صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 21 - تمامی اشیا از یک نور واحدند

بخش 21 - تمامی اشیا از یک نور واحدند

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

از آن نور است بیشک تابش ماه

از آن اینجا زند هر ماه خرگاه

22

از آن نور است عرش اعظم کل

که پیدا گشت اندر آدم کل

33

از آن نورست فرش اینجا پدیدار

حقیقت نور ذاتست او خبر دار

44

از آن نورست اینجا عین کرسی

نموداریست ازوی روح قدسی

55

از آن نورست اینجا دید جنّت

ببین کوهست از اعیان قدرت

66

از آن نور است اینجا نور آتش

از آن گشتست اندر جمله سرکش

77

از آن نور است بیشک مخزن باد

که مردار آب را کرد است آباد

88

از آن نور است در آیینهٔ آب

که میگردد وی اندر کل باشتاب

99

از آن نوراست اینجا خاک گویا

چو گویا گشت آنگه هست جویا

1010

از آن نورت اگر بوئی درآید

ترا آن نور کلّی در رباید

1111

از آن نور است اگر عکسی پدیدار

شود گردی بیک ره ناپدیدار

1212

نظر کن نور بیچون در تن خویش

که هستی نور کل در مسکن خویش

1313

حقیقت نور ذاتست و در او گم

شده هر ذرّه همچون عین قلزم

1414

دریغا این بیان چون کس نداند

وگر داند از آن حیران بماند

1515

گرفته نور در ذرّات عالم

اگر می فیض میباشد دمادم

1616

تو زان نوری اگر هستی تو آگاه

که آن نور است تابان از رخ شاه

1717

تو آن نوری که اشیا پرتوِ توست

بود نورت چو جسم و مغز برتست

1818

از آن نوری نداری مر خبر تو

فتادستی عجب مر بی بصر تو

1919

از آن نوری تو آگاهی نداری

که بر اشیا تمامت پایداری

2020

از آن نوری تو ای گم کرده راهت

که اشیا بود در دیدار شاهت

2121

چنان رخشان بدی اندر خدائی

که یکسر موی میکردی جدائی

2222

ز اصل ذات کل پیوسته بودی

از آن در جزو و کل پیوسته بودی

2323

همه زان تو بود و تو بدی کل

چرا خود را فکندی اندر این ذل

2424

همه زان تو بود از جوهر ذات

نظر افکندی اندر عین آیات

2525

گذر کردی ز ذات اندر صفاتت

رهاکردی عجب اعیان ذاتت

2626

سوی خاک آمدی از عالم پاک

رها کردی عجب در حقهٔ خاک

2727

سوی خاک آمدی از جوهر کل

ببستی نقش از هفت اختر کل

2828

سوی خاک آمدی کردی وطن تو

شدی تابان عجب در عین تن تو

2929

سوی خاک آمدی نقشی ببستی

بلندی را رها کردی ز پستی

3030

سوی خاک آمدی ای نور جانان

وطن کردی در اینجا گشته پنهان

3131

ز یک جوهر دوئی پیدا نمودی

ز پیدائی تو ناپیدا نمودی

3232

ز یک جوهر دمادم لون بر لون

عجایب ساختی در عالم کون

3333

ز یک جوهر چنین تابان شدستی

ولیکن تا چنین باشد بدستی

3434

عجب نقشی کنون در حقهٔ خاک

ز بهرت هست گردان عین افلاک

3535

در اینجا یار اینجاگه ندیدی

عجب اینجایگه چون آرمیدی

3636

اگرچه جمله جای تست ذرّات

ولیکن کی بود چون عین آیات

3737

نه ذاتی این زمان عین صفاتی

در امکان حیاتی در مماتی

3838

به صورت گرچه می هرگز نمیری

که تابان تر تو از بدر منیری

3939

در اینجا منزلی کردی عجب خوش

ز باد و آب و خاک و دید آتش

4040

در اینجا منزلت نبود حقیقت

که خواهی کرد از این منزل طریقت

4141

در اینجا عاقبت چون کام یابی

حقیقت در سرا اینجا شتابی

4242

حقیقت آمدن رفتن چو بودت

که تا پیدا کنی مر بود بودت

4343

حقیقت آمدن رفتن چه دانست

یقینت در یقین دید فنایست

4444

رهت آخر چو اوّل باز دیدی

اگرچه رنج و فکر و آز دیدی

4545

ره تو در فنا آمد در آخر

برون خواهی شدن از دید ظاهر

4646

برون خواهی شدن تا منزل خود

که تا پیدا کنی مر حاصلِ خود

4747

برون خواهی شدن از اندرون تو

یکی خواهی شدن کلّی برون تو

4848

چو واصل آمدی از عالم ذات

همی واصل شوی تا آن دم ذات

4949

چو واصل آمدی اینجا زبودت

دگر عین زیان خواهی تو سودت

5050

چو واصل آمدی واصل شوی باز

در آخر گرچه سوی دل شوی باز

5151

در اینجا راز کلّی باز دیدی

شرف بادولت و اعزاز دیدی

5252

گمان برداشتی در آخر کار

اناالحق گفتی و گشتی پدیدار

5353

اناالحق گفتی و جاوید گشتی

ز بود صورت کل درگذشتی

5454

اناالحق گفتی از دیدار خویشت

عیان خود دید از اسرار خویشت

5555

چوخود دیدی در آخر تا باول

نبد غیری از آن گشتی مبدّل

5656

بهر نقشی که میآئی تو بیرون

یکی ذاتی و میگردی دگرگون

5757

بهر نقشی که اینجا مینمائی

چو واصل میشوی دیگر برآئی

5858

بهر نقشی که بنمودی ز کل رخ

حقیقت را دهی در خویش پاسخ

5959

بهر نقشی که بنمودی یکی ذات

ترا باشد عیان در جمله ذرّات

6060

مثال آفتابی تو بصورت

که اندر آب بنمائی ضرورت

6161

مثال آفتابی در همه تو

فکنده نور خود در دمدمه تو

6262

مثال آفتابی سوی خانه

زهر روزن بتابی بی بهانه

6363

مثال آفتابی تافته خود

جمال خویشتن دریافته خود

6464

مثال آفتابی در سوی کل

شده پیدا ز پنهان اینت حاصل

6565

مثال آفتاب اندر سرائی

ز هر روزن تو نقشی مینمائی

6666

مثال آفتاب اینجا نمودی

که خود در جزو و کل پیدا نمودی

6767

مثال آفتاب اندر هه گم

شده این بحر دل آشنای مردم

6868

تو اینجا گر حقیقت آفتابی

که در ذرّات خود پوسته تابی

6969

همه اشیا بتو پیدا شده باز

بنور تو عیان انجام وآغاز

7070

بنور تو تمامت گشته روشن

حقیقت این سرای هفت گلشن

7171

بنور تو شده ذرّات تابان

طلبکار تو و تو در همه جان

7272

بنور تو مزیّن جمله افلاک

تو مانده این چنین در مسکن خاک

7373

بنور تو دل اینجا شد خبردار

از آن میجویدت در خود دگربار

7474

بنور تو شده جان عین دیدت

فتاده در پی گفت وشنیدت

7575

بتو تو ره خود بازدیده

در این جامم بتو او راز دیده

7676

گهی از تو گمان گاهی یقینش

که بنمودی تو راز اوّلینش

7777

گهی واصل گهی او را تو در خود

گهی یکسان شده هم نیک هم بد

7878

گهی اندر سلوکش ره دهی تو

رهی گم آری و منّت نهی تو

7979

گهی در عین اشیا سرفرازی

گهی آنگه بگوئی جمله رازی

8080

گهی در سفل اندازی بخواری

مر او را گه کنی تو پایداری

8181

گهی در سفلش آری در سوی فرش

حقیقت ره دهی در عالم عرش

8282

گهی عین صفات خود کنی تو

گهی اعیان ذات خود کنی تو

8383

گهی در قربت و گه در صفاتست

گهر در نج و گاهی در ثباتست

8484

گهی دم میزند از تو اناالحق

تو باشی و بگوید راز مطلق

8585

گهی اندر گمان گاهی یقینست

گهی افتاده گاهی پیش بین است

8686

گهی ازبود خود بیزار گردد

گهی در عالم اسرار گردد

8787

گهی اندر خرابات مغانست

گهی جسمست کاندر کودکانست

8888

گهی در سلطنت سر برفرازد

گهی در آتش شوقت گدازد

8989

گهی در عیش و گه در رنج باشد

گهی درویش و گه در گنج باشد

9090

گهی در حضرت خویشش دهد راه

گهی از ذات خود اوراتو آگاه

9191

گهی گویم که من زان توام باز

از اینجایش نمائی عالم راز

9292

گهی منصور و گه حلّاج گردی

گهی سلطان و گه محتاج گردی

9393

گهی آدم شوی از سرّ آن دم

نمود خود نمائی کل دمادم

9494

گهی مر نوح گردی جاودانی

شوی در کشتی و نور معانی

9595

گهی در خلت ابراهیم گردی

میان نار تو بی بیم گردی

9696

گهی موسی شوی در پیش فرعون

نمائی رازت اینجا لون بر لون

9797

گهی یعقوب گردی تو در اسرار

کنی یوسف ز پیشت ناپدیدار

9898

گهی در کسوت اسحق گردی

بریده سر بخود مشتاق گردی

9999

گهی در عین اسمیعیل بی بیم

شوی در کوه تن در عشق تسلیم

100100

گهی یوسف شوی در بند و زندان

گهی بر تخت مصر آئی تو شادان

101101

گهی جرجیس گردی سر بریده

که تا باشی بکلّی سر بریده

102102

گهی ایّوب باشی جسم رنجور

گهی راحت شوی و جسم رنجور

103103

گهی عیسی شوی در پایداری

کنی در عشق دائم پایداری

104104

گهی احمد نمائی در همه راز

حجاب اندازی از معنی بکل باز

105105

گهی گردی تو عین مرتضائی

گهی در انبیا گاهی خدائی

106106

گهی منصور حلّاجی تو بردار

نمود خویشتن کرده در اسرار

107107

گهی خود را بسوزانی در آتش

گهی تسلیم باشی گاه سرکش

108108

چه گویم این بیان کین کس نگفته‌ست

دُرِ اسرار زین سان کس نسفتست

109109

چگویم می ندانم تا چگویم

که در میدان عشقت برده گویم

110110

چگویم ای دل و جان جان تو داری

که مردم این چنین پاسخ گذاری

111111

یقین خود داری از خود بیگمانی

که از بحر معانی درفشانی

112112

زبانت زین بیان هرگز نریزد

کز او هر لحظهٔ جوهر بریزد

113113

زبانت در بیان خود چنین است

که قند است و نبات و شکّرین است

114114

عجب شیرین زبانی و دورو باش

که نقشی بیشکی و خویش نقاش

115115

کست اینجا نداند جز که واصل

کسی کو را بود مقصود حاصل

116116

کسی بود تو اینجاگه شناسد

که در بود وجودت شه شناسد

117117

کسی داند که در اسرار ره یافت

که در دیدار خود دیدار شه یافت

118118

کسی داند که دیدار تو دیدست

که اندر خویش دیدار تو دیدست

119119

کسی بشناختست اندر عیانی

که در خود یافت این جمله معانی

120120

کسی بود تو اینجاگاه دیدست

که در خود بیشکی اللّه دیدست

121121

یقین دیدست او دیدار بیچون

حقیقت یافت او کل بیچه و چون

122122

یقین در خویشتن اسرار داند

یقین جزو و کل عطّار داند

123123

تو ای عطّار بسی کن از جدائی

که این دم میزنی اندر خدائی

124124

فنا باید شدن تا راز دانی

ز معنی و ز صورت بازدانی

125125

فنا باید شدن اندر وجودات

که حق دیدی تو بیشک جمله ذرّات

126126

فنا باید شدن در جمله اشیا

که تاگردی ز بود دوست یکتا

127127

فنا باید شدن در اصل فطرت

که تا یکی شوی در عین حضرت

128128

فنا باید شدن در زندگانی

که در آخرحقیقت جان جانی

129129

فنا باید شدن مانند مردان

که تا محو آوری این چرخ گردان

130130

فنا باید شدن در ذات بیچون

که تا نقشی نماید هفت گردون

131131

فنا باید شدن در آخر کار

که در آن ذات خود آری پدیدار

132132

فنا باید شدن در جزو و در کل

که رسته تا شوی از عین آن ذل

133133

فنا باید شدن مانند منصور

که تادر کل دمی تو نفخهٔ صور

134134

فنا باید شدن از جسم وز جان

که تا باشی حقیقت جمله جانان

135135

فنا باید شدن تا حق تو باشی

حقیقت عین آن مطلق تو باشی

136136

فنا باید شدن مانندهٔ لا

که لا آمد حقیقت جمله یکتا

137137

چرا داری ز لا الّا شوی باز

فنا گردی بکلّی لا شوی باز

138138

ز لا الّا بحق اللّه گردی

ز لا تحقیق الّا اللّه گردی

139139

ز الّا اللّه عین لاست اللّه

که باشد هم ز الّا اللّه آگاه

140140

زهی لا درنمود عین اثبات

عیان ذات اندر لا شده ذات

141141

یقین در عین لا هر کو رسیدست

جمال ذات الّا اللّه دیدست

142142

عیان ذات لا موجود جمله

ندارم زهره او معبود جمله

143143

سخن کوتان کن عطّار از این راز

که دیدی زین یقین عین الیقین باز

144144

بقدر هر کسی گوید دگر زن

در این معنی که گفتی می تو بر زن

145145

زبانم لال شد در دیدن لا

کسی می لا نبیند اینست سودا

146146

ولی اصل یقین لا بداند

حقیقت راز این معنی بداند

147147

که بیند در وجود خویشتن دم

بگوید راز او سرّ دمادم

148148

بسی گویند از تقلید اینجا

ولی لا را که آرد دید اینجا

149149

کسی کو دید لا در لا فنا شد

حقیقت هم در آن دید خدا شد

150150

کسی کو دید لا در لا خبر یافت

حقیقت ذات بیچون در نظر یافت

151151

کسی کو دید لا در صورت خویش

حقیقت محو شد در سیرت خویش

152152

کسی کو دید لا مانند منصور

حقیقت یافت لا در نفخهٔ صور

153153

ز لا مگذر که لا اسرار بیچونست

حقیقت در درون و راز بیرونست

154154

ز لا مگذر که لا دیدار شاهست

درون جسم وجان اسرار شاهست

155155

ز لا مگذر درون دل قدم زن

ز لا گوی و ز لا پیوسته دم زن

156156

ز لا مگذر که الّا اللّه لا است

مگو در سرّ لا کین لافنا است

157157

ز لا بشناس هم لاگرد آخر

که خواهی گشت در لا فرد آخر

158158

ز لا اثبات الّا اللّه بنگر

ز لا کل ذات الّا اللّه بنگر

159159

ز لا میبین تمامت عین اشیا

که از لا گشته الّا اللّه هویدا

160160

ز لا بین هر چه بینی آخر کار

که از لا شد همه اشیا پدیدار

161161

اگر اندر عیان کل لا نبودی

چنین در جسم و جان غوغا نبودی

162162

اگر اندر عیان لا باز بینی

درون لا بینی و کل راز بینی

163163

حقیقت لا در اوّل پیش بین شد

از آن دل جان پدید و در یقین شد

164164

حقیقت لا در اوّل باز دیدم

از آن اندر دم خود راز دیدم

165165

ز لا شد اذت الّا اللّه موجود

نظر کن کل ببین دیدار معبود

166166

ز لا شد جملهٔ اشیا پر از نور

حقیقت سرّ لا دریافت منصور

167167

ز لا موجود شد سرّ کماهی

ببین بگرفته لا ا زمه بماهی

168168

نظر کن زانکه ناپیداست کل را

چه دانی این معانی با مصفّا

169169

نکردی ازوجود جان حقیقت

حقیقت لا بگردد این طبیعت

170170

مصفّا کرد بیرون و درونت

نظر کن لا نموده رهنمونت

171171

هم از لا باشد آنگه دید اللّه

نماید دم زنی از قل هواللّه

172172

هم از لا باز بین اسرار اوّل

مشو اندر طبیعت هان مبدّل

173173

مبدّل کن طبیعت را تو درلا

که آخر لا شود در جان هویدا

174174

در آخر چون شود صورت ز دنیا

عیان لا شو در عین عقبا

175175

عیان لا شود جز لا نباشد

حقیقت جان به جز یکتا نباشد

176176

چو جسم وجان شود اینجا نهانی

ز من بشنو دگر راز نهانی

177177

نهان گردد در اوّل جان در اینجا

ز دید لا شود کل پاک یکتا

178178

وجودت زیر طین ریزیده گردد

وجود جزو و کلّی در نوردد

179179

شود لارجعت اندر خاک گردد

ز آلایش بکلّی پاک گردد

180180

شود لا اوّل اندرخاک موجود

ز آلایش شود کل پاک موجود

181181

ز آلایش شود سرّ کماهی

بمه آید حقیقت آن ز ماهی

182182

ز آخر راز اوّل باز بیند

چو در اول رسید او راز بیند

183183

چو ذات لاببیند آخر او باز

عیان گردد ز قربت او باعزاز

184184

ولی کار است سالک را در این راه

که تا اسرار گردد کلّی آگاه

185185

جوابش سوی آتش شد فنایست

حقیقت از لقا عین بقایست

186186

چو باد از سوی باد آبادتر شد

عیان در عین لا کلّی سپر شد

187187

جواب از سوی آب آرد وجودش

همه در لا بود ذکر وجودش

188188

چو خاک از خاک گردد ناپدیدار

حقیقت در یکی گردد پدیدار

189189

در آخر رجعت هر چار اینجا

یکی باشد نهان در دید پیدا

190190

یکی باشد نهان در دید پیدا

بگردد جمله خود زانجای شیدا

191191

در آخر وصل جانان چون بیابی

ز عین لا تو چون بیچون بیابی

192192

نهان باشی و پیدا ازتو موجود

یکی بینی تو اندر ذات معبود

193193

نهان شو پیش از آن کانجا نهانی

شود پیدا در اول بازدانی

194194

نهان شو تا بدانی کین چه رازست

سر این سرّ درون جانت باز است

195195

نهان شو ازوجود خود بیکبار

که از لائی وز لا پرده بردار

196196

نهان شو ایدل وز خود نهان شو

عیان لاست در عین العیان شو

197197

نهان شو ای دل آشفتهٔ مست

مده این سر بیچون را تو از دست

198198

نهان شو پایداری در فنا کن

فنا گرد و بکل خود را بقا کن

199199

نهان شو کل از این دیدار صورت

برون شو بیشکی تو از کدورت

200200

نهان شو تا بدانی ذات بیچون

که این معنی است در آیات بیچون

201201

از این معنی کسی اینجا خبردار

نمیبینم به جز دیدار عطّار

202202

از این معنی که او را دست دادست

از اینسانش دمی پیوست و دادست

203203

از این معنی که میآید نهانی

ایا دانا اگر این بیت دانی

204204

رهی بردی تو اندر راز اینجا

بیابی ذات بیچون باز اینجا

205205

مرا این شیوهٔ زین سان که بین

حقیقت دست دادست از یقینی

206206

مرا امروز این معنی حقیقت

شدست پیدا در اینجا از شریعت

207207

ز شرعت راز اینجا دیدهام من

بجز از حق کسی نشنیدهام من

208208

حقیقت شرعم اینجا رخ نمودست

مرا ازدل عیان دیدار بودست

209209

چو شرعم آفتاب لایزالست

مرا این شرع دردید حلالست

210210

چو شرعم پیشوا آمد در اینجا

حقیقت کل خدا آمد در اینجا

211211

نمودم تا نهان دیدم حقیقت

چنین رو تا بیابی دید دیدت

212212

ز وصلش گر دلت آگاه گردد

وجود تو عیان شاه گردد

213213

ز وصلش برخور اینجا گاه تحقیق

که به زین دست نبود راه تحقیق

214214

کنون چون زندهٔ در عین صورت

ترا بنمود این معنی ضرورت

215215

هم اندر زندگانی دوست بشناس

حقیقت جسم و جانت اوست بشناس

216216

هم اندر زندگانی یاب دلدار

که او خواهی شدن دریاب دلدار

217217

هم اندر زندگانی بود او گرد

که تا باشی حقیقت اندر او فرد

218218

زهی عین الیقین به زین چه باشد

که مر عطّار را به زین نباشد

219219

من اندر زندگانی یافتم دوست

که دیدم مغز کل اندر یقین پوست

220220

من اندر زندگانی یار دیدم

رخش بی زحمت اغیار دیدم

221221

من اندر زندگانی دیدهام راز

شدم در دید او در عشق سرباز

222222

من اندر زندگانی دم ز دستم

که در اوّل عیان زاندم ز دستم

223223

من اندر زندگانی ره سپُردم

که تا ره را بسوی دوست بردم

224224

من اندر زندگانی بود دیدم

درون جسم و جان معبود دیدم

225225

من اندر زندگانی ذات بیچون

در اینجا دیدهام کل بیچه و چون

226226

من اندر زندگانی کل شدم ذات

حقیقت ذات کردم جمله ذرّات

227227

من اندر زندگانی دید اللّه

عیان دیدم حقیقت قل هو اللّه

228228

من اندر زندگانی این چنینم

که بیشک در عیان عین الیقینم

229229

من اندر زندگانی گشتهام حق

همی گویم ز ذات خود هوالحق

230230

من این دیدار از حق دیدهام باز

که در کون و مکان گردیدهام باز

231231

منم اینجا حقیقت قل هو اللّه

که میگویم عیان سرّ هو اللّه

232232

منم اینجا دم منصور از دل

زده از جان که مقصودست حاصل

233233

منم اینجا زده دم از حقیقت

که صافی شد دل و جان و طبیعت

234234

منم اینجا ز لا در عین الّا

شده از چون و بی چونم مبرّا

235235

منم اینجا ز لا الّا بدیده

ز لا در عین الّاام رسیده

236236

منم اینجا حقیقت ذات بیچون

که گردانستم ازدیدار گردون

237237

منم لادیده الاّاللّه گشته

فنا در لا شده اللّه گشته

238238

منم لا دیده در اشیا تمامت

بدانسته یقین سرّ قیامت

239239

منم لا دیده و اثبات کرده

برافکنده ز عین ذات پرده

240240

منم لا دیده در عین الیقینم

که در لا از حقیقت راز بینم

241241

منم لا دیده و الّا شده کل

حقیقت ذات من یکتا شده کل

242242

منم لا دیده در اشیا عیان است

که از لایم چنین شرح و بیان است

243243

منم لا دیده و فارغ شده من

ز نور ذات حق بالغ شده من

244244

منم لا دیده درموجود اعیان

از او گویم حقیقت شرح و برهان

245245

چو در هیلاج این اسرار گویم

همه در دید ذات یار گویم

246246

من از هیلاج هر مقصود حاصل

کنم زانجا همه ذرّات واصل

247247

من از هیلاج اینجا سر ببازم

ز دید جان جانان برفرازم

248248

من از هیلاج برهان حقیقت

کنم اینجا نمایم دید دیدت

249249

من از هیلاج دیدم آنچه دیدم

حقیقت در وصال کل رسیدم

250250

من از هیلاج گشتم عین اشیا

نهان گشتم شدم در ذات یکتا

251251

من از هیلاج دیدم عین دیدار

کنون پیدا شده من در رخ یار

252252

من از هیلاجم اینجا راز دیده

ز دید کل رخ او باز دیده

253253

مرا رازی چو زین هیلاج آخر

نموداریست گشته جمله ظاهر

254254

تمام آرم جواهر را در اینجا

دگر پیدا کنم هیلاج دردا

255255

کنم پیدا حقیقت دید دیدار

ز هیلاجم شود کل ناپدیدار

256256

کنم پیدا و آنگه یار گردم

درون جزو و کل دیدار گردم

257257

کنم پیدا و خاموشی گزینم

حقیقت جز یکی در یک نبینم

258258

کنم پیدا و آنگه سر ببازم

بنزد انبیا سر برفرازم

259259

کنم پیدا که وقت رفتن ما

نموده سرّ جانان جمله پیدا

260260

کنم پیدا و پنهان گردم از دید

که تا اعیان شوم ازدیدن دید

261261

حقیقت چون دهم هیلاج تقریر

ز دید انبیا در عین تفسیر

262262

نهان کردم درون جزو و کل پاک

براندازم حجاب آب در خاک

263263

براندازم حجاب از روی جانان

یکی گردم در کوی جانان

264264

براندازم حجاب و یار گردم

بساط عشق کلّی در نوردم

265265

براندازم حجاب از روی دلدار

کنم سرّ نهان کلّی پدیدار

266266

براندازم حجاب نار و بادم

اگرچه نار و آب و خاک و بادم

267267

مرا رازیست بی این صورت خویش

که راز خویشتن کل دیدم از خویش

268268

من آن سرّ پیش از آن کز خود بمیرم

شدم پیدا از ان بدر منیرم

269269

من آن سر دیدهام پیش از قیامت

از آن معنی کنم اینجا قیامت

270270

من آن سر دیدهام کلّی بگویم

دوای درد هر سالک بجویم

271271

من آن سرّ دیدهام در دیدهٔ خود

که کل فاشم حقیقت دیدهٔخود

272272

شد اینجا تا حقیقت رخ نمودست

مرا دیدار یار از بود بودست

273273

چو آن سر شد مرا اینجایگه فاش

حقیقت باز دیدم دید نقاش

274274

چو نقاش ازل را باز دیدم

از آن اینجا حقیقت راز دیدم

275275

چو نقاش ازل دیدم حقیقت

که او مر بسته شد اینجا طبیعت

276276

چو نقاش ازل دیدار بنمود

مرا در جزو و کل دیدار بنمود

277277

چو نقاش ازل با من بیان کرد

رخ خود همچو خورشیدم عیان کرد

278278

چو نقاش ازل برگفت رازم

حقیقت پرده کرد از روی بازم

279279

چو نقاش ازل این پرده بگسست

مرا بادید خود اینجا به پیوست

280280

چو نقاش ازل بنمود رازم

حقیقت پرده کرد از روی بازم

281281

چو نقاش ازل در من عیان شد

حقیقت نقش او در وی عیان شد

282282

چو خود پرداخت اول نقشم اینجا

ز دید خویشتن کرد او هویدا

283283

چو خود پرداخت از دیدار خود کرد

در او پیدا حقیقت نیک و بد کرد

284284

چو خود پرداخت در عین صفاتش

نهان کرد آنگهی در دید ذاتش

285285

چو خود پرداخت خود پنهان کند باز

دگر در جزو و کل اعیان کند باز

286286

عجب این نقش بست و دید خود ساخت

یقین اندر صفاتش کل بپرداخت

287287

طلسم گنج ذات خویش کرد

در او پیدا حقیقت نیک و بد کرد

288288

طلسم ذات گنج اوست بنگر

که کردست از عیان نیکوست بنگر

289289

طلسم گنج ذات این صور بین

در او اعیان حقیقت راهبر بین

290290

طلسم گنج ذات اوست صورت

که رخ بنمود اندر وی ضرورت

291291

طلسم گنج ذات لامکانست

در او پیدا همه راز نهانست

292292

طلسم گنج ذات لامکانست

در او پیدا همه راز جهانست

293293

طلسم گنج ذات لایزالست

که پیدا اندر او عین وصالست

294294

طلسم گنج ذاتست ا زحقیقت

شده کل پاک از عین طبیعت

295295

طلسم گنج ذات آمد دل تو

نموده در حواس این مشکل تو

296296

طلسم گنج ذات آمد در او دید

بیانم بشنو از اعیان توحید

297297

طلسم این وجود و گنج جانست

دگر مر رنج جان ذات عیانست

298298

ترا تا این طلسم گنج باشد

ترا پیوسته درد و رنج باشد

299299

طلسم گنج بشکن تا بدانی

در آنِ رنج کل راز نهانی

300300

طلسم رنج بشکن گنج بستان

نمیگویم ترا این رنج بستان

301301

ترا تا این طلسم اینجا عیانست

حقیقت چون غباری بار جانست

302302

ترا تا این طلسمت هست موجود

نیابی در عیان دید مقصود

303303

ترا تا این طلسمست اندر اینجا

ترا باشد حقیقت شور و غوغا

304304

ترا تا این طلسم اینجاست در پیش

نیابی راز جان مسکین دلریش

305305

ترا تا این طلسمت هست تحقیق

نیابی همچو مردان هیچ توفیق

306306

ترا تا این طلسمت دوستداری

ابی مغزی حقیقت پوست داری

307307

ترا تا این طلسمت باشد ای یار

نیاید گنج جانت را پدیدار

308308

طلسمت گر شود از پیش وز دور

شوی درجزو و کل نورٌ علی نور

309309

طلسمت گر شود اینجا شکسته

بیابی جان زغمها باز رسته

310310

طلسمت گر شود اینجا نهان باز

بیابی گنج جان عین العیان باز

311311

طلسمت گر شود کل ناپدیدار

مراد وصل جان آید بدیدار

312312

طلسمت گر شود اینجا فنا او

بیاید در همه اعیان بقا او

313313

طلسمت بار اندوهست بشکن

حقیقت پرده از رازت برافکن

314314

همه معنی یکی و تو ندانی

از آن حیران بمانده در معانی

315315

اگر میبشکنی اینجا طلسمت

شود کل محو مر دیدار جسمت

316316

بیابی گنج اندر ذات خود باز

صفات جسم اندر ذات خود باز

317317

صفات جسم را کلّی برافکن

که تا آنگه تو باشی بیشکی من

318318

دوئی بردار تا یکی ببینی

گمان اندر دوئی است گر پیش بینی

319319

گمانت را یقین کن همچو منصور

که اندر دید جان گردی تو مشهور

320320

گمانت این همه فکر و غم آورد

ترادر رنج و عین ماتم آورد

321321

نه کار تست اینجا جان سپردن

حقیقت پیش از صورت بمردن

322322

نه کار تست اینجا راز دیدن

چو مردان مُرد وز خود راز دیدن

323323

نه کار تست جانبازی چو عشاق

که تا گردی درون جزو و کل طاق

324324

نه کار تست جانبازی حقیقت

نه کلّی باز دیدی دید دیدت

325325

نه کار تست جان دادن چو مردان

که یابی خویشتن را جان جانان

326326

نه کار تست بود خویش دیدن

وصال آخرین از پیش دیدن

327327

نه کار تست جانبازی چگویم

که چون طفلی تو در بازی چگویم

328328

نه کار تست جانبازی و تن زن

که هستی در ره مردان کم از زن

329329

نه کار تست جانبازی چو منصور

که تا یابی بری تا نفخهٔ صور

330330

نه کار تست جانبازی چو جرجیس

که تا فارغ شوی از مکر و تلبیس

331331

نه کار تست جانبازی چو اسحاق

که از عین دوئی گردی بحق طاق

332332

نه کار تست جانبازی چو حیدر

که ذات جاودان گردی تو رهبر

333333

نه کار تست جانبازی چو آن شاه

حسین ابن علی تا گردی آگاه

334334

نه کار تست جانبازی چو اصحاب

که تا گردی چو خورشید جهانتاب

335335

نه کار تست جانبازی چو عطّار

که گردی در عیان حق تو کل یار

336336

چو خود را این چنین مر دوست داری

رها کردی تو مغز و پوست داری

337337

چنین لرزان جان و تن شدستی

بلندی کی بیابی زانکه پستی

338338

بیابی جان جان از نیستی باز

که تا نگشائی اینجا پوستی باز

339339

بیابی جان جان اینجا حقیقت

که تا اینجا نگردی ناپدیدت

340340

تو چون در بند جان ماندی گرفتار

از آن گشتی حقیقت عین پندار

341341

تو چون در بند یار خویش باشی

ز نفس اینجا یقین دلریش باشی

342342

نمیگویم که جان در باز اینجا

فنا شو تا بیابی راز اینجا

343343

فنا شو گر فنا گشتی حقیقت

شدی جانباز بینی دید دیدت

344344

فنا شو کین نمود آخر فنایست

که ذات حق یقین ذات بقایست

345345

چو بود جسمت اینجا آخر ای جان

فنا خواهد شدن در پیش جانان

346346

تو پیش از مرگ از جسمت فنا گرد

حقیقت جان شو و دید بقا گرد

347347

فنا شو پیش از این کآید فنایت

که در عین فنا یابی بقایت

348348

فنا شو پیش از آن کاینجا بمیری

که در عین فنا گردی بدیری

349349

تو این دم جسم و جانی هستی اینجا

فتاده در غمت مستی در اینجا

350350

ترا تا این نمود خویش بینی

حقیقت جسم و جان دلریش بینی

351351

چو مردان صورت و معنی برانداز

نهاد خویش از این دعوی برانداز

352352

بدان ای جان که تو بس بی بهائی

حقیقت با حقیقت آشنائی

353353

ترا نیکو اگر اینجا ببینی

چو منصور از یقین عین الیقینی

354354

ترا اینجا چو منصورست این ذات

ولیکن کی بیابی تا که ذرّات

355355

شود محو اوّلین چون اوّل بود

بیابی این زمان اینجا تو مقصود

356356

بیابی آن زمان کز خود جدائی

بیابی و شوی عین خدائی

357357

بیابی آن زمان گم کرده را باز

طلسمت گردد اینجاگه عیان باز

358358

بیابی گنج ذاتت در بر خود

نهی بر سر جهان گه افسر خود

359359

بیابی گنج جان ای رنج دیده

بدست آید ترا گنج گزیده

360360

که این گنجست این پیدا و پنهان

حقیقت باز دان این سرّ قرآن

361361

حقیقت کُنتُ کنزاً کی شنیدی

شنیدی کنز و گنجت را ندیدی

362362

اگر گنجت ببینی اندر اینجا

نباید تا بر آری شور وغوغا

363363

مکن شور ار شود گنجت پدیدار

کز آن آید یقین بخت پدیدار

364364

در اوّل پایه چون گنجت نماید

دَرِ گنجت در اینجا برگشاید

365365

نظر اندازی آنگاهی سوی گنج

فرومانی تو اندر حسرت و رنج

366366

چنان گنجت کند بیخویش اینجا

دگر پنهان شود از پیش اینجا

367367

دگر چون باز هوش آئی دگر بار

شود گنجت دگرباره پدیدار

368368

دگر آهسته تر زان پیش و تن زن

حقیقت راز آن می بشنو از من

369369

مگو با کس تو و خاموش جان باش

چو آن گنج ازدم خود تونهان باش

370370

مگو با کس که غیر جان بسی هست

که گردانندت اندر گنج کل بست

371371

طلبکارند چون گنجت بیابند

پس آنگاهی سوی رنجت شتابند

372372

کنندت قصد جان تا خوش بدانی

ز من بشنو یقین راز نهانی

373373

کنندت قصد جان اینجا حقیقت

که هم در گنج آرند ناپدیدت

374374

کنندت قصد جان اینجا بتحقیق

پس آنگه بازیابی عین توفیق

375375

اگر این گنج میخواهی که باشد

ترا و هیچ غم اینجا نباشد

376376

چو یابی گنج چون منصور حلاج

نهی از گنج حق بر فرق جان تاج

377377

چو شاه جزو و کل گردی چو منصور

مکن مانند او خود را تو مشهور

378378

چو مر تاج حقیقت نه ابر سر

از آن تاجت کن اینجاگاه افسر

379379

تو منما تاج خود با هر لئیمی

مکن مر خویش چون صاحب کریمی

380380

ولی در شرع این ناگفتنی به

دُر این سرّ کل ناسُفتنی به

381381

چرا کاینجا نبوّت آشکارست

نبوّت در یقین دیدار یار است

382382

نبوّت بیشکی بردارت آرد

حقیقت مر ترا زا جان برآرد

383383

نبوّت مر ترا اینجا زند بار

از آن میگویم اینجا سر نگهدار

384384

نبوّت بر کند پنهانت اینجا

ترا گرداند اندر عشق شیدا

385385

نبوّت برکند مر آخر ای جان

ترا معنی حقیقت ظاهر ای جان

386386

نبوّت مر ترا آتش فروزد

نمود جسمت اینجاگه بسوزد

387387

نبوّت در فنا اندازدت کل

چو شمعی از یقین بگدازدت کل

388388

فنا گرداندت از بود خویشت

بآخر او نهد مر جمله پیشت

389389

نبوّت را از آن بنمود احمد

که تا پیدا کند مر نیک از بد

390390

نبوّت نیک و بد داند در اینجا

کند بیشک که بتواند در اینجا

391391

نبوّت مر ترا بردارمردان

اگر گوئی یقین اسرار مردان

392392

از آن منصور را کردند بر دار

که در اعیان نبود او سرنگهدار

393393

چنان بُد دیده او اسرار اینجا

که خود دیدست حق بردار اینجا

394394

چنان بد دیده او اسرار بیچون

که میدانست کو ریزد یقین خون

395395

چنان بد دیده راز یار در راز

که خواهد در شدن در عشق شهباز

396396

حقیقت ترک نام و ننگ کرد او

از آن در دید حق آن جام خورد او

397397

حقیقت جام سرّ لایزالش

مر او را داده بُد حق دروصالش

398398

در آن جام حقیقت خورده بد او

که او چون دیگران گم کرده بُد او

399399

از آن جام محبّت یافت اینجا

که در دیدار کل بشتافت اینجا

400400

از آن جام محبّت خورد و دم زد

که جسم و جان بکلّی بر عدم زد

401401

از آن جام محبّت خورد بیچون

بمستی برگذشت از هفت گردون

402402

از آن جام محبّت خورد با یار

که جز او می ندید از عین دیدار

403403

از آن جام محبّت خورد در سرّ

که شد باطن مر او را جمله ظاهر

404404

از آن جام محبّت خورد در راز

که کلّی گشته بُد انجام وآغاز

405405

از آن جام محبّت خورد از دید

که پیشش محو شد مر جمله تقلید

406406

از آن جام محبّت خورد و کل شد

که او در اصل فطرت ذات کل شد

407407

از آن جام محبّت خورد ازدوست

که مغز یار بود و رفته از پوست

408408

از آن جام محبّت خورد اینجا

که بود او صاحب هردرد اینجا

409409

از آن جام محبّت کرد او نوش

که بود جسم و جان کردش فراموش

410410

از آن جام یقین با نوش آورد

که ذات پاک را پیدا بکل کرد

411411

از آن جام یقین چون خورد منصور

حقیقت ذات کلّی گشت از نور

412412

از آن جام یقین چون خورد جانان

مر او را کل نمودش راز پنهان

413413

از آن جام یقین شد کلی ازدست

ز جام دوست در حق حق به پیوست

414414

از آن جام یقین راز فنا دید

فنا شد از خود و کلی بقا دید

415415

از آن جام یقین عین العیانش

بگفت اسرار در سرّ نهانش

416416

از آن جام یقین مست ازل شد

از آن صورت بدین معنی بدل شد

417417

از آن جام یقین صورت برانداخت

ز دیدار معانی سر برافراخت

418418

از آن جام یقین بیخویش آمد

حقیقت از همه در پیش آمد

419419

از آن جام یقین تسلیم کل شد

در آن تسلیم او بی بیم و کل شد

420420

از آن جام یقین اینجایگه حق

دم کل زد چو احمد در اناالحق

421421

از آن جام یقین در دید دید او

نبد دید از یقینِ کل گزید او

422422

ز حق دید و ز حق برگفت این راز

چو مردان در ره حق گشت جانباز

423423

چو جان بازید جسم اینجا برانداخت

سر اینجاگه بُرید و سر برافراخت

424424

چو جان بازید جانان رخ نمودش

ز دید دید خود فرّخ نمودش

425425

چو جان بازید جانان شد حقیقت

درون پرده پنهان شد حقیقت

426426

چو جان بازید جانان شد در اشیا

حقیقت گشت موجود و هویدا

427427

چو جان بازید در دلدار پیوست

هم اندر دار او با یار پیوست

428428

چو جان بازید بیرون رفت از کون

حقیقت خویش دید او لون بر لون

429429

چو جان بازید و سر در آخر کار

حجاب از جان برافکند او بیکبار

430430

چو جان بازید و سر شد باز سر دید

یکی در آخر از خود عین توحید

431431

خدا خود دید او شد در خدائی

اناالحق شد ز جسم و جان جدائی

432432

چو خود را یافت او دیدار بیچون

اناالحق میزد از دست و زبان خون

433433

اناالحق میزد از دیدار اللّه

که رخ بنموده بودش بیشکی شاه

434434

اناالحق میزد ازدید خداوند

که رسته دید جسم و جانش از بند

435435

اناالحق میزده جسم و زبانش

سر و چشم و زبان شد جان جانش

436436

اناالحق زد زبان و گفت رازش

یکی بد بیشکی شیب و فرازش

437437

اناالحق زد ز یکی در یکی بود

زبانش خود خدا کل بیشکی بود

438438

از آن این راز نتوانی شنیدن

که این اسرار نتوانی بدیدن

439439

ترا کی سرّ گنج آید پدیدار

که هستی در وجود و عین پندار

440440

ترا این سرّ نیاید فاش اینجا

که تا کلّی همی نقاش اینجا

441441

نبینی و بننماید نمودت

که تا پیدا کند مر بود بودت

442442

ترا نقاش جانها در دل و جانست

حقیقت در درون خورشید رخشانست

443443

ترا نقاش جان در اصل فطرت

نمودست اندر اینجا دید قربت

444444

ترا نقاش جان اینجا بدیدست

درون جسم و جان اینجا شنیدست

445445

ترا نقاش حاصل نقش بینی

از آن خود را تو چون طین بخش بینی

446446

ترا نقاش حاصل این دل و جان

بگردانی در او واصل دل و جان

447447

ترا نقاش کل اصل یقین است

در او سرّ حقیقت کفر و دین است

448448

ترا نقاش جان پیدا تو پنهان

چنین ماندی عجب در خویش حیران

449449

ترا نقاش پیدا گشته اینجا

بمانده تو عجب سرگشته اینجا

450450

ترا نقاش موجود از حقیقی

ابا دیدار او داری رفیقی

451451

درون خویش را نقاش بنگر

عیان در جانست او را فاش بنگر

452452

درون خویش او را بین بتحقیق

که تا از دید او یابی تو توفیق

453453

درون خویش نقاش است دریاب

چرائی بیخبر اکنون تو دریاب

454454

درون تست نقاش و ورا بین

نظر بگشای و دیدار خدا بین

455455

درون تست نقاش حقیقت

گمان بردار و بنگر در یقینت

456456

ببین او را و جان بر رویش افشان

حقیقت جسم خود در سویش افشان

457457

ببین او را و جان در باز پیشش

حقیقت یاب کفر خود زکیشش

458458

اگر نقاش بشناسی تو از راز

کند مر پرده را از روی خود باز

459459

اگر نقاش بشناسی تو از جان

شود پیدا نماند هیچ پنهان

460460

اگر نقاش بشناسی حقیقت

کند پیدا هم از خود دید دیدت

461461

اگر بشناختی او را تو در دل

کند مانندهٔ منصور واصل

462462

بر او گر پرده گرداند دریده

کند چون او ترا مر سر بریده

463463

سرت از تن بُرد او در جدائی

کند بنمایدت دید خدائی

464464

چو سر برداردت تن جانت گردد

تن اندر جان و جان پنهانت گردد

465465

سر و تن هر دو در جانان شود گم

پس آنگه بیشکی جانان شود هم

466466

بر جانان سر و تن مینماند

نمیداند که تا این سرّ که داند

467467

شود سرسر بود تن جان بیکبار

حقیقت جان شود جانان پدیدار

468468

در این معنی تو رهبر تا بدانی

که کلّی اینست اسرار معانی

469469

در این معنی تو رهبر باز بین دوست

که تامغزت شود در آخرین پوست

470470

در این معنی تو رهبر از نمودار

که جانت جان جان گردد در اسرار

471471

یقین تا خویشتن را در نبازی

در این سر نیست بیشک هیچ بازی

472472

یقین تا سر نبازی سرّ ندانی

چنین کن گرچو منصور این توانی

473473

سرت سرّ است تن دل، جانت جانان

بوقتی کین شود مر چاره پنهان

474474

سرت سرّ است و سر در سر نهادست

چنین اسرار در آخر فتادست

475475

نیابی سر تو تا در سر ترا یار

بننماید درون جانت اسرار

476476

در این سر جان عطّار است رفته

یقین در عین دیدار است رفته

477477

در این سر جان نهاده بر کف دست

که این سر مر یقین عطّار را هست

478478

در این سر جان نخواهم باخت تحقیق

سوی دلدار خواهم تاخت تحقیق

479479

در این سر جان برافشاند در آخر

چو گردد جان جانم کل بظاهر

480480

در این سر جان نخواهم باخت بیشک

که تا منصور گردم در عیان یک

481481

در این سر جان نخواهم باختن من

که تا من او شوم بی جان و بی تن

482482

در این سر جان نخواهم باخت از دید

که تاگردم یقین در دید توحید

483483

در این سر جان نخواهم باخت در دوست

که تا جز او نماند مغز با پوست

484484

در این سر جان نخواهم باخت هم سر

که تا در دوست گردم راه و رهبر

485485

نمود جان جانم سر نمودست

تنم از سر سرم از تن ربودست

486486

چو سر دیدم سرم اینجا چه باشد

که سر بهتر ز سر سودا چه باشد

487487

چو سر دیدم ز جان و سرگذشتم

جان ودل بیک ره درگذشتم

488488

گذشتم از سر و تن راز دارم

که هم انجام و هم آغاز دارم

489489

گذشتم از سر و ازتن بیکبار

که جان و سر مرا بر جان و دل بار

490490

گذشتم از سر و تن در غم عشق

که چیزی میندیدم جز غم عشق

491491

گذشتم از سر و تن تا یقینم

که دیدم بی سر و تن اوّلینم

492492

حقیقت جانم اینجا در میان است

تو میدانی و فارغ از جهانست

493493

حقیقت جانم از دیدتو شد پاک

زنار و ریح تا آنگاه شدخاک

494494

سرم در خون و خاک ره بگردان

رخ خود زین گدا ای شه مگردان

495495

سرم در خاک و خون گردان چو گوئی

که تا آن دم زنم در عشق هوئی

496496

سرم در خاک و خون انداز ای جان

حقیقت بیش از این جان را مرنجان

497497

سرم در خاک و خون انداز الحق

که گفتم پیشت ای جان راز مطلق

498498

سرم در خاک و خون انداز اینجا

که تا یابم حقیقت باز اینجا

499499

سرم در خاک و خون افکن بخواری

که کردستم ز عشقت پایداری

500500

سرم در خاک و خون افکن حقیقت

برون آرم دل و جان از طبیعت

501501

سرم در خاک و خون افکن کنونت

که تا گردان شوم در خاک و خونت

502502

سرم در خاک و خون انداز اینجای

مرا دیدار از دیدت بیفزای

503503

سرم در خاک و خون گوید یقین باز

اناالحق در یقین چون اوّلین باز

504504

سرم بادا فدای سالکانت

حقیقت باتمامت واصلانت

505505

سرم بادا فدای پایت ای جان

که من جانی ندارم جز که جانان

506506

کسی کو یافت سرّ دید دیدت

حقیقت هم سر و پا او بریدت

507507

کسی کو یافت ذات پاکت اینجا

حقیقت دید سر در خاکت اینجا

508508

فنا شد از جهان کل بی نشان شد

ز دیدت برتر از کون و مکان شد

509509

سر و جانم فدای خا ک راهت

که خاک راه شد مر عذر خواهت

510510

منم عطّار مسکین و تو دانی

دم از دم میزنم اندر معانی

511511

منم عطّار مسکین ای دلارام

که جان روی تو دید در دلارام

512512

شدم تا کل شدم دیوانهٔ تو

همی گویم ترا افسانهٔ تو

513513

شدم تسلیم تو تا جان ببازم

سر خود بر سرت ای جان ببازم

514514

دلارامم توئی آرام رفته

سرم آغاز در انجام رفته

515515

سرم بادا فدا و جان حقیقت

چودیدم ذات اعیان بی طبیعت

516516

مرا جز کشتن تو نیست رایم

مگردان این زمان از جابجایم

517517

به یک جایم بکُش تا زنده گردم

چو مردان در برت پاینده گردم

518518

به یک جایم بکُش ای راز بیچون

بگردان آنگهی در خاک و در خون

519519

سرم تسلیم چون گویست اینجا

ولیکن نطق برگویست اینجا

520520

شود چون عین دیدار تو یابد

یقین در سوی دیدارت شتابد

521521

از این معنی اگر ره بازیابی

ز بود خود یقین شهباز یابی

522522

از این معنی کس آگاهی ندارد

بجز منصور کس شاهی ندارد

523523

یقین منصور شاه سالکان است

بصورت او یقین کون و مکان است

524524

گرفتست این زمان کون و مکان او

رسیدست این زمان در جان جان او

525525

چنان او را مسلّم آمد این راز

که شد از عشق خود در دوست سرباز

526526

حقیقت این زمان شد راز دیده

که شه شد در مکان او باز دیده

527527

چو شاه اینجا بدید و زو خبر یافت

همه ذات عیان در یک نظر یافت

528528

چو شاه اینجا بداد از خود فنا شد

ز خود بفکند تا کلّی خدا شد

529529

چو شاه اینجا بد او از خویش بگذشت

چو دید دید جان کلّی خدا گشت

530530

چو شاه او را یقین دیدار بنمود

نظر کرد و حقیقت دید او بود

531531

چنان شد عاقبت منصور در عشق

که خود را دید او مشهور در عشق

532532

نبد منصور جانش جان جان بود

خدا با او و او در حق عیان بود

533533

نهان بد دوست درمنصور پیدا

درون جان خدا بود او هویدا

534534

حقیقت چونکه منصور گزیده

بذات حق شد اینجاگه رسیده

535535

تنش دل بود ودل جان گشته اینجا

حقیقت جانش جانان گشته اینجا

536536

درون خویشتن مر جان جان یافت

حقیقت جسم در کون و مکان یافت

537537

چنان دل در یکی دیدار دیده

که کلّی بود کلّی یار دیده

538538

بمنزل یافت خود را دید فارغ

شده اندر عیان عشق بالغ

539539

بمنزل یافت خود را بیچه و چون

که بُد یک دانه نزدش هفت گردون

540540

بمنزل یافت خود را بی نهایت

رسیده باز در عین هدایت

541541

بمنزل یافت خود را فارغ و خوش

شده در پیش جانان خرّم و کش

542542

بمنزل یافت خود را رازدیده

یقین گم کردهٔ خود باز دیده

543543

بمنزل یافت خود را بی نشان او

خدا را داند اندر جسم و جان او

544544

بمنزل یافت وصل اینجا حقیقت

سپرده راز جانان در شریعت

545545

چنان آسوده شد در منزل جان

که بگشاد از حقیقت مشکل جان

546546

چنان اندر عیان آسوده شد باز

که حق را دید اندر خود نهان باز

547547

چنان آسوده شد در وصل دلدار

که اینجا کل بدید او اصل دلدار

548548

چنان آسوده شد در نور ذاتش

که کل بر ذات زد عین صفاتش

549549

صفات و ذات را در هم فتاده

وجود خویش را پیدا نهاده

550550

صفات و ذات خود اندر یکی یافت

خدا را در تمامت بیشکی یافت

551551

صفات و ذات اینجا یافت در خویش

حجاب جسم را برداشت از پیش

552552

صفات و ذات شد موصوف و منصور

یکی بنمود کل مقصود منصور

553553

صفاتش ذات شد ذاتش صفاتش

نمود اندر دل و جان دید ذاتش

554554

اناالحق زد از آن کویافت خود باز

همه بازید او سرگشت جانباز

555555

اناالحق زد از آن شد راز دیده

که یار خویش را او باز دیده

556556

چنان از عشق شوری کرد آغاز

که اندر شور بد انجام و آغاز

557557

فلک دید و ملک در خویش گردان

فلک بد با ملک در خویش گردان

558558

یقین چون دیدهٔ اسرار بگشاد

حقیقت ماء و نار و خاک و کل باد

559559

همه در خویش دید او خدا بود

نه این زان ونه آن زین یک جدا بود

560560

یکی بُد جملگی منصور بیچون

درونش بود گردان هفت گردون

561561

درونش در یکی موجود حق دید

حقیقت ذات خود را بود حق دید

562562

چنان شوری فتاد اندر درونش

که یکی شد درون را با برونش

563563

یقین خورشید نور خویشتن دید

عیان نور او در جان و تن دید

564564

یقین در جان خود دید او فلک را

بگویم پیش سالک یک بیک را

565565

یقین در جان عیان ماه دید او

نظر بگشاد و نور شاه دید او

566566

یقین در جان عیان مشتری یافت

حقیقت جزو خود در مشتری یافت

567567

یقین در جان عیان زهره میدید

خود اندر ذات کلّی شهره میدید

568568

یقین در جان عیان عرش اعظم

عیان دید و اناالحق زد از آن دم

569569

یقین در جان عیان لوح اعیان

بدیده صد هزاران روح در جان

570570

یقین در جان عیان بیشک قدم زد

بجز حق در وجود خود عدم زد

571571

یقین در جان عیان میدید کرسی

از آن تابان شده ارواح قدسی

572572

یقین در جان عیان میدید جنّت

رسیده بود اندر عین قربت

573573

یقین در جان عیان میدید اشیا

کواکب در درون خود هویدا

574574

یقین در جان خود افکند آتش

چو آتش شد ز حق در ذات سرکش

575575

یقین در جان خود میدید او باد

که ذرّاتش از او بُد جمله آزاد

576576

یقین در جان خود میدید مرآب

که در ذرّات میشد در تک و تاب

577577

یقین در جان خود دیدار طین دید

عیان در ذات خود عین الیقین دید

578578

یقین در جان خود میدید دریا

که میزد بحر کل در عشق غوغا

579579

یقین در جان جوهر نور حق دید

از آن اینجا عیان منصور حق دید

580580

در آن جوهر نظر کرد از عیانی

ز نور او همه سرّ نهانی

581581

در آن جوهر بدید او ذات بیچون

حقیقت دید از آیات بیچون

582582

در آن جوهر همه تابان شده باز

حقیقت نور ابا از عزّ و اعزاز

583583

در آن جوهر نمود انبیا دید

حقیقت مر عیان را اولیا دید

584584

در آن جوهر چودید اسرارشان کل

حقیقت در یقین انوارشان کل

585585

در آن جوهر نظر کرد او دمادم

که تابان بود از آنجا نور آدم

586586

در آن جوهر نظر میکرد هر روح

حقیقت یافت اینجا جوهر روح

587587

در آن جوهر نظر میکرد یکتا

خلیل اللّه آنجا بود پیدا

588588

در آن جوهر نظر میکرد جان دید

عیان آنجای اسمیعیل از آن دید

589589

در آن جوهر بدید او طور سینا

در او موسی شده در عشق یکتا

590590

در آن جوهر چو ایّوب از حقیقت

نمودش رخ ابی عین طبیعت

591591

در آن جوهر یقین یعقوب و یوسف

عیان میدید بی عین تاسّف

592592

در آن جوهر حقیقت دید عیسی

همه در نور جوهر بد هویدا

593593

در آن جوهر حقیقت دید احمد

از آن منصور شد کلّی مؤیّد

594594

در آن جوهر حقیقت مرتضی دید

حسن نیز و شهید کربلا دید

595595

در آن جوهر تمامت اولیا یافت

حقیقت راز بیچون و چرا یافت

596596

در آن جوهر تمامت سالکانش

در اینجا گشت کل بیشک عیانش

597597

در آن جوهر همه پیدا نمود او

از آن جوهر چنین غوغا نمود او

598598

در آن جوهر نظر کرد و عیان دید

همه نور محمد(ص) را از آن دید

599599

محمد دید در جوهر عیانی

از او مشتق شده سرّ نهانی

600600

محمد(ص) دید نور جزو و کل باز

از آن نزدیک آن منصور سرباز

601601

بنزد احمل مرسل حقیقت

رسیده بود و ره بسپرد و دیدت

602602

که اینجا باز یابی جوهر حق

حقیقت دم زنی اندر اناالحق

603603

از آن دم زد که کل اینجا یقین دید

در آن جوهر هم اوّل آخرین دید

604604

از آن دم زد که جوهر در فنا یافت

در آن جوهر حقیقت خود فنا یافت

605605

از آن دم زد که آدم یک دمش دید

درون بحر او چون شبنمش دید

606606

از آن دم زد کز آندم گشت واصل

همه در جوهر کل دید حاصل

607607

از آن دم زد که آن جوهر از آن بود

حقیقت حق در آن در گفتگو بود

608608

ترا آن جوهر اینجا هست بنگر

مباش آخر چو مستان مست بنگر

609609

از آن جوهر که آن منصور کل دید

حقیقت پر بلا و رنج وذل دید

610610

از آن جوهر دم حق زد در اینجا

حقیقت کام خود بستد در اینجا

611611

بهشیاری توانی یافت جوهر

در اوهر نور آنجاهست بنگر

612612

چو جوهر یابی اینجاگه بتحقیق

چو او بردی حقیقت گوی توفیق

613613

چو جوهر یافتی از جوهر ذات

تو گردی بیشکی اسرار و آیات

614614

از آن جوهر عیان لادید در خویش

حجاب پردهها برداشت از پیش

615615

از آن جوهر عیان لا ز توحید

بحق دریافت او شد دیدهٔ دید

616616

از آن جوهر عیان گر لاشوی تو

یقین مانند او یکتا شوی تو

617617

از آن جوهر که آخر لا پدیداست

حقیقت بیشکی الّا بدید است

618618

از آن جوهر چو دیدی دیدهٔ باز

نظر میکن تو صاحب دیدهٔ باز

619619

از آن جوهر اگر یابی کمالی

رسی مانند او اندر وصالی

620620

از آن جوهر شوی کل راز دیده

از این کن این زمانت باز دیده

621621

ترا آن جوهر اینجا هست دریاب

به سوی جوهر الّا تو بشتاب

622622

وصال جوهر جانان حقیقت

از او یاب این معانی بی طبیعت

623623

وصال جوهر جانان هویداست

بچشم اهل پنهانست و پیداست

624624

وصال جوهر جانان نظر کن

همه ذرّات از آن جوهر خبر کن

625625

وصال جوهر جانان ببین باز

حقیقت در عیان عین الیقین باز

626626

وصال جوهر جانان چو منصور

نظر کن تا شوی نورٌ علی نور

627627

وصال جوهر جانان ترا جانست

که اندر او حقیقت راز پنهانست

628628

وصال جوهر جانان چو منصور

نظر کن تا شوی پیوسته پر نور

629629

وصال جوهر جان هست پیدا

ولی در جوهر ذاتست یکتا

630630

تو چون در جوهر جانت رسیدی

ز جان سر دیدن جانان بدیدی

631631

تو چون درجوهر جان راه بردی

حقیقت گوی خود از شاه بردی

632632

در این جوهر دل تو ناپدید است

اگرچه دل از این جوهر پدیدست

633633

از این جوهر همه نورست تابان

از آن تابانست نور جان ز جانان

634634

از این جوهر شوی واصل در آخر

ترا مقصود کل گردد بظاهر

635635

از این جوهر ببین سرّ کماهی

گرفته نورش از مه تا بماهی

636636

از این جوهر حقیقت راز جمله

که اندر اوست مر آغاز جمله

637637

از این جوهر بدان سر حقیقت

ولی منگر حقیقت در طبیعت

638638

از این جوهر بدان اسرار جانت

که اصل آن شدست اینجا عیانت

639639

از این جوهر که بینی تو مزن دم

که اینجا یافت بیشک دید آدم

640640

چو آدم دید این جوهر درونش

حقیقت نور او شد رهنمونش

641641

چوآدم دید این جوهر بجنّت

یقین افتاد اندر عین قربت

642642

ز جوهر یافت آدم نور بیچون

ابا حق گفت اینجا بیچه و چون

643643

ز جوهر یافت آدم عقل کل باز

که خود گردیده باشد جزو و کل باز

644644

ز جوهر یافت آدم راز دیده

از آن بگشاد آن شهباز دیده

645645

اگرچه جوهرش اندر عیان بود

از آن جوهر حقیقت در میان بود

646646

همه اسم و صفات از دید آن نور

حقیقت آدم اینجا کرد مشهور

647647

حقیقت اسمها اندر مکان یافت

از آن جوهر در آخر جان جان یافت

648648

همه اعزاز عالم زو شده راست

ترا آن جوهر است از من شنو راست

649649

تو آدم دیدهٔ یا نی یقین گوی

مرا این سر یقین عین الیقین گوی

650650

توئی آدم خبر اینجا نداری

بهرزه عُمر در تلخی گذاری

651651

توئی از خاک آدم راه دیده

وجود خویشتن در شاه دیده

652652

توئی از نسل آدم آمده باز

بدیده بیشکی انجام و آغاز

653653

تو آدم بودهٔ با بود آدم

تو این معنی مرا برگوی در دم

654654

تو زو بودی شدی پیدای اذهان

نداری چون کنم این نصّ و برهان

655655

تو آدم بودهٔ در اصل فطرت

نداری این زمان سر درد قوّت

656656

که تا اعیان خود را بازیابی

گشائی مر نظر تو راز یابی

657657

تو آدم بودهٔ امّا ندانی

اگر یابی در آن حیران بمانی

658658

تو آدم این زمان بنگر درونت

که اندر قربتست او رهنمونت

659659

تو آدم گر ببینی کی شناسی

از این میدان که بس تو ناسپاسی

660660

خدائی میکنی از آدم ذات

از آن اینجا ندیدستی غم ذات

661661

دم ذات خداوند و دم تست

حقیقت او در اینجا آدم تست

662662

دم ذات خدا در تو نهان است

ولیکن دیدهات ازوی عیانست

663663

دم ذات خدا در تست موجود

نظر کن کل ببین دیدار معبود

664664

دم ذات حقیقت داری ایدوست

اگر کلّی برون آئی تو از پوست

665665

دم ذات خدا داری تو در جان

وجود خویشتن چندین مرنجان

666666

دم ذات خدا در جان عیان است

ولیکن این بسی شرح و بیانست

667667

ترا اینجاست موجود حقیقت

ندیده در درون بود حقیقت

668668

ز اسرار حقیقت سرّ آدم

ترا میگویم اینجا گه دمادم

669669

ترا اینجاست ذات حق یقین تو

اگر گردی بکلّی پیش بین تو

670670

ترا اینجاست بیشک روشنائی

دگر ره بردی آن اندر خدائی

671671

ترا اینجاست سرّ لایزالی

نمییابی از آن اندر وبالی

672672

ترا اینجاست سرّ لا نمودار

ولی اینجا نمییابی ز پندار

673673

ترا اینجا حقیقت در شریعت

شود اعیان نمود دید دیدت

674674

وصال اینجای اندر شرع بنگر

که شرع اندروصالت هست رهبر

675675

وصال از شرع یابی و معانی

ره شرع نبی بسپر که جانی

676676

وصال از شرع میآید بدیدار

ز شرع اینجا بیابی وصل دلدار

677677

وصال از شرع جوی و عین تقوی

که وصلت ناگهی آید ز معنی

678678

وصال از شرع پیدا کرد آخر

ز تقوی وصل جان آید بظاهر

679679

وصال اینجاست در شرع محمد(ص)

حقیقت نیک مردی باش نی بد

680680

وصال از شرع یاب آنگاه لاشو

ز دید مصطفی در حق فنا شو

681681

وصال از شرع یاب و باز بین دوست

تو مغزی و برون آئی تو از پوست

682682

وصال از شرع یاب و فرع بگذار

دل یک مور هرگز تو میازار

683683

وصال از شرع یاب و بی نشان شو

ز عین شرع نور ذات جان شو

684684

وصال از شرع یاب ای کار دیده

که اندر شرع باشی کل تو دیده

685685

وصال از شرع چون منصور دریافت

درون جان و دل آن نوردریافت

686686

ز وصلت گر نمایم ذات اینست

درونت جان جان و شاه اینست

687687

ز تقوی باطنت پاکی گزیند

اگر دید تو جز باکی نه بیند

688688

توئی پاک و ببینی آدم خویش

که داری در درونت همدم خویش

689689

ترا نقدست آدم چند جوئی

تو این دم آدمی تا چند گوئی

690690

ترا نقدست آدم بی بهانه

از آن دم بین تو او را جاودانه

691691

ترا نقدست آدم در نمودار

حجاب جنبشش از پیش بردار

692692

ترانقدست آدم تا بدانی

یقین دریاب این سر تا بدانی

693693

ترا نقدست آدم کن نظر باز

ترا اینجایگه دادم خبر باز

694694

ترا نقدست اینجا آدم دم

دمادم نفخ ذاتست ای تو در دم

695695

ترا نقدست آدم میندیدی

که از این دم تو در گفت و شنیدی

696696

ترا نقدست آدم رخ نموده

ترا هر لحظه صد پاسخ نموده

697697

ترا نقدست آدم نیز هم نوح

نشسته این زمان در کشتی نوح

698698

ترا نقدست این دریای معنی

چراهستی تو ناپروای معنی

699699

بمعنی این دم خود باز بین تو

درون خویش در عین الیقین تو

700700

بمعنی آدم خود گر بدانی

ترا پیدا کند راز نهانی

701701

بمعنی آدم اینجا در درونست

برون ازجنّت و کل در درونست

702702

بمعنی آدم از تو تو ز آدم

بگو تاچند گویم من دمادم

703703

بمعنی آدمی ای آدمی زاد

حقیقت آدمی زاد آدمیزاد

704704

ولی این سر یقین آدم بداند

که از این مر یقین آن دم بداند

705705

تو دیدی آدمی در صورت خویش

حجاب ذات را آورده در پیش

706706

حجاب ذات آدم بُد صفاتش

دم او بود کل اعیان ذاتش

707707

حجاب آدم این بد جان جانان

اگرچه بود آدم ذات اعیان

708708

حجاب آدم اینجا بود صورت

که اندر گردنش بود آن ضرورت

709709

حجاب آن بهشت آید ز حوّا

برون آمد شد اندر ذات یکتا

710710

حجابش بود صورت آخر کار

حاجب از وی بیفکندش بیکبار

711711

فنا شد آدم و دیدش لقا باز

حقیقت بود خود اندر خدا باز

712712

چو آدم دید آخر بود اللّه

حقیقت بود آدم بود اللّه

713713

چو آدم ذات حق دریافت آخر

بسوی ذات حق بشتافت آخر

714714

حقیقت ذات شد آن دم ز دیدار

ز جسم و جان شد اینجا ناپدیدار

715715

در آخر چو نماید ذات اعیان

صافت ذات شد پیدا و پنهان

716716

حقیقت ذات شد پیدا از آن بود

که اینجا صورتی در جسم و جان بود

717717

حقیقت ذات بیچون شد در آخر

چگویم تا که او چون شد در آخر

718718

چو آدم ذات شد در قرب اعیان

صفات ذات شد پیدا و پنهان

719719

حقیقت بود اوّل در بهشت او

در آخر مر بهشت جان بهشت او

720720

حقیقت جملگی آمد حجابش

بسی کردند اینجاگه عتابش

721721

وصال و هجر دید اینجا حقیقت

در آخر رجعتی کرد از طریقت

722722

طبیعت را رها کرد و فنا شد

همین است این بیان دید خدا شد

723723

در آخر جملگی عین فنا هم

چو آدم بیشکی دید خدا هم

724724

در آخر چون نماید ذات بیچون

نماید جملگی را بیچه و چون

725725

در آخر چون نماید ذات دیدار

صفات فعلی آید ناپدیدار

726726

در آخر چون نماید ذات اعیان

کند در پرده جسم و جانت پنهان

727727

شوی پنهان چو آدم آخر کار

بدانی آنچه میجستی طلبکار

728728

شوی پیدا و پنهان باز بینی

نمود ذات یکتا باز بینی

729729

شوی پنهان تو اندر دید بیچون

محیط کل شوی در هفت گردون

730730

شوی پنهان و آنگه ذات باشی

حقیقت جسم را ذرّات باشی

731731

چو پنهان گردی آنگاهی هویدا

شود پیدا حقیقت ذات یکتا

732732

چو پنهانی شود جانت ز صورت

حقیقت جمله برخیزد نفورت

733733

چو پنهانی شوی آخر بیابی

نهانی ذات را ظاهر بیابی

734734

حقیقت در نهانی ذات بیچونست

نیارم گفت این سر تا چه و چونست

735735

حقیقت هجر میخواهی تو در یار

پس آنگاهی شوی از کل پدیدار

736736

تو آن دم چون شوی پنهان ز صورت

شوددر خاک صورت مر ضرورت

737737

بشیب خاک خواهد رفت تحقیق

در اینجاگاه خواهد یافت توفیق

738738

بشیب خاک آنجا راز بیند

یقین گم کردهٔ خود باز بیند

739739

چنان دانا بود در منزل گِل

که مقصودش بود پیوسته حاصل

740740

چنان دانا بود در منزل خاک

که از آلایش شود اینجایگه پاک

741741

چنان دانا بود از سرّ بیچون

که پاک آید در آخر از کف خون

742742

چنان دانا بود در راز اوّل

چو گردد زیر طین آخر مبدّل

743743

شود پاک از همه آلایش بود

بیابد او عیان دیدار معبود یقین جسم

744744

خواهد ریخت ناچار

بزیر خاک فرسودش از این خار

745745

طبیعت پاک گردد تا شود جان

نهد رخ در سوی خورشید تابان

746746

وصال عاشقان در زیر خاک است

در آخر بی حجب دیدار پاکست

747747

وصال عاشقان اینجاست دریاب

تو گویم عاشقی هان زود بشتاب

748748

وصال عاشقان اینجاست بیشک

که آخر دید جانانست در یک

749749

وصال عاشقان اینجاست تحقیق

که میبخشید اینجاگاه توفیق

750750

وصالت شیب خاک آید حقیقت

که تا پنهان شوی کل در طبیعت

751751

در اینجا پیش رویت باز آرند

بنزدیک تو اعمالت بدارند

752752

نمود از نیکوئیات عین طاعت

تو نیکی یابی از عین سعادت

753753

نمودار بدی بینی بدی باز

بدی کم کن ز من بشنو تو این راز

754754

اگر بد کردهٔ بر جان مردم

شوی درخاک مار و کرم و کژدم

755755

خورندت جملگی تا روز محشر

ز قرآن این معانی یاب و ره بر

756756

بدوزخ باز مانی مانده در رنج

تو نیکی کن که نیکوات بود گنج

757757

حقیقت مؤمنان در خاک نورند

چو اینجا اندر اینجا در حضورند

758758

حضور طاعت و نور خدائی

درون قبر باشد روشنائی

759759

ز نور شرع و طاعت تا قیامت

حقیقت ذات باشد این تمامت

760760

اگر بشناسی این ره رهبری تو

ز ذات حق در آخر برخوری تو

761761

کسی کاین راز اینجا باز بیند

کم آزاری کند تا راز بیند

762762

ترا راهی است بس دشوار در پیش

نیندیشی تو این ساعت بر خویش

763763

که خواهی شد ز دنیا آخر کار

بسوی عین عقبی ناپدیدار

764764

که چون باشد در اینجا رازت ای دل

یقین بشناس اینجا بازت ای دل

765765

تو خواهی شد نیندیشی دمی تو

که اینجاگه نداری همدمی تو

766766

نه خواهر نی برادر نی پدر نیز

نه با ما هیچکس اینجا خبر نیز

767767

کسی تو دارد و تو آنکسی هم

که بر ریشت نهد اینجای مرهم

768768

تو مسکین غافلی در دید دنیا

بمانده فارغ از اسرار عقبی

769769

که آخر رفت خواهی چون کنی جان

بگو با من در اینجا راز و برهان

770770

تو خواهی بود با خود جاودانه

کسی دیگر مجو اندر بهانه

771771

تو خواهی بود تنها هیچ با تو

نخواهی بُد به جز تو هیچ با تو

772772

دریغا جمله در خوابند آگاه

کسی اینجا نمیبینم در این راه

773773

تمامت اندر این سر غافلانند

حقیقت سرّ این معنی ندانند

774774

چنان دانند در عین زمانه

که خواهد ماند اینجا جاودانه

775775

نمیدانند تا وقت اندر آید

نمود عمر آخر هم سرآید

776776

حجاب آنگاه بردارند از پیش

چه شاه و چه گدا مسکین و درویش

777777

همه یکسانست اندر مردن اینجا

ولی راز دگر آید به پیدا

778778

حجاب هر کسی اینجا یقین است

کسی داند که اینجا پیش بین است

779779

که ظالم همچو مظلومی نباشد

غریب آخر یقین بومی نباشد

780780

بصورت شرع این برهان نموداست

حقیقت سرّ این قرآن نموداست

781781

که هر کس را در این دنیا ز اسرار

جزای نیک و بد آید پدیدار

782782

نمود عمر آخر هم سر آید

نمیدانید تا وقت اندر آید

783783

اگر این راز گویم دور باشد

مر این عطّار از این معذور باشد

784784

ولیکن امر و نهی از دید شرعست

در این اسرار بیشک اصل و فرعست

785785

چنان کن زندگانی اندر اینجا

که بای در معانی اندر اینجا

786786

چنان کن زندگانی در بر دوست

که پیش از خود بمیری در بر دوست

787787

که چون مردی یقین دل زنده باشد

حقیقت جان جان ارزنده باشد

788788

نه کس از تو دل آزاری رسیده

نه تو از کس دل آزاری بدیده

789789

تو هم از خود ز عین طاعت یار

حقیقت جسم و روح آمد بیکبار

790790

تو روحانی نه ظلمانی نمائی

حقیقت روح در روحی فزائی

791791

شوی فارغ ز آزار خلایق

حقیقت این چنین آئی تو لایق

792792

که جانت از طبیعت پاک گردد

کل از عین شریعت پاک گردد

793793

شود جسم تو جان و جانت آن ذات

چو خورشیدی بتابد سوی ذرّات

794794

نه در عین بلا در کل بمانی

نه همچون دیگران غافل بمانی

795795

تو دل زنده توئی در اوّل ای دوست

چه آخر مغز بینی بیشکی پوست

796796

چو تو ازخویش کلّی مرده باشی

تو گوی عشق اینجا برده باشی

797797

بمانده زندهٔ جاوید در جسم

به نیکوئی برآید مر ترا اسم

798798

به نیکوئی شوی در عین عقبی

بیابی آن زمان دیدار مولی

799799

ترا در خاک جسمت جان بود نور

که جسمت کل شود در جان جان نور

800800

ترا در خاک چون جان باز گردد

بسوی ذات کل اعزاز گردد

801801

در این معنی که من گفتم شکی نیست

یقین در یاب آخر جز یکی نیست

802802

یقنی دریاب آخر راز جانان

که جان خواهد بُدن در راز جانان

803803

محقق پیش از آن کاینجا بمیرد

سزد کین سرّ معنی یاد گیرد

804804

نمیرد جان که جانان دیده باشد

حقیقت آنکه صاحب دیده باشد

805805

نمیرد جان عاشق در حقیقت

دلی رجعت کند او از طبیعت

806806

نمیرد جان عاشق بیشکی باز

نیابد آخر و انجام و آغاز

807807

نمیرد جان عاشق در دم مرگ

ولی جز حق کند مر جسم خود ترک

808808

نمیرد جان عاشق آخر کار

حجاب اینجا براندازد بیکبار

809809

نمیرد جان عاشق تا بدانی

بخاصه آنکه باشد در معانی

810810

نمیرد جان عاشق زنده باشد

چو خورشیدی یقین تابنده باشد

811811

نمیرد جان عاشق در صفاتش

در آخر باز یابد عین ذاتش

812812

نمیرد جان عاشق باز بین دوست

برون آید حقیقت مغز از پوست

813813

دل عاشق نمیرد اینست رازت

که گفتم در یقین است عشقبازت

814814

بخواهی مرد لیکن تا بدانی

ولی رجعت کند از زندگانی

815815

حقیقت نیست مرگ عاشقانش

که پیش از مرگ میرند این بَدانش

816816

که پس دم مردگی باشد یقین است

که هر دم مردنی در هر کمین است

817817

تو این دم مردهٔ در عین صورت

ز سر تا پای در عین کدورت

818818

تو این دم مردهٔ و می ندانی

تو پنداری که همچون زندگانی

819819

بمیر از خویش تا یابی رهائی

که چون مُردی ز خود عین خدائی

820820

بمیر از خویش پیش از مرگ اینجا

حقیقت خوی بد را ترک اینجا

821821

کن ای دل تا حقیقت زنده مانی

یقین در جزو و کل تابنده مانی

822822

چو خورشیدی که بیرون آید از جیب

سحرگاهان ز صبح عشق بی ریب

823823

شکی نبود در این معنی و دریاب

بمیر از خویش و سوی یار بشتاب

824824

خوشا آن دل که پیش از مرگ میرد

دل و جان هرچه باشد ترک گیرد

825825

خوشا آن دم که دلدارش در اینجا

کند در عاقبت بردارش اینجا

826826

حقیقت این بیان تا چند گویم

توئی پیوند تا پیوند جویم

827827

تو خود اینجا حقیقت آمدستی

ز بالا در حقیقت سوی پستی

828828

تو خود چون آمدی خواهی شدن باز

ندیده باز هم انجام و آغاز

829829

هه در تو چنان گمگشته اینجا

که سر موئی نباشد رشته اینجا

830830

درون جمله و بیرون گرفتی

حقیقت ذاتی و بیچون گرفتی

831831

هر آنکو دید رویت همچو حلّاج

کنیش اندر بلای عشق آماج

832832

هر آنکو رویت اینجا بازدیدست

خود اندر عین غوغا راز دیدست

833833

سر عشاق در میدان چو گویست

فتاده این همه در گفتگویست

834834

سر عشاق در میدان فکندی

چو گوئی در خَم چوگان فکندی

835835

ترا این عشقبازی آخر کار

بود کمتر که عاشق را ابردار

836836

کند هر کس که بیند رویت ای جان

کنی بردارش اندر کویت ای جان

837837

زهی عشق و زهی کار و سرانجام

که باید خورد خون دل از این جام

838838

نه بس چندین که خون خوردیم از تو

که دایم صاحب دردیم ازتو

839839

که آخر چون شویم اندر سوی گِل

زهی فرجام کین سرّست حاصل

840840

بمردن چند در شوریم اینجا

بآخر جمله در گوریم اینجا

841841

حقیقت مرغزاری صعبناکست

که ما تخمیم کشته سوی خاک است

842842

اگرچه تخم ما در زیر این خاک

شود چه بر دهد ای صانع پاک

843843

چنان عطّار در حیرت فتادست

دمادم اندر این سیرت فتادست

844844

دمی اندر یقین عطّار خاکست

دمی دیگر حقیقت جان پاکست

845845

دمی خوف و رجا آید بدیدار

دمی عین لقا آید بدیدار

846846

دمی اسرار بیچون رخ نماید

بگوید ذوق جان و دل فزاید

847847

دمی دیگر شود از جان ودل پاک

براندازد حجاب آب با خاک

848848

دمی دیگر کند از جان جدائی

رسد بیشک حقیقت در خدائی

849849

دمی اندر گمان باشد حقیقت

گهی عین العیان باشد طریقت

850850

یقین داند که خیر و شر هم از تست

حقیقت جسم و جان و این دم از تست

851851

فنا گردان تو مر عطّار از خویش

حجابش جملگی بردار از پیش

852852

یقین عین الیقینش باز بنمای

در عین الیقینش باز بگشای

853853

بیک دم دار او را قائم الذّات

که تاکل دم زند از عین آیات

854854

چو او دیدست ذات قل هواللّه

از آن گفته‌ست موجود هواللّه

855855

هو اللّهی توئی دانای اسرار

حقیقت مرتوئی بینای اسرار

856856

تو بودی من نبودم هم تو باشی

درون ریش من مرهم تو باشی

857857

تو میدانی که ریشم در درونست

نیارم گفت تو دانی که چونست

858858

ز فضلت مرهمی نه بر دلِ ریش

حجابش جملگی بردار از پیش

859859

یقین عین الیقینش باز بنمای

در عطّار مسکین را تو بگشای

860860

تو سلطان و حکیمی و خدائی

حقیقت دردمندان را دوائی

861861

دوای درد هر بیچاره دانی

علاج دردمندان را تو دانی

862862

مرا دردیست این دردم دواکن

طبیبم چون توئی دردم شفا کن

863863

دوای دردمندان هستی ای جان

دوائی کن مرا زین درد برهان

864864

دوای درد عشاقی حقیقت

دوائی کن طبیبا زین طبیعت

865865

چنان مجروح درد دوست گشتم

که در مغز حقیقت پوست گشتم

866866

تو دردم دادهٔ درمانم از تست

حقیقت درد هر درمانم ازتست

867867

ندارد درد من درمان در اینجا

مکن ازخانه بر درمان در اینجا

868868

که رنجور و ضعیف و ناتوانم

دوای درد خود جز تو ندانم

869869

چنان در درد عشقت زار ماندم

که تن مجروح و دل افگار ماندم

870870

تو ای جان جهان چون درد دادی

مرا بر جان و دل دردی نهادی

871871

در آخر دردم اینجا کن دواباز

که تا یابد وجود من صفا باز

872872

مرا زان شربتی کان وصل خوانند

که جز آن عاشقان چیزی ندانند

873873

مرا زان شربتی ده ازوصالم

که تا من بیش از این چندین ننالم

874874

مر زان شربتی ده ای دل من

که تا وصلی شود مر حاصل من

875875

مر زان شربت عشّاق باید

که کلّی راحتی در دل فزاید

876876

مر زان شربتی ده در نهانی

که مر جانم شود عین العیانی

877877

مر زان شربتی ده تا شفایم

بود در آخر و بنما لقایم

878878

یکی پرسید از آن منصور آفاق

که چه به مرد را ای درد عشاق

879879

دوای عاشقان جانا چه باشد

طبیب عاشقان آنجا که باشد

880880

جوابی داد آن سلطان اسرار

که درد عشق را درمانست دیدار

881881

دوای درد جانان روی جانان

کسی کافتاد کاندر کوی جانان

882882

دوای عشق اینجا بی دوائی است

وفای قربت اینجا بیوفائی است

883883

دوای عشق درد وصل درمانست

که جانان عین درد و عین درمانست

884884

دوای درد جانانست اینجا

که هم او درد و هم درمانست اینجا

885885

دوای درد جانان خود کند باز

بوقتی که حجاب از خود کند باز

886886

حجاب از روی اگر برداردت کل

شود درمان ز رویش رنج و هم ذل

887887

اگر پرده براندازد ز دیدار

شود درد دل اینجا ناپدیدار

888888

اگر پرده براندازد ز رویش

شود درمان دلم از رنج کویش

889889

دوای درد خود هم او کند او

تمامت عاشقان را بشکند او

890890

نیابی مزد را تاجان نبازی

دل و جان بر رخ جانان نبازی

891891

نیابی مزد را تا نشکند بار

ترا زین نقش شش در پنج و در چار

892892

نیابی مزد را تا ریخت اینجا

فنا گرداند اندر دید یکتا

893893

دوائی باد ازینجا درد جان است

در آخر بیشکی عین العیانست

894894

نمیبینی تو آن اسرار منصور

که شد در جملهٔ آفاق مشهور

895895

مر آن دردی که بر جانش درآید

در آخر ماه تابانش برآید

896896

دوا شد درد جانان در بر او

که جانان بوددر جان رهبر او

897897

دوا شد درد جانان پیش آن ماه

وصال از درد اینجا یافت ناگاه

898898

وصال از درد ودرد اندر وصالست

تو پنداری که آن عین وبال است

899899

وصال از درد جانان در کند یار

ز درد آید همی درمان پدیدار

900900

وصال از درد اینجا مینبینی

در آخر خویش فرد اینجا ببینی

901901

وصال از درد جانان باز یابی

ز درد آخر حقیقت راز یابی

902902

وصال از درد جانان دان حقیقت

که بنماید وصال از دید دیدت

903903

وصال از درد میآید پدیدار

هر آنکو مُردمی آید پدیدار

904904

وصال عاشقان در درد باشد

کسی کو در عیان کل فرد باشد

905905

وصال عاشقان در دست دریاب

تو داری جوهر اندر دست دریاب

906906

وصال عاشقان دردست و رنجست

بآخر جوهر اسرار گنجست

907907

وصال عاشقان چون درد باشد

بآخر یاردر جان فرد باشد

908908

وصال و درد باشد با هم ای یار

مگو این سر تا با ناجنس بسیار

909909

وصال و درد با هم در یکیاند

حقیقت هر دو اعیان بیشکیاند

910910

وصال و درد جانان هر دو بگزید

کسی کو واصل اندر درد او دید

911911

وصالش دردشد آنگاه درمان

حقیقت درد تو شد عین درمان

912912

چو منصور از حقیقت جان و سرباز

هر آن زخمی که برجانت زند ساز

913913

اگرچه دیگران در عین پندار

ندیده سرّ او چندی خبردار

914914

که او اندر چه بود و راز دیده

حقیقت وصل آن شهباز دیده

915915

حقیقت واصلان در پای دارش

همی دیدند این سر پایدارش

916916

که دست و پا و سر در سر بینداخت

میان عاشقان بس سر برافراخت

917917

سرش سر بود و سر پیدا نموده

حقیقت خویشتن غوغا نموده

918918

وصالش بی فراق و درد درمان

شد آخر جسم رفت و ماند جانان

919919

وصالش آمده کل درد رفته

وز اینجا تا بدانجا فرد رفته

920920

وصالش آخر اینجا دست داده

ز سر پیچیده عشق ازدست داده

921921

چنان اندر وصال شاهباز او

یقین شد زانکه بودش شاهباز او

922922

چنان اندر وصال شاه کل شد

اگرچه در بلای عشق کل شد

923923

چنان اندر وصال شاه دیدار

عیان دریافت وزو شد ناپدیدار

924924

چنان در وصل جانان یافت خود را

که مر گم کرد مر اینجا اَحَد را

925925

وصال شاه اینجا آشکارست

ولیکن وصلش اینجا پایدار است

926926

وصال شاه دید و جان جان شد

دل و جان باخت با سر و بی نشان شد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تو بیچون آمدی این راز بشنو

یقین انجام با آغاز بشنو

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 20 - هم در عیان و بیچونی ذات و تحقیق صفات گوید

اگلی نظم

وصال شاه می‌جویند جمله

یقین از وصل می‌گویند جمله

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 22 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور