صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 22 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

بخش 22 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

وصال شاه می‌جویند جمله

یقین از وصل می‌گویند جمله

2

وصال شاه آن یابد یقین باز

که سر دربازد از عین‌الیقین باز

3

وصال شاه آن یابد ز دنیا

که مر چیزی نیابد عین مولی

4

وصال شاه آن یابد که در راز

یکی داند همه در قرب و اعزاز

5

وصال آن دید کز درگذشت او

حقیقت نور خود را در نوشت او

6

وصال آن دید کاندر او فنا شد

ز عین لا اله اعیان لا شد

7

وصال آن دید چون منصور اینجا

که کلّی دید عین نور اینجا

8

وصال آن دید چون منصور الحق

ز عین لا زد اینجا دم اناالحق

9

وصال او دید اینجا همچو او باز

که بگذشت از وجود و گشت سرباز

10

وصال آن دید الّااللّه آن شد

که اینجا همچو او عین العیان شد

11

وصال آن دید اینجا از یقین او

که چون منصور آمد پیش بین او

12

وصال آن دید کاندر جزو و کل باز

همه خود یافت با انجام و آغاز

13

وصال شاه یاب ای دل چو منصور

از او چون بستدی اینجا تو مشهور

14

ترا منشور عشق او دادت اینجا

ز غم کردت به‌کل آزادت اینجا

15

ترا منشور عشق او داد بنگر

درونت گنج جان آباد بنگر

16

ترا منشور از او و گنج از اوی‌ست

به ‌آخر کارت از وی کل نکوی‌ست

17

ترا منشور عشق ای راز دیده

از او این قرب آخر باز دیده

18

ترا منشور از او شد آشکاره

همه ذرّات در تو شد نظاره

19

ترا منشور کل داده‌ست منصور

وز این منصور خواهی گشت منصور

20

ترا منشور کل داد از حقیقت

نمود اینجایگه کل دید دیدت

21

ترا منشور او در عین لا داد

در آخر مر ترا عزّ و بقا داد

22

ترا منشور او چون هست اینجا

رسیدی تو به کل در قربت لا

23

ز منشورش دم کل می‌زنی باز

یقین دیدی از او این عزّت و ناز

24

ز منشورش دم جانان زن اینجا

که گردون‌ست ارزن پیشت اینجا

25

ز منشورش حقیقت باز دیدی

همه اندر شریعت باز دیدی

26

ترا این دم از او دیدار پیداست

تو پنهان گشته و کل یار پیداست

27

ترا این دم از او باید زدن دم

که می‌گوید ترا سرّ دمادم

28

ترا این دم از او باید زدن کل

که تا بیرون شوی از عین این ذل

29

ترا آمد از او این دم یقین‌ست

که او در جانت آمد پیش بین‌ست

30

از او زن دم که آدم این بدیده‌ست

مگو چندین که او چندین پدیده‌ست

31

از او دم زن حقیقت پایدارش

سر خود باز اندر پای دارش

32

از او دم زن وز او می‌گو سخن تو

همی‌کن فاش اسرار کهن تو

33

از او دم زن که در عین العیانی

ببازت جان که در وی جان جانی

34

از او دم زن وز او مگذر زمانی

وز او بردار هر دم داستانی

35

از او دم زن تو اندر کلّ حالت

که ناگاهی رسانت در وصالت

36

از او دم زن که عین بود گردی

چو او در عاقبت معبود گردی

37

از او دم زن که او اندر دم تست

حقیقت همدم و هم آدم تست

38

از او دم زن وز او می‌گوی دائم

دوای درد از او می‌جوی دائم

39

از او دم زن چو ز آن دم آمدستی

ز عین او تو همدم آمدستی

40

از او دم زن تو در اعیان او باش

از او پیدا شدی پنهان او باش

41

از او دم زن که او جان و دل تست

حقیقت وصل کل زو حاصل تست

42

از او دم زن که تا زو حق شوی تو

از او در آخر جان حق شوی تو

43

از او دم زن در اینجاگه فنا گرد

اگر هستی چو او مر صاحب درد

44

از او دم زن که جانان رفت تحقیق

حقیقت درد و هم درمان‌ست توفیق

45

ترا چون پیر کل منصور آمد

ز سر تا پایت اینجا نور آمد

46

ترا در نور خود داد آشنایی

رسیدی باز در عین خدایی

47

ترا در نور خود او راه داده‌ست

در اینجایت دل آگاه داده‌ست

48

ترا در نور او باید شدن پاک

که تا واصل شوی از وصل واصل (؟)

49

ترا در نور او باید شدن پاک

که تا واصل شوی در حقهٔ خاک

50

ترا در نور او باید شدن دل

که در آخر شوی از وصل واصل

51

ترا در نور او باید شدن جان

که تا جانت شود در وصل جانان

52

ترا از نور او وصل است پیدا

حقیقت رفته فرع و اصل پیدا

53

ترا از نور او اینجا یقین است

دل و جانت ز نورش پیش بین است

54

ترا از نور او وصل است در جان

از آن رو می‌کنی زو نصّ و برهان

55

ترا از وصل او دیدار شاه است

که او شاه‌ست و دیدار اِله است

56

ترا از وصل او شد رنج اینجا

به‌دستت داد بی‌شک گنج اینجا

57

ترا در وصل او تحقیق فاش است

که اسرار عیان بی‌منتها‌ش است

58

تو چون از وصل او دیدی رخ او

بگفتی اندر اینجا پاسخ او

59

ز وصلش اندر اینجا سرفرازی

در آخر چون سر و جانت ببازی

60

سر و جان پیش وصلت می‌ببازم

که از تو در حقیقت سرفرازم

61

سر و جان پیش وصلت باخت خواهم

با عیان تو کلّی تاخت خواهم

62

مرا از وصل تو اصل است موجود

نمودستی مرا دیدار مقصود

63

مرا از وصل تو جانست شادان

که هم جانی در او هم ماه تابان

64

مرا از وصل تو اعیان الّا است

حقیقت بود تو اینجا هویدا‌ست

65

مرا از وصل تو جان دید رویت

ز وصل آمد چنین در گفتگو‌یت

66

ز وصلت گفتگو کرده‌ست آغاز

که دیده‌ست از رُخت انجام و آغاز

67

ز وصلت گفتگو آورد اینجا

که از وی شد حقیقت فرد اینجا

68

ز وصلت جملگی اسرار گویم

همه با تو یقین ای یار گویم

69

ز وصلت جز تو چیزی می‌نبینم

که از دید تو در عین الیقینم

70

ز وصلت این معانی جوهر ای دوست

برون آورده‌ام چون مغز از پوست

71

ز وصلت در درون بحر رازم

که پرده کرده‌ای ز اسرار بازم

72

چنانم پرده از رخ باز کردی

مرا کل صاحب این راز کردی

73

که جانم از تو بود و در تو گم شد

مثال قطره در دریای گم شد

74

ز بودت باز دیدم بودت اینجا

حقیقت چون تویی معبودت اینجا

75

تو مقصودم بُدی در جان و در دل

مرا مقصود از روی تو حاصل

76

تو مقصودم بُدی در آخر کار

که تا پرده گرفته‌ستی ز رخسار

77

تو مقصودم بُدی و رخ نمودی

در اینجاگه رخ فرّخ نمودی

78

تو مقصودم بُدی در اصل جمله

که خواهی بود آخر وصل جمله

79

تو مقصودم بدی از روی تحقیق

مرا بخشیدی اینجاگاه توفیق

80

تو مقصودم بدی در آخر ای جان

مرا کردی بکل خورشید تابان

81

تو مقصودم بدی این دم در الّا

که کردی مر مرا اینجا تو یکتا

82

ز عین دید خود دیدار بوده‌ست

منم این دم نمودار نموده‌ست

83

منم در عین لای او بمانده

بیک ره دست از خود برفشانده

84

تویی اعیان من کل آشکاره

که خواهی کردنم جان پاره پاره

85

تو چون خود را چنان کردی مرا هان

که حاجت نیست اندر شرح و برهان

86

جمال بی نشانت آشکار است

همه جانها ترا اندر نظار است

87

جمال بی نشانت دُر‌فشان‌ست

حقیقت قل هواللّه زان نشان‌ست

88

جمال بی نشانت هست موجود

تمامت از تو می‌جویند مقصود

89

جمال بی نشانت چون نمودی

همه دل‌ها به‌یک ره در ربودی

90

جمال بی نشانت راحت جانست

که اندر پردهٔ پیدا و پنهان‌ست

91

جمال بی نشانت قوت روح‌ است

خوشا آنکس کش این فتح و فتوح است

92

جمال بی نشانت کعبهٔ دل

بود کاینجاست مقصودم به‌حاصل

93

جمال بی نشانت خویش بنمود

مرا اسرار‌ها از پیش بنمود

94

جمال بی نشانت شد دوایم

از آن از دیدنش عین بقایم

95

جمال بی نشانت دیدم اینجا

از آن در عشق در توحید‌م اینجا

96

جمال بی نشانت دیده‌ام باز

از آن رو گشته‌ام در عشق ممتاز

97

جمال بی نشانت دیده‌ام ذات

از آن دیدار جان شد جمله ذرّات

98

جمال بی نشانت راز دیدم

از آن ذات تو اینجا باز دیدم

99

جمال روشن‌ت اینجا حقیقت

ولیکن در نمودار شریعت

100

جمال آفتابت لایزال‌ست

دل عشاق از او اندر وصال‌ست

101

جمالت تافته‌ست اینجای نوری

دلم انداخته‌ست اندر حضوری

102

جمالت را حضور جان بدیدم

چو خورشیدی دلم تابان بدیدم

103

جمالت فتنهٔ جان‌ست در دید

کز اینجا می‌توانم یافت توحید

104

جمالت باز دیدم در عیان من

از آنم گشته بی نقش و نشان من

105

جمالت دیدم اندر عین اشیا

که چون نور است اندر جمله شیدا

106

جمالت دیدم اندر نور خورشید

از آن تابان شده منشور خورشید

107

جمالت دیدم اندر روی مهتاب

که تابان‌ست از او نور جهان‌تاب

108

جمالت دیدم اندر مشتری من

به‌جان و دل شده‌ستم مشتری من

109

جمالت دیدم اندر عین ناهید

بدادم جان و گشتم نور جاوید

110

جمالت دیدم اندر عرش و کرسی

کزان تابان‌ست در جان روح قدسی

111

جمالت دیدم اندر لوح دیدار

مرا زین جایگه شد نور دیدار

112

جمالت دیدم اندر قلم من

از آن حیران شدم اندر عدم من

113

جمالت دیدم اندر هر نجومی

از آن تابان شده هر جا علومی

114

جمالت دیدم اندر عین آتش

از آن آتش شده پیوسته سرکش

115

جمالت دیدم اندر نفخهٔ باد

که عالم کرده است از شوق آباد

116

جمالت دیدم اندر آب روشن

از آن کرده به‌هر جاگاه گلشن

117

جمالت دیدم اندر کون تحقیق

مکان دریافته از عین توفیق

118

جمالت در همه اشیا عیان‌ست

بجز واصل مر این را خود که دانست

119

جمالت ذات و ذاتت در صفات‌ست

ترا کل قل هواللّه نور ذات‌ست

120

زهی ذات تو اینجا بود جمله

حقیقت مر تویی مقصود جمله

121

عیان شد ذات تو در جان من پاک

از آن افتاده‌ام در عین ناپاک

122

عیان شد ذات تو تا من بدیدم

عیانت را از آن من ناپدیدم

123

عیان ذات تو تا راز دیدم

ز ذات انجامت و آغاز دیدم

124

تو لائی عین الّا اللّه خوانند

ترا مر عاشقان جز تو ندانند

125

تو لائی در همه موجود گشته

تو مقصودی از آن معبود گشته

126

تو لائی مر ترا اللّه دیدم

ترا اعیان الّا اللّه دیدم

127

دل و جان هر دو حیران تو مانند

کواکب جمله گردان تو مانند

128

همه پیدا به تو‌، تو عین پنهان

همه جان‌ها به تو‌، تو مانده بیجان

129

همه پیدا به تو‌، تو ناپدیدار

ز صورت نقطه‌ای در دید پرگار

130

چنان پنهانی از دیدار جمله

که می‌دانی ز خود اسرار جمله

131

ترا جویان شده ذرّات در دید

که می‌خواهند اندر عین توحید

132

رسندت کل رسیده می‌ندانند

از آن حیران و سرگردان بمانند

133

تویی جز تو کسی نبود که دانم

از آن غیری ندیدم زان ندانم

134

حقیقت بود اشیایی همیشه

که بر جایی همه جایی همیشه

135

ز غیر خود ندیده در حقیقت

ز سیر خود بدیده در طبیعت

136

نه از کس زاده‌ای و نی کس از تو

یکی می‌بینی‌اش پیش و پس از تو

137

یکی می‌دانمت در جوهر ذات

به تو پیدا حقیقت جمله ذرّات

138

صفاتت فیض و فضل از نور دارد

از آن هر ذرّه منشور دارد

139

نهان از دیده‌ای و دیده‌ای تو

حقیقت در همه گردیده‌ای تو

140

نهان از جمله‌ای و جمله از تست

عیان از تست و هر ذرّه ترا جست

141

ندیدت هیچ کس جز آنکه دیدار

نمایی مر ورا او ناپدیدار

142

کنی بود وجودش جمله در خویش

حجابش آنگهی برداری از پیش

143

راهش دهی اینجا یقین باز

نمایی تو ورا انجام و آغاز

144

کمالت کی بیابد عقل اینجا

اگرچه می‌کند صد نقل اینجا

145

چنان در تست عقل اینجا ربوده

که گفته‌ست از تو و از تو شنوده

146

عیان سرّ توحیدت بسی گفت

حقیقت او هم از دیدت بسی گفت

147

بسی در راه بودت روز و شب تاخت

ندیدت روی و آنگه خود بینداخت

148

چنان انداخت مر خود را به تسلیم

که افتاده‌ست اندر ترس و در بیم

149

ره تو بی نشان و بی مکان بُد

از آن در دید دیدت بی نشان شد

150

نشان می‌جست اندر بی نشانی

نبودش راز اینجاگه نهانی

151

چو او را می‌ندید از پیش وز پس

فروماند اندر این گفتارها بس

152

کجا یابد کمالت عقل و ادراک

که هر دو سرنگون افتاده در خاک

153

ترا چون یافت عشق راز دیده

وصال تو هم از تو باز دیده

154

ز تو پیدا و هم از تو زده دم

حقیقت در درونِ جان آدم

155

به تو موجود و لاموجود بوده

ز بود تو حقیقت بود بوده

156

ترا اینجا ندیدت آخر کار

هم اندر تو شده او ناپدیدار

157

کمالت در جمال لامکان دید

حقیقت خویش در کون و مکان دید

158

نمودم زد که عشقم همدم تست

حقیقت او ز بحرت شبنم تست

159

جمالت یافت منصور از یقین باز

فدا شد اندر اینجا جان و سرباز

160

تمامت انبیا حیران ذاتت

ملائک جمله سرگردان ذاتت

161

نه راه از پیش و نی از پس چه‌گویم

کنم اینجایگه یا بس چه‌گویم

162

دل و جان هر دو داری تو در اینجا

ز بود خود خبر داری در اینجا

163

چه جویم چون تویی در جان و در دل

مرا مقصود از دید تو حاصل

164

چو پیدایی درون جان حقیقت

کجا گنجد مرا اندر طبیعت

165

تو بنمودی جمال بی نشانی

فزودی هر نفس در من معانی

166

تویی با من‌، منم در تو بمانده

سر و جان بر جمال تو فشانده

167

توی با من منم در تو پدیدار

درون جان من تو ناپدیدار

168

درونم با برون بگرفته با دوست

تویی مغز و منم درمانده در پوست

169

درون داری برون بگرفته از پوست

حقیقت هست دیدم این ابا دوست

170

تویی در پیش ذات تو نگنجد

دو عالم نزد تو مویی نسنجد

171

چو ذات تست مستغنی ز عالم

تو در جانی فکنده نفخهٔ دم

172

دل و جان روشن از اسرارت آمد

از آن سرمست در بازارت آمد

173

در این بازار جز رویت ندیده‌ست

از آن اندر کمال تو رسیده‌ست

174

ترا دید و به جز تو کس نبیند

تویی درجملگی زان کس نبیند

175

ترا دید و ترا بیند حقیقت

از آن دم می‌زند اندر شریعت

176

جمالت یافت اندر پرده جانا

از آن شد در عیان کل توانا

177

زهی پرده برافکنده ز رخسار

درون جان شده در من پدیدار

178

چه وصفت گویم ای موجود بی‌چون

که گردان است از شوق تو گردون

179

فلک بسیار تک زد سال‌ها او

ز تو بسیار دیده حال‌ها او

180

ولی در قربتت کی راه یابد

چو جان او کی دل آگاه یابد

181

اگر شمس است سرگردان ذاتت

شده گردونت در دید صفاتت

182

اگر ماه است در شوقت گداز است

گهی در شیب و گاهی بر فراز است

183

اگر نجم است هر یک در ره تو

همی‌بوسند خاک درگه تو

184

اگر عرش است گردان است دائم

همی اندر تو حیران است دائم

185

اگر لوح است از تو می چه خواند‌؟

که هم در این قلم چیزی نداند

186

اگر کرسی است کرسی رفته از پای

عجائب او فرومانده‌ست بر جای

187

اگر هم نیز دیدار بهشت است

بجز تو دید خود اینجا بهشت است

188

اگر هم دوزخ است از ذوق سوزان است

ز عشقت دائما درخور فروزان است

189

اگر نارست درنارست بی‌شک

فتاده دائما در شعله و تک

190

اگر بادست جز بادی ندارد

بجز تو هیچ آبادی ندارد

191

اگر آب‌ست در راهت روانه

همی‌گردد در اینجا از بهانه

192

اگر خاک است بر سر خاک دارد

درون جان و دل بر خاک دارد

193

اگر کوه است کوه غم ورا هست

از آن شد ریزه ریزه گشته آن است

194

اگر بحر است در شور و فغان‌ست

همه از دریای فضلت میندانست

195

کجا داند رهی در سوی تو برد

وگر بر دست در درگاه تو مرد

196

کجا یارد کس از تو دم زدن باز

مگر منصور کاو گشته‌ست جانباز

197

جلالت سوخت اینجا جان عشاق

ز تست این زمزمه در کلّ آفاق

198

جلالت سوخت مشتاقان درگاه

از آن کافتاده اینجاگه ابر راه

199

جلالت سوخت مر ذرّات تحقیق

اگرچه رخ نمودستی ز توفیق

200

مرا بنمای مر کلّی جمالت

که تا سوزان شوم اندر جلالت

201

بسوزانم که مشتاقم حقیقت

نمی‌خواهم مر این نقش طبیعت

202

بسوزانم اگرچه سوخته‌ستم

که سرّ عشق تو آموخته‌ستم

203

بسوزانم که کل گردانی‌ام تو

که راز اینجایگه میدانی‌ام تو

204

وصالت را خریدارم بدین جان

از آن افتاده‌ام مدهوش و حیران

205

اگرچه مستم از شوق جمالت

شده‌ستم گشته در عین وصالت

206

شده‌ستم کشته چون منصور اسرار

مرا آویختی اندر سر دار

207

مرا بردار کرده‌ستی حقیقت

که دیده‌ستم ز ذاتت دید دیدت

208

یقین توحید تو من فاش گفتم

از آن این جوهر اندر ذات سُفتم

209

منم مست و تویی هشیار گشته

کنون از جسم و جان بیزار گشته

210

بخواهی کشتنم آخر که دانم

در اینجا گشت راز تو عیانم

211

فنا کن بود‌ِ من‌، تا تو بمانی

مکن مستم فنای کل تو دانی

212

بخواهی کشتنم در خاک کویت

از اینم دائما افتاده سویت

213

فنا کن تا بقا یابم ز تو باز

تو دانایی درون ای صاحب راز

214

بجز توحید ذاتت می‌ندانم

از آن من دائما توحید خوانم

215

چو دیدم اندر اینجاگاه مر دید

ترا کل زان همی‌گویم ز توحید

216

مرا تا جان بود توحید گویم

ترا در عین آن توحید جویم

217

یکی ذات است توحید تو ما را

عیان در دید آن دید تو ما را

218

اگرچه گم نکرده‌ستم ترا من

که می‌دانم ترا عین لقا من

219

نکردم هیچ گم تا من بجویم

به صورت زان ز معنیّ تو گویم

220

یکی ذات است پنهان از تمامت

به هر دم می‌کند در جان قیامت

221

یکی ذات است اینجا آشکاره

یقین در خویشتن از خود نظاره

222

یکی ذاتست این برهان نموده

همی اسرار از قرآن نموده

223

یکی ذاتست کل پنهان و پیدا

مرا در جان و دل کلّی هویدا

224

وصال ذات تو دیدم در اینجا

شدم در ذات تو ای دوست یکتا

225

تو من من تو در این معنی چه گویم

تویی ظاهر کسی دیگر چه جویم

226

تو هستی ظاهر و باطن تو داری

تو داری مر ترا پاسخ تو داری

227

یکی بیچون و بی مثلی و مانند

نداری یار و خویش و زوج و فرزند

228

همه از تو تو از خود دیده رازت

بخود گفته حقیقت جمله بازت

229

نبینم غیر تو چون کل تو بودی

که دائم بوده و بودی و بودی

230

زهی اسرار تو مشکات ارواح

مرا از جان و دل نورست مصباح

231

ز روزن‌های مشکاتی هویدا

از آن نور تو شد در جام پیدا

232

یکی جام عجائب ساخته‌ستی

ز بود ذات خود پرداخته‌ستی

233

یکی جام است پر نور حقیقت

در آن موجود بی‌شک دید دیدت

234

یکی جام است در وی ذات پاکت

عیان بنموده زو آیات پاکت

235

یکی جام است نور پاکت ای ذات

همی رانی در اینجا عین آیات

236

درون جام راح کل نمودی

حقیقت جام دیدم هم تو بودی

237

درون جام هستی نور روشن

بتابیده عیان در هفت گلشن

238

ز نورت پرتو‌یی در کائنات است

از آن پیوسته امکان ثبات است

239

مزیّن کرده زین جاوید افلاک

به‌سر گردان شده پیوسته در خاک

240

ز نورت فیض دارم هر چه دیدم

بجز تو هیچ در اشیا ندیدم

241

درون جان مرا کردی مزّین

ز نور تست هر ارواح روشن

242

درون جام دارد روشنایی

از آن در وی جمالت می‌نمایی

243

جمال خویش بنمودی تو در جام

از آن دیدم رخ خوبت سرانجام

244

درون جام بنمودی عیانی

درون جام دیدم تن نهانی

245

جمال خویش بنمودی یقینت

در این جام حقیقت پیش بینت

246

دل عطار مست جام عشقت

شده آغاز در انجام عشقت

247

نموده‌ستی رخت در جام عطّار

یقین گشته‌ست سرانجام عطّار

248

ز تو عطّار باشد مست این جام

حقیقت گشت خود بیند سرانجام

249

ز تو واقف شده واصف شده باز

ندیده در درون انجام و آغاز

250

به نورت روشنایی یافت اینجا

ز بود خود خدایی یافت اینجا

251

نظر کل کرد اندر جسم و جانم

از آن بسپرده‌ای مر اسم جانم

252

بدیده مر ترا در سینهٔ خویش

درونِ تو توئی دیرینهٔ خویش

253

وصالت را طلب کردم ز هر کس

چو دیدم جملگی بودی تو خود بس

254

تو بودی در درون خویش پیدا

فکنده در درون این شور و غوغا

255

طلب می‌کردمت اندر جدایی

که تا دریافتم از آشنایی

256

طلب می‌کردمت تا باز دیدم

نه گم بودی ولی در تو رسیدم

257

طلب از من بُد و من طالب ای جان

تو بودی در حقیقت غالب ای جان

258

طلب هم از تو بود و من بدم هان

تو می‌گفتی حقیقت شرح و برهان

259

کنونت در یقین چون باز دیدم

نه گم بودی ولی در تو رسیدم

260

دلّ عطّار مسکین را نگهدار

دو روزی دیگرش اینجا میازار

261

دل عطّار مرغ دامت آمد

از آن مسکین چنین در کارت آمد

262

دلم حیران دام ای دام هم تو

حقیقت دولت و هم کام هم تو

263

در این دام توام در شادکامی

که می‌دانم که تو مرغ و تو دامی

264

در این دام توام من راز دیده

که من دام توام ای باز دیده

265

همه در دام تو هستند گرفتار

نمی‌دانندت ای دانای اسرار

266

یقین شد بر دل عطار این دام

که بیرون آید از دامت سرانجام

267

مر این مرغ دلم تا کشته گردد

میان خاک و خون آغشته گردد

268

بکش این مرغ اگر خواهیش کشتن

یقین مرغ از تو کی خواهد گذشتن

269

بکش مرغ دلم ای جان تو دانی

بکش کین کشتنستم زندگانی

270

مرا این کشتن تو زندگانی است

حقیقت مر حیات جاودانی است

271

چنانت دیده‌ام انجام و آغاز

که خواهم کشتن اینجاگاه سرباز

272

دم ذاتت زنم در سرّ اعیان

از آنم برتر از خورشید تابان

273

دم ذاتت زنم در سرّ توحید

نه بینم بعد از اینم جز در این دید

274

تو درجانی کجا جویم ترا من

چو توهستی کرا گویم ترا من

275

تو در جانی چنین غوغا فکنده

مرا در قربت الّا فکنده

276

تو درجانی چنین اسرار گفته

ز خود گفته چنین در خود شنفته

277

تو درجانی و عطّار از تو موجود

حقیقت خود تو مقصود و تو موجود

278

از آن جز تو نخواهم دید غیری

که جز تو من ندارم هیچ سیری

279

بتو روشن شده جان و جهانم

از آن از غیر اینجا من جهانم

280

ندیدم غیر تو بود تو دیدم

ز آن مر بود تو گفت و شنیدم

281

ندیدم غیر تو جانان جز ای دل

همه از تست اینجاگاه حاصل

282

نه کس در پردهٔ تو راز بُرده

نه کس از تو نشانی باز برده

283

تو اندر پرده و جمله طلبکار

در آخر پرده برداری ز اسرار

284

یکی ذات دوئی عین صفاتت

کنی مخفی همه در نور ذاتت

285

یکی ذاتی دوئی اینجا نداری

از آن پیدا شده الّا تو داری

286

ز لا موجودی و الّا حقیقت

ز الّا اللّه دیدم دید دیدت

287

ز الّا اللّه میبینم نشانت

از آن میگویم این شرح و بیانت

288

ز الّا اللّه میبینم دل و جان

ترا ای ماهرو خورشید رخشان

289

ز الّا اللّه دیدم مر ترا باز

ندیدم جز ترا انجام و آغاز

290

حقیقت بیشکی هر دو جهانی

حقیقت سرّ پیدا و نهانی

291

بجز تو هیچ اینجا غیر نبود

حقیقت کعبه و هم دیر نبود

292

تو تا بنمودهٔ این کعبهٔ جان

همه ذرّات گرد اوست گردان

293

در این کعبه جلال تست پیدا

یقین نور جمال تست پیدا

294

در این کعبه همه روی تو بینم

همه ذرّات در سوی تو بینم

295

همه در کعبه اند و کعبه جویان

همه در کعبهٔ وصل تو پویان

296

همه در کعبه اینجاگه رسیده

جمالت را در آن کعبه ندیده

297

در این کعبه جمال جاودانی است

درونش هم نشانِ بی نشانی است

298

در این کعبه تمامت وصل یابند

ترا آخر در اینجا اصل یابند

299

جمال کعبه اینجاگه نمودی

دل خلقی ز دیدارت ربودی

300

از این کعبه نمودستی جمالت

شده تابان در او نور جلالت

301

از آن نور است کعبه پاک و روشن

از آن عکسی شده هر هفت گلشن

302

حقیقت سالکان اندر طوافند

جمالت را از آن در عشق لافند

303

توئی در کعبه و چیز دگر نیست

بجز واصل در این کعبه خبر نیست

304

همه ره کرده در کعبه رسیده

جمالت را در آن کعبه ندیده

305

همه اندر طواف و کعبه در جوش

یقین در راه هم گویا و خاموش

306

کسی در وصل کعبه راه یابد

که در کعبه جمال شاه یابد

307

جمال شاه بیشک در درونست

حقیقت عشق اینجا رهنمونست

308

حقیقت عشق اینجا در کند باز

بیابی توجمال خود باعزاز

309

پس آنگه در سوی کعبه شتابی

جمال شاه اینجاگه بیابی

310

ولیکن راه هر کس نیست اینجا

مگر آنکو بود در عشق یکتا

311

کسی در کعبه ره دارد حقیقت

که رشته باشد از عین حقیقت

312

کسی در کعبه ره دارد یقین او

که باشد بیشکی عین الیقین او

313

کسی در کعبه روی شاه بیند

که کلّی نور الاّ اللّه بیند

314

کسی در کعبه دارد وصل جانان

که کلّی دیده باشد اصل جانان

315

کسی در کعبه جان پیش بین شد

که چون منصور در عین الیقین شد

316

کسی در کعبه جانان صفا دید

که بود خویشتن مر مصطفا دید

317

کسی در کعبه جانان اناالحق

زند کو باز بیند راز مطلق

318

حرم گاهی است جانت کعبهٔ یار

وصال او در آنجاگه پدیدار

319

وصال حق در اینجا جوی بیچون

که بنماید محمّد بیچه و چون

320

ز دید مصطفی در کعبهٔ دل

ترا مقصودکل آید بحاصل

321

ز دید مصطفی دم زن بعالم

که بنماید ترا سرّ دمادم

322

ز دید مصطفی بین ذات در خویش

اگر برداری اینجاگاه از پیش

323

حجاب کفر و زو گردی مسلمان

بآخر باز یابی روی جانان

324

وصال مصطفی دان ذات مطلق

که میگویم ترا آیات مطلق

325

یقین کُنْتُ نَبِیّا گر بدانی

بجز احمد دگر چیزی ندانی

326

یقین ما کان زِبَر خوان تو ز قرآن

که تا باشد ترا این نصّ و برهان

327

کسی در کعبهٔ جانان قدم زد

که بود خویتشن او بر عدم زد

328

کسی در کعبهٔ جانان یقین یافت

که بود مصطفی را پیش بین یافت

329

چو حق با مصطفی اسرار گفته‌ست

نگه میدار آنچه‌ت یار گفته‌ست

330

منه پای از شریعت دوست بیرون

وگرنه اوفتی در خاک ودر خون

331

منه پای ا زشریعت دوست بر در

که ناگه اوفتی از خیر در شر

332

شریعت پیش گیر و بی بلا باش

حقیقت آنگهی عین لقاباش

333

شریعت پیش گیر و راز دریاب

که از شرع محمّد یابی این باب

334

دَرِ احمد زن و رَو کن تولّا

که تا اویت رساند سوی الّا

335

دَرِ احمد زن و وز غم جدا گرد

ز دید مصطفی دید خداگرد

336

در احمد زن و اسرار او بین

ز دید او یقین انوار او بین

337

در احمد زن و فارغ نشین تو

ز دید او عیان دیدار بین تو

338

در احمد زن و زو خواه اینجا

حقیقت تا نماید شاه اینجا

339

حقیقت بازدان زو در شریعت

که او بنمایدت حق بی طبیعت

340

باذن او شو اندر ذات بیچون

ز ذات مصطفی حقست بیچون

341

مشو مجنون و عاقل باش در شرع

که اینجا باز دانی اصل از فرع

342

یقین گر مصطفی را دوست دانی

از او اسرار ذاتت باز دانی

343

یقین گر مصطفی جوئی رهِ او

ببوسی خاکِ پاکِ درگهِ او

344

یقین گر مصطفی بنمایدت دوست

برون آرد ترا چون مغز از پوست

345

یقین گر مصطفی بنمایدت راز

به بینی در نفس انجام و آغاز

346

یقین گر مصطفی رازت نماید

ره گم کرد کی بازت نماید

347

تولاّ کن که او دیدست اللّه

حقیقت راز بشنیدست ز اللّه

348

از او یابی معانی تا بدانی

وگرنه خوار و سرگردان بمانی

349

من از وی باز دیدم راز تحقیق

وز او هم یافتم آیات توفیق

350

یکی را باز بین در عرش و کرسی

که گردی در زمانه روح قدسی

351

یکی را باز بین لوح و قلم دوست

پس آنگه زن به جز حق کل رقم دوست

352

یکی را باز بین در عین جنّت

که هستی آدم اندر اصل فطرت

353

یکی را باز بین در فرش اینجا

که نوری آمده در عرش اینجا

354

یکی را باز بین در عین آتش

مشو مانند او جانان تو سرکش

355

یکی را باز بین در دمدمه باد

در او روح فنا کن در یکی باد

356

یکی را باز بین در آب اعیان

که زان آبست اینجا جسم تابان

357

یکی بنگر ز خاک و باز بین تو

حقیقت بازبین و راز بین تو

358

همه در خاک و خاک از صانع پاک

نهاده بر سر خود تاج لولاک

359

ز دید مصطفی در خاک بنگر

در او اسرار صنع پاک بنگر

360

همه درخاک شد موجود تحقیق

از او بنگر تو بود بود تحقیق

361

ز اصل خود اگر واقف شوی تو

در اعیان خدا واصف شوی تو

362

یقین خاکست مر آیینه بنگر

جمال دوست مر آیینه بنگر

363

درون خاک میدان تو که خاکی

بصورت لیک معنی ذات پاکی

364

درون خاک پیدا آمدستی

هم اندر خاک یکتا آمدستی

365

تو اندر خاکی و خاک ازتو بینا

حقیقت سرشناس ای پیر دانا

366

تو اندر خاکی و روح تو در خاک

همین اطوار دارد سوی افلاک

367

تن از خاکست و جان از بهر تو یار

درون خاک پاک آمد پدیدار

368

تن از خاکست و جان از ذات بنگر

ز خاک بستهٔ نقاش بنگر

369

ز خاکت باز گفتم باز دان تو

ز خاک پاک اینجا راز دان تو

370

نگفته‌ست جسم از خاکست اینجا

ببینی روح قدس پاک اینجا

371

حقیقت خاک واصل گشته دانم

فلک از بهر او سرگشته دانم

372

فلک سرگشته شد از بهر طین او

که طین دارد یقین عین الیقین او

373

همه نور حقیقت در سوی خاک

مراو ریزد ز ذاتت سوی افلاک

374

حقیقت نور حق درخاک دیدم

از اینجا من در این درگه رسیدم

375

حقیقت خاک درگاه الهست

کسی داند که در راه الهست

376

در این درگاه آدم گشت پیدا

حقیقت جان جان گشته هویدا

377

در این درگاه آدم آفریدند

ملایک عشق از جانم مزیدند

378

در این درگاه کلّی سجده کردند

همه زینجایگه مرگوی بردند

379

همه در سجدل آدم شده باز

که آمد بود اندر عزّت و ناز

380

از آن دم بود آدم در سوی خاک

حقیقت آمده از حضرت پاک

381

از آن آدم در این درگاه آمد

حقیقت او ز دید شاه آمد

382

از آن حضرت نَفَخْتُ فیه من روح

دمید اندر وجود او و هم نوح

383

ابا شیث و ابا عین خلیلش

تمامت انبیا زو بین دلیلش

384

در این خاک از یکی پیدا نمودند

چونیکو بنگری یک ذات بودند

385

چراغی بود آدم باز کرده

از آن بُد عزّت جان هفت پرده

386

از آن بود آدم اینجا ذات بیچون

که اندر خاک آمد بیچه و چون

387

چراغ نور وحدت بوده اینجا

عیان ذات قربت بوده اینجا

388

از او پیدا شدند اینجا تمامت

از او بنگر تو این شور و قیامت

389

چراغی از چراغی باز کن تو

دگر زین راز دیگر راز کن تو

390

چنان دان کین همه از یک چراغند

فتاده از ازل در عین باغند

391

چو دنیا کشتزار آن جهانست

در اینجا تخمها گشته عیان است

392

یکی تخمست چندین بر بداده

همه اندر بر رهبر نهاده

393

یکی تخمست اندر ذات موجود

هزاران قسم در ذرات موجود

394

یکی تخمست از سرّ الهی

بداده تخم اینجا از کماهی

395

یکی تخم است اگر تو باز بینی

درونت گشته آنگه راز بینی

396

یکی تخمست آدم تا بدانی

از او پیدا شده گنج معانی

397

در این خاکست اینجا تخم کشته

حقیقت سجدهاش کرده فرشته

398

ترا چون تخم از خاکست مولود

زبان خویش را میکردهٔ سود

399

ندیدی تخم خود ای آدم پیر

از آنی دائما در عین تدبیر

400

توئی آدم ز آدم باز زاده

تو بازی لیک از شهباز زاده

401

توئی در اصل فطرت شاهبازی

که داری در یقین با شاه رازی

402

در اینجا راز خود را باز بین تو

اگر مردی در اینجا راز بین تو

403

سجودت کرده اینجا مر ملایک

نمییابی مر این سرّ فذلک

404

حقیقت این چنین جوهر که روحست

از آن دم آمده فتح و فتوحست

405

تو او را این چنین مر خوارداری

حقیقت کمتر از نشخوار داری

406

بخورد و خواب کردستی بضاعت

رسی اینجا که خواهی مر قناعت

407

ببردن تا نیابی شرمساری

زهی نادان ندانم در چکاری

408

ترا از جمله اشیا آفریدست

کرامت مر ترا کلّی گزیدست

409

ترا آخر نمود ای خوار مسکین

چنین مانده ترا رو زار و مسکین

410

ترا پیدا نموده عزّت خویش

تو افتاده چنین در لذّت خویش

411

ترا زان جوهر قدس حقیقت

که پنهان آمدستی در طبیعت

412

ترا از آن جوهر قدسی عیانی

که مکشوف است در تو هرمعانی

413

تو از آن جوهر قدسی باعزاز

که اینجا آمدستی و شدی باز

414

تو از آن جوهری کز جمله اشیا

از آن جوهر شدست ای دوست پیدا

415

حقیقت آدمی و نی ز آدم

که اعیان آمدستی تو از آن دم

416

نَفَخْتُ فیه مِنْ روحی در این جسم

در اینجا باز ماندستی تو درجسم

417

نفخت فیه من روحی در اسرار

در این جسم آمدستی کل پدیدار

418

نفخت فیه من روحی ز اعیان

حقیقت اسم بنهادی تو در جان

419

نفخت فیه من روحی یقین تو

اگر باشی در این سر راز بین تو

420

نفخت فیه من روح از صفاتی

که از نفخ یقین اعیان ذاتی

421

نفخت فیه من روحی عیانی

که مکشوفست در تو هرمعانی

422

نفخت فیه من روحی تو از ذات

منقش گشته اندر عین ذرّات

423

نفخت فیه من روحی وصالی

چرا افتاده در عین وبالی

424

نفخت فیه من روحی ز دیدار

تو داری اندر اینجا سرّ اسرار

425

نفخت فیه من روحی تو دریاب

سوی آن نفخه دیگر زود بشتاب

426

نفخت فیه من روحی چه چاره

همه ذرّات در تو شد نظاره

427

نفخت فیه من روحی ز اشیا

همه در تو شده اینجا هویدا

428

نفخت فیه من روحی تو خورشید

بخواهی ماند اندر سایه جاوید

429

نفخت فیه من روحی تو در ماه

زده بر آفرینش نورت ای شاه

430

نفخت فیه من روحی تو از عرش

فکنده نور خود اندر سوی فرش

431

نفخت فیه من روحی ز جنّات

حقیقت سجدهٔ تو کرده ذرّات

432

نفخت فیه من روحی در آتش

در این آتش فتادستی عجب خوش

433

نفخت فیه من روحی تو از باد

ز نور خویش کرده باد را باد

434

نفخت فیه من روحی تو در آب

فکنده نور خود را اندر او تاب

435

نفخت فیه من روحی تو در طین

در این طین مر جمال خویشتن بین

436

مر این صورت مبین کاینجا چنانست

جمالت برتر از حدّ کمالست

437

جمالت برتر ازکون و مکانست

یقین کون و مکان در تو عیانست

438

جمالت پرتوی بر عالم افتاد

که آن پرتو درون آدم افتاد

439

جمالت بی نهایت اوفتادست

لطیفی بس بغایت اوفتاداست

440

جمالت رشک ماه اندر خور آمد

حقیقت مردمی زان خوشتر آمد

441

جمالت عالم دل در گرفتست

رقم بر چرخ و ماه و خور گرفتست

442

عجائب صورت معنی نموده

لطافت بر لطافت در فزوده

443

همه حیران تو مانده تو حیران

ز خودتا تو چه چیزی مانده پنهان

444

تو اندر پردهٔ عزت بمانده

در این قربت از آن حضرت بمانده

445

حقیقت تو از این آیینه هستی

ز بود خویشتن بت میپرستی

446

در این آیینه موجودی همیشه

که اندر بود کل بودی همیشه

447

در این آیینه بر خود عاشقی تو

از آن د رعشق کلّی لایقی تو

448

در این آیینه پیدائی و پنهان

حقیقت جانی از دیدار جانان

449

وجود جملگی اینجا تو داری

که هم پنهان و هم پیدا توداری

450

چنان طوفان فکندی در گِل و دل

که کردی در یقین عطّار واصل

451

در این معنی ترا در خویش دیدم

بجز تو من کس دیگر ندیدم

452

حقیقت سالکانت بنده آمد

که رویت چون مه تابنده آمد

453

حقیقت بدر و خورشید منیری

سزد کافتاد گان را دستگیری

454

ز شوقت جانها دادند عشاق

که در عین توئی افتادهٔ طاق

455

ز شوقت جان چه باشد تا فشاند

بسر در راه تو انسان نماند

456

ترا داند هر آنکو واصل آمد

که مقصود از تو کلّی حاصل آمد

457

تو مقصودی دگر تحقیق هیچست

بجز تو جمله نقش پیچ پیچست

458

تو مقصود جهانی و وجودی

که نزد عاشقانت بود بودی

459

زهی دیدار تو دیدار بیچون

نمود روی خود از کاف وز نون

460

نمودستی رخ اندر حقهٔ خاک

ز بهر تست گردان نجم و افلاک

461

ز بهرتست گردان آفرینش

توئی مر جزو تو اینجا یقینش

462

چنانت اندر اینجا باز دیدم

ترا انجام با آغاز دیدم

463

توئی اصل چنان گم کردهٔ باز

خود اینجا تو ندانی خویشتن راز

464

چنان گم کردهٔ در پرده خود تو

که بنمودستی اینجا نیک و بد تو

465

حجابت صورت افلاک آمد

نمود عشقت اندر خاک آمد

466

حجابت صورتست و عین رازی

که خود را زین حجابت دیده بازی

467

حجابت صورتست و بس حجابست

از آن اینجات اعداد و حسابست

468

حجابت صورتست ای کار دیده

خود اندر پنج و شش ناچار دیده

469

خود اندر چار و شش بنمودهٔ تو

ازل را با ابد پیمودهٔ تو

470

خود اندر چار و شش دیدی سرانجام

بتو پیدا شده آغاز و انجام

471

خود اندر چار و شش دیدی همیشه

ز غفلت خویش خوش داری همیشه

472

مشو غافل که عقل کل تو داری

ز نور جزو و کل اسرار داری

473

مشو غافل که اسرار جهانی

بمعنی این جهان و آن جهانی

474

رسیدستی یقین زان حضرت پاک

وطن کردستی اندر حقهٔ خاک

475

در این منزل مکن اینجا قراری

مجو زین منزل آخر هیچ یاری

476

رسیدستی در این منزل یقین تو

فروماندستی اندر کل یقین تو

477

رسیدستی در این منزل حقیقت

گرفتاری کنون سوی طبیعت

478

در این منزل مکن اینجا قراری

مجو زین منزل آخر هیچ یاری

479

در این منزل مکن اینجا مقامت

که یابی بیشکی درد و ندامت

480

در این منزل مکن جز نیکنامی

که در عشقت حقیقت کل تمامی

481

در این منزل نظر کن بود اوّل

مشو در هر صفت بر خود معطّل

482

در این منزل به جز از شرع منگر

یقین اصل بین و فرع منگر

483

در این منزل ز دین تقوی نگهدار

ز صورت بگذر و معنی نگهدار

484

در این منزل بتقوی جان مصفّا

کن و کم گرد در عین مسمّا

485

در این منزل ز تقوی شادمان شو

بپاکی از حقیقت جان جان شو

486

در این منزل بتقوی دل فروشوی

درون جان و دل اسرار کل جوی

487

در این منزل بتقوی راست رو باش

خموشی کن تو بی فریاد و او باش

488

در این منزل مکن بد تا توانی

که نیکی یابی از سرّ معانی

489

در این منزل نکو نامی بدست آر

که تا باشی حقیقت صاحب اسرار

490

در این منزل ز دید شرع مگذر

ز شرع دوست در معنی تو برخور

491

در این منزل مبین جز یار تحقیق

که میبخشد ترا مر یار توفیق

492

در این منزل نخواهی بود پیوست

مکن بس جان خود اینجایگه پست

493

در این منزل تو خواهی رفت ناچار

یقین بی صورت پنج و شش و چار

494

از این منزل تو خواهی رفت بیرون

حقیقت عاقبت در خاک و در خون

495

از این منزل تو خواهی رفت بیشک

فنا خواهی شدن در ذات اکل یک

496

بس ای جان چون در اینجائی بدنیا

نظر کن پیش از این دیدار مولی

497

در اینجا بازبین پیش از شدن باز

نمود عشق خود زانجام و آغاز

498

در اینجا بازبین ای کار دیده

که تا باشی حقیقت یار دیده

499

در اینجا بین و اینجا رو بشادی

که چون بینی تو اینجا داد دادی

500

ترا مقصود صورت بد در اینجا

یقین خود ضرورت بُد در اینجا

501

یقین خویشتن را میشناسی

که هستی جوهر و بس بی قیاسی

502

تو اینجا جوهری چون از نمودار

درون بحر استغنا پدیدار

503

در این بحر حقیقت جوهر اوست

صدف بگرفته پنهانی تو از پوست

504

در این بحر صدف بشکن حقیقت

صدف اندر نمود خود طبیعت

505

برون آی و نمایت جوهر اینجا

گذر کن از صدف مگذر در اینجا

506

کجا توقیمت این دم بدانی

حقیقت جز دمی اینجا نرانی

507

بخورد و خواب ماندی باز اینجا

حقیقت می نرانی باز اینجا

508

نه از خود یک نفس آسودهٔ تو

از آن در رنج و غم فرسودهٔ تو

509

همه رنج تو بهر خورد و شهوت

بود زانی یقین در عین نخوت

510

همه رنج تو از کبرست وز کین

از آن اینجا نداری هیچ تمکین

511

همه رنج تو از تست و ز صورت

از آن این دم نمییابی حضورت

512

حقیقت مُردَم اندر ماجرائی

ز غفلت مانده در چون و چرائی

513

مگو چون و چرا زین فعل بگذر

صفات ذاتی و در فعل منگر

514

چرا خود را چنین محبوس داری

دَرِ نابسته را مدروس داری

515

اگر باشی چنین در حقهٔ خاک

کجا گردی ز آلایش یقین پاک

516

اگر باشی چنین نادان بمانی

بمیری ره سوی معنی نداری

517

چه تو چه گاو خر هر دو یکی دان

تو این معنی حقیقت بیشکی دان

518

چو تو در لذت نفس و هوائی

مثال قطره از دریا جدائی

519

جدائی این زمان از عین دریا

درون چشمهٔ در شور و غوغا

520

کجا در سوی کلّی رهبری تو

که مانده چون بَقَر بیشک خری تو

521

مشو در عین لذّات بهیمی

اگر جویان حوران و نعیمی

522

مشو در صورت کبر و حسد تو

برون بر مر کدورت از جسد تو

523

صفا ده اندرون را از طبیعت

ز شرع کل شو اینجا در حقیقت

524

صفا ده اندرون از شهوت و آز

چو مردان اندرین ره سر برافراز

525

صفاده اندرون از زشتخوئی

اگر گردی چنین بیشک نکوئی

526

صفا ده اندرون از خواب کردن

بنه نزدیک شرع از صدق گردن

527

تقرب کن تو اندر شرع احمد

که بیرون آوری یاجوج از بند

528

چه میدانی که چه بودی در اینجا

چو گردی پاک معبودی در اینجا

529

خدا در تست بی آلایش ای دوست

وجود خویش کن پالایش ای دوست

530

درون خاکی اندر حضرت پاک

مکن آلوده خود را اندر این خاک

531

از این آلودگی تا چند گویم

منم پیوند کل پیوند جویم

532

چو عطّار این زمان بگذر ز خوابت

که رد عقبی نباشد مر عذابت

533

چو عطّار این زمان بگذر تو از خود

که تا کردی ز تقوی اندر او فرد

534

چو عطّار این زمان کن راستی تو

که تا هرگز نیابی کاستی تو

535

چو عطّار این زمان آهسته جان باش

حقیقت بود پیدا و نهان باش

536

چو عطّار این زمان دیدار مییاب

همه از جان و دل اسرار مییاب

537

چو عطّار این زمان از خود فنا گرد

برانداز این حجاب و کل خدا گرد

538

چو عطّار این زمان تو پاک رو باش

که ناگاهی ببینی دید نقاش

539

چو عطّار این زمان ره راه کن خود

بمنزل اندر آی وش اد کن خود

540

چو عطّار این زمان بود فنا باش

حقیقت پیر معبود بقا باش

541

چو عطّار این زمان بین ذات بیچون

گذرکرده ز خویش و هفت گردون

542

بزیر پای همّت در نهاده

در معنی ز دید کل گشاده

543

چنان کرده است ره تا باز دیدست

بنزد شاه بیشک راز دیدست

544

چنان کردست اینجاگه سلوک او

که در ره شد بر شمس الدّلوک او

545

چنان کردست در اینجایگه راه

که در منزل پدیدست او رخ شاه

546

ره جان کرد و جانان باز دید او

نظر کرد و مرش خود راز دید او

547

ره جان کرد و اینجادید دیدار

همه از او پدید او ناپدیدار

548

ره جان کرد و جان شد اندر اینجا

ز دید خویش پنهان شد در اینجا

549

ره جان کرد دید او ذات موجود

از او دیدند مر ذرّات مقصود

550

ره جان کرد و جان را دید صافی

چو آدم دید دید دید صافی

551

چو آدم راز جانان در بهشت او

بدید و جمله از باطن بهشت او

552

چو آدم در بهشت جان قدم زد

در آخر جزو را در کل رقم زد

553

چو آدم در بهشت جان بقا یافت

بنور بدر عالم مصطفا یافت

554

چو آدم در بهشت جان حقیقت

قدم زد بیشکی او در شریعت

555

چو آدم در بهشت جان بقا شد

ز جنّت در گذشت و کل خدا شد

556

چنان از وصل جانان ناپدید است

که اندر وصل درگفت و شنیدست

557

چنان ازوصل جانان یافت اعزاز

پدیدست از یقین انجام و آغاز

558

نموددوست شد تا دوست دیدش

یقین با اوست مر گفت و شنیدش

559

ز خود بگذشت تا کل دوست گشتست

حقیقت مغز شد بی پوست گشتست

560

همه او دید و جز او غیر نگذاشت

یکی شد در درون و سیر بگذاشت

561

یکی شد در درون ودید دلدار

یکی شد او ز دید دید دلدار

562

بجز دلدار چیزی میندید او

هم از دلدار شد می ناپدید او

563

فنا شد بود عطّار از میانه

رسید اندر لقای جاودانه

564

فنا شد بود عطّار از دو عالم

از آن دم زد اناالحق در دمادم

565

فنا شد بود عطّار از نمودار

از آن زد مر اناالحق خود بخود یار

566

فنا شد تا زلا الّا عیان دید

نظر کرد وزلاکل بی نشان دید

567

فنادر لا شد ودیدار لایافت

در آن لا آخرو دید خدا یافت

568

ز حق درحق یقین حق یافتست او

از آن در جزو و کل بشتافتست او

569

ز حق در حق حقیقت حق بدیدست

از آن در حق چو حق حق ناپدیدست

570

ز حق در حق چنان شد در فنا باز

که از حق یافت حق حق را لقا باز

571

چو حق حق دید از صورت گذر کرد

حقیقت بود حق از حق خبر کرد

572

ز حق در حق حقیقت حق عیان دید

حقیقت حق عیان عین العیان دید

573

ز حق در حق چنان موجود آمد

که او را جمله حق مقصود آمد

574

ز حق در حق لقای جاودان یافت

نظر کرد و خود اندر جان جان یافت

575

ز حق حق گفت نی باطل ندید او

همه ذرّات جز واصل ندید او

576

ز حق حق گفت در راز نهانی

همه در شرح اسرار و معانی

577

ز حق حق گفت اینجا سرّ مطلق

ز حق دم زد در اینجا از اناالحق

578

ز حق حق گفت کل خود دید توفیق

ز حق در حقِّ حق دریافت تحقیق

579

ز حق حق گفت اینجا راز بیچون

وز او بشنفت اینجا بیچه و چون

580

ز حق حق گفت بود جاودانت

حقیقت حق ز پیدا و نهانت

581

چنان در حق گمست و حق در او گم

که غیر قطره شد در عین قلزم

582

چنان در حق عیان جاودان دید

که ذرّاتی شد و هردو جهان دید

583

چنان در خود دو عالم یافت در خود

بمعنیّ و بصورت کل رقم زد

584

چنان در حق عیان سرّ لا شد

که گوئی دائما دید خدا شد

585

چنان در عین توحیدست در دید

که چیزی می‌نداند جز که توحید

586

چنان در عین توحیدست در خود

که یکسان‌ست بی‌شک نیک با بد

587

چنان در عین توحید است در راز

که خود می‌داند او انجام و آغاز

588

چنان در عین توحیدست گویا

که خود در خود شدت او دید یکتا

589

چنان در عین توحیدست بی‌شک

که چیزی نیست نزدیکش به جز یک

590

چنان اندر یکی محبوب دیده‌ست

که طالب جملگی مطلوب دیده‌ست

591

چنان اندر یکی شد بی‌نشان باز

که در یکی به بیند جان جان باز

592

مگو عطّار خاموش گزین تو

در این معنی به جز یکی مبین تو

593

عنان را باز کش از سوی این راز

مگو این سر دگر با هیچکس باز

594

عنان را بازکش در سوی حضرت

دگر مر تازه کن مر جان حضرت

595

عنان را بازکش تا دم زنی تو

یقین دم در دم آدم زنی تو

596

چنان مستغرق عشق یقینی

که جز حق در همه چیزی نبینی

597

چنان مستغرق دریای بودی

که در حق جسم و جان اینجا ربودی

598

چنان مستغرق دریای شوقی

که اندر ذات کل یکتای ذوقی

599

چنان دیدی تو با خود در یقین باز

که حقی و مگو دیگر تو این راز

600

ابا لبّیک یا خود جوی جمله

عیانِ دید از خود جوی جمله

601

عیان دید در خود بین و تن زن

دمادم گفت را زین گفت بشکن

602

دمی با صورت و یک دم معانی

همی پرداز اسرار و معانی

603

حقیقت جان در این معنی بداند

یقین در قربت این معنی بداند

604

نداند صورت خود این چنین راز

که موجود است در انجام و آغاز

605

به وقت صورت این معنی بیابد

که گم کرده سوی مولی شتابد

606

چو صورت این بیابد آخر کار

شود اندر فنا مانند عطّار

607

از آن گفتم به‌قدر هر کس این سرّ

که می‌باشد در این معنی ظاهر

608

ترا چون نیست باطن این حقیقت

نگه می‌دار ظاهر در شریعت

609

به ظاهر کوش و در باطن نظر کن

همه ذرّات آنگاهی خبر کن

610

به ظاهر کوش اینجا تا توانی

که بگشاید ترا راز معانی

611

حقیقت باز بینی آخر کار

به تقوی و به معنی ظاهر یار

612

ولی صبریت باید کرد اینجا

که تا گردی حقیقت فرد اینجا

613

ز صبرت عاقبت یابی سرانجام

بیابی از کف ساقی جان جام

614

ز صبرت عاقبت محمود باشد

در آخر دیدنت معبود باشد

615

ز صبرت کام دل اینجا برآید

به صبرت غصّه و غم بر سر آید

616

ز صبرت باز بنماید جمالش

به صبرت می‌بیابی کل وصالش

617

ز صبرت باز بنماید رخ خویش

به صبرت این حجب بردار از پیش

618

خدا را صبر مؤمن دوست دارد

مراد از صبر در آخر برآرد

619

رهت می‌پرس از هر پیر اینجا

که یابی پیر با تدبیر اینجا

620

که ناگه پیرت اینجا رخ نماید

ز ناگاهی رخ فرّخ نماید

621

طلب کن پیر خود در اندرون تاز

که با تو پیر گوید در یقین راز

622

طلب کن پیر تا اینجا بیابی

درون خویش از او یکتا بیابی

623

طلب کن پیر می‌گوید یقینت

که اندر اندرونت پیش بینت

624

طلب کن پیر را کاو پیش بین است

که پیر کل ترا عین الیقین است

625

طلب کن پیر تا کل راز گوید

ترا از دید کلّی باز گوید

626

نمی‌دانی ترا پیری است همراه

ترا افکنده اینجا گاه در راه

627

نمی‌دانی که پیرت هست در جان

حقیقت در صفت خورشید تابان

628

نمی‌دانی تو پیر دیر اینجا

که افکنده است اندر سیر اینجا

629

ز پیر دیر مینا در حجابی

از آن درمانده در دید حسابی

630

ز پیر دیر چشم خویشتن باز

ببردت تا نماید رازها باز

631

کسی از پیر اینجا نیست آگاه

بجز آنکو بوَد مر سالک راه

632

حقیقت سالک اینجا پیر بیند

درون را پیر با تدبیر بیند

633

حقیقت سالک اینجا دید سیرش

بپرسید او ز پیر بی نظیرش

634

مصیبت نامه اینجا پیر برگفت

دُرِ اسرارهایم پیر کل سفت

635

جهان پیر است اگر دانسته‌ای باز

که گردیده‌ست در انجام و آغاز

636

حقیقت سالک از وی با خبر شد

گهی در شیب و گاهی بر زبر شد

637

همی‌پرسید راز جمله اشیا

که بود کل کند در خویش پیدا

638

مکان کوی می‌گردید سالک

از آن شد زبدهٔ کلّ ممالک

639

همی‌پرسید از هر چیز او راز

همی‌آمد به نزد پیر خود باز

640

بیان می‌کرد با پیر طریقت

که تا مر باز بیند او حقیقت

641

چنان پیرش یقین می‌گفت تحقیق

که تا یابد در اینجا باز توفیق

642

گهی سالک بَرِ خورشید بودی

ابا او گفتی و از وی شنودی

643

گهی در پیش ماه و گاه بر عرش

گهی لوح و قلم هم گاه او فرش

644

گهی با جبرئیل و گه سرافیل

ز میکائیل و گاهی هم عزرائیل

645

گهی موسی گهی با آتش و آب

گهی با خاک و باد اند تک و تاب

646

گهی با وحش و طیر اینجا عیان شد

ابا ایشان در این شرح و بیان شد

647

گهی با آتش و گه کوه و دریا

گهی بر آسمان گه بر ثریّا

648

گهی با آدمی و گاه ابلیس

گهی در جستن حق کرد تلبیس

649

گهی از آدم و مرگاه از نوح

که تا او را فزاید قوّتِ روح

650

گهی با آسمان‌ها گه ملایک

بیان پرسید اینجاگاه یک یک

651

گهی از موسی و گه مر براهیم

همی‌پرسید سالک گشته تسلیم

652

گهی عیسی از او پرسید هم راز

حقیت ز انبیا می‌دید او راز

653

گهی در شیث پیش پیر بودی

ابا او گفتی و از وی شنودی

654

همه راهش سوی احمد نمودند

درش در سوی کل آخر گشودند

655

بآخر پیش احمد یافت تحقیق

مر او را داد اینجاگاه توفیق

656

ز احمد راه خود و اسرار خود یافت

بآخر جسم و جان اندر اَحَد یافت

657

محمد(ص) راز او بنمود اینجا

درش در دید کل بگشود اینجا

658

رهش بنمود اوّل سوی صورت

که در صورت بود معنی ضرورت

659

ز حُسنش بگذرانید و خیال او

ز عقل و قلبت و آنگه وصال او

660

عیان در جان خود دید از حقیقت

گذر کرد آخر کار از طبیعت

661

چو اندر منزل جان او قدم زد

وجود عقل در سوی عدم زد

662

درون جان در اسرار کماهی

عیان جان یافت اسرار الهی

663

ز جان پرسید و با جان او سخن گفت

مر او را راز جان و سر کهن گفت

664

بدو جان گفت راز خویش اینجا

حقیقت چو نظر بگماشت اینجا

665

حقیقت سالک اینجا جان عیان دید

درون جان خود او جان جان دید

666

حقیقت جان جان بود او یقین او

شده ذرّات اینجا پیش بین او

667

همه ذرّات را در ره فکندند

بپرسش جمله پیش شه فکندند

668

حقیقت چونکه سالک در بر جان

در اینجا شد حقیقت رهبر جان

669

نمود خویشتن از جان یقین یافت

در اینجاگه عیان عین الیقین یافت

670

ز جان پرسید سالک راز بی‌چون

مر او را گفت جان سر بی چه و چون

671

که من بودم ترا گم کردهٔ خویش

حقیقت مر ترا در پردهٔ خویش

672

در این پرده ترا گم کردم اوّل

که تا ماندی در اینجاگه معطّل

673

در آخر چون به نزدم آمدی تو

حقیقت کام اینجا بستدی تو

674

منت کردم در اشیا جمله گردان

منت بودم در اینجا جان جانان

675

حکایت مر بسی بشنیدم از پیر

حقیقت من بدم از پیر تدبیر

676

من اینجا مر ترا کل رخ نمودم

منم جان نیز هم پاسخ نمودم

677

منم جبریل و میکائیل بنگر

هم اسرافیل و عزرائیل بنگر

678

منم لوح و منم کرسی منم عرش

منم عین قلم بنوشته بر فرش

679

منم جنّت منم دوزخ در اینجا

منم حور و قصور و عین حورا

680

منم خورشید و ماه و جمله انجم

ترا کردم درون جملگی گم

681

منم عاشق یقین بنگر تو مر باد

ز باد و خاک من کرده تو آباد

682

منم طیر و وحوش و آدمی من

منم هم جنّ و انس اندر کمین من

683

منم عین نبات ودید حیوان

منم اینجا حقیقت دان از اینسان

684

منم آدم منم نوح اندر اینجا

منم مر انبیا اندر تو پیدا

685

منم دیدار سرّ مصطفا کل

که بنمودم ترا اینجا لقا کل

686

منم جان و منم جسم و منم دل

منم عین خیال و نیست باطل

687

منم اینجا و آنجا در یقین باز

نمایم مر ترا انجام و آغاز

688

ز من مگذر که من جانم ز صورت

نمایم هر دمی اینجا حضورت

689

ز من مگذر بمن بنگر یقین تو

که من هستم درونت پیش بین تو

690

ز من دان هرچه دانی اندر اینجا

نمودم مر ترا ای مالک اینجا

691

کنون تا قدر من بشناسی از جان

مرو جایی دگر خود را مرنجان

692

تو قدر من بدان تا در یقینت

نمایم جاودان عین الیقینت

693

در اینجا منزلت آن شه نمایم

در آخر مر ترا آن مه نمایم

694

در اینجا منزلت در خود فنا کن

پس آن‌گاهی ز من خود را بقا کن

695

در اینجا منزل است و من منازل

ترا گردانم اندر عشق واصل

696

در اینجا منزل است و من حقیقت

کنم پاکت در اینجا از طبیعت

697

در اینجا منزل است ای مرد سالک

نظر می‌کن تو در عین مناسک

698

همه در تست و من از تو پدیدار

یقین در من شو اینجا ناپدیدار

699

همه در تست اگر از من بیابی

حقیقت در درون از من بیابی

700

منت واصل کنم چون خویش اینجا

همه حاصل کنم چون خویش اینجا

701

حقیقت چون وصالت آخر کار

ز جان می‌آید اینجاگه پدیدار

702

ز جان واصل شوی اینجا حقیقت

نماید جان در آخر دید دیدت

703

تو جان و اصل شوی چون باز بینی

ز جان مر راز بیچون بازبینی

704

ز جان و اصل شوی در جزو و کل تو

ز جان یابی حقیقت عین کل تو

705

ز پیر جانت کردم آگه اینجا

اگر هستی چو سالک در ره اینجا

706

در این معنی اگر ره باز یابی

ز پیر خویشتن شهباز یابی

707

ترا پیریست جان و راز دیده‌ست

همه در خویشتن او باز دیده‌ست

708

ترا جان پیر تن اینجا روان است

جمال جان ترا عین العیان است

709

جمال او اگر یابی چو احمد

شوی آنگه چو منصور و مؤیّد

710

جمال جان نظر از اندرونت

که جانست اندر اینجا رهنمونت

711

جمال جان نظر کن در نهان تو

کز او یابی در آخر جان جان تو

712

جمال جان بخود پیوسته داری

از آن نور یقین پیوسته داری

713

جمال جان چو مردان باز دیدند

حقیقت آن عیان شهباز دیدند

714

جمال جان اگر رویت نماید

یکی بینی ز هر سویت نماید

715

همه جانست و تن جانست اینجا

عیان تن جان پنهان است اینجا

716

همه جانست و تن از جان پدیدار

ز تن مر جانست اینجا ناپدیدار

717

حقیقت جان ز تن باشد نهانی

به تن می‌گوید او راز نهانی

718

ز تن هرگز کسی واصل نبوده‌ست

مراد کس ز تن حاصل نبوده‌ست

719

ز تن جز رنج و درد سر نیاید

همان از تن غم و اندوه فزاید

720

همه رنج از تن است و شادی از جان

که همچون جان شود در خویش پنهان

721

خبر کن تو تن از سرّ حقیقی

که با جان دائما در دل رفیقی

722

خبر کن تن که خواهی شد فنا باز

بیابی در فنا بی‌شک بقا باز

723

خبر کن تن که اینجا راز داری

سزد گر فکر از خود باز داری

724

خبر کن بین که اندر آخر من

تو خواهی بود عین ظاهر من

725

خبر کن باز تا فارغ شود او

حقیقت در جهان بالغ شود او

726

خبر کن تا یقین کل بیابد

حقیقت جزو سوی کل شتابد

727

چو سالک واصل جان گشت اینجا

یکی باشد حقیقت در همه جا

728

ز پیر جان اگر بویی بری تو

در این میدان یقین گویی بری تو

729

ز پیرت آگهی داده‌ست عطّار

کنون سالک ز پیر جان خبردار

730

خبرداری که جانان پیر راه است

کنون اندر مکان اعیان شاه است

731

حقیقت واصل است این پیر دانا

به هر معنی بود اینجا توانا

732

حقیقت واصل است این پیر جمله

همی‌جوید یقین تدبیر جمله

733

اگر سالک بر پیر حقیقت

بسازد از عیان دل طریقت

734

کند پیرش چو خود اینجا عیان او

در آخر در رسد در جان جان او

735

کسی کاو ره برد اینجا سوی پیر

نباشد خود مر او را مکر و تزویر

736

در این ره هرچه بازد پاک بازد

ز دید پیر آخر سرفرازد

737

ز دید پیر یابد جان جان باز

اگر آخر شود اینجای جانباز

738

یقین منصور پیر کل عیان دید

نظر کرد و جمال او عیان دید

739

ز پیرش رهنمایی بود اوّل

در آخر مر خدایی بُد چو اوّل

740

چنان در پیر خود اینجا رسید او

که پیر پرده را زاینجا بدید او

741

بر پیر آمد و بنمود رازش

حجاب انداخت اینجاگاه بازش

742

به‌یک ره چون حجاب از وی جدا کرد

ز خود کردش گم آنگاهی خدا کرد

743

اگر تو واصلی مانند منصور

مشو یک دم ز پیر خویشتن دور

744

اگر تو واصلی از پیر مگذر

وصال پیر یاب از پیر برخور

745

وصال از پیر جوی و بی‌نشان شو

چو پیر آمد درون خود نهان شو

746

وصال از پیر جوی و باز بین راز

حجاب از روی پیر اینجا برانداز

747

وصال از پیر جوی و در فنا شو

در آن عین فنا از حق بقا شو

748

دریغا زین معانی اندر اینجا

که بی‌شک ره نمی‌دانی در اینجا

749

نمی‌دانی ره و غافل بمانده

عجب در خویش بی‌حاصل بمانده

750

چنین در خوابی و بیدار جانت

همی‌گویم دمادم در نهانت

751

که هان از خواب شو بیچاره بیدار

زمانی تو ز دیدارم خبردار

752

چنین تا کی بخفته اندر این راه

نباشی یک نفس از دوست آگاه

753

که ناگاهی که جانت واصل آمد

ورا اعیان کلّی حاصل آمد

754

دمادم می‌کند شر خواب بیدار

تو هستی خفته اندر خواب پندار

755

تمامت رهروان در کل رسیدند

جمال جاودانی باز دیدند

756

ره جان کن که اندر آخر ای دوست

بدانی کاین وجود تو هم از اوست

757

ره جان کن که گردی واصل اینجا

شوی در دیدن جانان تو یکتا

758

حقیقت جان و دل پیوند جانانست

در آخر هر دو اندر بند جانانست

759

چو در بندست جانت در جدایی

در آخر زین سخن یابد رهایی

760

از این زندان چو بیرون آیدت جان

بیابی مر ورا خورشید تابان

761

چو خورشیدست جان تو بصورت

برون آمد ز میغ تن ضرورت

762

به یک ره لشکر حرص و حسد را

نهد او تیغشان اندر جسد را

763

چو وقت رفتن سالک بصورت

بود نشو معانی از حضورت

764

حقیقت در فنا یابد بقا او

بیابد اندر آخر کل لقا او

765

برون آید چو خورشیدی از این میغ

کشد مر نور خود در جمله چون تیغ

766

به‌یک ره جمله را از خویشتن دور

کند تا جاودان ماند یقین نور

767

چرا کاینجا بود از عشق سالک

هنوز از عشق گردد عین مالک

768

چو سالک جان دهد در آخر کار

ندیده اندر اینجا نقد دیدار

769

نتابد نور جان در بود جسمش

برافتد اندر اینجا عین اسمش

770

پشیمان باشد اندر آخر کار

ندیده اندر اینجا عین دلدار

771

در اینجا نقد دیدارت بیابد

که تا در اندر آخر برگشاید

772

در اینجا نقد دیدار ار بیابی

در آخر چون سوی جانان شتابی

773

در اینجا نقد دیدار است بنگر

همی‌گویم که هان یار است برخَور

774

ز جان برخور که جانت دیده جانانست

درون جان ببین بی‌شک که جانانست

775

چو نقد جانت اینجاگاه پیدا

چرا هرجا همی‌گردد ز سودا

776

همه جان بین که جان دیدار شاه‌ست

حقیقت دان که جان نور اله‌ست

777

از این نقد حقیقت بر خور اینجا

چو دیدت جانست از جان بگذر اینجا

778

همه جان بین که جانت رهنمون‌ست

چرا اینجا دل تو پر ز خون‌ست

779

که جان را یک دمی نادیده‌ای تو

یقین بنگر اگر با دیده‌ای تو

780

نَفَخْتُ فیهِ مِن روح است جانت

ز ذات کل شده عین العیانت

781

نفخت فیه من روح است اینجا

حقیقت کشتی نوح است اینجا

782

چو جان نوح است و صورت هست کشتی

چرا از نوح جان اندر گذشتی

783

چو تو کشتی نوحی راز دیده

یقین بحر حقیقت باز دیده

784

تو در کشتی نوحی فارغ ای دل

ترا بحر حقیقت هست حاصل

785

در این بحر حقیقت در طوافی

نظر کن در درون بحر صافی

786

تو با نوحی و آگاهی نداری

که دریای حقیقت می‌گذاری

787

تو دریا و ابا نوحی ندانی

که کشتی زینچنین دریا برانی

788

ز دریای حقیقت کن گذاره

مر آن جوهر کن اینجاگه نظاره

789

نبینی بر سر دریا تو جوهر

مگر در قعر یابی جوهرت بر

790

ترا زین بحر جوهر بایدت یار

که آید از درون او پدیدار

791

ترا زین بحر اگر جوهر برآید

حقیقت ذات دریا آن نماید

792

تو هستی بر سر طوفان نشسته

به گِرد بحر می‌گردی تو جسته

793

درون بحر جوهر می‌ندانی

در این معنی تو ره بر تا بدانی

794

حقیقت جوهرت از اصل بنگر

در این دریا تو بود وصل بنگر

795

در این دریای بی پایان بسی راز

حقیقت یافتم از جوهرم باز

796

مرا این جوهر و این بحر دیدم

ولی در بحر کلّی ناپدیدم

797

در این بحر حقیقت شد مرا فاش

مر آن جوهر بدیدم عین نقّاش

798

چو ملّاحم در اینجاگه در این بحر

روم از ناگهان اندر بُنِ قعر

799

برآرم جوهری من از معانی

کنم زان جوهر اینجا دُرفشانی

800

ندارد از یقین عطّار اینجا

فشاند جوهر اسرار اینجا

801

ندارد زر به جز از کان جوهر

چه جوهر هست جوهر بهتر از زر

802

مرا آن جوهر دیدست تحقیق

که اندر عین اعیانست توفیق

803

در این بحر فنا آن جوهر عشق

مرا آمد نصیب از اختر عشق

804

چنان از عشق جوهر یافته‌ستم

که اندر خانه من دریافته‌ستم

805

در این خانه است یارت ار بدانی

درون خانه‌ای ار می‌توانی

806

درون خانه‌ای تو بحر بنگر

مرا آن جوهر اندر قعر بنگر

807

مرا اندر درون خانه دریا است

در آن بحرم یکی جوهر هویدا‌ست

808

درون خانه بحر کل که دیده‌ست‌؟

مر این معنی کسی از کس شنیده‌ست‌؟

809

کسی داند که این معنی چگونه‌ست‌

که جانش در بُنِ دریای خون است

810

کسی داند که اندر خانهٔ دل

حقیقت بحر کل کرده‌ست حاصل

811

کسی داند که این بحر گُهَربار

دمادم می‌شود زو ناپدیدار

812

بسی در بحر جان خوردند غوطه

که تا پیدا شدند با دلق و فوطه

813

نیاید هیچکس زین بحر بیرون

شدند غرقه در این دریای پرخون

814

در این دریای پر خون جان بدادند

درون بحر جان پنهان بدادند

815

درون بحر جان دادند و کس نیست

چه‌گویم کاندر او فریادرس نیست

816

نیامد هیچکس زین بحر بر در

بدادند جان همه از بهر جوهر

817

همه از بهر جوهر جان بدادند

یقین جان بر سر جوهر نهادند

818

یکی دریای پر خونست بنگر

نمی‌گویم که تا چونست بنگر

819

گهی دریای پر خونست و پر راز

اگر از عاشقانی جان در او باز

820

یکی دریای پر خونست تحقیق

کسی کاو جان در او بازید توفیق

821

ز جوهر یافت اندر آخر کار

درون بحر جوهر دید با یار

822

حقیقت می‌زند موج پر از خون

در اینجا هیچ راهی نیست بیرون

823

حقیقت می‌زند موج دمادم

کسی باید که یابد اندر او دم

824

نگه کن تا در این دریا شود باز

بیابد جوهر اندر عزّ و اعزاز

825

در این دریا چو آخر باز بیند

حقیقت جوهر جان باز بیند

826

درون بحر جان بنگر زمانی

که جوهر یابی اینجا در عیانی

827

دم خود اندر این دریا نگهدار

نباید تا شوی تو ناپدیدار

828

در این بحر معانی غوطه‌ای خوَر

فرو رو تا بیابی باز جوهر

829

چو اندر جوهر الاّ رسیدی

تو نور جوهر الّا بدیدی

830

در آن جوهر یکی نور است مطلق

در آن نور حقیقت بازبین حق

831

در آن نور حقیقت بنگری باز

در او پیداست هم انجام و آغاز

832

در آن نورست پیدا هرچه بینی

در آن نور است اگر صاحب یقینی

833

حقیقت شمس و ماه و چرخ و انجم

شدند در نور جوهر جملگی گم

834

در آن نور است پیدا هر چه بینی

شده پیدا در آن نور یقینی

835

همه از نور جوهر تابناک‌ند

شده پیدا در آن دیدار خاک‌ند

836

حقیقت نور جوهر یاب در خاک

که خاک آمد خود صانع پاک

837

حقیقت بحر در خاکست پیدا

از آن پیوسته اندر شور و غوغا

838

اگر واصل شوی مانند منصور

تو باشی در عیان آن جوهر نور

839

تو باشی جوهر و خود را ندانی

همی‌گویم دمادم در معانی

840

به هر معنی که می‌گویم ترا باز

نمی‌یابی ز خود انجام و آغاز

841

به هر معنی که گویم در گمانی

از آن زین سرّ رمزی می‌ندانی

842

یکی حرف است و چندینی کتاب است

یکی نور است و چندینی حجاب است

843

یکی فعل‌ست و چندینی صفات‌ست

یکی بحر است و اسمش عین ذات‌ست

844

یکی ذات‌ست و چندینی عجائب

صفات و فعل می‌بینم غرائب

845

یقین جسم است پیوسته در این دل

ز دل جانست مر مقصود حاصل

846

ز جان ذات است مقصود ار بدانی

ولیکن چون بیابی بی‌نشانی

847

ندارد نور اینجا رنگ بی‌شک

ندارم نیز هوش و هنگ بی‌شک

848

که تا برگویم این سر تا چگونه‌ست

دلم افتاده در دریای خون است

849

همه ذرّات من جویای اویند

حقیقت هم بدو گویای اویند

850

همه ذرّات من جویای ذات‌ند

شده حیران درآن عین صفات‌ند

851

تمامت دیده دیدستند در خویش

حجابی نیست ایشان را در این پیش

852

بجز خود مر حجاب خود نباشد

همی‌خواهد که ایشان خود نباشد

853

چنان خواهد که در جانان شود گم

که ایشان قطره اند و یار قلزم

854

فنای خویش می‌خواهند اینجا

که کلّی در فنا یابند اینجا

855

فنای خویش می‌خواهند بی‌شک

که کلی در فنا یابند آن یک

856

فناشان آرزو و در فنااند

کنون افتاده در دید بقااند

857

ولیکن فرقی از هستی و ثانی است

یکی جویند کاینجا خود دو تا نیست

858

دو نبود جز یکی اینجا نبیند

که در یکی حقیقت همنشینند

859

دو نبود ذات بی‌شک جمله ذاتند

که می‌خواهند بود خود که بازند

860

همی‌خواهند تا اندر فنا راز

نیابند و شوندش جمله جانباز

861

ترا مر ذرّهٔ جان نیست بنگر

ز مر پیدات پنهان نیست بنگر

862

حقیقت چون فنااند اوّل آخر

برانداز از میان این نقش ظاهر

863

برانداز از میان این نقش صورت

همه ظلمت شود در سوی نورت

864

برانداز از میان این صورت خویش

که ذات جاودان بینی تو در پیش

865

اگر این نقش اینجاگه ببازی

به نزد انبیا سر برفرازی

866

اگر این نقش گردد ناپدیدار

جمال بی‌نشان آید پدیدار

867

اگر این نقش پنهانی کنی پاک

نماند نار و ریح و ماه با خاک

868

بمانده جاودان جان تو پر نور

شود در جزو و کل یکی چو منصور

869

حقیقت آخر کار و سرانجام

بخواهی خورد همچون دیگران جام

870

ترا جام فنا باید چشیدن

در آن خلعت فراق جان بدیدن

871

ترا جام فنا باید بخوردن

به صورت از همه اشیا بمردن

872

ترا جام فنا خواهند دادن

یکی داغی ترا اینجا نهادن

873

ترا جام فنا در آخر کار

بباید خورد اینجاگه به ناچار

874

ترا جام فنا مانند مردان

فرو باید کشیدن تا شود جان

875

ترا جام فنا مانند منصور

بباید خورد تا گردی به کل نور

876

ترا جام فنا اینجا چو آدم

بباید خورد و شد در قرب آن دم

877

ترا جام فنا اینجا شادمانه

که تا یابی حیات جاودانه

878

فروکش جام را در عزّت و ناز

که خواهی یافت در آن‌دم تو کل باز

879

فروکش جام و خندان شو تو چون گل

که خواهی یافت در آن دم یقین کل

880

فروکش جام جانان تا شوی پاک

حقیقت از نمود خاک و افلاک

881

در آن دم چون خوری این جام اینجا

ببین هم اوّل و انجام اینجا

882

بباید کردنت مر نوش آن جام

که خواهی گشت ذات کل سرانجام

883

بباید خوردنت بی تلخی روی

مگردان روی خود را از دگر سوی

884

چنان باش اندر آن دم راز دیده

که باشی جزو و کل را باز دیده

885

چنان باش اندر آن و در وصالش

که راحت یابی از عین وبالش

886

چنان باش اندر آن دم همچو عشاق

که باشی در خودی و بی خودی طاق

887

چنان باش اندر آن دم همچو مردان

که یکی یابی اندر ذات و در جان

888

چنان کن خویش را آنگه تو تسلیم

که بد در آتش سوزان براهیم

889

چنان کن خویش را تسلیم جانان

که اسمعیل خود می‌کرد قربان

890

چنان کن خویش را تسلیم مشتاق

که سر ببرید اندر عشق اسحاق

891

چنان کن خویش را تسلیم آن دید

که در یکی یکی یابی ز توحید

892

چنان کن در یکی تسلیم جانت

که ذات حق شود کلّی عیانت

893

چنان تسلیم کردن جان و دل تو

که در آن دم نمانی مر خجل تو

894

چنان تسلیم کن جان در بر دوست

که بیرون آورد یکباره از پوست

895

چنان تسلیم کن جان در بر یار

که تا پیدا شوی تو کل پدیدار

896

چنان تسلیم کن جانا دل از جان

که در جان یابی آن خورشید تابان

897

چنان تسلیم کن جان اندر آن ذات

که نور قدس گردد جمله ذرّات

898

چنان تسلیم کن جان در جلالش

که یابی در نمود جان وصالش

899

چنان تسلیم شو مانند مردان

که تا یابی در آن دم جمله جانان

900

در آن دم گر تو کل تسلیم گردی

بساط جسم و جان را درنوردی

901

از این دم سوی آن دم رفت خواهی

شوی در جزو و کل نور الهی

902

از این دم سوی آن دم می‌شوی باز

حقیقت نزد جانان تو به اعزاز

903

در آن دم باش حاضر تا حقیقت

نمودار می‌کند در دید دیدت

904

در آن دم باش حاضر از دل و جان

که بنماید حقیقت روی جانان

905

مشو غافل دمی جانان در آن دم

که بنماید رخت جانان همان‌دم

906

همه مردان در آن‌دم راز دیدند

جمال دوست آن دم باز دیدند

907

حقیقت آخر آن دم وصال است

در آن دم عاشقان دید جمال است

908

حقیقت آخر آن دم شوی ذات

شود جان مر حقیقت جمله ذرات

909

نظر کن اندر آن دم بی وجودت

که پیدا آید آن دم بود بودت

910

نظر کن اندر آن دم از نهانی

که در جانان شوی کلّی تو فانی

911

چو جانان رخ نماید اندر آن دم

خیالی بینی اینجا جمله عالم

912

چو جانان رخ نماید اندر آن راز

حجاب از روی خود اندازد او باز

913

چو جانان رخ نماید آخر از دید

تو گردی ذات قرب از عین توحید

914

چو جانان رخ نماید آخر کار

برافتد این حجاب آخر به یکبار

915

تو جانان گردی و او در تو موجود

شود آن دم بیابی عین مقصود

916

تو جانان گردی و وین‌دم شود پوست

نماند جان و ماند جاودان دوست

917

تو جانان گردی و مر دل بماند

تنت در خاک زیرِ گل بماند

918

تو جانان گردی و پیوسته باشی

اَزَل را با اَبَد پیوسته باشی

919

تو جانان گردی از عین وصالت

در آن دم عاشقان دید جمالت

920

تو جانان گردی از دید وصالت

یکی بینی همه اندر جلالت

921

نماند جان به جز جانان نماند

تن اندر خاکدان پنهان نماند

922

شود تن خاک اندر آخر کار

شود در خاک و خون او ناپدیدار

923

شود جانان ز بعد مدّتی تن

نباید گفت مر عطّار تن زن

924

خوشا آن دم که جان گردد در این خاک

چون جان بی‌شک نهان گردد در این خاک

925

خوشا آن دم که چون جان باز گردد

درون جزو و کلّی راز گردد

926

در آخر دوست خواهد بود تحقیق

بباید از نمود دوست توفیق

927

دلا در لا یکی یک لحظه اینجا

شده در عین الّا اللّه یکتا

928

دلا در راز الّا اللّه عیانی

ولیکن مانده در روی جهانی

929

نخواهی رفت زین منزل سوی لا

حقیقت بود خواهد شد در الّا

930

نخواهی رفت از این منزل حقیقت

رها خواهی تو کردن این طبیعت

931

دلا جای تو در خاکست بنگر

درون رو تو ز دید دوست برخور

932

در این معنی مجال دم زدن نیست

از این منزل ره باز آمدن نیست

933

همه رفتند و کس نامد پدیدار

همه آنجا شدندش ناپدیدار

934

همه رفتند در دیدار بی‌چون

یقین دریافتند اسرار بی‌چون

935

همه رفتند مر در شیب این گِل

حقیقت گشتشان مقصود حاصل

936

همه رفتند اندر جوهر دوست

رها کردند اینجا جملگی پوست

937

همه رفتند بر سودا دماغی

بمردند اندر اینجا چون چراغی

938

همه رفتند و نامد هیچکس باز

نیامد هیچکس می باز پس باز

939

همه رفتند در سوی خداوند

حقیقت با ازل کردند پیوند

940

همه رفتند در صحرای عقبی

شدند اینجایگه یکتای مولی

941

همه رفتند پنهان در سوی یار

در اینجا می‌نبینی لیس فی الدّار

942

همه رفتند اندر جوهر ذات

رها کردند اینجا جسم ذرّات

943

همه رفتند و اعیان باز دیدند

بسوی ذات کلّی راز دیدند

944

همه رفتند اندر عین اللّه

شدند از راز جانان جمله آگاه

945

همه رفتند و در جانان شدند گم

چو یک قطره سوی دریای قلزم

946

همه رفتند ودر عین الیقینند

ز ذات کلّ و اینجا پیش بینند

947

همه رفتند از اینجا باز رستند

حقیقت نیست گشته عین هستند

948

همه رفتند اندر عین الّا

حقیقت باز دیدند جوهرِ لا

949

همه رفتند و می‌آیند دیگر

دگر خواهد شد اینجا راز بنگر

950

همه واصل شدند اینجا ز دیدار

در اینجا بی‌شکی کل ناپدیدار

951

در این معنی که من گفتم شکی نیست

که در عین الیقین غیر از یکی نیست

952

در آن حضرت چو رفتی باز نایی

حقیقت آن زمان عین خدایی

953

در این سر ره بری دانای اسرار

بمیر از جسم خود وز عین پندار

954

بمیر از جسم پیش از مرگ اینجا

بکن عین بدی را ترک اینجا

955

تو اینجا ترک خود کن در حقیقت

بمیر از نقش این نفس و طبیعت

956

درون پرده پرشور است بنگر

به آخر منزلت گورست بنگر

957

دمادم می‌رود زان هر معانی

که تا باشد که یک شمّه بدانی

958

همه خواهیم رفتن در سوی خاک

نماند جاودان دوران افلاک

959

نماند جاودان کس سوی دنیا

بباید رفتنت از کوی دنیا

960

نماند جاودان کس سوی این جسم

نخواهد ماند جان و نیز مر اسم

961

همه خواهیم رفتن سوی حضرت

در آن سر تا که‌را بخشند قربت

962

در آن سر تا که را خواهند دادن

بهشت جاودان یا غل نهادن

963

یقین حال از دو نیست اینجا

حقیقت نار یا جنّات حَورا

964

کسانی را که نیکی کرده باشند

نه همچون دیگران آزرده باشند

965

به طاعت جان خود کرده مصفّا

بهشت جاودان یابند فردا

966

بهشت جاودان جای نکوکار

بود فردا مر این سر را نگهدار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

از آن نور است بیشک تابش ماه

از آن اینجا زند هر ماه خرگاه

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 21 - تمامی اشیا از یک نور واحدند

اگلی نظم

کسانی کین بهشت جاودانی

طلبکارند اندر زندگانی

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 23 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور