق گزیده

ز عشق روی تو شد سر بُریده

425

اگر هم بود یعقوب از غم تو

درون ریشش آمد مرهم تو

426

اگرچه بود یوسف در چه راز

ز تو هم یافت آخر عزّ و اعزاز

427

اگر هم بود موسیّ گزیده

ز عشقت گشت اینجا راز دیده

428

اگر هم بود ایّوب بلاکش

ز شوق عشق تو در پنج و در شش

429

اگر هم بود جرجیس از عنایت

ترا شد پاره پاره در هدایت

430

اگر هم بود عیسی صاحب راز

ز شوقت جان خود را باخته باز

431

اگر هم بود عیسی صاحب اسرار

ز شوقت چند ره آمد ابردار

432

اگر هم بود حیدر با تو هم سر

حقیقت راز تو دانست و شد سر

433

تمامت اولیا از تو نمودند

کرامات و ولایت کز تو دیدند

434

تمامت سالکانِ راه دیده

شدند از مهر رویت سر بریده

435

تمامت واصلان در عین دیدار

شدند اینجایگه از تو پدیدار

436

زهی بگذشته از کون و مکان تو

طلسمند این همه در عشق جان تو

437

زهی بگذشته تو از چرخ اعلا

درون جزو و کل پنهان و پیدا

438

زهی دید تمامت ارزنی تو

تمامت برزد و کل ارزنی تو

439

زهی دیده در اینجا ذات بیچون

خدا بی واسطه تو بی چه و چون

440

زهی از تو شده پیدا شریعت

در او مخفی نمودستی حقیقت

441

زهی مهتر که در تو جمله پیداست

همه ذرّات از عشق تو شیداست

442

زهی بنهاده اینجاگه اساست

نموده شرع بی حدّ و قیاست

443

زهی در جمله تو بنموده دیدار

عیان در جان و صورت ناپدیدار

444

زهی گفته در اینجا آنچه دیده

چو تو دیگر کسی هرگز ندیده

445

زهی درجان عطّار آمده راز

نموده مر ورا انجام و آغاز

446

زهی عطّار از تو مست وحیران

شده ازتو بکل پیدا و پنهان

447

زهی عطّار از تو راز دیده

ترادرجان خود کل بازدیده

448

زهی عطّار در تو ناپدیدار

شده واله فشانده سر در اسرار

449

زهی عطّار در توکل شده حق

اناالحق گفته از تو راز مطلق

450

زهی عطّار در سرّ محمد(ص)

شد از جان تو منصور و مؤیّد

451

زهی عطّار کز سرّ کماهی

محمد(ص) را یقین دیده الهی

452

زهی عطّار تا چند از بیانت

بگو مر جمله اسرار نهانت

453

زهی عطّار کاینجا راز دیدی

محمد در درونت باز دیدی

454

تو مگذر از یقین ای پیر عطّار

که پیغامبر نمودت جمله اسرار

455

تو مگذر زینچنین شاه سرافراز

که او آخر تراکرده سرافراز

456

تو مگذر زین نمود آفرینش

که پیدا شد ترا در عین بینش

457

از او خواه این زمان درمان ریشت

که داری درد و درمان هست پیشت

458

از او خواه این زمان چیزی که خواهی

که خوش آسوده در نزدیک شاهی

459

از او خواه این زمان دیدار بیچون

که بنماید زخود کل بی چه و چون

460

از او خواه این زمان تا رخ نماید

یکی را پرده از رخ برگشاید

461

از او خواه این زمان روح دل خود

چو خود بردار با خود حاصل خود

462

از او خواه این زمان تو ذات او را

که میدانی یقین آیات او را

463

از او خواه این زمان او را نظر کن

وجود او مر او را خاک در کن

464

چو داری با خود اینجا سرّ احمد

مبین جز او که چیزی نیست از بد

465

همه نیکست اینجا هر چه دیدی

چو او اندر همه چیزی بدیدی

466

همه نیکست کز کل دید و دانست

محمد در همه اسرار دانست

467

همه نیکست اینجا هرچه یابی

ولی چون مصطفی هرگز نیابی

468

چو دیدم مصطفی دیدم حقیقت

سپردم راه شرع اندر طریقت

469

از او بنمود اینجا جوهر ذات

که تا واصل کنم من جمله ذرّات

470

از او واصل کنم من عاشقان را

بعزّ آن گه رسانم سالکان را

471

از او واصلم کنم تا جمله دانند

محمد(ص) را ببینند گرتوانند

472

که تا چون من شوند اینجا حقیقت

ابی شک پاک از دید طبیعت

473

چو من واصل شوند و راز بینند

سراپا را محمد(ص) باز بینند

474

محمد باز بینند جمله در خود

شوند فارغ یقین از نیک وز بد

475

محمد باز بینند از شریعت

بیارند آنگهی از پی طریقت

476

چو احمد روی بنمودست دانم

درون جزو و کل عین العیانم

477

حقیقت من محمد نام دارم

از او پیدا حقیقت کام دارم

478

فریدالدّین محمد هست نامم

محمد(ص) داده اینجا جمله کامم

479

از آن تکرار علم وحی دارم

که غیر از مصطفی چیزی ندارم

480

مرا این سرّ محمد بر گشادست

حقیقت جوهرم در جان نهادست

481

مرا این سر از او گشتست پیدا

که چون منصور گشتستم هویدا

482

مرا این سر کز او دارم عیانست

که جان و صورت من بی نشان است

483

چنان در تقوی باطن یکیام

که کلّی با محمّد بیشکیام

484

که در یکی زدم اینجا قدم من

گذشتم از وجود و از عدم من

485

قدم را محو کردم در نهانی

یکی گشتم ز اسرار معانی

486

دوعالم را یکی دیدم در اینجا

محمد(ص) از همه بگزیدم اینجا

487

چو او بُد جزو و کل دیگر چه بینم

از این بیشک در این عین الیقینم

488

چو اودیدم که بیشک جزو و کل بود

تنم را در بلا او عین ذل بود

489

بسی دیدم بلا و رنج اینجا

شد آخر پای من در گنج اینجا

490

چو دیدم بود گنج کل محمّد(ص)

ز من برداشت رنج کل محمد(ص)

491

ز گنج او جواهر یافتم من

یقینِ ذاتِ ظاهر یافتم من

492

ز گنج او بسی دُرهای اسرار

برافشاندم در اینجاگه باسرار

493

ز گنج او بسی گوهر فشاندم

بعرش و فرش و ماه و خور فشاندم

494

ز گنج او تمامت با نصیبند

نمیدانند جمله با حبیبند

495

ز گنج او اگرچه هست گوهر

مرا آن جوهر است اندر برم بر

496

دَرِ این گنج من کل برگشادم

تمامت سالکان را داد دادم

497

در این گنج کل آن کس ببیند

که جز پیغامبر اینجا مینبیند

498

از این گنجِ معانی بهره یابد

پس آنگاهی ز دل او زهره یابد

499

دَرِ گنج معانی برگشاید

همه در گنج بیشک ره نماید

500

چو من این گنج بر کلّی فشاندم

ز جان و دل ز سرّ خود براندم

501

دَرِ این گنج بگشادست عطّار

همه آفاق را کرده گهربار

502

بسر این گنج در اسرار افشاند

بگفت و گرچه مخفی نکتهها راند

503

چنان این گنج او خواهد نمودن

در آخر از میان خواهد ربودن

504

که کلّی این طلسم و بود جسمش

کند خرد و نماند عین اسمش

505

طلسم و گنج را خرد آورد او

می صاف از سرور وی خورد او

506

شود عشقش حقیقت آخر کار

طلسم و گنج گرداند پدیدار

507

طلسم اینجایگه چون بشکند باز

شود پیدا از او انجام و آغاز

508

نماند گنج کان دیگر نبیند

کسی الا به جز آنکو ببیند

509

که گنج اینجا دو است ار چه یکی است

بمعنی و بصورت بیشکی است

510

یکی گنج صفاتست اندر اینجا

حقیقت گنج ذاتست اندر اینجا

511

ز اوّل گنج ذات آنگه صفاتست

کز این ذرّات آخر با ثباتست

512

ز گنج اوّلت اشیا نماید

چو گنج ذات ناپیدا نماید

513

ز اوّل گنج چون پیدا ببینی

نظر کن گر تو مر صاحب یقینی

514

ز گنج ظاهرت مر جمله اشیاست

که در بود تو اینجاگاه پیداست

515

صفای تست اینجا گنج معنی

نیابی تا نیابی رنج معنی

516

بکش رنجی و آنگه گنج بنگر

دگر آن گنج را بی رنج بنگر

517

چو گنج این صفات خود بدیدی

بصورت خوب و نیک و بد بدیدی

518

نظر کن گنج هر جوهر که یابی

برافشان تا دگر چیزی نیابی

519

چو گنج اینجا برافشانی بیکبار

حقیقت گنج ذات آید پدیدار

520

چو گنج ذات بینی بیشکی تو

حقیقت هر دو را بینی یکی تو

521

یقین این گنج را آن گنج بینی

مر این فرصت که آن بی رنج بینی

522

یکی گنج است بی اسم ار بدانی

همه جانست با جسم ار بدانی

523

یکی گنجست در عالم گرفته

از اول صورت آدم گرفته

524

یکی گنجست پیدا و نهانی

یقین در تو اگر این کل بدانی

525

یکی گنجست در تو ناپدیدار

وجود تو طلسمی زو پدیدار

526

یکی گنجست در تو درگشاده

هزاران جوهر اندر وی نهاده

527

یکی گنجست کان ذات الهی است

هر آنکو یافت او را پادشاهیست

528

یکی گنجست کز دیدار آن گنج

بسی خوردند اینجاگه غم و رنج

529

یکی گنجست پر دُرِّ الهی

گرفته نور او مه تا بماهی

530

ز ماهی تا به مه این گنج بنگر

توئی از عاشقان بیرنج بنگر

531

که تا این گنج اینجا آشکارست

نمودارم در آخر پنج و چارست

532

مرا گنجی است حاصل در دل و جان

کرا بنمایم اینجا گنج پنهان

533

ز ماهی تا به مه پر دُرّ و جوهر

گرفته نور آن در هفت اختر

534

زماهی تا به مه دیدم همه گنج

بسی بردم در اینجاگاه من رنج

535

مرا گنجیست حاصل تا بدانید

دل و جانم از آن واصل بدانید

536

مرا آن گنج اینجا دست دادست

دل و جانم از اینجا مست دادست

537

مرا آن گنج حاصل شد بیکبار

طلسم او شد اینجا ناپدیدار

538

مرا آن گنج اینجا رخ نمودست

عجب آن گنج در گفت و شنودست

539

کرا بنمایم اینجا گنج اسرار

که تا بشناسد اینجاگاه عطار

540

کرا بنمایم اینجا گنج جانان

که او میدیده باشد رنج جانان

541

کرا بنمایم اینجا گنج تحقیق

مگر آنکو که یابد رنج توفیق

542

کرا بنمایم اینجا گنج جوهر

مگر آنکو ببازد همچو من سر

543

کرا بنمایم اینجا گنج معنی

مگر آنکو رسد در عین تقوی

544

کرا بنمایم اینجا گنج جانان

مگر آنکو شود در دوست پنهان

545

کرا بنمایم و من با که گویم

که خواهد برد از این میدان چو گویم

546

کرا این گنج بنمایم در اینجا

که گردد همچو من در عشق رسوا

547

برسوائی توانی یافت اینجا

بکش رنجی تو ای عطّار اینجا

548

سر تو بر سر گنجست بردار

مثال عین منصوری تو بردار

549

سر تو بر سر گنجست رفته

از آن آسوده و رنجست رفته

550

سر تو بر سر گنج الهی است

گدا بودی در آخر پادشاهیست

551

سر تو بر سر گنج یقین است

همه ذرّات تو عین الیقین است

552

سر گنج معانی بر سر تست

حقیقت مصطفی مر افسر تست

553

سر این گنج بگشادست احمد

حققت مر ترا دادست احمد

554

ولیکن گر ترا میباید این گنج

بر افشان جان و سر بر این سر گنج

555

سرت بردار کن وین گنج بستان

ابی سر شو ببر این گنج بستان

556

چه باشد گرچه سیصد رنج باشد

نخواهم سر مرا چون گنج باشد

557

نخواهم سر حقیقت گنج خواهم

دل از دوست من بیرنج خواهم

558

ببُر سر تا شود گنج آشکارت

چنین اینجا قلم راندست یارت

559

بسر گنج حقیقت یافت خواهی

بسر دریاب مر گنج الهی

560

سر خود را فدای گنج کردم

تو میدانی که من پر رنج بردم

561

سرم بادا فدای گنج جانم

که خواهم برد آخر رنج جانم

562

فدای گنج ذات تست ای جان

همی گویم بکُش خواهی برنجان

563

چو من عاشق در این گنج تو هستم

تو میدانی که بر رنج تو هستم

564

ز گنج تست این فریاد و شورم

بکش تا گنج بنمائی بزورم

565

بزور این گنج را برداشت منصور

ورا در جمله عالم کرد مشهور

566

بزور این گنج کی نتوان ستد باز

یکی بینی در اینجا نیک و بد باز

567

زهی منصور کین گنجست مسلم

شد اینجا کس ندید از عهد آدم

568

زهی منصور صاحب درد تحقیق

ترا این گنج گشت از یار توفیق

569

زهی منصور بگشاده درِ گنج

نهاده جان و سر را بر سر گنج

570

زهی منصور گنج اینجا فشانده

بسر در راز جانان تو بمانده

571

بسر این گنج جان برداشتی تو

که پیر گنج رهبر داشتی تو

572

چو پیر گنج در بگشود اینجا

ترا مر گنج کل بنمود اینجا

573

چو پیر گنج این در برگشودت

ترا این گنج مر کلّی نمودت

574

چو پیر گنج اینجا یافتی باز

شدی از گنج معنی جان و سر باز

575

چو پیر گنج دیدی گنج بردی

که در اوّل حقیقت رنج بردی

576

ترا این گنج شد اینجا پدیدار

ولی در گنج گشتی ناپدیدار

577

ترا این گنج معنی شد مسلّم

که از معنی زدی در گنج کل دم

578

بیک ره گنج بنمودی بعشاق

فکنده دمدمه در کلّ آفاق

579

بیک ره دم زدی در گنج اینجا

برافکندی بکلّی رنج اینجا

580

بیک ره دم زدی اندر اناالحق

از آن بردی تو گنج ذات مطلق

581

بیک ره گنج بنمودی بمردان

شکستی مر طلسم چرخ گردان

582

بیک ره گنج اینجا برفشاندی

همه در سوی ذات خویش خواندی

583

بیک ره پرده از سر بر گرفتی

یقین این گنج ظاهر برگرفتی

584

ترا زیبد دم اینجاگه زدن کل

که بیرون آوری ذرّات از ذل

585

تو داری مملکت بر هفت گردون

که گنج ذات دیدی بیچه و چون

586

ترا زیبد از اینجا گنج بردن

که از جان و دل اینجا رنج بردن

587

تو گنج ذات دیدی در صفاتت

بگفتی بیشکی اسرار ذاتت

588

تو گنج ذات دیدی بی بهانه

زدی دم از اناالحق جاودانه

589

تو گنج ذات دیدی اندر اینجا

مرا بر واصلان کردی تو پیدا

590

زدی دم از اناالحق جاودانه

چو جانان یافتستی بی بهانه

591

تو گنج ذات دیدی از یقینت

یکی شد اندر اینجا کفر و دینت

592

تو گنج ذات دیدی و شدی ذات

ز معمور تو اینجا جمله ذرّات

593

حقیقت گنج ذات اندر صفاتی

ندانم این بیان جز نور ذاتی

594

که یابد گنج تو جز دید عطّار

که بگشودی بکل تقلید عطّار

595

از آن عطار در تو ناپدیدست

که دائم با تو در گفت و شنیدست

596

بیانش جملگی با تست اینجا

که او را در میان جان تو پیدا

597

شدی و راز گفتی در نمودش

فنا خواهی تو کردن بود بودش

598

فتاده اوّل و آخر مر او را

که اینجا کل نظر کردی تو او را

599

ز تو عطّار دیدار تو دیدست

در اینجا عین اسرار تو دیدست

600

ز تو عطّار در تو بی نشان شد

اگرچه در تو اوّل بی نشان شد

601

ز تو عطّار این سر یافت آسان

از آن میگردد او در خویش حیران

602

ز تو عطّار این سر یافت در جان

از آن شد در وجود خویش پنهان

603

ز تو عطّار در گفت و شنیدست

چگویم کز هویدا ناپدیدست

604

تو گنجی دادهٔ عطّار اینجا

که میریزد دُرِ اسرار اینجا

605

تو گنجی دادهٔعطّار در خویش

که پرده برگرفت اینجای از خویش

606

تو گنجی دادهٔ مر جوهرش باز

که ارزان داده است آن جوهرش باز

607

تو گنجی دادهٔ عطّار بفشاند

ترا دید و ترا اینجایگه خواند

608

ترا دارد دگر کس را ندارد

اگرچه گنج چون گوهر ندارد

609

ز گنج ذات خود او بی بهانه

دی دم از اناالحق جاودانه

610

که جز آن جوهرش یکی نبیند

اگرچه هست ناپیدا ببیند

611

ازآن جوهر دلا اندر فنائی

چه غم داری که منصور بقائی

612

توئی گنج و توئی منصور معنی

دمیده در دم خود صور معنی

613

در اینجا جوهری داری چو منصور

که خواهد بود آن جوهر پر از نور

614

توانی جوهر خود باز دیدن

چو منصورت ابا تو راز دیدن

615

چو منصور است با تو در میانه

ز کُشتن بین حیات جاودانه

616

حیاتِ جانِ تو بعد مماتست

در آخر مر ترا دیدار ذاتست

617

حیاتی یافت خواهی آخر کار

که مانی تا ابد در وصل دلدار

618

حیاتی یافت خواهی در دل و جان

در آخر هیچ نبود جز که جانان

619

حیاتی یافت خواهی از دم ذات

که ازدم زنده گردانی تو ذرّات

620

حیاتی یافت خواهی بی چه و چون

که محکوم تو گردد هفت گردون

621

حیاتی یافت خواهی عاشق آسا

که باشی بیشکی در عشق یکتا

622

حیاتی یافت خواهی آن سری تو

که معنی یافت خواهی جوهری تو

623

حیاتی طیبه آن نام دارد

که شاه اندر یداللّه جام دارد

624

دهد مر جان عشق آنجا که خواهد

که آخر گنج ذات خود نماید

625

دهد آن جمله را مر جمله عشاق

که تا گردند در آخر همه طاق

626

دهد آن جام معنی سالکان را

که تا بیهوش بیند جان جان را

627

دهد آن جام اندر آخر کار

حجاب عقل بردارد بیکبار

628

دهد آن جام و بنماید جمالش

بتابد آن زمان نور جلالش

629

دهد آن جام پس گوید انااللّه

ایا عاشق از این سر باش آگاه

630

دهد آن جام و بنماید رخ خویش

حجاب جسم و جان بردارد از پیش

631

دهد آن جام مر هر کس بقدرش

بتابد از تجلّی نور بدرش

632

دهد آن جام اگر داری تو خاطر

بنوش آن جام و پنهان شو بظاهر

633

بنوش آن جام اگر داری تو طاقت

ز هستی کن خراب آنگه وثاقت

634

بنوش آن جام می ازدست دلدار

مشو ازدست و بنگر دست دلدار

635

بنوش آن جام و آنگه دم فروکش

یقین مخفی شو اندر چار و سه شش

636

بنوش آن جام می بی عین درخواست

که جان باشد در آن لحظه مرا راست

637

بنوش آن جام از سلطان جمله

که بخشد مر ترا برهان جمله

638

بنوش آن جام و مستی را بکن تو

چو نتوانی مگو از این سخن تو

639

بنوش آن جام و بنگر عین انجام

که تا شاهت چه میبخشد سرانجام

640

بنوش آن جام و بنگر عین آغاز

که تا جانت کجا خواهد بدن باز

641

بنوش آن جام و باش اندر سکون تو

که پیر عشق باشد رهنمون تو

642

بنوش آن جام و بنگر سر آن ذات

نگه میدار از خود جمله ذرّات

643

بنوش آن جام و وز بیرون منه کام

که تا مقصود حاصل بینی و کام

644

بنوش آن جام و آهسته شو اینجا

بیک ذاتت تجلّی کرد و یکتا

645

بنوش آن جام چون مردان تو مطلق

که خودحق گوید از مستی اناالحق

646

نگه میدار صورت اندر این باز

اگر کردی چنین بینی تو شهباز

647

تمامت انبیا این جام خوردند

بخاموشی پس آنگه نام بردند

648

ز خاموشی جمال یار دیدند

درون با یار در خلوت گزیدند

649

چواحمد نوش کرد آن جام اول

نشد مانندهٔ صورت معطل

650

چو احمد نوش کرد این جام اینجا

نبوّت یافت هم فرجام اینجا

651

ز خاموشی که بودش مقتدا شد

از آن بر جزو و بر کل پادشا شد

652

چو کرد آن جام نوش از دست دلدار

بشد چون دیگران او مست دلدار

653

چو کرد آن جام نوش اندر طبیعت

فرود آمد بدو رازِ شریعت

654

در آن هستی حقیقت گشت هشیار

جمال جاودانش شد پدیدار

655

در آن مستی چنان هشیار حق بود

که ازمستی بکل دیدار حق بود

656

در آن مستی اساس شرع بنهاد

حقیقت اصل کل در شرع بگشاد

657

رموز سرّ جان با کس نگفت او

بجز حیدر ز دیگر مینهفت او

658

چنان در قربت دانش عیان شد

که در قربت جمال بی نشان شد

659

در آن قربت که بد دیدار اللّه

چنان بُد دائماً در عشق آگاه

660

که میدانست اینجا راز بیچون

شریعت کرد اساس بی چه و چون

661

چو میدانست صرف هر وجود او

حقیقت کرد حقّ و حق سجود او

662

پس آنگه گشت واجب جمله را سِرّ

که تادارند نگه معنی ظاهر

663

سجود دوست کرد از بی نشانی

مر او را منکشف شد از معانی

664

سجود دوست کرد اندر بر دوست

که او بد در حقیقت رهبر دوست

665

سجود دوست کرد و شکر او گفت

حقیقت دم زد و اسرار بنهفت

666

سجود دوست کرد اندر حقیقت

از آن تقوی نبودش خود وصیّت

667

بعزّت یافت تقوی وز فتوّت

بدو اظهار شد سرّ نبوّت

668

بعزّت یافت اینجاگه کمالش

که بنمود او ز اظهار جلالش

669

سجود دوست کرد از آشنائی

نزد دم چون کسان اندر خدائی

670

بعزّت یافت اینجا ذات بیچون

بحرمت برگذشت از هفت گردون

671

از آن با کس نگفت و ذات بیچون

که کس را خود نمیدید او چو آن خون

672

حقیقت کرد مخفی راز اینجا

ولیکن با علی گفت باز اینجا

673

شب معراج او اندر زمین بود

یقین او عیان عین الیقین بود

674

چنان اندر صفات و ذات ره داشت

که اندر طین یقین دیدار شه داشت

675

همه دیدار دید و جاودان شد

ولیکن شه ز دید خود نهان شد

676

چنان در سیر قربت رفت جاوید

بمعنی برگذشت از نور خورشید

677

تمامت پردهها را راه کرد او

ز عشقت جزو و کل آگاه کرد او

678

بهر چیزی که پیش سیّد آمد

اگرچه در نمودش جیّد آمد

679

از آن بالاتر آنجاگه طلب کرد

وجود خویشتن را پر ادب کرد

680

گذر میکرد و میشد سوی افلاک

ابا عقل کل اندر عین لولاک

681

ز عقل کل گذر کرد وبرون تاخت

بیک ره پردهٔ عزّت برانداخت

682

چو پرده برفتاد از عین ذاتش

نگه میکرد اینجاگه صفاتش

683

نمود خویشتن را بی غرض دید

تمامت آفرینش در عرض دید

684

چنان دید اندر اینجا عین دیدار

که میخواهست کل بیند عیان یار

685

در آخر گرچه کل دید آفرینش

در این معنی هزاران آفرینش

686

که اوّل دید آخر جملگی اوست

یکی اندر حقیقت مغز با پوست

687

چو در عزت جلال کبریا یافت

نمود ذات پاک انبیا یافت

688

همه در خود بدید اندر حقیقت

گذر کرده ز اجرام طبیعت

689

همه در خود بدید اندر یکی بود

وجود پاک او حق بیشکی بود

690

زمین و آسمان را یافت خرگاه

همه ذرّه گدا و او شده شاه

691

برفعت در تجلّی بوداعیان

ز نور آفرینش جمله حیران

692

حقیقت او چو بود خود نظر کرد

بدید و جمله ذرّه را خبر کرد

693

وزان پس بُد یقین آفرینش

که مر او خود نبد جز عین بینش

694

خدا خود دید و او بد عین اللّه

نیابد این سخن هر زشت گمراه

695

محقق این بیان در خویش بیند

که سرّ مصطفی در پیش بیند

696

حقیقت ذات شد احمد در آن دم

برِ او ارزنی بُد هر دو عالم

697

بر او هردوعالم محو بنمود

حقیقت دید خود دیدار معبود

698

خدا را دید در خود آشکاره

بعزت شد ز خود در حق نظاره

699

خدا را دید او خود بیچه و چون

مگو با آن که گوید آنچه وین چون

700

خدا را دید او در آفرینش

ولی در خویش شد عین الیقینش

701

یقینش زان بُد اینجا در نبوّت

که دید آن شب ز اندر عین قربت

702

یکی را دید اینجا بیچه و چون

زمین و آسمان اسرار بیچون

703

یکی را دید و شد اندر یکی ذات

ز ذات اینجا نمود او عین آیات

704

حقیقت هرچه با حق گفت بشنید

ز ذات پاک خود دیدار کل دید

705

چو باز آمد سوی صورت یقین او

بدانسته نمود اوّلین او

706

حقیقت حق شد و هم حق بدیده

در اینجاگه بکام دل رسیده

707

حقیقت حق شد و اندر صفا ذات

خبر کرد از نبوّت جمله ذرّات

708

چنان بد در صفا دیدار اسرار

که بُد خود جان و دل اندر یقین یار

709

حقیقت چون چنان خود دید در حق

حقیقت من رَآنی گفت مطلق

710

ابا حیدر نهانِ سرّ بیان کرد

علی را نیز هم در خود عیان کرد

711

علی با خویشتن هم کرد یک او

اگر نه این چنین دانی نه نیکو

712

بود ای مرد رهبر اعتقادت

از این معنی تو رهبر اعتقادت

713

محمّد را علی دان و علی یار

که هر دو از خدا بودند بیدار

714

از آن سیّد حقیقت لحمکٌ لحم

بیان کرد و ندارد خارجی فهم

715

که دریابد که حیدر مصطفی بود

ز نور او عیان نور خدا بود

716

چو هر دو را یکی دانی از ایشان

شوی واصل به بینی ذات اعیان

717

چون سیّد با علی برگفت اسرار

علی طاقت نیاورد ازدم یار

718

برفت و گفت با جاه و نهان شد

دگر با او ابر شرح و بیان شد

719

تو گر مانند ایشان راز بینی

نمود عشق ذاتت باز بینی

720

بود مرجاه دل گر باز گوئی

ابا ناجنس بی ره راز گوئی

721

مکمّل باش و دل خاموش میدار

وگرنه جای خود بینی تو بردار

722

حقیقت چون تو خود را در ببستی

چوحیدر فارغ از هر بد نشستی

723

مگو اسرار با جاهل حقیقت

که جاهل هست در عین طبیعت

724

نداند داد منکر داد از خود

نماید مر ترا افعال خود بد

725

اگر می راز گوئی با کسی گوی

که آرد مر ترا او روی در روی

726

یکی باشد ابا تو در معانی

ابا او صرف کن این زندگانی

727

که هستند این زمان مر راز دیده

حقیقت صاحب آن راز دیده

728

چو با ایشان بگوئی راز خویشت

نهندت مرهمی بر جان ریشت

729

نه چون نادان که چون اسرار بشنود

دمادم مر ترا انکار بنمود

730

مگو اسرار حق جانا تو با عام

بترس از عام در شرح کالانعام

731

که اینجا اصل هست و فرع بنگر

حقیقت این بیان در شرع بنگر

732

چو احمد راز خود با مرتضی گفت

نه با مرجاهلونَ ناسزا گفت

733

حقیقت مغز نی چون پوست آمد

اگرچه جمله دید و دوست آمد

734

بیان در شرع این دم میرود کل

که مرعین حقیقت را تو بی ذل

735

ندانی و نیابی یار بیچون

مکو اسرار خود با هر دو گردون

736

تو ای عطّار اگرچه در بلائی

حقیقت بیشکی در عین لائی

737

نگفتی راز خود جز با دم خویش

که با خود داری اینجا آدم خویش

738

بمعنی راز خود را جز که با خود

از آنی فارغ از دیدار هر بَد

739

چو راز دوست با خود گفتی اینجا

دُرِ اسرار خود را سفتی اینجا

740

از آن بردی تو اینجاگوی معنی

که داری انس یار و بوی معنی

741

رسیدت در مشام جان حقیقت

شدی فارغ تو از عین طبیعت

742

جمال یار در صورت بدیدی

در اینجا دید منصورت بدیدی

743

از آن دم در زدی اندر دم دوست

که دیدی مغز جانت را تو بی پوست

744

از آن داری تو سرّ عشق دلدار

که میگوئی همه در دیدن یار

745

بسی گفتی بسی دیدی تو بیخویش

مگو تا چند خواهی گفت درویش

746

ولیکن تا یکی حرفت بیاید

بگفتن دم فروبستن نشاید

747

نه این سرّ مر تو میگوئی که جانان

حقیقت میکند این نصّ و برهان

748

نه این سرّ مر تو میگوئی چه و چون

ترا میگوید اینجا بیچه و چون

749

نه این سرّ مر تو میگوئی چه و چون

ترا میگوید از اسرار بیچون

750

نه این سرّ مر تو میجوئی حقیقت

که گفتی و یقین میگو یقینت

751

خدا بنمود رازت گفت سرباز

در آخر پیش روی یار سر باز

752

مترس از جان و بین تا چند گوید

که اصل خویش اینجاگاه جوید

753

مر او را کشتن تو هست مقصود

بکش خود را و کل شو دید معبود

754

دمادم مینماید دید معراج

دمادم مینهد بر فرق او تاج

755

دمادم میکند اینجا ندایت

در این اسرارها سرّ هدایت

756

تو اینجا یافتی تا خوش بدانی

که بگشاده در گنج معانی

757

ترا این گنج معنی یار بخشید

بآخر مر ترا دیدار بخشید

758

ترا این گنج معنی یار دادست

یقین بی زحمت اغیار دادست

759

ترا این گنج معنی رایگانست

که دیدارش به از کون و مکانست

760

ترا این گنج معنی شاه بخشید

حقیقت مر دل آگاه بخشید

761

ترا این گنج معنی دوست دادست

حقیقت گنج اینجا در نهادست

762

بنزد همّتت دنیا خیالی است

که دنیا سر بسر نزدت خیالی است

763

بنزد همّتت دنیا نیاید

یکی ارزن اگر عمرت سرآید

764

ز دنیا آنقدر بس یادگاری

که بنمودت حقیقت دوست باری

765

ز دنیا آنقدر بس پیش واصل

که مقصود کسان کردی تو حاصل

766

ز دنیا یادگاری باز ماند

خوشا آنکس که با شهباز ماند

767

ز دنیا گرچه درآخر فنایست

همی دون عاقبت دید لقایست

768

ز دنیا گفتن تو راز حق بود

که گوشت در یقین از دوست بشنود

769

همه اسرار اینجا فاش کردی

حقیقت نقش خود نقاش کردی

770

همه اسرار بیچون باز گفتی

ولی با صاحب این راز گفتی

771

در این دنیا به جز نامی نماند

که هر کس را سرانجامی نماند

772

در این دنیا به جز نیکی مکن تو

بجز نیکی میاور در سُخُن تو

773

بجز نیکی نخواهد بود پاداش

خوشا آنکس که مر او راست پاداش

774

بجز نیکی نخواهد برد از اینجا

خوشا آنکس به نیکی مرد اینجا

775

بجز نیکی نخواهد برد با خود

که مر پنهان نماند نیک و هم بد

776

بجز نیکی مکن ای یار خوشرو

ز نیکی گفته است عطار بشنو

777

بجز نیکی نماند جاودانه

که کلّی نیک دید یار یگانه

778

بجز نیکی مکن بر جای هرکس

که نیکی میرسد فریاد هر کس

779

بجز نیکی مکن و ز نیک اندیش

که هم نیکیت آید عاقبت پیش

780

بجز نیکی مکن در زندگانی

که نیکی یابی اینجا جاودانی

781

بجز نیکی مکن یار دلفروز

تو نیکی را همه از نیک آموز

782

بجز نیکی مکن در هیچ بابی

که تا هرگز نه بینی تو عذابی

783

بجز نیکی مکن تا حق شوی تو

حقیقت نور حق مطلق شوی تو

784

زنیکی حق در اینجا رخ نمودست

ز نیکی جملگی پاسخ نمودست

785

هر آنکو کرد نیکی بد ندید او

حقیقت در میان خود ندید او

786

چه به باشد ز نیکی کردن ای دوست

بنه در پیش نیکی گردن ای دوست

787

ز نیکی چون نهادی خویش گردن

پس آنگه مر ترا این گوی بردن

788

سزد کین جا بری مانند منصور

شوی از نیکی اینجاگاه مشهور

789

دلا نیکی کن و بد را میندیش

که نیکی آیدت پیوسته در پیش

790

دلا نیکی کن اندر بردباری

اگر از نیک مردان هوش داری

791

دلا نیکی کن از نیکی خبردار

که از نیکی شوی از حق خبردار

792

دلا نیکی کن اندر عین دنیا

تو بیشکی بدی دان پیش دنیا

793

دلا نیکی کن از جان تا توانی

بدی هرگز مکن تا راز دانی

794

دلا نیکی کن از عین هدایت

که تا یابی تو پیوسته سعادت

795

به نیکی کوش همچو انبیا تو

که از نیکی شوی عین صفا تو

796

به نیکی کوش چون منصور حلاج

که از نیکی نهی بر فرقها تاج

797

به نیکی کوش و نیکی کن ز دنیا

که نیکی دوست دارد یار یکتا

798

به نیکی کوش و در نیکی سخن گوی

که از نیکی ببردی از سخن گوی

799

مکن هرگز بدی تا بد نبینی

چنین دان راز اگر صاحب یقینی

800

مکن هرگز بدی بر جای دشمن

که حق را دوست گردانی از این فن

801

مکن هرگز بدی بر جای هر کس

ترا این نکته میگویم همین بس

802

بکن هرگز بدی تا میتوانی

که مانی در عذاب جاودانی

803

مشو غرّه ببد کردن در اینجا

که ناگه بشکند هر گردن اینجا

804

در این دنیا نمود خود چنان کرد

که در نیکی وجود خود نهان کرد

805

چنان در نیکوی خود کرد تسلیم

ز حق بد دائما با ترس و با بیم

806

بطاعت زندگانی را بسربرد

پس از طاعت یقین گوی ادب برد

807

نکرد آزار کس در دار دنیا

پس آنگه رفت تا دیدارمولی

808

نرنجانید کس هم خود نرنجید

جهان چون برگ کاهی او نسنجید

809

در آخر رفت اندر نیکنامی

نه در ناپختگی و ناتمامی

810

هر آنکو این چنین رفت از نمودار

حقیقت از حقیقت شد خبردار

811

در آن سر هر چه کردی پیشت آید

چو نیکو بنگری در خویشت آید

812

در آن سر میبدانی کین چه سر بود

خوشا آنکس که اینجا باخبر بود

813

نداند هر کسی این سرّ اسرار

نیابد هر بصر مردیدن یار

814

مگر آنکو هدایت یافت اینجا

هم از آن پای می بشناخت اینجا

815

در آن سر هر که نیکی کرده باشد

بسوی دوست نیکی بوده باشد

816

عوض یابد بهشت جاودانی

وگرنه عین دوزخ جاودانی

817

نه شعر است این که عین حکمتست این

حقیقت سرّ یار و قربتست این

818

حقیقت این بیانها مغز جانست

نه شعر است این که سرّ جان جانست

819

حقیقت جان جان این رازها گفت

چو گوش دل شنید این راز بنهفت

820

شریعت باز بین است این بیانها

ز هر گونه نوشتست این عیانها

821

چو اصل دوست اینجا باز دیدی

نوشتی آنچه آنجا راز دیدی

822

حقیقت اصل کل بنمودهٔتو

هزاران چشمها بگشودهٔ تو

823

هزاران چشمهٔ معنی در اسرار

ترا درجان و دل آید پدیدار

824

هزاران چشمهٔ معنی تو داری

شده ریزان چو ابر نوبهاری

825

حقیقت چشمهٔ دل ز آن سرایست

دلت بیچاره اینجاگه بخوابست

826

تمامت چشمه زان دریای بوداست

که بحر است و ترا چشمه نمود است

827

حقیقت بحرکل دان چشمهایت

نکو بگشای اینجا چشمهایت

828

نظر کن چشمهای بحر بیچون

که بنمود است اینجا بیچه و چون

829

از این دریا که اوّل چشمه بودست

که بحر است و ترا چشمه ببودست

830

حقیقت چشمهایت گشت دریا

از آن در میفشاند بر ثرّیا

831

کز آن جوهر بعالم روشنائی

حقیقت دارد از عین صفائی

832

از آن جوهر همه اشیا پدیدست

ولی در قعر دریا ناپدیدست

833

از آن جوهر در اینجا بی نشانست

که کس اسرار جوهر می ندانست

834

از آن جوهر که در جانست پیدا

حققت نور جانانست پیدا

835

از آن نورست تابان هر دو عالم

نماید نور خود در جان دمادم

836

از آن نور است تابان آسمانها

از آن نور است این شرح و بیانها

837

از آن نور است پیدا جوهر دل

حقیقت کرده هر مقصود حاصل

838

از آن نور است اینجا جوهر جان

که در صورت شدست اینجای رخشان

839

از آن نورست اینجا عین دیده

اگر صاحبدلی بگشای دیده

840

از آن نور است اینجا عین اشیا

حقیقت جمله پنهانی و پیدا

841

از آن نور است اینجا نور خورشید

حقیقت مشتری و نور ناهید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز اصل کاف و نون گشتی تو پیدا

در این روی زمین گشتی هویدا

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 19 - در عین ذات و حقیقت صفات و کاف و نون فرماید

اگلی نظم

از آن نور است بیشک تابش ماه

از آن اینجا زند هر ماه خرگاه

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 21 - تمامی اشیا از یک نور واحدند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور