صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 23 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

بخش 23 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

کسانی کین بهشت جاودانی

طلبکارند اندر زندگانی

2

طلبکار بهشت جاودانند

حققت مر طلبکار جنانند

3

بتقوی و کم آزاری و طاعت

بسر بردند در عین سعادت

4

شب تاریک اندر فکر بودند

حقیقت روز و شب در ذکر بودند

5

نه شب خواب و نه شان در روز آرام

طلبکار بهشتاند و دلارام

6

ز بهر جنّت اینجا در وبالند

در اینجاگه طلبکار وصالند

7

در آن سر باز یابند این حقیقت

بهشت جاودانی بی طبیعت

8

بهشت آرزو هست ای برادر

بطاعت خوی کن بیخواب و بیخور

9

شود اجسام از شوقش بسوزان

چنین کردند اینجا نیک روزان

10

چنان مرخوی کن در طاعت حق

که باشد مر ترا جنّات مطلق

11

در اینجا جنّت و حور قصور است

بظاهر حالت ذوق و حضور است

12

بظاهر اندر اینجا هست جنات

حقیقت هم لقا و جوهر ذات

13

ولی بر قدریابی تو ز دیدت

که مر نورست مر گفت و شنیدت

14

تو بشنفتی ولی نادیدهٔ تو

نظر کن سر اگر بادیدهٔتو

15

تو از قول کلام این سر شنیدی

ولی جنّات حورا را ندیدی

16

ترا گویند در اسرار اینجا

ز نار و جنّت ودیدار اینجا

17

تو اندر مجلس عالی نشینی

یقین بشنو اگر صاحب یقینی

18

حقیقت گفتن و وعد و وعیدست

ولی اسرارشان هر کس ندیدست

19

ز بهر آنکه تا راهت نمایند

دل و جان سوی درگاهت نمایند

20

در این درگاه راهی باز یابی

بود کاینجا همه اعزاز یابی

21

ولی چندان ترا اینجا خیال است

کجا یابی که آنجاگه وصالست

22

بقدر عقل از تو باز گویند

ترابر هر صفت آن باز گویند

23

بقدر عقل خود یابی یقینت

اگر باشد دلِ اسرار بینت

24

بقدر عقل خود گر رهبری تو

ره شرع از حقیقت بسپری تو

25

بقدر عقل خود در عین تقوی

بیابی در عیان دیدار مولی

26

بقدر عقل خود در جوهر دل

شور در راه حق یک ذرّه واصل

27

بقدر عقل در جنّات بینی

در آنجاگه نفس راحات بینی

28

بقدر عقل خود بینی تو دیدار

اگر باشی ز دیدت ناپدیدار

29

بقدر عقل خود در جستجوئی

از آن پیوسته اندر گفتگوئی

30

بقدر عقل خود از حق زنی دم

همی گوئی از او هر دم دمادم

31

بقدر عقل آدم میشناسی

ولی آدم کجا زان دم شناسی

32

بقدر خود یقین دانستهٔ تو

چگویم چونکه نتوانستهٔ تو

33

بقدر عقل خوددر جوهر جان

نظر کن بیش ازاین خود را مرنجان

34

بقدر عقل خود در جوهر دل

نظر کن تا کنی مقصود حاصل

35

بقدر عقل خوددریاب آن راز

که تا یابی ز حق انجام و آغاز

36

بقدر عقل خود دم زن تو ازدوست

که میگوئی تو دایم جملگی اوست

37

بقدر عقل اینجا راه یابی

درون خویش را آن شاه یابی

38

بقدر عقل ره میبردهٔ تو

ولیکن همچنان در پردهٔ تو

39

بقدر عقل اینجاگاه لافی

ولی اینجا نگشتستی توصافی

40

بقدر عقل اینجا در یقینی

ولیکن داد کلّی مینبینی

41

بقدر عقل خود گوئی ز دیدار

ولی دانم نه مستی و نه هشیار

42

بقدر عقل اینجاگه سخن گوی

چو نتوانی تو بردن در سخن گوی

43

بقدر عقل میگوئی که یارت

درونم لیک جان ناپایدارت

44

بقدر خود توانی راه بردن

مر این راه بایدت ازجان سپردن

45

بقدر خود توانی دوست دیدن

چنان کاینجا جمال اوست دیدن

46

بقدر خود تو ره بردی جلالش

که تا بوئی بیابی ازوصالش

47

بقدر خود تو ره بردی دل و جان

که تا بنمایدت مر روی جانان

48

بقدر خود نظر کن سوی پرده

که خود هستی تو اینجا راه برده

49

بقدر منزلت معنی ندیدی

حقیقت را تو از دعوی بدیدی

50

بقدر اندر چنین منزل نظر کن

دل خود را تو از خود هم خبر کن

51

خبر کن بیخبر خود از حقیقت

که اعیانست اینجا دید دیدت

52

خبر کن بیخبر خود را تو ازدل

که مقصود تو اینجا هست حاصل

53

خبر کن بیخبر خود را تو از جان

که اینجا میتوانی یافت جانان

54

خبر کن بیخبر خود را ز معنی

که اینجا میتوانی یافت مولی

55

خبر کن بیخبر خود را تو از دوست

ز فرقم تا قدم مر جوهر دوست

56

خبر کن بیخبر خود را تو از یار

مگو این گر بدانی می نگهدار

57

خبر کن بیخبر خود را حقیقت

بدان کاینجای صورت دید دیدت

58

خبر کن بیخبر خود را تو از دید

که معنیّ توئی تو هست توحید

59

خبر کن بیخبر تا خود بدانی

همی گویم بتو کلّی تو دانی

60

خبر کن بیخبر خود را و بشناس

مر این معنی بدان از عشق و مهراس

61

خبر کن بیخبر خود را از آن دید

یکی بین جمله را در سرّ توحید

62

خبر کن بیخبر خود را از آن ذات

که اینجا نقش گردد جمله ذرّات

63

خبر کن بیخبر خود را از آن نور

که اینجا در دلش افتاد منصور

64

خبر کن بیخبر خود را از آن یار

که این سِرّ کرد اینجا او پدیدار

65

خبر کن خویش را تا باز یابی

عیانی خویش از وی راز یابی

66

خبر کن خویش را زان راز دیده

که خود را بود اینجا باز دیده

67

خبر کن خویش زان پاکیزه گوهر

که نزدش ارزنی آمد سراسر

68

خبر کن خویش زان اسرار جُمله

که او دیدست اینجا یار جمله

69

خبر کن خویش را زان شاه درگاه

که دیده بود در اینجا گهت شاه

70

خبر کن خویش از آن پاکیزه ذرّات

که دیده بود اینجا جوهر ذات

71

خبر کن خویش از او این راز مطلق

که زد اینجا اناالحق او ابر حق

72

خبر کن خویش از او تا راز یابی

مگر اسرارش اینجاب از یابی

73

خبر کن خویش از او و راز بنگر

درون خویشتن را باز بنگر

74

خبر کن خویش از او و یاب اعیان

هم اندر او شو اینجاگاه پنهان

75

خبر کن خویش از او دیدار دریاب

درونت اوست دید یار دُرّ یاب

76

از او بشناس اینجا در وجودت

حقیقت عشق بنگر بود بودت

77

از او بشناس عشق اینجا ضرورت

رهاکن همچو او اینجا تو صورت

78

از او بشناس عشق و راه بشناس

حقیقت از عیانش شاه بشناس

79

از او بشناس عشق و راهبر شو

چو اویی جسم و بی خوف و خطر شو

80

از او بشناس عشق و دل نگهدار

که میبنمایدت اینجا رخ یار

81

از او بشناس عشق و جان یقین کن

همه ذرّات اینجا پیش بین کن

82

از او بشناس اینجا عشقبازی

سزد گر جان و دل چون او ببازی

83

از او بشناس عشق و جان برانداز

دل خود همچو شمع از شوق بگداز

84

از او بشناس عشق و در فنا شو

حقیقت محو کن خود کل خدا شو

85

از او بشناس عشق و خود تو در باز

چو او اینجایگه سر را برافراز

86

از او بشناس چون گشتی فنا تو

رسی در عزّت و قرب و بقا تو

87

اگر چون او تو جان و سر ببازی

برآرد مر ترا این عشقبازی

88

اگر چون او تو جان در بازی اینجا

حقیقت صاحب رازی در اینجا

89

اگر چون او ترا این درگشاید

ترا اسرار همچون او نماید

90

دم سرّ اناالحق را زنی تو

حقیقت پنج از بن بر کنی تو

91

اناالحق گر تو خواهی زد چو منصور

حقیقت باش هان از جسم و جان دور

92

اناالحق گر تو خواهی زد در این دم

بلا آید ابر جانت دمادم

93

اناالحق گر تو خواهی زد در آن دید

یکی باید بدیدن عین توحید

94

اناالحق گر تو خواهی زد در این راز

از اوّل صورت و معنی برانداز

95

اناالحق گر تو خواهی زد در این راه

مشو غافل چو اللّه باش آگاه

96

اناالحق گر تو خواهی زد در اسرار

حقیقت جای بینی بر سر دار

97

اناالحق گر تو خواهی زد چو حلاج

کند از تیر پرتابیت آماج

98

در این سر چون کنی گرراز دانی

بباید رفتنت از زندگانی

99

نیابند این معانی اهل صورت

حقیقت خاصه مر اهل کدورت

100

دلی باید که جمله دوست باشد

همه مغز یقین و پوست باشد

101

دلی باید که جمله راز بیند

همه در جوهر خود باز بیند

102

دلی باید که در اسرار معنی

رود بر دار او مانند عیسی

103

دلی باید که بیند راز مطلق

پس آنگاهی زند دم از اناالحق

104

دلی باید که دید دید بیند

حقیقت ذات در توحید بیند

105

دلی باید که کلّی یار گردد

بجز حق از خود او بیزار گردد

106

مر این دم چون زند در عشق بازی

بسوزد پاک بیند سرفرازی

107

مر این دم چون زند کل یار باشد

یقین از جسم و جان بیزار باشد

108

مر این دم چون زند از عشق اوّل

حقیقت کل بود از اصل اوّل

109

مر این دم چون زند اینجا یقین او

حقیقت کل بود عین الیقین او

110

مر این دم چون زند او در عیانی

یکی بیند همه در بی نشانی

111

مر این دم چون زند بر دار آید

ز دید عشق برخوردار آید

112

مر این دم چون زند سر را ببازد

بجسم و جان در اینجاگه ننازد

113

مر این دم چون زند خود را بسوزد

چو شمعی بود خود را برفروزد

114

فنا گردد زجسم و جانِ پیدا

شود در بحر عرفان مانده شیدا

115

بمانده در حقیقت یادگار او

حقیقت مر چنین گفته‌ست یار او

116

اگر ره میبری در سرّ اسرار

ز جسم و جانت باید گفت بیزار

117

وگر خود دوستداری زین مزن دم

که این سرّ کس نیابد جز که محرم

118

حقیقت داند این اسرار معنی

که کلّی دیده بود انوار معنی

119

حقیقت جمله را او دیده بد راز

نگردد از نمود خویشتن باز

120

چنان در سیر قربت در یکی او

بود کاینجا نباشد مر شکی او

121

در آن حضرت بود از جان خبردار

ز دل باشد حقیقت صاحب اسرار

122

در آن حضرت نگردد باز اینجا

یقین شد او عیان شهباز اینجا

123

چنان در لا بود اللّه دیده

که خود باشد جمال شاه دیده

124

نگردد باز اینجا لا بود او

حقیقت در همه لاشیی بود او

125

نگردد باز تایکی شود باز

حقیقت او بود در عشق جانباز

126

ز لا مردان کلّی در یکی او

یکی بیند خدا را بیشکی او

127

تو گر این راز بشناسی در اینجا

یقین از جان تو بهراسی در اینجا

128

نهنگ لا چو در خونت کند گم

تو باشی آن زمان در عین قلزم

129

دم از دریا زنی دریا شوی تو

ز بود جانت ناپروا شوی تو

130

ز لا در بود الاّ اللّه رسی دوست

بیابی و بدانی جزو و کل اوست

131

حقیقت شرح او هرگونه گویم

بجز دیدار بیچون را نجویم

132

هنر دیدست منصور از حقیقت

تو هم زو در نگر در دید دیدت

133

از او بنگر کز او این راز گفتم

از او بشنیدهام زو باز گفتم

134

مرا این سر از او موجود آمد

که ذاتم جملگی معبود آمد

135

مرا این سر مسلّم شد ز منصور

همین دم میزنم تا نفخهٔ صور

136

همین دم میزنم تا جان ببازم

سر و جان بررخ جانان ببارم

137

همین دم میزنم کارام با اوست

حقیقت هم می و هم جام با اوست

138

همین دم میزنم تا دم برافتد

وجود عالم و آدم برافتد

139

همین دم میزنم وز کس نترسم

چو اعیان یافتم از کس نپرسم

140

همین دم میزنم در پاکبازی

که دارم در حقیقت بی نیازی

141

همین دم میزنم مینگذرم من

از این دم تا که جان را بسپرم من

142

همین دم میزنم در شرع و تقوی

شدم در شرع و تقوی ذات مولی

143

همین دم میزنم اینجا یقینم

شدست از ذات کل در خویش بینم

144

همین دم میزنم زین برنگردم

که تا معنی و صورت برنگردم

145

همین دم میزنم تا کشته آیم

میان خاک و خون آغشته آیم

146

همین دم میزنم بی دید تقلید

که جانانم یقین در سرّ توحید

147

همین دم میزنم مانند حلاّج

که بنهادست جانان بر سرم تاج

148

همین دم میزنم گر راست دیدم

ز وی در ذات وی بیشک رسیدم

149

دم او میزنم اینجا نهانی

که بنمودست رویم کل عیانی

150

دم او میزنم کز اوست دیدم

ز وی در ذات وی بیشک رسیدم

151

دم او میزنم اینجا که یارم

کند مانند او بر عین دارم

152

دم او میزنم کین دم دم اوست

یقین عطّار اینجا همدم اوست

153

مرا زو ایندم اینجا گشت موجود

یقین ذات من اینجا در ازل بود

154

مرا عطّار اکنون پیش از این گفت

اگرچه اوست در عین الیقین گفت

155

مگو عطّار با هر کس تو این سر

نگهدار این معانی را ز ظاهر

156

وجودت رفت خواهد در سوی خون

حقیقت وصل دیدستی ز بیرون

157

حقیقت اندرون هم وصل داری

دم از آن میزنی کین اصل داری

158

ترا از وصل اصل آمد بدیدار

که ذات کل ز وصل آمد پدیدار

159

حقیقت وصل خواهد در رسیدن

دل و جانت بجانا آرمیدن

160

بخواهی رفت اندر جوهر ذات

حقیقت محو خواهی کرد ذرّات

161

سخن این باز ز اعیانست تحقیق

نه تقلیدست بیشک هست توفیق

162

سخن این بار اندر درد آمد

از آن جانان بجانت فرد آمد

163

سخن این بار بی تقلید گفتی

ز اعیان و ز دید دید گفتی

164

سخن این بار از درد حضورست

از آن هر حرف گوئی جمله نورست

165

سخن این بار در درد وصالست

از آن اینجات اعیان جلالست

166

سخن این بار از دردست ودرمان

از این دردست خوش میگوی و میخوان

167

سخن این بار از دردست پیدا

حقیقت جوهرت فردست اینجا

168

سخن این بار از دردست و رازست

از آن این در حقیقت بر تو بازست

169

سخن این بار از دردست جانان

از آن بنموده است اسرار اعیان

170

سخن این بار از دردست و شوقست

ترا زان ازحقیقت جمله ذوقست

171

چنانت درد عشق آمد در این دل

که کردی عاقبت مقصود حاصل

172

چنانت درد عشق آمد پدیدار

که جانت شد در اعیان ناپدیدار

173

سخن کز درد میآید وصال است

در آن پیدا تجلّی جلالست

174

سخن کز درد میآید عیانست

در آن مرنکته صد راز نهان است

175

سخن کز درد میآید یقین است

کسی باید که در عین الیقین است

176

سخن کز درد آید درگشاید

ترا اسرار کلّی وا نماید

177

سخن کز درد آید در معانی

بود اینجا نشان بی نشانی

178

سخن کز درد آید دل بسوزد

حقیقت جان و دل هم کل بسوزد

179

سخن کز درد آمد در دل و جان

حقیقت کل نماید راز پنهان

180

سخن کز درد گفتی اندر اینجا

بسی دُرها که سفتی اندر اینجا

181

سخن باقیست آخرگه بخواند

وگر خواند که اینجا بازداند

182

سخن باقیست جسمت نیست باقی

دمادم جام مینوشی ز ساقی

183

سخن باقیست کاینجا راز دیدی

نمود اینجا تو از من باز دیدی

184

سخن باقیست آن بایدت گفتن

بهر دم جوهری بایدت سفتن

185

سخن باقیست میکش جام اینجا

که دیدستی عیان فرجام اینجا

186

سخن باقیست هم با اهل دل گوی

نمودِ رازِ اوّل ز اهل دل جوی

187

سخن باقیست میگوی از حقیقت

دوای درد میجوی از شریعت

188

سخن باقیست اندر شرع میگوی

حقیقت گوی نی از فرع میگوی

189

سخن باقیست چندانی که گوئی

نه بد پیداست میگوئی نگوئی

190

سخن باقیست اکنون در تو بگشای

حقیقت گنج کل اینجا تو بنمای

191

سخن باقیست از اسرار گفتی

حقیقت جملگی از یار گفتی

192

سخن باقیست میکش جام اسرار

که آغازی تو در انجام اسرار

193

سخن باقیست جام عشق مینوش

که بردستی راه اندر چشمهٔ نوش

194

سخن باقیست یارت نیز باقی است

چه غم داری چو دلدار تو ساقی است

195

چودلدارست ساقی جام می خَور

ز دید عشق یک دم هان تو مگذر

196

چو دلدارست ساقی غم نداری

از آن هشیار اندر پیش یاری

197

چو دلدارست ساقی راز میگوی

ابا ساقی حقیقت باز میگوی

198

چو دلدارست ساقی زو تو برخور

تو هستی ذرّه چشمت دار و برخور

199

حقیقت چونکه دلدارست ساقی

سخن آخر ندارد هیچ باقی

200

سخن از وصل گوی و اصل دریاب

درون خویش آخر وصل دریاب

201

سخن در وصل میگوئی که اصلی

از آن اینجایگه در عین وصلی

202

سخن در وصل میگوئی که جانی

از آن اینجایگه راز نهانی

203

سخن در وصل میگوئی که یاری

از آن از جان جان پاسخ گذاری

204

سخن از وصل میگوئی بتحقیق

که بردستی ز جانان گوی توفیق

205

سخن از وصل میگوئی و جانان

ازینجا مینمائی راز پنهان

206

سخن از وصل میگوئی و دیدار

وجود خویشتن کرده پدیدار

207

سخن از وصل میگوئی و اعیان

در آن هرنکتهٔ صد راز پنهان

208

سخن از وصل میگوئی و منصور

از آن گشتی تو در اسرار مشهور

209

سخن از وصل او گفتی حقیقت

نمود اینجایگه او دید دیدت

210

سخن در وصل او گفتی در اسرار

برون آوردت او از عین پندار

211

سخن از وصل او میگوی اینجا

که از وصلش ببردی گوی اینجا

212

سخن از وصل او میگوی ای دل

که مقصود تو شد زو جمله حاصل

213

سخن از وصل او میگوی در راز

که دیدستی از او انجام و آغاز

214

سخن از وصل او میگوی الحق

کز او دم میزند جانت اناالحق

215

سخن از وصل او میگوی و خوشباش

که دیدی در وصالش عشق نقّاش

216

وصل عشق چون در دل درآید

حقیقت جزو و کل یکی نماید

217

وصال عشق بنماید یکی باز

حقیقت را زجانان بیشکی باز

218

وصال عشق هر کو یافت اینجا

حقیقت شد عیانش جمله اشیا

219

وصال عشق هر کو یافت از دید

عیانش شد حقیقت سرّ توحید

220

وصال دوست چون در عاشقانست

هر آن کز خود گذشته عاشق آنست

221

وصال عشق چون در جان درآید

ز هر یک ذرّه صد طوفان برآید

222

وصال عشق در اینجاست بنگر

نه پنهانست بس پیداست بنگر

223

وصال عشق در دست اوّلِ کار

بآخر درد گردد ناپدیدار

224

وصال عشق اگر خواهی حقیقت

فنا باید شدت در جان رسیدت

225

وصال عشق اگر بشناختی تو

حقیقت جسم و جان در باختی تو

226

وصال عشق اینجا رایگان است

ببین کاینجا حقیقت در عیان است

227

وصال عشق خواهی خود بسوزان

حقیقت بود نیک و بد بسوزان

228

وصال عشق خواهی خویش در باز

که تاگردد ترا تحقیق در باز

229

وصال عشق خواهی همچو منصور

بیک ره شو ز دید خویشتن دور

230

وصال عشق خواهی در اناالحق

دم منصور زن اینجا تو بر حق

231

وصال عشق خواهی آخر کار

ز بود خود بحق شو ناپدیدار

232

وصال عشق رخ بنمود در جان

از آن منصور دم زد کل ز جانان

233

وصال عشق او را کرد پیدا

اناالحق اندر اینجا گشت شیدا

234

وصال عشق چون پرده برانداخت

چو شمعی در میان جمع بگداخت

235

وصال عشق او را تا فنا شد

حقیقت خالق ارض و سما شد

236

وصال عشق عاشق گشت کل ذات

حقیقت ذات شد اعیان ذرّات

237

حقیقت وصل عشق اندر یکی بُد

از آنش بی گمان در حق یکی شد

238

وصالش عشق او را در یقین کرد

ز بودش جزو و کل عین الیقین کرد

239

یقین بُد ذات اینجاگه یکی بود

خدا در جان او کل بیشکی بود

240

اگرچه وصل از او او با فراقست

ولیکن عاشقان را اشتیاق است

241

فراق و صبر چون کردند مردان

حقیقت رخ نماید وصل جانان

242

کسی باید که در یابد فراق او

بسوزد در عیان اشتیاق او

243

چنان سوزان بود ماننده شمع

که یکی بیند و مر خویش با جمع

244

نداند راز او جز خویش هر کس

نگوید سرّ خود در پیش هر کس

245

ازاوّل در سلوک و سیر باشد

در آخر در یکی بی غیر باشد

246

از اوّل عاشق و بیمار گردد

ز نفس خویشتن بیزار گردد

247

چنان در عشق باشد مبتلا او

که هر دم پیشش آید صد بلا او

248

کنندش سرزنش بسیار در راه

نباشد از درونش هیچ آگاه

249

کسی الاّ به جز جانان جانش

که خود داند یقین راز نهانش

250

چنان در درد و شوق و صبر باشد

که همچون مردهٔ در قبر باشد

251

حقیقت مرده باشد در بر خلق

بیندازد ز خود زنّار با دلق

252

ابا دیوار گوید راز اینجا

ز کل پرسد حقیقت بازاینجا

253

مر او را خلق چون دیوانه خوانند

ز عقل خویشتن بیگانه خوانند

254

بطبعش هر زمانی صد قفاپیش

زنند و او تحمّل میکند پیش

255

تحمّل میکند در عشق فارغ

که تا گردد ز دید دوست بالغ

256

تحمّل میکند از جمله اینجا

نیندیشد وی از فریاد وغوغا

257

اگر شمشیر بر فرقش درآید

از آن شمشیر جانش کل سرآید

258

نگرداند رخ از شمشیر جانان

در این بیشه بود او شیر جانان

259

ز سنگ و چوب و طعن هرزه گویان

نباشد هیچ غم او را یقین دان

260

حقیقت از بلای دوست بیند

که تا آخر لقای دوست بیند

261

بلای دوست از جان میکشد او

حقیقت زهر درمان میچشد او

262

بلای عین و رسوائی دلدار

در اینجا باید اندر اوّل کار

263

بلا عشقست و رسوائی جانان

حققت کش تو چون منصور از جان

264

بلای عشقست و رسوائی در اینجا

بکش تا بازیابی سرّ یکتا

265

بلا عشقست هر کو یافت این دو

یکی بیند حقیقت چه من و تو

266

بلا عشقست اگر اینجا کشیدی

جمال دوست زین سر باز دیدی

267

چو عاشق در بلا آمد گرفتار

برون آید ز عجب و کبر و پندار

268

چو عاشق در بلا و صبر آید

در آخر رخ ورا جانان نماید

269

چو عاشق در بلا دارد تحمّل

شود آخر چو خورشید از تجمّل

270

چو عاشق در بلا اوّل قدم زد

حقیقت هر چه آمد او رقم زد

271

چوعاشق نیک و بد بیند یکی او

حقیقت یک یکی بیند یکی او

272

چو عاشق در بلا اینجایگه دید

در اعیانِ تجّلی یافت توحید

273

در آن عین بلا چون دید جانان

بلایش باشد اینجا راحت جان

274

طلبکار بلا باشد در آخر

بوی بگشاده گردد این در آخر

275

درش بگشاده باشد از یقین باز

حقیقت باشد و انجام و آغاز

276

حقیقت قربتش موجود باشد

عیان در ذات او معبود باشد

277

دوئی برداشته یکتا شده باز

حقیقت باشد از انجام و آغاز

278

بلای قرب دید و با لقایش

نموداری شده اندر فنایش

279

فنایش را بقا شد راز دیده

در آن عین بلا کل باز دیده

280

کمال عقل را برداشته پاک

بلا دیده حقیقت داشته خاک

281

بَرِ خود نقطه با پرگار اینجا

ابا ایشان زخود بیزار اینجا

282

از آتش آتشی در خود فکنده

ز گردن دل ز نیک و بد فکنده

283

حقیقت خاک برداده چو بر باد

جهان جاودان راکرده آباد

284

یقین چون آب در عین وصالش

شده آیینهٔ جان در جمالش

285

عیان خاک دیده راز آخر

از آن انجام این آغاز آخر

286

چو گوئی پایداری کرده اینجا

چو دریا هر زمان در شور و غوغا

287

حقیقت جوهر جان طلبکار

اگرچه وصل یابد لیس فی الدّار

288

حقیقت اصل ذاتی باز جوید

در آن اسرار راز راز گوید

289

در آن اصل ارچه باشد مینداند

دم عین العیان او کی تواند

290

زدن تا پردهٔ کل برنیفتد

میان خاک و خون آخر نخفتد

291

حقیقت سالک این معنی نداند

که تا آخر وصال کل بداند

292

چو این معنی بداند آخر کار

ز بود جسم گردد ناپدیدار

293

وصالش رخ نماید با حقیقت

برون آید چو مغزی از طبیعت

294

چو مغز از پوست بیرون رفت اینجا

حقیقت مغز کل یابد مصفّا

295

اگر با مغز باشد مغز بیند

هر آن چیزی که بیند نغز بیند

296

نبیند پوست الاّ مغز جانان

حقیقت باز یابد سرّ پنهان

297

تن اندر عشق ده وز عشق برخور

جمال بود معشوقت تو بنگر

298

تن اندر عشق ده گر مرد کاری

تو همچون عاشقان بردباری

299

تن اندر عشق ده تا جاودانت

کند بیخویش ازنام و نشانت

300

تن اندر عشق ده تا در فنایت

بماند جاودان دید بقایت

301

تن اندر عشق ده وز وصل او بین

بجز او هیچ اینجا کل نکو بین

302

تن اندر عشق ده تا راز یابی

حقیقت روی جانان باز یابی

303

تن اندر عشق ده چون انبیا تو

مثال انبیا میکش بلا تو

304

تن اندر عشق ده تا آخر کار

برافتد پردهٔ جسمت بیکبار

305

تن اندر عشق ده صاحب دلانه

که تا یابی بقای جاودانه

306

تن اندر عشق ده وز خویش بگذر

اگر مرد رهی در خویش منگر

307

تن اندر عشق ده وین جسم در باز

حقیقت جسم را با اسم در باز

308

تن اندر عشق ده تا گردی آزاد

فنا شو تا کنی مر جانت آباد

309

تن اندر عشق ده تا اصل یابی

که از عشق حقیقی وصل یابی

310

تن اندر عشق ده تا جان شوی تو

درون جزو و کل جانان شوی تو

311

تن اندر عشق ده پس بی نشان شو

درون خویش کلّی جان جان شو

312

تن اندر عشق ده وز بی نشانی

بیاب آخر حقیقت رایگانی

313

تن اندر عشق ده وز عشق میگوی

جمال بی نشان در عشق میجوی

314

تن اندر عشق ده تا راز اوّل

بیابی ونمانی تو معطّل

315

اگر مرد رهی از عشق مگریز

حقیقت از بلای او مپرهیز

316

بلای عشق کش تا ذات بینی

چنین کن تو اگر صاحب یقینی

317

بلای عشق کش ای زنده دل تو

ممان چندینی اندر آب و گل تو

318

حقیقت هر که اینجاگه بلا دید

یقین او آخر کارش لقا دید

319

حقیقت هر که او مجروح یار است

مر او را رازهای بیشمار است

320

حقیقت هر که اینجا جان و سر باخت

سر خود چون عَلَم اینجا برافراخت

321

حقیقت هر که اینجا جان ببازید

عیان دریافت چون مردید توحید

322

اگرچه مرد عاشق در بلایست

چه غم چون عاقبت عین لقایست

323

لقا اندر بلا بنهاد جانان

کسی کاینجای خود را راز جانان

324

لقا اندر بلایست ار بدانی

بلاکش تا ترا باشد نهانی

325

حقیقت رازها مانند منصور

شوی از عشق خود از جزو او دور

326

دلا عطّار با تست و تو اوئی

چرا چندین تو اندر گفتگوئی

327

نیامد آخر کار تو آغاز

ندیدی همچنان سر رشتهات باز

328

نیامد مر ترا مقصودحاصل

نگشتستی تو اندر عشق واصل

329

نیامد مر ترا آغاز و انجام

حقیقت میندیدی تو سرانجام

330

چرا چندین تو اندر گفتگوئی

نکردستی تو گم در جستجوئی

331

نکردی هیچ گم چون اصل داری

در اینجاگه تو بود وصل داری

332

نیامد وقت خاموشی ترا هان

که داری خویش را در نصّ و برهان

333

نیامد وقت خاموشیت آخر

چو مقصود تو شد در عشق ظاهر

334

نیامد وقت خاموشی کنونت

هنوز اینجا نداری تو سکونت

335

نیامد وقت خاموشی زمانی

که پردازی بهردم داستانی

336

نیامد وقت خاموشی بدیدار

که تا گردی بکلّی ناپدیدار

337

نیامد وقت خاموشی چو منصور

چو گشتی در همه آفاق مشهور

338

نیامد وقت خاموشی چون مردان

که گفتی سر حقیقت تن زنی زان

339

ترا چون رازهست اینجای سرباز

مگو تو بیش از این چندین و سرباز

340

ترا چون هست اصل و وصل گوئی

بگو تا بعد از این دیگر چه جوئی

341

ترا چون هست اعیان آخر کار

بگو تا چند خواهی گفت از یار

342

نماندت عقل و جانت رفت از دست

دلت ماندست و آنت رفت از دست

343

کمالت ای دل بیچاره حاصل

شدت در آخر کار تو واصل

344

کمالت یافتی در آخر کار

برافتادست مر پرده بیکبار

345

کمالت یافتی اینجا شدی کل

حقیقت تو یقین دیدی بسی ذل

346

کمالت یافتی بیصورت اینجا

رخت بنموده است منصورت اینجا

347

کمالت بی نشانی بود و دیدی

حقیقت در سوی جانان رسیدی

348

کمالت بی نشانی بود از آغاز

که اندر بی نشان او یافتی باز

349

کمالت بی نشانی بود اینجا

از آن بودی تو بود بود اینجا

350

کمالت بی نشانی سوی حق بود

از آن صورت نشانی گوی حق بود

351

کمالت بی نشانی بود از دوست

از آن بیرون شدی چون مغز از پوست

352

کمالت بی نشانی بود از آن یار

از آن دیدی حقیقت روی دلدار

353

کمالت بی نشانی بود و دیدم

کنون اندر جلالت من رسیدم

354

کمالت بی نشانی در نشان شد

از آن اسرار پیدا و نهان بُد

355

کمالت بی نشان شد اندر اینجا

چنان کز بی نشان بُد اندر اینجا

356

کمالت عاشقانِ راز دیده

در اینجا آمده کل باز دیده

357

کمالت عارفان دیدند اینجا

از آن در دیدن دیدند بینا

358

گمان خویشتن هم خود بدیدی

یقین خود در کمال خود رسیدی

359

چنان بگشادهٔ در اصل آغاز

که بگشاده نیامد هیچکس راز

360

درت باز است و نادان ره نداند

مر این جز مر دل آگه نداند

361

درت باز است آنکس راز بیند

که او اندر درون شهباز بیند

362

درت باز است آنکو دید در باز

حقیقت بر در درگشت سرباز

363

درت باز است شهبازان عالم

درون آیندت و بینند دردم

364

درت باز است ای جان جهان تو

نه بگذاری کسی را رایگان تو

365

درون خلوت خود هیچکس را

نرانی عاقبت شان بازپس را

366

مگر آنکو سر خود را ببازید

ترادرخلوت ای گل رایگان دید

367

نبیند روی تو جز سر بریده

حقیقت گشته و عشق تو دیده

368

نبیند هیچکس روی تو اینجا

مگر گمگشتهٔ سوی تو اینجا

369

نبیند روی تو جز صاحب درد

که آید کشتهٔ تو او بود فرد

370

نبیند روی تو جز ناتوانی

که خواری دیده باشد هر زمانی

371

نبیند روی تو جز دل شده باز

که بنمائی ورا انجام و آغاز

372

نبیند روی تو جز در بلاکش

که باشد در یقین او در بلا خوش

373

کسی دیدست رویت اندر آفاق

که چون منصور شد از جسم و جان طاق

374

کسی دیدست رویت در حقیقت

شده او کشته در کویت حقیقت

375

کسی دیدست روی تو ز پرده

که باشد خون دل در عشق خورده

376

کسی دیدست رویت ای شه کل

که آمد در بر تو آگه کل

377

کسی دیدست رویت در عنایت

که بخشیدی ورا اینجا هدایت

378

کسی دیدست رویت در درونش

که هم تو کردهٔ مر رهنمونش

379

کسی دیدست جانان دید دیدت

که خود را پیش پا او سر بریدت

380

کسی دیدست رویت از تجلّی

که چون منصور شد در عین الّا

381

همه در حسرت این راز باشند

اگر اینجایگه سرباز باشند

382

همه در حسرتند و گفتگویند

توئی در اندرون در جستجویند

383

نداند راه جز ره کرده در تو

درون جسم و جان در پرده در تو

384

هر آنکو آمد اندر پردهات باز

بدید او سرّ خود در پردهات باز

385

از این پرده که اینجا بازبستی

حقیقت خویش را در راز بستی

386

ترا این پرده اینجا شد مسلّم

که بستی بیشکیش در دید آدم

387

طلب کردند اندر پرده اینجا

ز هر سوئی بسی گم کرده اینجا

388

نشان از پرده اینجا میدهد باز

ولی کی باز بینندت باعزاز

389

درون پردهٔ یا در برونی

ولی دانم که اندر پرده چونی

390

نه بیرونی ولیکن از درون تو

درون بگرفتهٔ و رهنمون تو

391

یقین کاندر درون می راز جوئی

ز بیرونت درون را باز جوئی

392

چو خورشیدی ز بیرون در درونم

بنور خود یقین شد اندرونم

393

که بر تو هم درون و هم برونست

از اعیان یقین بیچه و چونست

394

وصالت در درونم می درآید

اگرچه از برونم مینماید

395

بسی دادست اینجا گوشمالم

یقین هجران تو اندر وصالم

396

بسی خوردم غم و خون جگر من

نبردم راه از کویت بدر من

397

ره از کوی تو بیرون نیست دانم

که هر دو در یقین یکیست دانم

398

ره از کوی تو چون بر در نباشد

حقیقت جز یکی رهبر نباشد

399

بسی در کوی تو زحمت کشیدم

گهی در خاک و گه در خون طپیدم

400

بسی در کوی تو بردم غم تو

ندیدم هیچکس راهمدم تو

401

بسی در کوی تو از ناتوانی

حقیقت بردهام جانا تو دانی

402

بسی بردم در این کوی تو خواری

ز هر ناکس بسی فریاد و خواری

403

تو میدانی که عطّارست خسته

در این کوی تو جانا دل شکسته

404

دل او هم تو بشکستی در اینجا

اگرچه بر خودش بستی در اینجا

405

نظر اندر دل بشکسته داری

از آنش با خود او پیوسته داری

406

از آن پیوسته با تو در نمودت

که بُد پیوسته اندر بود بودت

407

از آن پیوسته شد در نور پاکت

که او پیوسته بُد در دید خاکت

408

از آن پیوسته شد اندر جلالت

از آن پیوسته او اندر کمالت

409

از آن پیوسته شد در قربتِ تو

که از تو یافت جانان عزّت تو

410

از آن پیوسته شد در دید الّا

که هم از تو زد اینجاگه تولّا

411

از آن پیوسته شد در حضرت تو

که یکی دید اندر قدرت تو

412

همه دیدار تو دید از یقین است

یقین دان او یمین اوّلین است

413

همه دیدار تو دید از یقین او

که بود اندر عنایت پیش بین او

414

وصالت را نیابد جز وصالت

جلالت مینبیند جز جلالت

415

تو هم تو خویشتن بنموده باز

حقیقت بود خود بربودهٔ باز

416

بهردم کسوتی دیگر برآری

من اندر دید آنم پایداری

417

مرا جز دیدن تو هیچ نبود

از اول هیچ آخر هیچ نبود

418

از این جاگه کمالی یافتستم

از آن بُد گر وصالی یافتستم

419

حقیقت گرچه گفت آمد پدیدار

درون پرده کلّی خود خریدار

420

درون پرده بیرونم گرفتی

یقین در خاک و در خونم گرفتی

421

درون پردهٔ در پردهٔ تو

حقیقت خویشتن گم کردهٔ تو

422

درون پردهٔ در عزّ و اعزاز

همی خواهم که اندازی مراین باز

423

براندازی مر این پرده درآخر

کنی دیدار خود را جمله ظاهر

424

کنی دیدار مر بیچارگانت

که میجویند در پرده نهانت

425

تو اظهاری و نی در هفت پرده

حقیقت ره بسوی شاه برده

426

منم این پرده از هم بر دریده

به بیشرمی وصالت باز دیده

427

ولی چون هر نفس در پرده یابی

حقیقت پردهٔ دیگر بیابی

428

ولی چون من چنین در رازم ای جان

تو خود مگشای پرده بازم ای جان

429

حقیقت جان و هم این پرده بگشای

مرا رخ از درون پرده بنمای

430

درون پرده را عشاق گشتی

مکن بر بی دلان خود درشتی

431

اسیران را کشی اینجا تو در ناز

همه کشته شدند و بس تو درناز

432

روا باشد که عاشق را کشی تو

کنی با عاشقانت سر کشی تو

433

همه ازوصل تو پوئی طلبکار

در این میدان همه گوئی طلبکار

434

در این میدان بخون آلودگانت

فتادستند مر بیچارگانت

435

در این میدان بسی کشتی بزاری

حقیقت هم تو خود رحمی نداری

436

در این میدان چه جای گفتگویست

گرم گردان کنی سر همچو گویست

437

در این میدان تو من گفتهام راز

سرم از تن تو چون گوئی بینداز

438

در این میدان تو من راز گفتم

ابا جمله حقیقت باز گفتم

439

در این میدان زدم من گوی شوقت

سخن گفتم یقین از روی ذوقت

440

در این میدان زنم گوی دمادم

که بردستم حقیقت گویت این دم

441

در این میدان زنم من گوی دیدت

شوم در عین میدان ناپدیدت

442

در این میدان عشقت پایدارم

زنم گوی حقیقت جای دارم

443

در این میدان منم چون گوی خسته

فتاده عاقبت چوگان شکسته

444

در این میدان اگر درتک و تازم

دگرگوئی دمی از عشق بازم

445

مکن عطّار از این برگوی بازی

بگو تا چند خواهی گوی بازی

446

مکن عطّار در میدان دلدار

چو گوئی باش سرگردان دلدار

447

مکن عطّار در گوئی تو از راز

در این میدان سرت چون گوی انداز

448

چو گوئی سر در این میدان بیفکن

ز دست خویشتن چوگان بیفکن

449

بیفکن گوی و چوگان هر دو ازدست

که دیدت این زمان با یار پیوست

450

وصال دوست چوگانست و تو گوی

سخن از وصل آن چوگان همی گوی

451

سخن از وصل گوی و زلف چوگان

که دلدارست زلفش، همچو چوگان

452

دلت در زلف چون چوگان چو گویست

از آن پیوسته اندر گفتگویست

453

از آن چوگان زلفش گوی دلها

در این میدان خاک افتاده غوغا

454

از این میدان خاک افتاده چون گوی

دل عشاق اندر جستن و جوی

455

دل تو همچو گوئی اوفتادست

عجائب سر در این میدان نهادست

456

در این میدان بسی دلهاست خسته

چو گوی اندر خم چوگان شکسته

457

بسی دلها در این میدان فتادست

چو گوی اندر خم چوگان فتادست

458

در این میدان وحدت رازدارم

چو گوئی درخم چوگان یارم

459

در این میدان وحدت راز جویم

که مر چوگان آن دلدار گویم

460

سر خود همچو گوئی باختم من

در این میدان عشق انداختم من

461

سر خود همچو گوی انداختم باز

در این میدان تو من باختم باز

462

بخواهم باخت سر مانند گوئی

که تا عشاق از آن مانند گوئی

463

چو میدانم که خواهی کشتنم زار

همی گویم مر این معنی بناچار

464

دراین میدان تو منصور دارم

تو چون منصور کن بر سوی دارم

465

نه چندانست وصف یار و میدان

که بتوان گفت اندر گوی و چوگان

466

معانی بیش از اندازه است در دل

که در این سر توانم کرد حاصل

467

معانی بیش از اندازه است در جان

که گنجد اندر این اجسام جانان

468

نمیگنجد حقیقت راز در دل

اگرچه من شدم از دوست واصل

469

نمیگنجد حقیقت ذات اینجا

همی پنهان کنم ذرّات اینجا

470

رسیدست وقت کشتن چند گویم

توئی با من حقیقت چند جویم

471

توئی با ما و ما طاقت نداریم

در این جان و در این راحت نداریم

472

توئی با ما و ما ازتو پدیدار

بسر گشتیم عشقت را خریدار

473

ز وصلت ما اگر بسیار گفتیم

دُرِ اسرار بسیاری بسُفتیم

474

مرا زین صورت اینجاگه برون کن

تنم اینجایگه پر موج خون کن

475

من این صورت نمیخواهم در اینجا

مر تا چند باشد شور و غوغا

476

دلم پر خون شده از بیهوده گفتن

نمییارد دگر جانم شنفتن

477

چنان جانم شده است از خویشتن پاک

که میخواهد که باشد خاک در خاک

478

چنان جانم ز خود بیزار گشته است

که در یکی حقیقت بازگفته‌ست

479

برو ای خاک شوی خاک خوش شو

تو از عطّار این اسرار بشنو

480

برو ای خاک در سوی مکانت

که اینجاگه بیابی جان جانت

481

برو ای خاک و کلّی در فنا باش

بسوی مسکنت عین بقا باش

482

برو ای خاک و واصل شو تو در وصل

که اندر خویش خواهی یافتن وصل

483

برو ای خاک اندر اصل دیدار

هم اندر خویشتن شو ناپدیدار

484

برو ای خاک درعین الیقینت

هم اندر خویشتن بین اوّلینت

485

برو ای خاک اندر جوهر خود

حقیقت بازبین از خود تو در خود

486

برو ای خاک در کوی جانان

فنا شو بیشکی در کوی جانان

487

برو ای خاک اندر معدن کل

که بسیاری کشیدی رنج با ذل

488

برو ای خاک اندر مسکن دید

که خواهی شد یکی در عین توحید

489

برو ای خاک و بشنو راز خویشت

ز خود بین مر عیان آغاز خویشت

490

برو ای خاک و کلّی شو ز خود پاک

که تا گردی حقیقت تو زخود پاک

491

فنا شو خاک آنگاهی لقا بین

نمود خویش بیچون و چرا بین

492

فنا شو خاک اندر سوی منزل

که مقصود تو خواهد گشت حاصل

493

فنا شو خاک اندر حضرت دوست

که خواهی گشت مغز ارچه توئی پوست

494

فنا شو خاک تا جانان ببینی

توئی راز خودت پنهان ببینی

495

فنا شو خاک تا یابی تو اسرار

که گردانم ترا از خود خبردار

496

فنا شو خاک تا گردی حقیقت

تو چون جانان شوی پاک از طبیعت

497

فنا شو خاک در اسرار بیچون

که تا جانان بیابی بیچه و چون

498

فنا شو خاک و لا شو تا ز الاّ

بیابی سرّ و کل گردی هویدا

499

فنا شو خاک چون دیدار گفتیم

ترا هر سر در این اسرار گفتیم

500

فنا شو خاک و اینجا باد بگذار

ببادش پرده و بادیش پندار

501

فنا شو خاک اندر باد منگر

که تا بادست اینجاگه سراسر

502

فنا شو خاک و باد از خود بینداز

یقین در دید جانان سر برافراز

503

فنا شو خاک و باد اینجا ببین تو

درون خویشتن را راز بین تو

504

فنا شو خاک و باد اینجا روانه

کن از خود تا تو باشی جاودانه

505

فنا شو خاک و باد اینجا درونت

بیفکن ازخود و خود کن برونت

506

فنا شو خاک و باد از پیش بردار

که تو اندر فنائی صاحب اسرار

507

فنا شو خاک و آب اینجا خبر کن

که با او بودهٔ هم او نظر کن

508

فنا شو خاک و او را ده وصالش

چو خود اندر تجلّی جلالش

509

فنا شو خاک و آتش را بسوزان

حقیقت آب در آتش فروزان

510

فنا شو خاک و آتش را رها کن

حقیقت آب و آتش هم فنا کن

511

فنا شو تا یکی بینی تو در چار

یکی اصلست آخر این بناچار

512

زیک اصلید اینجا بازماندید

ابا همدیگرش دمساز ماندید

513

فنا خواهید شد هر چار دوست

که با مغزت نخواهد ماند چون پوست

514

فنا خواهید شد هر چار در یار

حقیقت لاشوید و لیس فی الدّار

515

فنا خواهید شد هر چار در دید

یکی خواهید شد در سرّ توحید

516

فنا خواهید شد هر چار در اسم

که پیدا هم نماند صورت و جسم

517

فنا خواهید شد هر چار تحقیق

که آخر مر شما را هست توفیق

518

فنا خواهید شد هر چار اینجا

حقیقت آن زمان گردید یکتا

519

فنا خواهید شد هر چار در ذات

یکی خواهید بودن عین آیات

520

فنا گردید و آنگه راز بینید

وصال جاودانی باز بینید

521

فنا گردید و آنگه جان نمائید

چو خورشید یقین رخشان نمائید

522

فنا گردید پیش از آن در اینجا

که گردانندتان اینجا هویدا

523

فنا گردید از دید زمانه

که تا گردید ذات جاودانه

524

فنا گردید همچون اصل اوّل

که خواهد بودتان اینجا مبدّل

525

فنا گردید اندر ذات بیچون

که تا گردید اعیان بیچه و چون

526

حقیقت چون شما را رفت باید

چنین اینجا بماندن را نشاید

527

فنا گردید اینجا ای دل و جان

که تا یابید در خود جان جانان

528

حقیقت چون شما را آخر کار

حقیقت مر فنا آمد پدیدار

529

حقیقت چون زیک اصلید و جوهر

بمعنی هر یکی در هفت کشور

530

وجود آدم از بود شما شد

حقیقت از شما اینجا فنا شد

531

فنا شد از شما آدم در اینجا

حقیقت رفت سوی دوست یکتا

532

شما نیز این زمان عین فنائید

که اینجاگاه نقشی مینمائید

533

خبر دادم شما را از شما را

که خواهد بودتان آخر فنا را

534

خبر دادم شما را راز بینید

چنی فارغ یقین تا کی نشینید

535

خبر دادم شما را از خداوند

که کلّیتان برون آرد از این بند

536

خبر دادم شما را بیچه و چون

که خواهید این زمان بودن دگرگون

537

شما را تا خبر باشد فنایست

حقیقت آخر این عین لقایست

538

در آخر هر چهار از هم جدائید

از این صورت طلبکار بقائید

539

در این صورت نخواهید از معانی

نمائید اندر اینجا جاودانی

540

در این صورت نمی مانید جاوید

بباید رفتتان در عین خورشید

541

بباید رفتتان در چارهٔ نیست

چه غم دارید آخر چون یکی زیست

542

نمود بودتان در آخر کار

یکی خواهد بدن در عین دیدار

543

نمود بودتان در جمله اشیاء

ز پنهانی شود آن لحظه پیدا

544

نمود بودتان در جزو و کل دید

شود یکی عیان در عین توحید

545

نمود بودتان آخر یکی است

اگرچه اندر اینجا بیشکی است

546

یکی خواهید شد در سرّ جوهر

ز باطن آنگهی آئید ظاهر

547

یکی خواهید بودن همچو خورشید

نباشدتان ز اوّل هست جاوید

548

شوید آنگه عیان گردید در یار

خبرتان میدهد در عشق عطّار

549

شوید آنگه عیان و دوست گردید

در آخر همچو دید ذات فردید

550

حقیقت یار خواهی در ره خویش

حجاب اینجا براندازید از پیش

551

حجاب اینجا براندازید از رخ

که حقتان میدهد اینجای پاسخ

552

حجاب اینجا براندازید از دل

که مقصودست اندر دید حاصل

553

حجاب اینجا براندازید از جان

که جان تحقیق آمد دید جانان

554

حجاب اینجا براندازید از ذات

یکی گردید عین جمله ذرّات

555

حجاب اینجا براندازید لائید

حقیقت اندر آن لاکل خدائید

556

حجاب اینجا نخواهد ماند بیشک

شو ای خاکِ مبارک در عیان یک

557

حجاب اینجا نخواهد ماند در ذات

شو از تحقیق نادان عین آیات

558

حجاب اینجا نماند آتش خوش

تو هم سوی وصال کل علم کش

559

سوی مسکن شو ای آتش یقین تو

که محوی اندر آتش همچنین تو

560

سوی مسکن شو ای باد همایون

که گفتم سر کُلتان بیچه و چون

561

جدا خواهید شد تا خوش بدانید

کنون زین منزل ناخوش برانید

562

از این منزل برانید از دل پاک

حقیقت نار و ریح و آب با خاک

563

دل آن منزل وصال کل شما راست

کنون گفتم حقیقت با شما راست

564

در آن منزل وصال کل عیانست

شما را بیشکی راز نهانست

565

در آن منزل یکی خواهید بودن

بسی سر در یکی باید نمودن

566

شما را اوّل و آخر نبودست

حقیقت بودتان از بود بودست

567

شما را اوّل و آخر عیانست

در اوّل نقش آخر بی نشانست

568

شما را اوّل و آخر هویداست

حقیقت بودتان پنهان و پیداست

569

شما را اوّل و آخر یکی بود

ز ذات اعیان صفاتت اندکی بود

570

عجب اول در آن حضرت که بودید

از آن حضرت سوی فطرت فزودید

571

از آن حضرت گذر کردید بیشک

سوی دید صفات عقل در یک

572

از آن حضرت جدا گشتید بی دید

نه خارج بود الاّ عین توحید

573

از آن حضرت که بد اعیان ذاتش

گذرکردند در سوی صفاتش

574

حقیقت آتش از اینجا بُد آنجا

ره بود فنا کردی هویدا

575

سوی بادی در اینجاگه سوی آب

کند گردی در اینجاگه باشتاب

576

سوی خاک آمدی و خاک هستی

حقیقت نور نور پاک هستی

577

سوی خاک آمدی بس خرّم و خَوش

ولی آخر شدی در عشق سرکش

578

سوی خاک آمدی و بود معبود

که تقدیر تو ازوی همچنین بود

579

سوی خاک آمدی از حضرت ذات

وطن کردی عجب در عین ذرّات

580

سوی خاک آمدی از منزل جان

ترا آمد حقیقت جان جانان

581

سوی خاک آمدی و جان شدی تو

ز پیدائی خود پنهان شدی تو

582

سوی خاک آمدی و کل شدی راز

عجب دیدی ز خود انجام و آغاز

583

سوی خاک آمدی اوّل ز افلاک

وطنگاه تو شد این کرهٔ خاک

584

سوی خاک آمدی یال الثرابی

چو از اینجا بدانجا میشتابی

585

سوی خاک آمدی و نقش بستی

بآخر عهد در اینجا شکستی

586

سوی خاک آمدی و باد گشتی

تو زین نقش فنا آباد گشتی

587

سوی خاک آمدی جان ودلی تو

امید جان و دید حاصلی تو

588

سوی خاک آمدستی از تجلّی

دگر خواهی شدن در عین الاّ

589

سوی خاک آمدی عین العیانت

شد از خاک نهان پیدا عیانت

590

سوی خاکی و باد آباد کرده

ز اوّل خیوش را کل یاد کرده

591

سوی خاکی و جان در وی رسیدی

که از نور تجلّی کل پدیدی

592

سوی خاکی و جان از تست مشهور

حقیقت دانمت نورٌ علی نور

593

سوی خاکی وز خاکت عیانست

ترا اینجا نمود جسم و جانست

594

سوی خاکی عیان بین ذات اینجا

که خواهی دید در ذرّات اینجا

595

سوی خاکی و اسرار وجودی

عیانِ ذات را سرّی نمودی

596

سوی خاکی و سرّ لایزالی

زماضی سوی مستقبل تو حالی

597

سوی خاکی و نور افروز کرده

ز نور خویش طین فیروز کرده

598

سوی خاکی و هر سه از تو معروف

توئی عین العیان و ذات موصوف

599

سوی خاکی و نور در تجلّی

ندیده این زمان اسرار مولی

600

تو نوری این زمان در عین ناری

فتاده اندر این نقش وغباری

601

تو نوری این زمان در خاک بوده

ز باد و آب مر نقشی نموده

602

تو نوری این زمان نار یقینی

در این هر سه بکل در پیش بینی

603

تو نوری این زمان دیدی سرانجام

در اینجاگاه هم آغاز و انجام

604

تو نوری و در این دریا فتاده

بهر دل شعلهٔ بر دل گشاده

605

تو نوری و در این دریای اسرار

عیان پرتو ز خود کردست اظهار

606

تو نوری و در این دریای جانی

کنون اسرار پیدا و نهانی

607

تو نوری ودر این دریای ذاتی

کنون اعیان و پنهان صفاتی

608

تو نوری این زمان زاندم نزاده

درون جسم این در را گشاده

609

تو نوری این دم و آن دم بدیده

وجودعالم و آدم بدیده

610

تو نوری این دم و آن دم بدیده

درون جان و دل آدم بدیده

611

تو نوری تو نوری این دم و آن نور دیدی

در این دم کل بدان دم در رسیدی

612

تو نوری این دم و آن دم نظر کن

جمال خویش در آدم نظر کن

613

تو نوری این دم و آن دم ببین تو

بنور خویشتن عالم ببین تو

614

ز نور تست اینجا آدم از گِل

ز نورت مر ورا مقصود حاصل

615

ز نور تست آدم در هویدا

ز گرمیّ تو شد آدم مصفّا

616

ز نور تست گفت و گوی آدم

که میگوئی حقیقت راز آدم

617

ز نورتست تابان جوهر دل

ز نورت جان شده اینجای واصل

618

ز نورتست تابان جوهر جان

چنین خاکست چون خورشید تابان

619

ز نورتست پیدا جوهر تن

دم کل میزنی در ما و در من

620

ز نورتست پیدا آسمانها

توئی اعیان یقین در جمله جانها

621

ز نورتست پیدا نور خورشید

که در وی محو خواهی ماند جاوید

622

ز نور تست پیدا جوهر ماه

ز دید تو گُدازد ماه هر ماه

623

ز نور تست پیدا جمله انجم

توئی در خاک و انجم در تو شد گم

624

ز نورتست پیدا عرش و کرسی

که پیوسته توئی در نور قدسی

625

ز نور تست پیدا لوح بیشک

قلم کرده ترا اینجا از آن یک

626

ز نور تست پیدا جنّت و حور

تو کردی جنّت اینجاگاه مشهور

627

ز نور تست پیدا جمله دوزخ

فسرده میشود اندر تو چون یخ

628

ز نورتست بحر و کان و گوهر

حقیقت برتری از هفت اخضر

629

حقیقت آتشی و عشق سرکش

ترا دانند اینجا عشق آتش

630

عجب نوری که در گردون فتاده

ندانم تا در اینجا چون فتاده

631

در اینجا شورش و غوغا هم از تست

که این دم گرمی و سودا هم از تست

632

در اینجا چون نمودار صفاتی

ولی آخر عجائب بی ثباتی

633

در اینجا در رگ و پی ناب داری

در آن حضرت عجب اشتاب داری

634

در اینجا آمده از علو در سِفل

شدی بالغ ولی ماندی عجب طفل

635

مکن گرمی و سودا را برون کن

حقیقت ذات خود را رهنمون کن

636

مکن گرمی که عشّاق جهانت

همی دانند اسرار نهانت

637

مکن گرمی دو روزی باش فارغ

که خواهی گشت در آخر تو بالغ

638

مکن گرمی و سودا را مینگیز

کنون با عاشق شوریده پرهیز

639

مکن گرمی که این گرمی نماند

حقیت خشکی و تری نماند

640

اگرچه تو حقیقت نور جسمی

فتاده این زمان در چار قسمی

641

ز یک اصلی همان کن مر طلب تو

دو روزی باش با جان در ادب تو

642

که این با تو حقیقت انس دارد

ابا تو بود خود را میگذارد

643

اگر آبتس هم از تست جوشان

درونِ دیگِ سودا در خروشان

644

اگر بادست دارد گرمی ازتو

حقیقت هست او در نرمی از تو

645

اگر خاکست اندر تست حیران

دو روزی هم ز تو ماندست تابان

646

اگر جانست و دل تاب تو دارد

نظر کردن سوی تو می نیارد

647

نخواهی رفت میدانند آخر

ترا میبنگرند اینجای آخر

648

دو روزی خوش بیاسا و مرو تو

دمی بنشین و پس چندین بدو تو

649

بسردانم دوئی تا جوهر ذات

بلای تو کشیدند جمله ذرّات

650

اگرچه سالکانت راه کردند

دل خود را ز تو آگاه کردند

651

تو آگاهی و آگاهی نداری

که اینجا آنچه میخواهی نداری

652

نظر کن جوهر جان را تو بنگر

وزین جوهر سوی هر چیز مگذر

653

نظر کن جوهر جان و تو بشناس

بسر چندین مرو جانا و بشناس

654

نظر کن تا زجانت راز بینی

تو ازجانی مرو تا باز بینی

655

نظر کن تا زجان مکشوف گردی

که اندر جان کنون اعیان و فردی

656

نظر کن تا زجان یابی تو مر بود

که در جان یابیت دیدار معبود

657

نظر کن تا زجان کامل شوی تو

حقیقت هم از او واصل شوی تو

658

ازو واصل شوی و بازیابی

سزد گر در سوی کلّی شتابی

659

ز جان واصل شو ای آتش بتحقیق

که ازجان باز خواهی یافت توفیق

660

ز جانواصل شو ای آتش عیانی

که تو در وی نشان بی نشانی

661

ز جان واصل شو اینجا باز بین راز

درون جان خویشی میسوز و میساز

662

خوشی میسوز اندر شمع جان تو

که دیدی این زمان خود در عیان تو

663

تو از جانی و تو ازجان خبردار

تو نیز از جان در اینجاگه خبردار

664

تو از جانی و جان از عین دیدست

دمادم با تو در گفت و شنید است

665

تو از جانی و جان از تو عیانست

حقیقت بود جوهر جان جانست

666

ز خود هر دو ز یک ذاتند اینجا

کنون در بود ذرّاتند اینجا

667

نه از هر دو یکی پیدا شدستید

چرا اینجایگه پیدا شدستید

668

نه هر دو از یکی گشتید موجود

حقیقت اصلتان از ذات کل بود

669

نه هر دو از یکی در جسم هستید

بصورت در دوئی اسم هستید

670

ز یک ذات آمدید و بود بودید

در آب و خاک روی خود نمودید

671

طلبکاراست باد وآب اینجا

شما را لیک خاک آید مصفّا

672

شما را خاک دیدست ازنهانی

شما در خاک موجود عیانی

673

شما را خاک دیدست از یکی باز

حقیقت او زبودش بیشکی باز

674

شما را خاک دید و گشت واصل

زدیدار عیانش هست واصل

675

شما را خاک دید و گشت روشن

حقیقت هست روحانی چو گلشن

676

شما را خاک دید ودر نمودار

برون آمد زجهل و عُجب و پندار

677

شما را خاک دید و ذات بیچون

شما را بوداینجا بیچه و چون

678

حقیقت خاک واصل از شما شد

ورا مقصود حاصل از شما شد

679

حقیقت خاک واصل از شمایست

از آن پیوسته در نور ولقایست

680

حقیقت خاک واصل شد ز جانباز

ز نور و نار دید اینجا نهان باز

681

یقین نورست جان آتش ز نارست

از این تا آن تفاوت بیشمار است

682

ولی چون اصل هر دو جوهر آمد

از آن ناچار اینجا برتر آمد

683

که جان نوریست کلّی ذات دیده

از آن منزل بدین منزل رسیده

684

یقین نوریست جاناز ذات مولی

نمود خویش کرده راز دنیا

685

یقین نوریست جان اندر خداگم

یکی پیوسته باشد نی جداگم

686

چو جان نوریست آتش عین نارست

از آن آتش در این ناپایدارست

687

چو جان نوریست نار افتاده در خاک

از آن آتش نهاده بر سر افلاک

688

که تا از علو جان کلّی ز ذاتست

بمعنی دان که معبود جهانست

689

حقیقت نار از عین صفاتست

اگرچه اصل او از نور ذاتست

690

نمیبینی تو آب اینجا روانه

نهاده سر ز عشق او بشانه

691

نمیبینی تو باد بی سر و پای

که میگردد یقین از جای بر جای

692

طلبکارند هر سه آتِش جان

روان گشته بهرجائی ببین هان

693

طلبکارند و طالب در میانه

بهر جانب شده آب روانه

694

طلبکارند و مطلوبست در جان

نمیدانند که محبوبست درجان

695

چو مطلوبست حاصل میندانند

از آن چون سالکان در ره روانند

696

چو محبوبست اندر عین دیدار

نمیدانید از آن هستند ناچار

697

چو محبوبست اینجا می چه جوئید

چرا در جان عیان خود نجوئید

698

چرا جوئید چون مقصود حاصل

نمیگردید اندر عشق واصل

699

چو محبوبست اینجا در میانه

نموده روی خود او جاودانه

700

چو محبوبست کل بنموده دیدار

چرا او را همی جوئید دریار

701

حقیقت نور بیچونست بی مر

که بنماید بخود بیحدّ و بی مرّ

702

هزاران نقش از خاکست بسته

درون جان ز حضرت باز بسته

703

هزاران نقش خاک اینجا ظهورست

حقیقت جان در آن اعیان نورست

704

هزاران نقش از خاکست موجود

چه گویم اندر او دیدار معبود

705

هزاران نقش در خاکست نقاش

نموده روی خود اینجایگه فاش

706

هزاران نقش در خاکست پیدا

نموده رخ در آن جانان هویدا

707

هزاران نقش در خاکست بنگر

بجز جانان در اینجاگاه منگر

708

هزاران نقش در خاکست دیدار

در او جانان نموده رخ در اسرار

709

حقیقت خاک نقش جان پاکست

بدان این سر که جمله دید پاکست

710

حقیقت نقش خاک از لامکانست

که اندر وی نهان راز جهان است

711

چهارند درک تن پیدا نمودند

در این دیگر ز بالا برگشودند

712

دو از بالا دو از شیبند پیدا

دو از ذات و دو اندر عشق شیدا

713

دو از بالا حقیقت آتش و باد

دوئی دیگر ز شیبش کرده آباد

714

یکی آتش دوم بادست بنگر

کز آن این هر دو آبادست بنگر

715

یکی آتش که موجود صفاتست

دوم باد است کز اعیان ذاتست

716

سوم آبست و چارم خاک آمد

که درهر چار روح پاک آمد

717

یکی آتش که آمد سرکش عشق

که میخوانند او را آتش عشق

718

دوم باد است کاندر دم دم آمد

از آن دم این دم اینجا همدم آمد

719

سوم آبست ز اصل نور زاده

چنین حیران چنان در ره فتاده

720

چهارم خاک اصل هر سه پیداست

که اندر خاک از ایشان شور و غوغاست

721

حقیقت وصف آتش چون شنفتی

یقینِ سرِّ آدم باز گفتی

722

دم باد از عیان لامکانست

که اندر جسم و جان راز نهانست

723

از آن دم باز بنگر تا بدانی

که یاد آمد یقین سرّ نهانی

724

از آن دم باز بنگر سوی صورت

فکنده دمدمه در جزو کویت

725

از آن دم آمد اینجا باد بیشک

شد ازوی جان ودل آباد بیشک

726

از آن دم آمد اینجا باز دیدی

حقیقت جز دمت او را ندیدی

727

از آن دم آمده راز نهانست

نفخت فیه من روحی عیانست

728

نفخت فیه من روحست در باد

که ذرّات جهان را میدهد داد

729

نفخت فیه من روحست زاندم

که اینجا میدهد بر کل دمادم

730

نفخت فیه من روحست زان ذات

که اینجا میدهد بر جمله ذرّات

731

نفخت فیه من روحست از اصل

که اینجا میدهد بر جسم و جان اصل

732

نفخت فیه من روحست روحست

که عالم را ازو فتح و فتوحست

733

نفخت فیه من روحست ازحق

که باقی میزند دم در اناالحق

734

نفخت فیه من روحست از راز

از آنجا سوی اینجا میدمد باز

735

نفخت فیه من روحست دمدم

مصفّا میکند آدم ز عالم

736

از آن ذاتست اینجا دم دمیده

دم خود در دم آدم دمیده

737

از آن ذاتست وصل از اوست بنگر

حقیقت جزو و کل از اوست بنگر

738

از آن ذاتست زان پنهان نماید

جمال خویشتن در جان نماید

739

از آن ذاتست و پنهانست در جان

که دارد نفخه اندر ذات جانان

740

از او جسمست اینجا راز دیده

از او خود را حقیقت باز دیده

741

از او دل یافتست این روشنائی

که دارد یاد اسرار خدائی

742

از اودل یافتست اینجای آرام

که در دل آمد او اینجا دلارام

743

از او دل یافتست اسرار اینجا

که خود را میکند اظهار اینجا

744

از آن دل یافتست اسرار بیچون

نموده روی خود در هفت گردون

745

از او دل یافت راحت اندر اینجا

از او بیند سعادت اندر اینجا

746

از او دل یافت راحت هر زمانی

ز شوقش میکند هر دم بیانی

747

از او دل یافت آگاهی و جان شد

چو او دل در حقیقت کل نهان شد

748

از او دل یافت آگاهی که حق دید

یکی شد همچو او در عین توحید

749

از او دل یافت وصل وآشنائی

نمیجوید دمی از وی جدائی

750

از او دل یافت سرّ لامکانی

که او داند یقین راز نهانی

751

دل از بادست روحانی حقیقت

از او آرایشی دارد طبیعت

752

دل از بادست زان اینجا خبردار

که اندر وی شد اینجا ناپدیدار

753

حقیقت دل چو از بادست زنده

شدست از جان دلش اینجای بنده

754

دل بیچاره زو آرام دیدست

از او آغاز و هم انجام دیدست

755

اگرچه پیر گشت امّا بخون بار

بود پیوسته او در رنج و تیمار

756

همان بادی شما را دل چو او دید

نظر کرد و درونش تو بتو دید

757

حقیقت زو خبردارست تحقیق

وز او دیده در اینجا سرّ توفیق

758

دل و جان هردو اندر خدمتت باد

همی دارد یقین ذرّات آباد

759

دل و جان را کند خدمت در اینجا

از آن دریافتست قربت در اینجا

760

دل و جان را کند خدمت که بادست

وی اندر سرّ جانان داد داد است

761

حقیقت جوهری بی منتهایست

دل و جان و وجود از وی صفایست

762

حقیقت جوهری از دید یار است

در او اسرارهای بیشمار است

763

حقیقت جوهری از لااله است

نفخت فیه من از روح اله است

764

حقیقت دارد اینجا گه فنائی

فنا اندر فنا و در بقائی

765

زهی سرّ نفخت فیه دیده

از آن منزل بدین منزل رسیده

766

کمال بی نشانی در تو پیدا

توئی در راه جانان کل مصفّا

767

کمال بی نشانی در تو موجود

توئی اینجا حقیقت اصل این بود

768

کمال بی نشانی داری اینجا

از آن در عشق برخورداری اینجا

769

دمادم میدمی در بی نشانی

از آن در عشق روح انس و جانی

770

دمادم میدمی از نفخهٔ ذات

حقیت زنده گردد جمله ذرات

771

دمادم میدمی در آن عیان تو

درون جان و دل داری عیان تو

772

دمادم میدمی اندر درونم

شدستی اندر اینجا رهنمونم

773

دمادم میدمی از هفت گردون

درون جان و دلها بیچه و چون

774

دمادم میدمی وز آندمی تو

حقیقت بود ذات آدمی تو

775

از آن دم دمدمه انداختستی

درون جان و دل بشناختستی

776

کمال خود از آن دم اندر این دم

که کلّی در دمیدی سوی آدم

777

حقیقت آدم از تو یافت اشیا

دم تو اندر او آمد هویدا

778

تو بادی مر ترا نی باد دانم

ترا از عین آن آباد دانم

779

تو از ذاتی و ذات اندر تو موجود

از آن پنهان شدستی تو زمقصود

780

همه ذرّات عالم زنده از تست

در اینجاگه حقیقت بنده از تست

781

از آن دم میدمی کز بی نشانی

حقیقت لامکان اندر مکانی

782

از آن دم میدمی در جمله جانها

از آن جانست اصل تو هویدا

783

از آن حضرت خبرداری تو از ره

فتادستی از آن گشتی تو آگه

784

بسی گردیدهٔ تو شیب و بالا

که تا این دم شدی در عشق یکتا

785

بی گردیدهٔ تا راز بینی

در این منزل عیانت باز بینی

786

تو با جان هر دو جانان تو در یک

یکی بینند ز آب و خاک بیشک

787

تو با ایشان بساز و سر میفراز

اگرچه در یقین هستی سرافراز

788

تو با ایشان بساز و راز بنگر

درون جان شهت را باز بنگر

789

درون جانی و خود را خبر کن

شه اندر جانت در رویش نظر کن

790

درون جان نظر کن شاه آفاق

بخود بنگر که هستی تو از آن طاق

791

درون جان تو با او هم جلیسی

مصفّائی نه چون نفس خسیسی

792

درون جان تو با یاری و او نیز

ترا بنموده اینجاگه همه چیز

793

درون جان و یارت در درونست

ترا در هردمی او رهنمونست

794

درون جانی و تحقیق دریاب

ز جانان سوی جان توفیق دریاب

795

نه جان اندر رخ جانان نگاهی

کن آخر هان ز ماهت تا بماهی

796

همه از تست و تو از جان پدیدار

ترا شد جان در اینجاگه خریدار

797

خریدارست جانت نیز هم دل

که تو بودی حقیقت راز مشکل

798

همه از تست پیدا و نهانی

یقین کاینجا حیات جاودانی

799

حقیقت زندگی اندر دم تست

که ریش قلبها را مرهم از تست

800

حقیقت زندگی در دل تو داری

که بود جاودان حاصل تو داری

801

حقیقت زندگی جمله شی آی

همه دانم که کل از نفخ حی آی

802

حقیقت نور حیّ لایموتی

که در جانها حقیقت هم تو قوتی

803

غذای روحی و معنیّ جُمله

در این جامی و هم فتوی جُمله

804

عیانی لیک پنهانی ز دیده

کسی رنگ تو در اینجا ندیده

805

نداری رنگ آمیزی در اینجا

دمادم فیض میریزی در اینجا

806

ز نور فیض تو عالم پر از نور

شد و اندر جهان گشتی تو مشهور

807

ترا خوانند جان چون در نهانی

ولی از جان یقین عین العیانی

808

ترا خوانند جان مر اهل معنی

که هر دم مینمائی راز مولی

809

ترا خوانند جان اینجا حکیمان

کجا دانندت اینجاگه لئیمان

810

بنورتست اشیا در حقیقت

که بیرون و درونی در طبیعت

811

ز بالا در درون نفخه دمیدی

درون جان تو در گفت و شنیدی

812

ابا تو دارم اینجا رازها من

که دیدم ازتو سر آوازها من

813

تونطقی درهمه گویا شدستی

درون اندر همه جویا شدستی

814

تو نطقی در زبان و راز گوئی

تو بشنیدی ز جانان بازگوئی

815

تو نطقی در زبان و عین گفتار

حقیقت رازها آری پدیدار

816

بگرد خاک میگردی تو دائم

بتو پیداست خاک و گشته قائم

817

بگرد خاک میگردی ز اسرار

ولی از چشم گشته ناپدیدار

818

بگرد خاک میگردی همی تو

درونش میدمی هر دم دمی تو

819

چنانت یافتم در خاک بیچون

که اوّل آمدی در هفت گردون

820

ز سوی ذات در عین صفاتی

حقیقت این زمان دیدار ذاتی

821

مگردان رخ ز خاک و روح اعیان

که میدانم ترا اسرار پنهان

822

زلائی این زمان در عین الّا

حقیقت اسم دیده در مسّما

823

مسمّائی ولیکن جسم بوده

از اوّل بیشکی بی اسم بوده

824

همه اسم از تو موجود و تو بیجان

همه پیدای تو هستی تو در جهان

825

از آن دم چونکه یارت این دم آورد

از این دم آمدی ز اعیان خود فرد

826

ترا برتر ز آتش بینم اینجا

از آنت سخت من خوش بینم اینجا

827

که از بالا دمادم میدمی باز

حقیقت اندر اینجاگه باعزاز

828

دلا مر باد را بشناس در خود

مکن او رادمی مر دور از خود

829

از آن دم تو او را اندر اینجا

کز آن دم کرد جان تو مصفّا

830

از آن دم دان تو اینجا اصل بودش

همین جاگه بدان مر وصل بودش

831

فنا شو همچو باد از آن دم ای دوست

که این دم نفخه است و همدم اوست

832

ز اصل هر چهار اینجا عیانی

بگفتی سرّ کل را تو نهانی

833

ز اصل این چهار آگاه گشتی

بدین سیر دگر زینها گذشتی

834

یقین هم وصل آب اینجا بیان کن

نمود راز او سرّ عیان کن

835

حقیقت آب را عین العیان بین

از او مرجمله اسرار نهان بین

836

اگرچه هر چهار از اصل یارند

در این مسکن بجانان پایدارند

837

از آنجا آمده هر چار اینجا

ز بهر دلبر عیّار اینجا

838

ولی زابست اینجاگه جمالش

که اعیان آمد از نور جلالش

839

از آن حضرت بد اینجا بی بهانه

در آمد گشت اینجاگه روانه

840

از آن دریای بیچون آمدست او

در این درگاه در کلّی نشست او

841

حقیقت آب اینجا زندگانی است

در او بسیار اسرار معانی است

842

فتاده در ره جان او خوش و تر

حقیقت میرود هر لحظه خوشتر

843

خوش و تر میرود چون باد در جان

کند دل را و جسم آباد در جان

844

خوش و تر میرود درکوی معشوق

بامید وصال روی معشوق

845

خوش و تر میرود در شی روانه

که تا بخشدت حیات جاودانه

846

خوش و تر میرود در جمله پیدا

حقیقت میکند هر لحظه غوغا

847

خوش و تر میرود در کوی دلدار

شود هر نقش از او اینجا پدیدار

848

درون باغ و بستان شادمانه

شود در سوی صحراها روانه

849

درون باغ و بستان خرّم و کش

رود در باد و خاک و عین آتش

850

کند ره در سوی هر سه بتحقیق

یکی گردد وی اندر عزّ و توفیق

851

گهی بر صورت گندم برآید

گهی در صورت او جو نماید

852

گهی بر صورت و عین حشایش

کند او در بهار اینجا گشایش

853

گهی بر صورت انگور باشد

درون میوهها پرنور باشد

854

گهی جان بخشد اندر عین بستان

که شیر شوق آرد سوی بستان

855

ز جان کن فهم تا این سر بدانی

که در آبست اسرار معانی

856

پس آنگه از بهار میوه الوان

شود مر نطفه در انسان وحیوان

857

شود مر نطفه و بنماید اسرار

ز حیوان میکند انسان پدیدار

858

از آن هر سه وزین یک چون چهارست

حقیقت دید مولی آشکاراست

859

نظر کن نطفه را در اصل آغاز

که آبی بود وز آبست این باز

860

حقیقت بود او چون گشت نطفه

که تا پیدا کند همچون تو تحفه

861

ترا چون اصل از آب منی است

از آنت این همه کبر و منی است

862

کجا یک نطفه با دریا برآید

کجا یک ذرّه با الاّ برآید

863

حقیقت همچو آبی و تو در آب

نظر کن تا ببینی تابش و تاب

864

نظر کن آب را نورِ حقیقت

که انسان داد منشور طبیعت

865

همه آبست اگر تو باز بینی

نظر کن سوی او تا راز بینی

866

همه آبست و آب آید جمالش

که اینجا مینماید هر کمالش

867

همه آبست وز آبیم زنده

چنین آمد بنزد جان بنده

868

همه آبست و آب از جوهر ذات

شتابان میرود در جان ذرّات

869

همه آبست و آب از جوهر کل

روانه درتو است و تو یقین کل

870

همه آبست او و در شیب و بالا

حقیقت راه دارد سوی الّا

871

ز شیب هر شجر بالا شود او

حقیقت در سوی الّا شود او

872

نمیبینی و آن را تا نخوانی

از آن ماء طهور اینجا ندانی

873

خوشی از آن اینجا زنده باشد

مر او را جمله ذرّه بنده باشد

874

نمیخوانی از آنش ره ندانی

که سرّ آب در خود باز دانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

وصال شاه می‌جویند جمله

یقین از وصل می‌گویند جمله

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 22 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

اگلی نظم

از آن حضرت زمستان را نظر کن

دل و جانت دگر زین سر خبر کن

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 24 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور