صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 23 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

بخش 23 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

کسانی کین بهشت جاودانی

طلبکارند اندر زندگانی

22

طلبکار بهشت جاودانند

حققت مر طلبکار جنانند

33

بتقوی و کم آزاری و طاعت

بسر بردند در عین سعادت

44

شب تاریک اندر فکر بودند

حقیقت روز و شب در ذکر بودند

55

نه شب خواب و نه شان در روز آرام

طلبکار بهشتاند و دلارام

66

ز بهر جنّت اینجا در وبالند

در اینجاگه طلبکار وصالند

77

در آن سر باز یابند این حقیقت

بهشت جاودانی بی طبیعت

88

بهشت آرزو هست ای برادر

بطاعت خوی کن بیخواب و بیخور

99

شود اجسام از شوقش بسوزان

چنین کردند اینجا نیک روزان

1010

چنان مرخوی کن در طاعت حق

که باشد مر ترا جنّات مطلق

1111

در اینجا جنّت و حور قصور است

بظاهر حالت ذوق و حضور است

1212

بظاهر اندر اینجا هست جنات

حقیقت هم لقا و جوهر ذات

1313

ولی بر قدریابی تو ز دیدت

که مر نورست مر گفت و شنیدت

1414

تو بشنفتی ولی نادیدهٔ تو

نظر کن سر اگر بادیدهٔتو

1515

تو از قول کلام این سر شنیدی

ولی جنّات حورا را ندیدی

1616

ترا گویند در اسرار اینجا

ز نار و جنّت ودیدار اینجا

1717

تو اندر مجلس عالی نشینی

یقین بشنو اگر صاحب یقینی

1818

حقیقت گفتن و وعد و وعیدست

ولی اسرارشان هر کس ندیدست

1919

ز بهر آنکه تا راهت نمایند

دل و جان سوی درگاهت نمایند

2020

در این درگاه راهی باز یابی

بود کاینجا همه اعزاز یابی

2121

ولی چندان ترا اینجا خیال است

کجا یابی که آنجاگه وصالست

2222

بقدر عقل از تو باز گویند

ترابر هر صفت آن باز گویند

2323

بقدر عقل خود یابی یقینت

اگر باشد دلِ اسرار بینت

2424

بقدر عقل خود گر رهبری تو

ره شرع از حقیقت بسپری تو

2525

بقدر عقل خود در عین تقوی

بیابی در عیان دیدار مولی

2626

بقدر عقل خود در جوهر دل

شور در راه حق یک ذرّه واصل

2727

بقدر عقل در جنّات بینی

در آنجاگه نفس راحات بینی

2828

بقدر عقل خود بینی تو دیدار

اگر باشی ز دیدت ناپدیدار

2929

بقدر عقل خود در جستجوئی

از آن پیوسته اندر گفتگوئی

3030

بقدر عقل خود از حق زنی دم

همی گوئی از او هر دم دمادم

3131

بقدر عقل آدم میشناسی

ولی آدم کجا زان دم شناسی

3232

بقدر خود یقین دانستهٔ تو

چگویم چونکه نتوانستهٔ تو

3333

بقدر عقل خوددر جوهر جان

نظر کن بیش ازاین خود را مرنجان

3434

بقدر عقل خود در جوهر دل

نظر کن تا کنی مقصود حاصل

3535

بقدر عقل خوددریاب آن راز

که تا یابی ز حق انجام و آغاز

3636

بقدر عقل خود دم زن تو ازدوست

که میگوئی تو دایم جملگی اوست

3737

بقدر عقل اینجا راه یابی

درون خویش را آن شاه یابی

3838

بقدر عقل ره میبردهٔ تو

ولیکن همچنان در پردهٔ تو

3939

بقدر عقل اینجاگاه لافی

ولی اینجا نگشتستی توصافی

4040

بقدر عقل اینجا در یقینی

ولیکن داد کلّی مینبینی

4141

بقدر عقل خود گوئی ز دیدار

ولی دانم نه مستی و نه هشیار

4242

بقدر عقل اینجاگه سخن گوی

چو نتوانی تو بردن در سخن گوی

4343

بقدر عقل میگوئی که یارت

درونم لیک جان ناپایدارت

4444

بقدر خود توانی راه بردن

مر این راه بایدت ازجان سپردن

4545

بقدر خود توانی دوست دیدن

چنان کاینجا جمال اوست دیدن

4646

بقدر خود تو ره بردی جلالش

که تا بوئی بیابی ازوصالش

4747

بقدر خود تو ره بردی دل و جان

که تا بنمایدت مر روی جانان

4848

بقدر خود نظر کن سوی پرده

که خود هستی تو اینجا راه برده

4949

بقدر منزلت معنی ندیدی

حقیقت را تو از دعوی بدیدی

5050

بقدر اندر چنین منزل نظر کن

دل خود را تو از خود هم خبر کن

5151

خبر کن بیخبر خود از حقیقت

که اعیانست اینجا دید دیدت

5252

خبر کن بیخبر خود را تو ازدل

که مقصود تو اینجا هست حاصل

5353

خبر کن بیخبر خود را تو از جان

که اینجا میتوانی یافت جانان

5454

خبر کن بیخبر خود را ز معنی

که اینجا میتوانی یافت مولی

5555

خبر کن بیخبر خود را تو از دوست

ز فرقم تا قدم مر جوهر دوست

5656

خبر کن بیخبر خود را تو از یار

مگو این گر بدانی می نگهدار

5757

خبر کن بیخبر خود را حقیقت

بدان کاینجای صورت دید دیدت

5858

خبر کن بیخبر خود را تو از دید

که معنیّ توئی تو هست توحید

5959

خبر کن بیخبر تا خود بدانی

همی گویم بتو کلّی تو دانی

6060

خبر کن بیخبر خود را و بشناس

مر این معنی بدان از عشق و مهراس

6161

خبر کن بیخبر خود را از آن دید

یکی بین جمله را در سرّ توحید

6262

خبر کن بیخبر خود را از آن ذات

که اینجا نقش گردد جمله ذرّات

6363

خبر کن بیخبر خود را از آن نور

که اینجا در دلش افتاد منصور

6464

خبر کن بیخبر خود را از آن یار

که این سِرّ کرد اینجا او پدیدار

6565

خبر کن خویش را تا باز یابی

عیانی خویش از وی راز یابی

6666

خبر کن خویش را زان راز دیده

که خود را بود اینجا باز دیده

6767

خبر کن خویش زان پاکیزه گوهر

که نزدش ارزنی آمد سراسر

6868

خبر کن خویش زان اسرار جُمله

که او دیدست اینجا یار جمله

6969

خبر کن خویش را زان شاه درگاه

که دیده بود در اینجا گهت شاه

7070

خبر کن خویش از آن پاکیزه ذرّات

که دیده بود اینجا جوهر ذات

7171

خبر کن خویش از او این راز مطلق

که زد اینجا اناالحق او ابر حق

7272

خبر کن خویش از او تا راز یابی

مگر اسرارش اینجاب از یابی

7373

خبر کن خویش از او و راز بنگر

درون خویشتن را باز بنگر

7474

خبر کن خویش از او و یاب اعیان

هم اندر او شو اینجاگاه پنهان

7575

خبر کن خویش از او دیدار دریاب

درونت اوست دید یار دُرّ یاب

7676

از او بشناس اینجا در وجودت

حقیقت عشق بنگر بود بودت

7777

از او بشناس عشق اینجا ضرورت

رهاکن همچو او اینجا تو صورت

7878

از او بشناس عشق و راه بشناس

حقیقت از عیانش شاه بشناس

7979

از او بشناس عشق و راهبر شو

چو اویی جسم و بی خوف و خطر شو

8080

از او بشناس عشق و دل نگهدار

که میبنمایدت اینجا رخ یار

8181

از او بشناس عشق و جان یقین کن

همه ذرّات اینجا پیش بین کن

8282

از او بشناس اینجا عشقبازی

سزد گر جان و دل چون او ببازی

8383

از او بشناس عشق و جان برانداز

دل خود همچو شمع از شوق بگداز

8484

از او بشناس عشق و در فنا شو

حقیقت محو کن خود کل خدا شو

8585

از او بشناس عشق و خود تو در باز

چو او اینجایگه سر را برافراز

8686

از او بشناس چون گشتی فنا تو

رسی در عزّت و قرب و بقا تو

8787

اگر چون او تو جان و سر ببازی

برآرد مر ترا این عشقبازی

8888

اگر چون او تو جان در بازی اینجا

حقیقت صاحب رازی در اینجا

8989

اگر چون او ترا این درگشاید

ترا اسرار همچون او نماید

9090

دم سرّ اناالحق را زنی تو

حقیقت پنج از بن بر کنی تو

9191

اناالحق گر تو خواهی زد چو منصور

حقیقت باش هان از جسم و جان دور

9292

اناالحق گر تو خواهی زد در این دم

بلا آید ابر جانت دمادم

9393

اناالحق گر تو خواهی زد در آن دید

یکی باید بدیدن عین توحید

9494

اناالحق گر تو خواهی زد در این راز

از اوّل صورت و معنی برانداز

9595

اناالحق گر تو خواهی زد در این راه

مشو غافل چو اللّه باش آگاه

9696

اناالحق گر تو خواهی زد در اسرار

حقیقت جای بینی بر سر دار

9797

اناالحق گر تو خواهی زد چو حلاج

کند از تیر پرتابیت آماج

9898

در این سر چون کنی گرراز دانی

بباید رفتنت از زندگانی

9999

نیابند این معانی اهل صورت

حقیقت خاصه مر اهل کدورت

100100

دلی باید که جمله دوست باشد

همه مغز یقین و پوست باشد

101101

دلی باید که جمله راز بیند

همه در جوهر خود باز بیند

102102

دلی باید که در اسرار معنی

رود بر دار او مانند عیسی

103103

دلی باید که بیند راز مطلق

پس آنگاهی زند دم از اناالحق

104104

دلی باید که دید دید بیند

حقیقت ذات در توحید بیند

105105

دلی باید که کلّی یار گردد

بجز حق از خود او بیزار گردد

106106

مر این دم چون زند در عشق بازی

بسوزد پاک بیند سرفرازی

107107

مر این دم چون زند کل یار باشد

یقین از جسم و جان بیزار باشد

108108

مر این دم چون زند از عشق اوّل

حقیقت کل بود از اصل اوّل

109109

مر این دم چون زند اینجا یقین او

حقیقت کل بود عین الیقین او

110110

مر این دم چون زند او در عیانی

یکی بیند همه در بی نشانی

111111

مر این دم چون زند بر دار آید

ز دید عشق برخوردار آید

112112

مر این دم چون زند سر را ببازد

بجسم و جان در اینجاگه ننازد

113113

مر این دم چون زند خود را بسوزد

چو شمعی بود خود را برفروزد

114114

فنا گردد زجسم و جانِ پیدا

شود در بحر عرفان مانده شیدا

115115

بمانده در حقیقت یادگار او

حقیقت مر چنین گفته‌ست یار او

116116

اگر ره میبری در سرّ اسرار

ز جسم و جانت باید گفت بیزار

117117

وگر خود دوستداری زین مزن دم

که این سرّ کس نیابد جز که محرم

118118

حقیقت داند این اسرار معنی

که کلّی دیده بود انوار معنی

119119

حقیقت جمله را او دیده بد راز

نگردد از نمود خویشتن باز

120120

چنان در سیر قربت در یکی او

بود کاینجا نباشد مر شکی او

121121

در آن حضرت بود از جان خبردار

ز دل باشد حقیقت صاحب اسرار

122122

در آن حضرت نگردد باز اینجا

یقین شد او عیان شهباز اینجا

123123

چنان در لا بود اللّه دیده

که خود باشد جمال شاه دیده

124124

نگردد باز اینجا لا بود او

حقیقت در همه لاشیی بود او

125125

نگردد باز تایکی شود باز

حقیقت او بود در عشق جانباز

126126

ز لا مردان کلّی در یکی او

یکی بیند خدا را بیشکی او

127127

تو گر این راز بشناسی در اینجا

یقین از جان تو بهراسی در اینجا

128128

نهنگ لا چو در خونت کند گم

تو باشی آن زمان در عین قلزم

129129

دم از دریا زنی دریا شوی تو

ز بود جانت ناپروا شوی تو

130130

ز لا در بود الاّ اللّه رسی دوست

بیابی و بدانی جزو و کل اوست

131131

حقیقت شرح او هرگونه گویم

بجز دیدار بیچون را نجویم

132132

هنر دیدست منصور از حقیقت

تو هم زو در نگر در دید دیدت

133133

از او بنگر کز او این راز گفتم

از او بشنیدهام زو باز گفتم

134134

مرا این سر از او موجود آمد

که ذاتم جملگی معبود آمد

135135

مرا این سر مسلّم شد ز منصور

همین دم میزنم تا نفخهٔ صور

136136

همین دم میزنم تا جان ببازم

سر و جان بررخ جانان ببارم

137137

همین دم میزنم کارام با اوست

حقیقت هم می و هم جام با اوست

138138

همین دم میزنم تا دم برافتد

وجود عالم و آدم برافتد

139139

همین دم میزنم وز کس نترسم

چو اعیان یافتم از کس نپرسم

140140

همین دم میزنم در پاکبازی

که دارم در حقیقت بی نیازی

141141

همین دم میزنم مینگذرم من

از این دم تا که جان را بسپرم من

142142

همین دم میزنم در شرع و تقوی

شدم در شرع و تقوی ذات مولی

143143

همین دم میزنم اینجا یقینم

شدست از ذات کل در خویش بینم

144144

همین دم میزنم زین برنگردم

که تا معنی و صورت برنگردم

145145

همین دم میزنم تا کشته آیم

میان خاک و خون آغشته آیم

146146

همین دم میزنم بی دید تقلید

که جانانم یقین در سرّ توحید

147147

همین دم میزنم مانند حلاّج

که بنهادست جانان بر سرم تاج

148148

همین دم میزنم گر راست دیدم

ز وی در ذات وی بیشک رسیدم

149149

دم او میزنم اینجا نهانی

که بنمودست رویم کل عیانی

150150

دم او میزنم کز اوست دیدم

ز وی در ذات وی بیشک رسیدم

151151

دم او میزنم اینجا که یارم

کند مانند او بر عین دارم

152152

دم او میزنم کین دم دم اوست

یقین عطّار اینجا همدم اوست

153153

مرا زو ایندم اینجا گشت موجود

یقین ذات من اینجا در ازل بود

154154

مرا عطّار اکنون پیش از این گفت

اگرچه اوست در عین الیقین گفت

155155

مگو عطّار با هر کس تو این سر

نگهدار این معانی را ز ظاهر

156156

وجودت رفت خواهد در سوی خون

حقیقت وصل دیدستی ز بیرون

157157

حقیقت اندرون هم وصل داری

دم از آن میزنی کین اصل داری

158158

ترا از وصل اصل آمد بدیدار

که ذات کل ز وصل آمد پدیدار

159159

حقیقت وصل خواهد در رسیدن

دل و جانت بجانا آرمیدن

160160

بخواهی رفت اندر جوهر ذات

حقیقت محو خواهی کرد ذرّات

161161

سخن این باز ز اعیانست تحقیق

نه تقلیدست بیشک هست توفیق

162162

سخن این بار اندر درد آمد

از آن جانان بجانت فرد آمد

163163

سخن این بار بی تقلید گفتی

ز اعیان و ز دید دید گفتی

164164

سخن این بار از درد حضورست

از آن هر حرف گوئی جمله نورست

165165

سخن این بار در درد وصالست

از آن اینجات اعیان جلالست

166166

سخن این بار از دردست ودرمان

از این دردست خوش میگوی و میخوان

167167

سخن این بار از دردست پیدا

حقیقت جوهرت فردست اینجا

168168

سخن این بار از دردست و رازست

از آن این در حقیقت بر تو بازست

169169

سخن این بار از دردست جانان

از آن بنموده است اسرار اعیان

170170

سخن این بار از دردست و شوقست

ترا زان ازحقیقت جمله ذوقست

171171

چنانت درد عشق آمد در این دل

که کردی عاقبت مقصود حاصل

172172

چنانت درد عشق آمد پدیدار

که جانت شد در اعیان ناپدیدار

173173

سخن کز درد میآید وصال است

در آن پیدا تجلّی جلالست

174174

سخن کز درد میآید عیانست

در آن مرنکته صد راز نهان است

175175

سخن کز درد میآید یقین است

کسی باید که در عین الیقین است

176176

سخن کز درد آید درگشاید

ترا اسرار کلّی وا نماید

177177

سخن کز درد آید در معانی

بود اینجا نشان بی نشانی

178178

سخن کز درد آید دل بسوزد

حقیقت جان و دل هم کل بسوزد

179179

سخن کز درد آمد در دل و جان

حقیقت کل نماید راز پنهان

180180

سخن کز درد گفتی اندر اینجا

بسی دُرها که سفتی اندر اینجا

181181

سخن باقیست آخرگه بخواند

وگر خواند که اینجا بازداند

182182

سخن باقیست جسمت نیست باقی

دمادم جام مینوشی ز ساقی

183183

سخن باقیست کاینجا راز دیدی

نمود اینجا تو از من باز دیدی

184184

سخن باقیست آن بایدت گفتن

بهر دم جوهری بایدت سفتن

185185

سخن باقیست میکش جام اینجا

که دیدستی عیان فرجام اینجا

186186

سخن باقیست هم با اهل دل گوی

نمودِ رازِ اوّل ز اهل دل جوی

187187

سخن باقیست میگوی از حقیقت

دوای درد میجوی از شریعت

188188

سخن باقیست اندر شرع میگوی

حقیقت گوی نی از فرع میگوی

189189

سخن باقیست چندانی که گوئی

نه بد پیداست میگوئی نگوئی

190190

سخن باقیست اکنون در تو بگشای

حقیقت گنج کل اینجا تو بنمای

191191

سخن باقیست از اسرار گفتی

حقیقت جملگی از یار گفتی

192192

سخن باقیست میکش جام اسرار

که آغازی تو در انجام اسرار

193193

سخن باقیست جام عشق مینوش

که بردستی راه اندر چشمهٔ نوش

194194

سخن باقیست یارت نیز باقی است

چه غم داری چو دلدار تو ساقی است

195195

چودلدارست ساقی جام می خَور

ز دید عشق یک دم هان تو مگذر

196196

چو دلدارست ساقی غم نداری

از آن هشیار اندر پیش یاری

197197

چو دلدارست ساقی راز میگوی

ابا ساقی حقیقت باز میگوی

198198

چو دلدارست ساقی زو تو برخور

تو هستی ذرّه چشمت دار و برخور

199199

حقیقت چونکه دلدارست ساقی

سخن آخر ندارد هیچ باقی

200200

سخن از وصل گوی و اصل دریاب

درون خویش آخر وصل دریاب

201201

سخن در وصل میگوئی که اصلی

از آن اینجایگه در عین وصلی

202202

سخن در وصل میگوئی که جانی

از آن اینجایگه راز نهانی

203203

سخن در وصل میگوئی که یاری

از آن از جان جان پاسخ گذاری

204204

سخن از وصل میگوئی بتحقیق

که بردستی ز جانان گوی توفیق

205205

سخن از وصل میگوئی و جانان

ازینجا مینمائی راز پنهان

206206

سخن از وصل میگوئی و دیدار

وجود خویشتن کرده پدیدار

207207

سخن از وصل میگوئی و اعیان

در آن هرنکتهٔ صد راز پنهان

208208

سخن از وصل میگوئی و منصور

از آن گشتی تو در اسرار مشهور

209209

سخن از وصل او گفتی حقیقت

نمود اینجایگه او دید دیدت

210210

سخن در وصل او گفتی در اسرار

برون آوردت او از عین پندار

211211

سخن از وصل او میگوی اینجا

که از وصلش ببردی گوی اینجا

212212

سخن از وصل او میگوی ای دل

که مقصود تو شد زو جمله حاصل

213213

سخن از وصل او میگوی در راز

که دیدستی از او انجام و آغاز

214214

سخن از وصل او میگوی الحق

کز او دم میزند جانت اناالحق

215215

سخن از وصل او میگوی و خوشباش

که دیدی در وصالش عشق نقّاش

216216

وصل عشق چون در دل درآید

حقیقت جزو و کل یکی نماید

217217

وصال عشق بنماید یکی باز

حقیقت را زجانان بیشکی باز

218218

وصال عشق هر کو یافت اینجا

حقیقت شد عیانش جمله اشیا

219219

وصال عشق هر کو یافت از دید

عیانش شد حقیقت سرّ توحید

220220

وصال دوست چون در عاشقانست

هر آن کز خود گذشته عاشق آنست

221221

وصال عشق چون در جان درآید

ز هر یک ذرّه صد طوفان برآید

222222

وصال عشق در اینجاست بنگر

نه پنهانست بس پیداست بنگر

223223

وصال عشق در دست اوّلِ کار

بآخر درد گردد ناپدیدار

224224

وصال عشق اگر خواهی حقیقت

فنا باید شدت در جان رسیدت

225225

وصال عشق اگر بشناختی تو

حقیقت جسم و جان در باختی تو

226226

وصال عشق اینجا رایگان است

ببین کاینجا حقیقت در عیان است

227227

وصال عشق خواهی خود بسوزان

حقیقت بود نیک و بد بسوزان

228228

وصال عشق خواهی خویش در باز

که تاگردد ترا تحقیق در باز

229229

وصال عشق خواهی همچو منصور

بیک ره شو ز دید خویشتن دور

230230

وصال عشق خواهی در اناالحق

دم منصور زن اینجا تو بر حق

231231

وصال عشق خواهی آخر کار

ز بود خود بحق شو ناپدیدار

232232

وصال عشق رخ بنمود در جان

از آن منصور دم زد کل ز جانان

233233

وصال عشق او را کرد پیدا

اناالحق اندر اینجا گشت شیدا

234234

وصال عشق چون پرده برانداخت

چو شمعی در میان جمع بگداخت

235235

وصال عشق او را تا فنا شد

حقیقت خالق ارض و سما شد

236236

وصال عشق عاشق گشت کل ذات

حقیقت ذات شد اعیان ذرّات

237237

حقیقت وصل عشق اندر یکی بُد

از آنش بی گمان در حق یکی شد

238238

وصالش عشق او را در یقین کرد

ز بودش جزو و کل عین الیقین کرد

239239

یقین بُد ذات اینجاگه یکی بود

خدا در جان او کل بیشکی بود

240240

اگرچه وصل از او او با فراقست

ولیکن عاشقان را اشتیاق است

241241

فراق و صبر چون کردند مردان

حقیقت رخ نماید وصل جانان

242242

کسی باید که در یابد فراق او

بسوزد در عیان اشتیاق او

243243

چنان سوزان بود ماننده شمع

که یکی بیند و مر خویش با جمع

244244

نداند راز او جز خویش هر کس

نگوید سرّ خود در پیش هر کس

245245

ازاوّل در سلوک و سیر باشد

در آخر در یکی بی غیر باشد

246246

از اوّل عاشق و بیمار گردد

ز نفس خویشتن بیزار گردد

247247

چنان در عشق باشد مبتلا او

که هر دم پیشش آید صد بلا او

248248

کنندش سرزنش بسیار در راه

نباشد از درونش هیچ آگاه

249249

کسی الاّ به جز جانان جانش

که خود داند یقین راز نهانش

250250

چنان در درد و شوق و صبر باشد

که همچون مردهٔ در قبر باشد

251251

حقیقت مرده باشد در بر خلق

بیندازد ز خود زنّار با دلق

252252

ابا دیوار گوید راز اینجا

ز کل پرسد حقیقت بازاینجا

253253

مر او را خلق چون دیوانه خوانند

ز عقل خویشتن بیگانه خوانند

254254

بطبعش هر زمانی صد قفاپیش

زنند و او تحمّل میکند پیش

255255

تحمّل میکند در عشق فارغ

که تا گردد ز دید دوست بالغ

256256

تحمّل میکند از جمله اینجا

نیندیشد وی از فریاد وغوغا

257257

اگر شمشیر بر فرقش درآید

از آن شمشیر جانش کل سرآید

258258

نگرداند رخ از شمشیر جانان

در این بیشه بود او شیر جانان

259259

ز سنگ و چوب و طعن هرزه گویان

نباشد هیچ غم او را یقین دان

260260

حقیقت از بلای دوست بیند

که تا آخر لقای دوست بیند

261261

بلای دوست از جان میکشد او

حقیقت زهر درمان میچشد او

262262

بلای عین و رسوائی دلدار

در اینجا باید اندر اوّل کار

263263

بلا عشقست و رسوائی جانان

حققت کش تو چون منصور از جان

264264

بلای عشقست و رسوائی در اینجا

بکش تا بازیابی سرّ یکتا

265265

بلا عشقست هر کو یافت این دو

یکی بیند حقیقت چه من و تو

266266

بلا عشقست اگر اینجا کشیدی

جمال دوست زین سر باز دیدی

267267

چو عاشق در بلا آمد گرفتار

برون آید ز عجب و کبر و پندار

268268

چو عاشق در بلا و صبر آید

در آخر رخ ورا جانان نماید

269269

چو عاشق در بلا دارد تحمّل

شود آخر چو خورشید از تجمّل

270270

چو عاشق در بلا اوّل قدم زد

حقیقت هر چه آمد او رقم زد

271271

چوعاشق نیک و بد بیند یکی او

حقیقت یک یکی بیند یکی او

272272

چو عاشق در بلا اینجایگه دید

در اعیانِ تجّلی یافت توحید

273273

در آن عین بلا چون دید جانان

بلایش باشد اینجا راحت جان

274274

طلبکار بلا باشد در آخر

بوی بگشاده گردد این در آخر

275275

درش بگشاده باشد از یقین باز

حقیقت باشد و انجام و آغاز

276276

حقیقت قربتش موجود باشد

عیان در ذات او معبود باشد

277277

دوئی برداشته یکتا شده باز

حقیقت باشد از انجام و آغاز

278278

بلای قرب دید و با لقایش

نموداری شده اندر فنایش

279279

فنایش را بقا شد راز دیده

در آن عین بلا کل باز دیده

280280

کمال عقل را برداشته پاک

بلا دیده حقیقت داشته خاک

281281

بَرِ خود نقطه با پرگار اینجا

ابا ایشان زخود بیزار اینجا

282282

از آتش آتشی در خود فکنده

ز گردن دل ز نیک و بد فکنده

283283

حقیقت خاک برداده چو بر باد

جهان جاودان راکرده آباد

284284

یقین چون آب در عین وصالش

شده آیینهٔ جان در جمالش

285285

عیان خاک دیده راز آخر

از آن انجام این آغاز آخر

286286

چو گوئی پایداری کرده اینجا

چو دریا هر زمان در شور و غوغا

287287

حقیقت جوهر جان طلبکار

اگرچه وصل یابد لیس فی الدّار

288288

حقیقت اصل ذاتی باز جوید

در آن اسرار راز راز گوید

289289

در آن اصل ارچه باشد مینداند

دم عین العیان او کی تواند

290290

زدن تا پردهٔ کل برنیفتد

میان خاک و خون آخر نخفتد

291291

حقیقت سالک این معنی نداند

که تا آخر وصال کل بداند

292292

چو این معنی بداند آخر کار

ز بود جسم گردد ناپدیدار

293293

وصالش رخ نماید با حقیقت

برون آید چو مغزی از طبیعت

294294

چو مغز از پوست بیرون رفت اینجا

حقیقت مغز کل یابد مصفّا

295295

اگر با مغز باشد مغز بیند

هر آن چیزی که بیند نغز بیند

296296

نبیند پوست الاّ مغز جانان

حقیقت باز یابد سرّ پنهان

297297

تن اندر عشق ده وز عشق برخور

جمال بود معشوقت تو بنگر

298298

تن اندر عشق ده گر مرد کاری

تو همچون عاشقان بردباری

299299

تن اندر عشق ده تا جاودانت

کند بیخویش ازنام و نشانت

300300

تن اندر عشق ده تا در فنایت

بماند جاودان دید بقایت

301301

تن اندر عشق ده وز وصل او بین

بجز او هیچ اینجا کل نکو بین

302302

تن اندر عشق ده تا راز یابی

حقیقت روی جانان باز یابی

303303

تن اندر عشق ده چون انبیا تو

مثال انبیا میکش بلا تو

304304

تن اندر عشق ده تا آخر کار

برافتد پردهٔ جسمت بیکبار

305305

تن اندر عشق ده صاحب دلانه

که تا یابی بقای جاودانه

306306

تن اندر عشق ده وز خویش بگذر

اگر مرد رهی در خویش منگر

307307

تن اندر عشق ده وین جسم در باز

حقیقت جسم را با اسم در باز

308308

تن اندر عشق ده تا گردی آزاد

فنا شو تا کنی مر جانت آباد

309309

تن اندر عشق ده تا اصل یابی

که از عشق حقیقی وصل یابی

310310

تن اندر عشق ده تا جان شوی تو

درون جزو و کل جانان شوی تو

311311

تن اندر عشق ده پس بی نشان شو

درون خویش کلّی جان جان شو

312312

تن اندر عشق ده وز بی نشانی

بیاب آخر حقیقت رایگانی

313313

تن اندر عشق ده وز عشق میگوی

جمال بی نشان در عشق میجوی

314314

تن اندر عشق ده تا راز اوّل

بیابی ونمانی تو معطّل

315315

اگر مرد رهی از عشق مگریز

حقیقت از بلای او مپرهیز

316316

بلای عشق کش تا ذات بینی

چنین کن تو اگر صاحب یقینی

317317

بلای عشق کش ای زنده دل تو

ممان چندینی اندر آب و گل تو

318318

حقیقت هر که اینجاگه بلا دید

یقین او آخر کارش لقا دید

319319

حقیقت هر که او مجروح یار است

مر او را رازهای بیشمار است

320320

حقیقت هر که اینجا جان و سر باخت

سر خود چون عَلَم اینجا برافراخت

321321

حقیقت هر که اینجا جان ببازید

عیان دریافت چون مردید توحید

322322

اگرچه مرد عاشق در بلایست

چه غم چون عاقبت عین لقایست

323323

لقا اندر بلا بنهاد جانان

کسی کاینجای خود را راز جانان

324324

لقا اندر بلایست ار بدانی

بلاکش تا ترا باشد نهانی

325325

حقیقت رازها مانند منصور

شوی از عشق خود از جزو او دور

326326

دلا عطّار با تست و تو اوئی

چرا چندین تو اندر گفتگوئی

327327

نیامد آخر کار تو آغاز

ندیدی همچنان سر رشتهات باز

328328

نیامد مر ترا مقصودحاصل

نگشتستی تو اندر عشق واصل

329329

نیامد مر ترا آغاز و انجام

حقیقت میندیدی تو سرانجام

330330

چرا چندین تو اندر گفتگوئی

نکردستی تو گم در جستجوئی

331331

نکردی هیچ گم چون اصل داری

در اینجاگه تو بود وصل داری

332332

نیامد وقت خاموشی ترا هان

که داری خویش را در نصّ و برهان

333333

نیامد وقت خاموشیت آخر

چو مقصود تو شد در عشق ظاهر

334334

نیامد وقت خاموشی کنونت

هنوز اینجا نداری تو سکونت

335335

نیامد وقت خاموشی زمانی

که پردازی بهردم داستانی

336336

نیامد وقت خاموشی بدیدار

که تا گردی بکلّی ناپدیدار

337337

نیامد وقت خاموشی چو منصور

چو گشتی در همه آفاق مشهور

338338

نیامد وقت خاموشی چون مردان

که گفتی سر حقیقت تن زنی زان

339339

ترا چون رازهست اینجای سرباز

مگو تو بیش از این چندین و سرباز

340340

ترا چون هست اصل و وصل گوئی

بگو تا بعد از این دیگر چه جوئی

341341

ترا چون هست اعیان آخر کار

بگو تا چند خواهی گفت از یار

342342

نماندت عقل و جانت رفت از دست

دلت ماندست و آنت رفت از دست

343343

کمالت ای دل بیچاره حاصل

شدت در آخر کار تو واصل

344344

کمالت یافتی در آخر کار

برافتادست مر پرده بیکبار

345345

کمالت یافتی اینجا شدی کل

حقیقت تو یقین دیدی بسی ذل

346346

کمالت یافتی بیصورت اینجا

رخت بنموده است منصورت اینجا

347347

کمالت بی نشانی بود و دیدی

حقیقت در سوی جانان رسیدی

348348

کمالت بی نشانی بود از آغاز

که اندر بی نشان او یافتی باز

349349

کمالت بی نشانی بود اینجا

از آن بودی تو بود بود اینجا

350350

کمالت بی نشانی سوی حق بود

از آن صورت نشانی گوی حق بود

351351

کمالت بی نشانی بود از دوست

از آن بیرون شدی چون مغز از پوست

352352

کمالت بی نشانی بود از آن یار

از آن دیدی حقیقت روی دلدار

353353

کمالت بی نشانی بود و دیدم

کنون اندر جلالت من رسیدم

354354

کمالت بی نشانی در نشان شد

از آن اسرار پیدا و نهان بُد

355355

کمالت بی نشان شد اندر اینجا

چنان کز بی نشان بُد اندر اینجا

356356

کمالت عاشقانِ راز دیده

در اینجا آمده کل باز دیده

357357

کمالت عارفان دیدند اینجا

از آن در دیدن دیدند بینا

358358

گمان خویشتن هم خود بدیدی

یقین خود در کمال خود رسیدی

359359

چنان بگشادهٔ در اصل آغاز

که بگشاده نیامد هیچکس راز

360360

درت باز است و نادان ره نداند

مر این جز مر دل آگه نداند

361361

درت باز است آنکس راز بیند

که او اندر درون شهباز بیند

362362

درت باز است آنکو دید در باز

حقیقت بر در درگشت سرباز

363363

درت باز است شهبازان عالم

درون آیندت و بینند دردم

364364

درت باز است ای جان جهان تو

نه بگذاری کسی را رایگان تو

365365

درون خلوت خود هیچکس را

نرانی عاقبت شان بازپس را

366366

مگر آنکو سر خود را ببازید

ترادرخلوت ای گل رایگان دید

367367

نبیند روی تو جز سر بریده

حقیقت گشته و عشق تو دیده

368368

نبیند هیچکس روی تو اینجا

مگر گمگشتهٔ سوی تو اینجا

369369

نبیند روی تو جز صاحب درد

که آید کشتهٔ تو او بود فرد

370370

نبیند روی تو جز ناتوانی

که خواری دیده باشد هر زمانی

371371

نبیند روی تو جز دل شده باز

که بنمائی ورا انجام و آغاز

372372

نبیند روی تو جز در بلاکش

که باشد در یقین او در بلا خوش

373373

کسی دیدست رویت اندر آفاق

که چون منصور شد از جسم و جان طاق

374374

کسی دیدست رویت در حقیقت

شده او کشته در کویت حقیقت

375375

کسی دیدست روی تو ز پرده

که باشد خون دل در عشق خورده

376376

کسی دیدست رویت ای شه کل

که آمد در بر تو آگه کل

377377

کسی دیدست رویت در عنایت

که بخشیدی ورا اینجا هدایت

378378

کسی دیدست رویت در درونش

که هم تو کردهٔ مر رهنمونش

379379

کسی دیدست جانان دید دیدت

که خود را پیش پا او سر بریدت

380380

کسی دیدست رویت از تجلّی

که چون منصور شد در عین الّا

381381

همه در حسرت این راز باشند

اگر اینجایگه سرباز باشند

382382

همه در حسرتند و گفتگویند

توئی در اندرون در جستجویند

383383

نداند راه جز ره کرده در تو

درون جسم و جان در پرده در تو

384384

هر آنکو آمد اندر پردهات باز

بدید او سرّ خود در پردهات باز

385385

از این پرده که اینجا بازبستی

حقیقت خویش را در راز بستی

386386

ترا این پرده اینجا شد مسلّم

که بستی بیشکیش در دید آدم

387387

طلب کردند اندر پرده اینجا

ز هر سوئی بسی گم کرده اینجا

388388

نشان از پرده اینجا میدهد باز

ولی کی باز بینندت باعزاز

389389

درون پردهٔ یا در برونی

ولی دانم که اندر پرده چونی

390390

نه بیرونی ولیکن از درون تو

درون بگرفتهٔ و رهنمون تو

391391

یقین کاندر درون می راز جوئی

ز بیرونت درون را باز جوئی

392392

چو خورشیدی ز بیرون در درونم

بنور خود یقین شد اندرونم

393393

که بر تو هم درون و هم برونست

از اعیان یقین بیچه و چونست

394394

وصالت در درونم می درآید

اگرچه از برونم مینماید

395395

بسی دادست اینجا گوشمالم

یقین هجران تو اندر وصالم

396396

بسی خوردم غم و خون جگر من

نبردم راه از کویت بدر من

397397

ره از کوی تو بیرون نیست دانم

که هر دو در یقین یکیست دانم

398398

ره از کوی تو چون بر در نباشد

حقیقت جز یکی رهبر نباشد

399399

بسی در کوی تو زحمت کشیدم

گهی در خاک و گه در خون طپیدم

400400

بسی در کوی تو بردم غم تو

ندیدم هیچکس راهمدم تو

401401

بسی در کوی تو از ناتوانی

حقیقت بردهام جانا تو دانی

402402

بسی بردم در این کوی تو خواری

ز هر ناکس بسی فریاد و خواری

403403

تو میدانی که عطّارست خسته

در این کوی تو جانا دل شکسته

404404

دل او هم تو بشکستی در اینجا

اگرچه بر خودش بستی در اینجا

405405

نظر اندر دل بشکسته داری

از آنش با خود او پیوسته داری

406406

از آن پیوسته با تو در نمودت

که بُد پیوسته اندر بود بودت

407407

از آن پیوسته شد در نور پاکت

که او پیوسته بُد در دید خاکت

408408

از آن پیوسته شد اندر جلالت

از آن پیوسته او اندر کمالت

409409

از آن پیوسته شد در قربتِ تو

که از تو یافت جانان عزّت تو

410410

از آن پیوسته شد در دید الّا

که هم از تو زد اینجاگه تولّا

411411

از آن پیوسته شد در حضرت تو

که یکی دید اندر قدرت تو

412412

همه دیدار تو دید از یقین است

یقین دان او یمین اوّلین است

413413

همه دیدار تو دید از یقین او

که بود اندر عنایت پیش بین او

414414

وصالت را نیابد جز وصالت

جلالت مینبیند جز جلالت

415415

تو هم تو خویشتن بنموده باز

حقیقت بود خود بربودهٔ باز

416416

بهردم کسوتی دیگر برآری

من اندر دید آنم پایداری

417417

مرا جز دیدن تو هیچ نبود

از اول هیچ آخر هیچ نبود

418418

از این جاگه کمالی یافتستم

از آن بُد گر وصالی یافتستم

419419

حقیقت گرچه گفت آمد پدیدار

درون پرده کلّی خود خریدار

420420

درون پرده بیرونم گرفتی

یقین در خاک و در خونم گرفتی

421421

درون پردهٔ در پردهٔ تو

حقیقت خویشتن گم کردهٔ تو

422422

درون پردهٔ در عزّ و اعزاز

همی خواهم که اندازی مراین باز

423423

براندازی مر این پرده درآخر

کنی دیدار خود را جمله ظاهر

424424

کنی دیدار مر بیچارگانت

که میجویند در پرده نهانت

425425

تو اظهاری و نی در هفت پرده

حقیقت ره بسوی شاه برده

426426

منم این پرده از هم بر دریده

به بیشرمی وصالت باز دیده

427427

ولی چون هر نفس در پرده یابی

حقیقت پردهٔ دیگر بیابی

428428

ولی چون من چنین در رازم ای جان

تو خود مگشای پرده بازم ای جان

429429

حقیقت جان و هم این پرده بگشای

مرا رخ از درون پرده بنمای

430430

درون پرده را عشاق گشتی

مکن بر بی دلان خود درشتی

431431

اسیران را کشی اینجا تو در ناز

همه کشته شدند و بس تو درناز

432432

روا باشد که عاشق را کشی تو

کنی با عاشقانت سر کشی تو

433433

همه ازوصل تو پوئی طلبکار

در این میدان همه گوئی طلبکار

434434

در این میدان بخون آلودگانت

فتادستند مر بیچارگانت

435435

در این میدان بسی کشتی بزاری

حقیقت هم تو خود رحمی نداری

436436

در این میدان چه جای گفتگویست

گرم گردان کنی سر همچو گویست

437437

در این میدان تو من گفتهام راز

سرم از تن تو چون گوئی بینداز

438438

در این میدان تو من راز گفتم

ابا جمله حقیقت باز گفتم

439439

در این میدان زدم من گوی شوقت

سخن گفتم یقین از روی ذوقت

440440

در این میدان زنم گوی دمادم

که بردستم حقیقت گویت این دم

441441

در این میدان زنم من گوی دیدت

شوم در عین میدان ناپدیدت

442442

در این میدان عشقت پایدارم

زنم گوی حقیقت جای دارم

443443

در این میدان منم چون گوی خسته

فتاده عاقبت چوگان شکسته

444444

در این میدان اگر درتک و تازم

دگرگوئی دمی از عشق بازم

445445

مکن عطّار از این برگوی بازی

بگو تا چند خواهی گوی بازی

446446

مکن عطّار در میدان دلدار

چو گوئی باش سرگردان دلدار

447447

مکن عطّار در گوئی تو از راز

در این میدان سرت چون گوی انداز

448448

چو گوئی سر در این میدان بیفکن

ز دست خویشتن چوگان بیفکن

449449

بیفکن گوی و چوگان هر دو ازدست

که دیدت این زمان با یار پیوست

450450

وصال دوست چوگانست و تو گوی

سخن از وصل آن چوگان همی گوی

451451

سخن از وصل گوی و زلف چوگان

که دلدارست زلفش، همچو چوگان

452452

دلت در زلف چون چوگان چو گویست

از آن پیوسته اندر گفتگویست

453453

از آن چوگان زلفش گوی دلها

در این میدان خاک افتاده غوغا

454454

از این میدان خاک افتاده چون گوی

دل عشاق اندر جستن و جوی

455455

دل تو همچو گوئی اوفتادست

عجائب سر در این میدان نهادست

456456

در این میدان بسی دلهاست خسته

چو گوی اندر خم چوگان شکسته

457457

بسی دلها در این میدان فتادست

چو گوی اندر خم چوگان فتادست

458458

در این میدان وحدت رازدارم

چو گوئی درخم چوگان یارم

459459

در این میدان وحدت راز جویم

که مر چوگان آن دلدار گویم

460460

سر خود همچو گوئی باختم من

در این میدان عشق انداختم من

461461

سر خود همچو گوی انداختم باز

در این میدان تو من باختم باز

462462

بخواهم باخت سر مانند گوئی

که تا عشاق از آن مانند گوئی

463463

چو میدانم که خواهی کشتنم زار

همی گویم مر این معنی بناچار

464464

دراین میدان تو منصور دارم

تو چون منصور کن بر سوی دارم

465465

نه چندانست وصف یار و میدان

که بتوان گفت اندر گوی و چوگان

466466

معانی بیش از اندازه است در دل

که در این سر توانم کرد حاصل

467467

معانی بیش از اندازه است در جان

که گنجد اندر این اجسام جانان

468468

نمیگنجد حقیقت راز در دل

اگرچه من شدم از دوست واصل

469469

نمیگنجد حقیقت ذات اینجا

همی پنهان کنم ذرّات اینجا

470470

رسیدست وقت کشتن چند گویم

توئی با من حقیقت چند جویم

471471

توئی با ما و ما طاقت نداریم

در این جان و در این راحت نداریم

472472

توئی با ما و ما ازتو پدیدار

بسر گشتیم عشقت را خریدار

473473

ز وصلت ما اگر بسیار گفتیم

دُرِ اسرار بسیاری بسُفتیم

474474

مرا زین صورت اینجاگه برون کن

تنم اینجایگه پر موج خون کن

475475

من این صورت نمیخواهم در اینجا

مر تا چند باشد شور و غوغا

476476

دلم پر خون شده از بیهوده گفتن

نمییارد دگر جانم شنفتن

477477

چنان جانم شده است از خویشتن پاک

که میخواهد که باشد خاک در خاک

478478

چنان جانم ز خود بیزار گشته است

که در یکی حقیقت بازگفته‌ست

479479

برو ای خاک شوی خاک خوش شو

تو از عطّار این اسرار بشنو

480480

برو ای خاک در سوی مکانت

که اینجاگه بیابی جان جانت

481481

برو ای خاک و کلّی در فنا باش

بسوی مسکنت عین بقا باش

482482

برو ای خاک و واصل شو تو در وصل

که اندر خویش خواهی یافتن وصل

483483

برو ای خاک اندر اصل دیدار

هم اندر خویشتن شو ناپدیدار

484484

برو ای خاک درعین الیقینت

هم اندر خویشتن بین اوّلینت

485485

برو ای خاک اندر جوهر خود

حقیقت بازبین از خود تو در خود

486486

برو ای خاک در کوی جانان

فنا شو بیشکی در کوی جانان

487487

برو ای خاک اندر معدن کل

که بسیاری کشیدی رنج با ذل

488488

برو ای خاک اندر مسکن دید

که خواهی شد یکی در عین توحید

489489

برو ای خاک و بشنو راز خویشت

ز خود بین مر عیان آغاز خویشت

490490

برو ای خاک و کلّی شو ز خود پاک

که تا گردی حقیقت تو زخود پاک

491491

فنا شو خاک آنگاهی لقا بین

نمود خویش بیچون و چرا بین

492492

فنا شو خاک اندر سوی منزل

که مقصود تو خواهد گشت حاصل

493493

فنا شو خاک اندر حضرت دوست

که خواهی گشت مغز ارچه توئی پوست

494494

فنا شو خاک تا جانان ببینی

توئی راز خودت پنهان ببینی

495495

فنا شو خاک تا یابی تو اسرار

که گردانم ترا از خود خبردار

496496

فنا شو خاک تا گردی حقیقت

تو چون جانان شوی پاک از طبیعت

497497

فنا شو خاک در اسرار بیچون

که تا جانان بیابی بیچه و چون

498498

فنا شو خاک و لا شو تا ز الاّ

بیابی سرّ و کل گردی هویدا

499499

فنا شو خاک چون دیدار گفتیم

ترا هر سر در این اسرار گفتیم

500500

فنا شو خاک و اینجا باد بگذار

ببادش پرده و بادیش پندار

501501

فنا شو خاک اندر باد منگر

که تا بادست اینجاگه سراسر

502502

فنا شو خاک و باد از خود بینداز

یقین در دید جانان سر برافراز

503503

فنا شو خاک و باد اینجا ببین تو

درون خویشتن را راز بین تو

504504

فنا شو خاک و باد اینجا روانه

کن از خود تا تو باشی جاودانه

505505

فنا شو خاک و باد اینجا درونت

بیفکن ازخود و خود کن برونت

506506

فنا شو خاک و باد از پیش بردار

که تو اندر فنائی صاحب اسرار

507507

فنا شو خاک و آب اینجا خبر کن

که با او بودهٔ هم او نظر کن

508508

فنا شو خاک و او را ده وصالش

چو خود اندر تجلّی جلالش

509509

فنا شو خاک و آتش را بسوزان

حقیقت آب در آتش فروزان

510510

فنا شو خاک و آتش را رها کن

حقیقت آب و آتش هم فنا کن

511511

فنا شو تا یکی بینی تو در چار

یکی اصلست آخر این بناچار

512512

زیک اصلید اینجا بازماندید

ابا همدیگرش دمساز ماندید

513513

فنا خواهید شد هر چار دوست

که با مغزت نخواهد ماند چون پوست

514514

فنا خواهید شد هر چار در یار

حقیقت لاشوید و لیس فی الدّار

515515

فنا خواهید شد هر چار در دید

یکی خواهید شد در سرّ توحید

516516

فنا خواهید شد هر چار در اسم

که پیدا هم نماند صورت و جسم

517517

فنا خواهید شد هر چار تحقیق

که آخر مر شما را هست توفیق

518518

فنا خواهید شد هر چار اینجا

حقیقت آن زمان گردید یکتا

519519

فنا خواهید شد هر چار در ذات

یکی خواهید بودن عین آیات

520520

فنا گردید و آنگه راز بینید

وصال جاودانی باز بینید

521521

فنا گردید و آنگه جان نمائید

چو خورشید یقین رخشان نمائید

522522

فنا گردید پیش از آن در اینجا

که گردانندتان اینجا هویدا

523523

فنا گردید از دید زمانه

که تا گردید ذات جاودانه

524524

فنا گردید همچون اصل اوّل

که خواهد بودتان اینجا مبدّل

525525

فنا گردید اندر ذات بیچون

که تا گردید اعیان بیچه و چون

526526

حقیقت چون شما را رفت باید

چنین اینجا بماندن را نشاید

527527

فنا گردید اینجا ای دل و جان

که تا یابید در خود جان جانان

528528

حقیقت چون شما را آخر کار

حقیقت مر فنا آمد پدیدار

529529

حقیقت چون زیک اصلید و جوهر

بمعنی هر یکی در هفت کشور

530530

وجود آدم از بود شما شد

حقیقت از شما اینجا فنا شد

531531

فنا شد از شما آدم در اینجا

حقیقت رفت سوی دوست یکتا

532532

شما نیز این زمان عین فنائید

که اینجاگاه نقشی مینمائید

533533

خبر دادم شما را از شما را

که خواهد بودتان آخر فنا را

534534

خبر دادم شما را راز بینید

چنی فارغ یقین تا کی نشینید

535535

خبر دادم شما را از خداوند

که کلّیتان برون آرد از این بند

536536

خبر دادم شما را بیچه و چون

که خواهید این زمان بودن دگرگون

537537

شما را تا خبر باشد فنایست

حقیقت آخر این عین لقایست

538538

در آخر هر چهار از هم جدائید

از این صورت طلبکار بقائید

539539

در این صورت نخواهید از معانی

نمائید اندر اینجا جاودانی

540540

در این صورت نمی مانید جاوید

بباید رفتتان در عین خورشید

541541

بباید رفتتان در چارهٔ نیست

چه غم دارید آخر چون یکی زیست

542542

نمود بودتان در آخر کار

یکی خواهد بدن در عین دیدار

543543

نمود بودتان در جمله اشیاء

ز پنهانی شود آن لحظه پیدا

544544

نمود بودتان در جزو و کل دید

شود یکی عیان در عین توحید

545545

نمود بودتان آخر یکی است

اگرچه اندر اینجا بیشکی است

546546

یکی خواهید شد در سرّ جوهر

ز باطن آنگهی آئید ظاهر

547547

یکی خواهید بودن همچو خورشید

نباشدتان ز اوّل هست جاوید

548548

شوید آنگه عیان گردید در یار

خبرتان میدهد در عشق عطّار

549549

شوید آنگه عیان و دوست گردید

در آخر همچو دید ذات فردید

550550

حقیقت یار خواهی در ره خویش

حجاب اینجا براندازید از پیش

551551

حجاب اینجا براندازید از رخ

که حقتان میدهد اینجای پاسخ

552552

حجاب اینجا براندازید از دل

که مقصودست اندر دید حاصل

553553

حجاب اینجا براندازید از جان

که جان تحقیق آمد دید جانان

554554

حجاب اینجا براندازید از ذات

یکی گردید عین جمله ذرّات

555555

حجاب اینجا براندازید لائید

حقیقت اندر آن لاکل خدائید

556556

حجاب اینجا نخواهد ماند بیشک

شو ای خاکِ مبارک در عیان یک

557557

حجاب اینجا نخواهد ماند در ذات

شو از تحقیق نادان عین آیات

558558

حجاب اینجا نماند آتش خوش

تو هم سوی وصال کل علم کش

559559

سوی مسکن شو ای آتش یقین تو

که محوی اندر آتش همچنین تو

560560

سوی مسکن شو ای باد همایون

که گفتم سر کُلتان بیچه و چون

561561

جدا خواهید شد تا خوش بدانید

کنون زین منزل ناخوش برانید

562562

از این منزل برانید از دل پاک

حقیقت نار و ریح و آب با خاک

563563

دل آن منزل وصال کل شما راست

کنون گفتم حقیقت با شما راست

564564

در آن منزل وصال کل عیانست

شما را بیشکی راز نهانست

565565

در آن منزل یکی خواهید بودن

بسی سر در یکی باید نمودن

566566

شما را اوّل و آخر نبودست

حقیقت بودتان از بود بودست

567567

شما را اوّل و آخر عیانست

در اوّل نقش آخر بی نشانست

568568

شما را اوّل و آخر هویداست

حقیقت بودتان پنهان و پیداست

569569

شما را اوّل و آخر یکی بود

ز ذات اعیان صفاتت اندکی بود

570570

عجب اول در آن حضرت که بودید

از آن حضرت سوی فطرت فزودید

571571

از آن حضرت گذر کردید بیشک

سوی دید صفات عقل در یک

572572

از آن حضرت جدا گشتید بی دید

نه خارج بود الاّ عین توحید

573573

از آن حضرت که بد اعیان ذاتش

گذرکردند در سوی صفاتش

574574

حقیقت آتش از اینجا بُد آنجا

ره بود فنا کردی هویدا

575575

سوی بادی در اینجاگه سوی آب

کند گردی در اینجاگه باشتاب

576576

سوی خاک آمدی و خاک هستی

حقیقت نور نور پاک هستی

577577

سوی خاک آمدی بس خرّم و خَوش

ولی آخر شدی در عشق سرکش

578578

سوی خاک آمدی و بود معبود

که تقدیر تو ازوی همچنین بود

579579

سوی خاک آمدی از حضرت ذات

وطن کردی عجب در عین ذرّات

580580

سوی خاک آمدی از منزل جان

ترا آمد حقیقت جان جانان

581581

سوی خاک آمدی و جان شدی تو

ز پیدائی خود پنهان شدی تو

582582

سوی خاک آمدی و کل شدی راز

عجب دیدی ز خود انجام و آغاز

583583

سوی خاک آمدی اوّل ز افلاک

وطنگاه تو شد این کرهٔ خاک

584584

سوی خاک آمدی یال الثرابی

چو از اینجا بدانجا میشتابی

585585

سوی خاک آمدی و نقش بستی

بآخر عهد در اینجا شکستی

586586

سوی خاک آمدی و باد گشتی

تو زین نقش فنا آباد گشتی

587587

سوی خاک آمدی جان ودلی تو

امید جان و دید حاصلی تو

588588

سوی خاک آمدستی از تجلّی

دگر خواهی شدن در عین الاّ

589589

سوی خاک آمدی عین العیانت

شد از خاک نهان پیدا عیانت

590590

سوی خاکی و باد آباد کرده

ز اوّل خیوش را کل یاد کرده

591591

سوی خاکی و جان در وی رسیدی

که از نور تجلّی کل پدیدی

592592

سوی خاکی و جان از تست مشهور

حقیقت دانمت نورٌ علی نور

593593

سوی خاکی وز خاکت عیانست

ترا اینجا نمود جسم و جانست

594594

سوی خاکی عیان بین ذات اینجا

که خواهی دید در ذرّات اینجا

595595

سوی خاکی و اسرار وجودی

عیانِ ذات را سرّی نمودی

596596

سوی خاکی و سرّ لایزالی

زماضی سوی مستقبل تو حالی

597597

سوی خاکی و نور افروز کرده

ز نور خویش طین فیروز کرده

598598

سوی خاکی و هر سه از تو معروف

توئی عین العیان و ذات موصوف

599599

سوی خاکی و نور در تجلّی

ندیده این زمان اسرار مولی

600600

تو نوری این زمان در عین ناری

فتاده اندر این نقش وغباری

601601

تو نوری این زمان در خاک بوده

ز باد و آب مر نقشی نموده

602602

تو نوری این زمان نار یقینی

در این هر سه بکل در پیش بینی

603603

تو نوری این زمان دیدی سرانجام

در اینجاگاه هم آغاز و انجام

604604

تو نوری و در این دریا فتاده

بهر دل شعلهٔ بر دل گشاده

605605

تو نوری و در این دریای اسرار

عیان پرتو ز خود کردست اظهار

606606

تو نوری و در این دریای جانی

کنون اسرار پیدا و نهانی

607607

تو نوری ودر این دریای ذاتی

کنون اعیان و پنهان صفاتی

608608

تو نوری این زمان زاندم نزاده

درون جسم این در را گشاده

609609

تو نوری این دم و آن دم بدیده

وجودعالم و آدم بدیده

610610

تو نوری این دم و آن دم بدیده

درون جان و دل آدم بدیده

611611

تو نوری تو نوری این دم و آن نور دیدی

در این دم کل بدان دم در رسیدی

612612

تو نوری این دم و آن دم نظر کن

جمال خویش در آدم نظر کن

613613

تو نوری این دم و آن دم ببین تو

بنور خویشتن عالم ببین تو

614614

ز نور تست اینجا آدم از گِل

ز نورت مر ورا مقصود حاصل

615615

ز نور تست آدم در هویدا

ز گرمیّ تو شد آدم مصفّا

616616

ز نور تست گفت و گوی آدم

که میگوئی حقیقت راز آدم

617617

ز نورتست تابان جوهر دل

ز نورت جان شده اینجای واصل

618618

ز نورتست تابان جوهر جان

چنین خاکست چون خورشید تابان

619619

ز نورتست پیدا جوهر تن

دم کل میزنی در ما و در من

620620

ز نورتست پیدا آسمانها

توئی اعیان یقین در جمله جانها

621621

ز نورتست پیدا نور خورشید

که در وی محو خواهی ماند جاوید

622622

ز نور تست پیدا جوهر ماه

ز دید تو گُدازد ماه هر ماه

623623

ز نور تست پیدا جمله انجم

توئی در خاک و انجم در تو شد گم

624624

ز نورتست پیدا عرش و کرسی

که پیوسته توئی در نور قدسی

625625

ز نور تست پیدا لوح بیشک

قلم کرده ترا اینجا از آن یک

626626

ز نور تست پیدا جنّت و حور

تو کردی جنّت اینجاگاه مشهور

627627

ز نور تست پیدا جمله دوزخ

فسرده میشود اندر تو چون یخ

628628

ز نورتست بحر و کان و گوهر

حقیقت برتری از هفت اخضر

629629

حقیقت آتشی و عشق سرکش

ترا دانند اینجا عشق آتش

630630

عجب نوری که در گردون فتاده

ندانم تا در اینجا چون فتاده

631631

در اینجا شورش و غوغا هم از تست

که این دم گرمی و سودا هم از تست

632632

در اینجا چون نمودار صفاتی

ولی آخر عجائب بی ثباتی

633633

در اینجا در رگ و پی ناب داری

در آن حضرت عجب اشتاب داری

634634

در اینجا آمده از علو در سِفل

شدی بالغ ولی ماندی عجب طفل

635635

مکن گرمی و سودا را برون کن

حقیقت ذات خود را رهنمون کن

636636

مکن گرمی که عشّاق جهانت

همی دانند اسرار نهانت

637637

مکن گرمی دو روزی باش فارغ

که خواهی گشت در آخر تو بالغ

638638

مکن گرمی و سودا را مینگیز

کنون با عاشق شوریده پرهیز

639639

مکن گرمی که این گرمی نماند

حقیت خشکی و تری نماند

640640

اگرچه تو حقیقت نور جسمی

فتاده این زمان در چار قسمی

641641

ز یک اصلی همان کن مر طلب تو

دو روزی باش با جان در ادب تو

642642

که این با تو حقیقت انس دارد

ابا تو بود خود را میگذارد

643643

اگر آبتس هم از تست جوشان

درونِ دیگِ سودا در خروشان

644644

اگر بادست دارد گرمی ازتو

حقیقت هست او در نرمی از تو

645645

اگر خاکست اندر تست حیران

دو روزی هم ز تو ماندست تابان

646646

اگر جانست و دل تاب تو دارد

نظر کردن سوی تو می نیارد

647647

نخواهی رفت میدانند آخر

ترا میبنگرند اینجای آخر

648648

دو روزی خوش بیاسا و مرو تو

دمی بنشین و پس چندین بدو تو

649649

بسردانم دوئی تا جوهر ذات

بلای تو کشیدند جمله ذرّات

650650

اگرچه سالکانت راه کردند

دل خود را ز تو آگاه کردند

651651

تو آگاهی و آگاهی نداری

که اینجا آنچه میخواهی نداری

652652

نظر کن جوهر جان را تو بنگر

وزین جوهر سوی هر چیز مگذر

653653

نظر کن جوهر جان و تو بشناس

بسر چندین مرو جانا و بشناس

654654

نظر کن تا زجانت راز بینی

تو ازجانی مرو تا باز بینی

655655

نظر کن تا زجان مکشوف گردی

که اندر جان کنون اعیان و فردی

656656

نظر کن تا زجان یابی تو مر بود

که در جان یابیت دیدار معبود

657657

نظر کن تا زجان کامل شوی تو

حقیقت هم از او واصل شوی تو

658658

ازو واصل شوی و بازیابی

سزد گر در سوی کلّی شتابی

659659

ز جان واصل شو ای آتش بتحقیق

که ازجان باز خواهی یافت توفیق

660660

ز جانواصل شو ای آتش عیانی

که تو در وی نشان بی نشانی

661661

ز جان واصل شو اینجا باز بین راز

درون جان خویشی میسوز و میساز

662662

خوشی میسوز اندر شمع جان تو

که دیدی این زمان خود در عیان تو

663663

تو از جانی و تو ازجان خبردار

تو نیز از جان در اینجاگه خبردار

664664

تو از جانی و جان از عین دیدست

دمادم با تو در گفت و شنید است

665665

تو از جانی و جان از تو عیانست

حقیقت بود جوهر جان جانست

666666

ز خود هر دو ز یک ذاتند اینجا

کنون در بود ذرّاتند اینجا

667667

نه از هر دو یکی پیدا شدستید

چرا اینجایگه پیدا شدستید

668668

نه هر دو از یکی گشتید موجود

حقیقت اصلتان از ذات کل بود

669669

نه هر دو از یکی در جسم هستید

بصورت در دوئی اسم هستید

670670

ز یک ذات آمدید و بود بودید

در آب و خاک روی خود نمودید

671671

طلبکاراست باد وآب اینجا

شما را لیک خاک آید مصفّا

672672

شما را خاک دیدست ازنهانی

شما در خاک موجود عیانی

673673

شما را خاک دیدست از یکی باز

حقیقت او زبودش بیشکی باز

674674

شما را خاک دید و گشت واصل

زدیدار عیانش هست واصل

675675

شما را خاک دید و گشت روشن

حقیقت هست روحانی چو گلشن

676676

شما را خاک دید ودر نمودار

برون آمد زجهل و عُجب و پندار

677677

شما را خاک دید و ذات بیچون

شما را بوداینجا بیچه و چون

678678

حقیقت خاک واصل از شما شد

ورا مقصود حاصل از شما شد

679679

حقیقت خاک واصل از شمایست

از آن پیوسته در نور ولقایست

680680

حقیقت خاک واصل شد ز جانباز

ز نور و نار دید اینجا نهان باز

681681

یقین نورست جان آتش ز نارست

از این تا آن تفاوت بیشمار است

682682

ولی چون اصل هر دو جوهر آمد

از آن ناچار اینجا برتر آمد

683683

که جان نوریست کلّی ذات دیده

از آن منزل بدین منزل رسیده

684684

یقین نوریست جاناز ذات مولی

نمود خویش کرده راز دنیا

685685

یقین نوریست جان اندر خداگم

یکی پیوسته باشد نی جداگم

686686

چو جان نوریست آتش عین نارست

از آن آتش در این ناپایدارست

687687

چو جان نوریست نار افتاده در خاک

از آن آتش نهاده بر سر افلاک

688688

که تا از علو جان کلّی ز ذاتست

بمعنی دان که معبود جهانست

689689

حقیقت نار از عین صفاتست

اگرچه اصل او از نور ذاتست

690690

نمیبینی تو آب اینجا روانه

نهاده سر ز عشق او بشانه

691691

نمیبینی تو باد بی سر و پای

که میگردد یقین از جای بر جای

692692

طلبکارند هر سه آتِش جان

روان گشته بهرجائی ببین هان

693693

طلبکارند و طالب در میانه

بهر جانب شده آب روانه

694694

طلبکارند و مطلوبست در جان

نمیدانند که محبوبست درجان

695695

چو مطلوبست حاصل میندانند

از آن چون سالکان در ره روانند

696696

چو محبوبست اندر عین دیدار

نمیدانید از آن هستند ناچار

697697

چو محبوبست اینجا می چه جوئید

چرا در جان عیان خود نجوئید

698698

چرا جوئید چون مقصود حاصل

نمیگردید اندر عشق واصل

699699

چو محبوبست اینجا در میانه

نموده روی خود او جاودانه

700700

چو محبوبست کل بنموده دیدار

چرا او را همی جوئید دریار

701701

حقیقت نور بیچونست بی مر

که بنماید بخود بیحدّ و بی مرّ

702702

هزاران نقش از خاکست بسته

درون جان ز حضرت باز بسته

703703

هزاران نقش خاک اینجا ظهورست

حقیقت جان در آن اعیان نورست

704704

هزاران نقش از خاکست موجود

چه گویم اندر او دیدار معبود

705705

هزاران نقش در خاکست نقاش

نموده روی خود اینجایگه فاش

706706

هزاران نقش در خاکست پیدا

نموده رخ در آن جانان هویدا

707707

هزاران نقش در خاکست بنگر

بجز جانان در اینجاگاه منگر

708708

هزاران نقش در خاکست دیدار

در او جانان نموده رخ در اسرار

709709

حقیقت خاک نقش جان پاکست

بدان این سر که جمله دید پاکست

710710

حقیقت نقش خاک از لامکانست

که اندر وی نهان راز جهان است

711711

چهارند درک تن پیدا نمودند

در این دیگر ز بالا برگشودند

712712

دو از بالا دو از شیبند پیدا

دو از ذات و دو اندر عشق شیدا

713713

دو از بالا حقیقت آتش و باد

دوئی دیگر ز شیبش کرده آباد

714714

یکی آتش دوم بادست بنگر

کز آن این هر دو آبادست بنگر

715715

یکی آتش که موجود صفاتست

دوم باد است کز اعیان ذاتست

716716

سوم آبست و چارم خاک آمد

که درهر چار روح پاک آمد

717717

یکی آتش که آمد سرکش عشق

که میخوانند او را آتش عشق

718718

دوم باد است کاندر دم دم آمد

از آن دم این دم اینجا همدم آمد

719719

سوم آبست ز اصل نور زاده

چنین حیران چنان در ره فتاده

720720

چهارم خاک اصل هر سه پیداست

که اندر خاک از ایشان شور و غوغاست

721721

حقیقت وصف آتش چون شنفتی

یقینِ سرِّ آدم باز گفتی

722722

دم باد از عیان لامکانست

که اندر جسم و جان راز نهانست

723723

از آن دم باز بنگر تا بدانی

که یاد آمد یقین سرّ نهانی

724724

از آن دم باز بنگر سوی صورت

فکنده دمدمه در جزو کویت

725725

از آن دم آمد اینجا باد بیشک

شد ازوی جان ودل آباد بیشک

726726

از آن دم آمد اینجا باز دیدی

حقیقت جز دمت او را ندیدی

727727

از آن دم آمده راز نهانست

نفخت فیه من روحی عیانست

728728

نفخت فیه من روحست در باد

که ذرّات جهان را میدهد داد

729729

نفخت فیه من روحست زاندم

که اینجا میدهد بر کل دمادم

730730

نفخت فیه من روحست زان ذات

که اینجا میدهد بر جمله ذرّات

731731

نفخت فیه من روحست از اصل

که اینجا میدهد بر جسم و جان اصل

732732

نفخت فیه من روحست روحست

که عالم را ازو فتح و فتوحست

733733

نفخت فیه من روحست ازحق

که باقی میزند دم در اناالحق

734734

نفخت فیه من روحست از راز

از آنجا سوی اینجا میدمد باز

735735

نفخت فیه من روحست دمدم

مصفّا میکند آدم ز عالم

736736

از آن ذاتست اینجا دم دمیده

دم خود در دم آدم دمیده

737737

از آن ذاتست وصل از اوست بنگر

حقیقت جزو و کل از اوست بنگر

738738

از آن ذاتست زان پنهان نماید

جمال خویشتن در جان نماید

739739

از آن ذاتست و پنهانست در جان

که دارد نفخه اندر ذات جانان

740740

از او جسمست اینجا راز دیده

از او خود را حقیقت باز دیده

741741

از او دل یافتست این روشنائی

که دارد یاد اسرار خدائی

742742

از اودل یافتست اینجای آرام

که در دل آمد او اینجا دلارام

743743

از او دل یافتست اسرار اینجا

که خود را میکند اظهار اینجا

744744

از آن دل یافتست اسرار بیچون

نموده روی خود در هفت گردون

745745

از او دل یافت راحت اندر اینجا

از او بیند سعادت اندر اینجا

746746

از او دل یافت راحت هر زمانی

ز شوقش میکند هر دم بیانی

747747

از او دل یافت آگاهی و جان شد

چو او دل در حقیقت کل نهان شد

748748

از او دل یافت آگاهی که حق دید

یکی شد همچو او در عین توحید

749749

از او دل یافت وصل وآشنائی

نمیجوید دمی از وی جدائی

750750

از او دل یافت سرّ لامکانی

که او داند یقین راز نهانی

751751

دل از بادست روحانی حقیقت

از او آرایشی دارد طبیعت

752752

دل از بادست زان اینجا خبردار

که اندر وی شد اینجا ناپدیدار

753753

حقیقت دل چو از بادست زنده

شدست از جان دلش اینجای بنده

754754

دل بیچاره زو آرام دیدست

از او آغاز و هم انجام دیدست

755755

اگرچه پیر گشت امّا بخون بار

بود پیوسته او در رنج و تیمار

756756

همان بادی شما را دل چو او دید

نظر کرد و درونش تو بتو دید

757757

حقیقت زو خبردارست تحقیق

وز او دیده در اینجا سرّ توفیق

758758

دل و جان هردو اندر خدمتت باد

همی دارد یقین ذرّات آباد

759759

دل و جان را کند خدمت در اینجا

از آن دریافتست قربت در اینجا

760760

دل و جان را کند خدمت که بادست

وی اندر سرّ جانان داد داد است

761761

حقیقت جوهری بی منتهایست

دل و جان و وجود از وی صفایست

762762

حقیقت جوهری از دید یار است

در او اسرارهای بیشمار است

763763

حقیقت جوهری از لااله است

نفخت فیه من از روح اله است

764764

حقیقت دارد اینجا گه فنائی

فنا اندر فنا و در بقائی

765765

زهی سرّ نفخت فیه دیده

از آن منزل بدین منزل رسیده

766766

کمال بی نشانی در تو پیدا

توئی در راه جانان کل مصفّا

767767

کمال بی نشانی در تو موجود

توئی اینجا حقیقت اصل این بود

768768

کمال بی نشانی داری اینجا

از آن در عشق برخورداری اینجا

769769

دمادم میدمی در بی نشانی

از آن در عشق روح انس و جانی

770770

دمادم میدمی از نفخهٔ ذات

حقیت زنده گردد جمله ذرات

771771

دمادم میدمی در آن عیان تو

درون جان و دل داری عیان تو

772772

دمادم میدمی اندر درونم

شدستی اندر اینجا رهنمونم

773773

دمادم میدمی از هفت گردون

درون جان و دلها بیچه و چون

774774

دمادم میدمی وز آندمی تو

حقیقت بود ذات آدمی تو

775775

از آن دم دمدمه انداختستی

درون جان و دل بشناختستی

776776

کمال خود از آن دم اندر این دم

که کلّی در دمیدی سوی آدم

777777

حقیقت آدم از تو یافت اشیا

دم تو اندر او آمد هویدا

778778

تو بادی مر ترا نی باد دانم

ترا از عین آن آباد دانم

779779

تو از ذاتی و ذات اندر تو موجود

از آن پنهان شدستی تو زمقصود

780780

همه ذرّات عالم زنده از تست

در اینجاگه حقیقت بنده از تست

781781

از آن دم میدمی کز بی نشانی

حقیقت لامکان اندر مکانی

782782

از آن دم میدمی در جمله جانها

از آن جانست اصل تو هویدا

783783

از آن حضرت خبرداری تو از ره

فتادستی از آن گشتی تو آگه

784784

بسی گردیدهٔ تو شیب و بالا

که تا این دم شدی در عشق یکتا

785785

بی گردیدهٔ تا راز بینی

در این منزل عیانت باز بینی

786786

تو با جان هر دو جانان تو در یک

یکی بینند ز آب و خاک بیشک

787787

تو با ایشان بساز و سر میفراز

اگرچه در یقین هستی سرافراز

788788

تو با ایشان بساز و راز بنگر

درون جان شهت را باز بنگر

789789

درون جانی و خود را خبر کن

شه اندر جانت در رویش نظر کن

790790

درون جان نظر کن شاه آفاق

بخود بنگر که هستی تو از آن طاق

791791

درون جان تو با او هم جلیسی

مصفّائی نه چون نفس خسیسی

792792

درون جان تو با یاری و او نیز

ترا بنموده اینجاگه همه چیز

793793

درون جان و یارت در درونست

ترا در هردمی او رهنمونست

794794

درون جانی و تحقیق دریاب

ز جانان سوی جان توفیق دریاب

795795

نه جان اندر رخ جانان نگاهی

کن آخر هان ز ماهت تا بماهی

796796

همه از تست و تو از جان پدیدار

ترا شد جان در اینجاگه خریدار

797797

خریدارست جانت نیز هم دل

که تو بودی حقیقت راز مشکل

798798

همه از تست پیدا و نهانی

یقین کاینجا حیات جاودانی

799799

حقیقت زندگی اندر دم تست

که ریش قلبها را مرهم از تست

800800

حقیقت زندگی در دل تو داری

که بود جاودان حاصل تو داری

801801

حقیقت زندگی جمله شی آی

همه دانم که کل از نفخ حی آی

802802

حقیقت نور حیّ لایموتی

که در جانها حقیقت هم تو قوتی

803803

غذای روحی و معنیّ جُمله

در این جامی و هم فتوی جُمله

804804

عیانی لیک پنهانی ز دیده

کسی رنگ تو در اینجا ندیده

805805

نداری رنگ آمیزی در اینجا

دمادم فیض میریزی در اینجا

806806

ز نور فیض تو عالم پر از نور

شد و اندر جهان گشتی تو مشهور

807807

ترا خوانند جان چون در نهانی

ولی از جان یقین عین العیانی

808808

ترا خوانند جان مر اهل معنی

که هر دم مینمائی راز مولی

809809

ترا خوانند جان اینجا حکیمان

کجا دانندت اینجاگه لئیمان

810810

بنورتست اشیا در حقیقت

که بیرون و درونی در طبیعت

811811

ز بالا در درون نفخه دمیدی

درون جان تو در گفت و شنیدی

812812

ابا تو دارم اینجا رازها من

که دیدم ازتو سر آوازها من

813813

تونطقی درهمه گویا شدستی

درون اندر همه جویا شدستی

814814

تو نطقی در زبان و راز گوئی

تو بشنیدی ز جانان بازگوئی

815815

تو نطقی در زبان و عین گفتار

حقیقت رازها آری پدیدار

816816

بگرد خاک میگردی تو دائم

بتو پیداست خاک و گشته قائم

817817

بگرد خاک میگردی ز اسرار

ولی از چشم گشته ناپدیدار

818818

بگرد خاک میگردی همی تو

درونش میدمی هر دم دمی تو

819819

چنانت یافتم در خاک بیچون

که اوّل آمدی در هفت گردون

820820

ز سوی ذات در عین صفاتی

حقیقت این زمان دیدار ذاتی

821821

مگردان رخ ز خاک و روح اعیان

که میدانم ترا اسرار پنهان

822822

زلائی این زمان در عین الّا

حقیقت اسم دیده در مسّما

823823

مسمّائی ولیکن جسم بوده

از اوّل بیشکی بی اسم بوده

824824

همه اسم از تو موجود و تو بیجان

همه پیدای تو هستی تو در جهان

825825

از آن دم چونکه یارت این دم آورد

از این دم آمدی ز اعیان خود فرد

826826

ترا برتر ز آتش بینم اینجا

از آنت سخت من خوش بینم اینجا

827827

که از بالا دمادم میدمی باز

حقیقت اندر اینجاگه باعزاز

828828

دلا مر باد را بشناس در خود

مکن او رادمی مر دور از خود

829829

از آن دم تو او را اندر اینجا

کز آن دم کرد جان تو مصفّا

830830

از آن دم دان تو اینجا اصل بودش

همین جاگه بدان مر وصل بودش

831831

فنا شو همچو باد از آن دم ای دوست

که این دم نفخه است و همدم اوست

832832

ز اصل هر چهار اینجا عیانی

بگفتی سرّ کل را تو نهانی

833833

ز اصل این چهار آگاه گشتی

بدین سیر دگر زینها گذشتی

834834

یقین هم وصل آب اینجا بیان کن

نمود راز او سرّ عیان کن

835835

حقیقت آب را عین العیان بین

از او مرجمله اسرار نهان بین

836836

اگرچه هر چهار از اصل یارند

در این مسکن بجانان پایدارند

837837

از آنجا آمده هر چار اینجا

ز بهر دلبر عیّار اینجا

838838

ولی زابست اینجاگه جمالش

که اعیان آمد از نور جلالش

839839

از آن حضرت بد اینجا بی بهانه

در آمد گشت اینجاگه روانه

840840

از آن دریای بیچون آمدست او

در این درگاه در کلّی نشست او

841841

حقیقت آب اینجا زندگانی است

در او بسیار اسرار معانی است

842842

فتاده در ره جان او خوش و تر

حقیقت میرود هر لحظه خوشتر

843843

خوش و تر میرود چون باد در جان

کند دل را و جسم آباد در جان

844844

خوش و تر میرود درکوی معشوق

بامید وصال روی معشوق

845845

خوش و تر میرود در شی روانه

که تا بخشدت حیات جاودانه

846846

خوش و تر میرود در جمله پیدا

حقیقت میکند هر لحظه غوغا

847847

خوش و تر میرود در کوی دلدار

شود هر نقش از او اینجا پدیدار

848848

درون باغ و بستان شادمانه

شود در سوی صحراها روانه

849849

درون باغ و بستان خرّم و کش

رود در باد و خاک و عین آتش

850850

کند ره در سوی هر سه بتحقیق

یکی گردد وی اندر عزّ و توفیق

851851

گهی بر صورت گندم برآید

گهی در صورت او جو نماید

852852

گهی بر صورت و عین حشایش

کند او در بهار اینجا گشایش

853853

گهی بر صورت انگور باشد

درون میوهها پرنور باشد

854854

گهی جان بخشد اندر عین بستان

که شیر شوق آرد سوی بستان

855855

ز جان کن فهم تا این سر بدانی

که در آبست اسرار معانی

856856

پس آنگه از بهار میوه الوان

شود مر نطفه در انسان وحیوان

857857

شود مر نطفه و بنماید اسرار

ز حیوان میکند انسان پدیدار

858858

از آن هر سه وزین یک چون چهارست

حقیقت دید مولی آشکاراست

859859

نظر کن نطفه را در اصل آغاز

که آبی بود وز آبست این باز

860860

حقیقت بود او چون گشت نطفه

که تا پیدا کند همچون تو تحفه

861861

ترا چون اصل از آب منی است

از آنت این همه کبر و منی است

862862

کجا یک نطفه با دریا برآید

کجا یک ذرّه با الاّ برآید

863863

حقیقت همچو آبی و تو در آب

نظر کن تا ببینی تابش و تاب

864864

نظر کن آب را نورِ حقیقت

که انسان داد منشور طبیعت

865865

همه آبست اگر تو باز بینی

نظر کن سوی او تا راز بینی

866866

همه آبست و آب آید جمالش

که اینجا مینماید هر کمالش

867867

همه آبست وز آبیم زنده

چنین آمد بنزد جان بنده

868868

همه آبست و آب از جوهر ذات

شتابان میرود در جان ذرّات

869869

همه آبست و آب از جوهر کل

روانه درتو است و تو یقین کل

870870

همه آبست او و در شیب و بالا

حقیقت راه دارد سوی الّا

871871

ز شیب هر شجر بالا شود او

حقیقت در سوی الّا شود او

872872

نمیبینی و آن را تا نخوانی

از آن ماء طهور اینجا ندانی

873873

خوشی از آن اینجا زنده باشد

مر او را جمله ذرّه بنده باشد

874874

نمیخوانی از آنش ره ندانی

که سرّ آب در خود باز دانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

وصال شاه می‌جویند جمله

یقین از وصل می‌گویند جمله

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 22 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

اگلی نظم

از آن حضرت زمستان را نظر کن

دل و جانت دگر زین سر خبر کن

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 24 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور