صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 24 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

بخش 24 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

از آن حضرت زمستان را نظر کن

دل و جانت دگر زین سر خبر کن

2

نه باران آید از آن حضرتِ پاک

زمستان اندر اینجا بر سر خاک

3

حقیقت آب آن دریای بود است

که در اینجا حقیقت رخ نمود است

4

از آن حضرت بدین منزل کند را

شود در کوه و یخ در کوه پیدا

5

حقیقت سرّ بیچون در بهار است

که رنگارنگ صنع بیشمار است

6

حقیقت در بهار این سر بدانی

که موجود است در تو این معانی

7

نظر کن تو بدین هرچار بیچون

که بنماید در او نقش دگرگون

8

هزاران رنگها بیرون برآرد

گل و شمشاد بر سنگ او نگارد

9

هزاران رنگ گوناگون الوان

ز خاک مرده پیدا میکند جان

10

هزاران رنگ گوناگون بصحرا

کند از صنع خود در آب پیدا

11

هزاران رنگ گوناگون اَبَرکوه

برون آرد بهار و گل به انبوه

12

هزاران رنگ گوناگون سوی باغ

بر آرد او ز صنع خود ابر راغ

13

همه حمد و ثنایش بر دل و جان

همی گویند اندر پرده پنهان

14

ز خود اظهار میکرد اندر اینجا

منقّش سرخ و زرد آسوده آسا

15

بهر رنگی که بنماید عیان او

بیاید سوی خورشید جهان او

16

همه در آفتاب عالم افروز

شوند اندر بهاران شاد و فیروز

17

چو قرص خور سوی برج حمل را

روانه کرد حیّ لَمْ یَزَلْ را

18

بود خورشید نور افروز جمله

از آن خواهد ورا نور و نه جمله

19

حقیقت چونکه خورشید حقیقی

کند نورش ابا جمله رفیقی

20

سه ماه اندر جهان فصل بهار است

بدان این سرّ که از من یادگارست

21

در این سه ماه عالم شاد باشد

ز خورشید این جهان آباد باشد

22

در این سه ماه عالم نور گیرد

جهان از نور خود منشور گیرد

23

جهان از نور خورتابان نماید

درون هر شجر صد جان نماید

24

جهان از نور خور تابنده باشد

شجرها چون مه تابنده باشد

25

جهان چشم و چراغی باز بیند

که سالی اندر این سر راز بیند

26

چو شش مه بگذرد بر گندم و جو

فکنده باشد او بر جمله پرتو

27

شود پخته ز نور تاب خورشید

دگر سوی دگر دارند امیّد

28

رساند جمله را در آخر کار

فرو ریزد همه گلها بیکبار

29

حقیقت گوسپند و گاو و اشتر

ز حیوانهاگیاهان میخورند پر

30

همه در سوی نطفه باز گردند

ز سرّ عشق صاحب راز گردند

31

ز سرّ عشق هر یک در مکانی

حقیقت زندگی یابند وجانی

32

ز سرّ عشق در دریای بیچون

نماید هر یکی نقش دگرگون

33

ز سرّ عشق در دید تجلّی

شوند پیدا بسی در دار دنیی

34

در این معنی که من گفتم شکی نیست

که پیدائی و پنهان جز یکی نیست

35

همه از او شود پیدا و در آب

نماید صورت هر چیز دریاب

36

از او پیدا شود در نوبهاران

حقیقت میوه اندر باغ و بستان

37

از اوّل باغ پر نقش و نگارست

نه از یک لون اینجا بیشمار است

38

دگر اینجا فرو ریزد بآخر

کند مر میوههای خوب ظاهر

39

از آن ناپختگی چون پخته آرد

بمعیار خرد آن سخته آرد

40

همه لذّات انسانست دریاب

یکی اصل دگرسانست دریاب

41

همه اندر خورش آن را کند اکل

ز دیدت این بیان بشنو از این نقل

42

ز دیده میکند تقریر قرآن

و اَنْبَتْنا فها حبّاً تو برخوان

43

همه از قدرت کل آشکار است

بهر لونی از این کل آشکار است

44

همه اندر نبات اینجا یقین است

کسی داند که کلّی دوست بین است

45

همه از آب موجودست دریاب

که پیدا میشود این جمله در آب

46

همه از آب موجودست میدان

مِنَ المأ را زِ سرّ دوست برخوان

47

از آن چون میندانی اصلت اینجا

کجا دریابد این سرّ گوشت اینجا

48

بچشم این دیدنی کلّی بدانی

ببینی نیز گر کلّی بدانی

49

دل پاکیزه باید کین بداند

وگرنه هر کسی این را نخواند

50

همی خوانند قرآن جمله اینجا

همی دانند یک اسرار اینجا

51

همه خوانند قرآن و ندانند

از آن سرّ قرآن ناتوانند

52

همه خوانند قرآن در شریعت

ره او میندانند از حقیقت

53

همه خوانند قرآن و چه سود است

که کس آگه از او اینجا نبود است

54

همه خوانند قرآن در بر دوست

کسی باید که باشد رهبر دوست

55

همه خوانند قرآن از پی راز

نمییابند از اسرار کل باز

56

همه خوانند قرآن را در اسرار

ولیکن سرّ قرآن کی پدیدار

57

بود کین جان ترا زین سر حقیقت

درون پیدا شود از دید دیدت

58

حقیقت گر بقرآن بنگری تو

بسی خوانی در این سر رهبری تو

59

ترا اوّل بباید خواند تفسیر

نه بحث نفس الّا در بر پیر

60

بر پیر حقیقت خوان تو قرآن

بَرِ او یاب کلّی نصّ و برهان

61

بر او خوان و معنی باز دان تو

بَرِ پیر حقیقت راز خوان تو

62

بر او خوان تو قرآن از حقیقت

که او پیدا کند مر دید دیدت

63

بر او خوان تو قرآن و زو یاب

کمال جمله اشیا را از او یاب

64

که قرآنست اصل شیئی و لاشیی

حقیقت ذات پاک بیشک حی

65

همه معنی اوّل تا بآخر

یقین در سرّ قرآنست ظاهر

66

همه معنی اوّل و آخرِ کار

ز قرآنت شود اینجا پدیدار

67

همه معنی ز قرآن باز یابی

ز قرآن بیشکی این راز یابی

68

ز قرآن این همه شرح و بیانست

که در وی آشکارا ونهان است

69

کسی نایافت اینجا سرّ او باز

مگر اینجا حقیقت صاحب راز

70

کجا در پیش او دریافت تحقیق

وز او دریافت اینجاگاه توفیق

71

هر آنکو طالب قرآن شود او

بذات پاک قرآن بگْرَوَدْ او

72

ز قرآنش همه روشن شود پاک

حقیقت اندر اینجا جمله در خاک

73

ز قرآنش همه پیدا نماید

دَرِ جانش ز قرآن برگشاد

74

ز قرآنش نماید آنچه گفتم

حقیقت دُرّ این معنی که سُفتم

75

نظر میکن ز قرآن سه عنصر

ز من بشنو دگر معنیّ چون دُر

76

زناراللّه چندی جای بنگر

بخوان اسرار آن وزوی تو مگذر

77

بریحٍ صرصرٍ چون جمله باداست

ولی هر یک زیک معنی فتادست

78

دگر الماء کلُّ شیئ تو برخوان

همی مال التّراث از نصّ قرآن

79

حقیقت نقش ما از آب و خاکست

که آب و خاک از اسرار پاکست

80

دگر آتش ابا باد نهانی

از آنجا میدهد اینجا نشانی

81

دو از بالا دو از شیب و چهارند

که اینجا در حقیقت پایدارند

82

یقین چون باد با آتش به پیوست

حقیقت آب و خاک این نقشها بست

83

یقین جانست اندر کل هویدا

نداند این سخن جز مرد دانا

84

یقین است اینکه نقش هر چهار اوست

ز نور قدس گشته آشکار اوست

85

ز نور قدس اظهار است جانت

در او پیداحقیقت بر نهانت

86

ولیکن چون در اینها سرّ بدانی

حقیقت این بیان ظاهر بدانی

87

که موجود است سرّ ذات در کلّ

حقیقت اوست مر ذرّات را کلّ

88

برون آید بهر نوعی پدیدار

مر او را میشناسد صاحب اسرار

89

زهر نوعی که اینجا رخ نماید

مر او را صاحب دل جان فزاید

90

همه ذرّات در راهند پویان

کمال عشق را در شوق جویان

91

همه ذرّات جویانند اینجا

نموده نقش از هر گونه پیدا

92

همه طالب ز مطلوب حقیقت

نظر بگشای اندر دید دیدت

93

خدا در جملهٔ ذرّات دیدم

از آتش اندر اینجا ذات دیدم

94

یقین چون آتش و بادست در آب

حقیقت آب را هم جمله دریاب

95

سوم صنع است ار این می ندانی

که میبخشد حیات جاودانی

96

حقیقت آینه دانم جمالش

همی یابم در او عکس خیالش

97

یکی آیینه است آب ار بدانی

در او پیداست سرّ لامکانی

98

یکی آیینه است از جوهر ذات

که میبخشد حیات جمله ذرّات

99

یکی آیینه پنهانست و پیداست

چو جان عاشقان اینجا مصفّاست

100

یکی آیینهٔ پر نور دیدست

از آن پنهان کلّی زو پدیدست

101

حقیقت مغز آب و خاک اینست

از این مگذر که این عین الیقین است

102

یقین از آب اینجاگه توان یافت

کسی از آب او راز نهان یافت

103

نه از آبی چنان کاوّل بگفتم

دُرِ اسرار در اوّل بسُفتم

104

حقیقت هر چهار از آن یکی شد

که دل اینجا حقیقت در یکی بُد

105

دل وجان بستهٔ این هر چهارند

ولی ایشان عجب ناپایدارند

106

بقای صورتی اینجا زوالست

تو جان بشناس کآخر آن وصالست

107

وصال هر چهار از جان بدانی

بوقتی کین جهان را برفشانی

108

منزه کردی از ایشان بیکبار

کنی هر چار اینجا ناپدیدار

109

چو منصور این نمودِ اوِلین دید

حقیقت خویش در عین یقین دید

110

از اوّل آتشی درخویشتن زد

پس آنگه باد بیرون کرد از خود

111

یقین مر خاک خود برداد بر باد

بسوی آب اناالحق کرد او یاد

112

چو آخر سوی آب او باز گردید

بسا عنصر اینجا در نور دید

113

بسوی آب خاک خود در انداخت

عین در آب عکسی بود بشناخت

114

بسوی آب شد خاکش روانه

اناالحق زد در اینجا بی بهانه

115

یکی کرد از بزرگی بر سؤال این

که چون وجه است برگوی حال این

116

گر اوّل زد اناالحق آخر کار

بآتش خویشتن راکرد افکار

117

بآخر خاک خود بر باد داد او

حقیقت عشق جانان داد داد او

118

پس آنگه خاک خود را آب انداخت

اناالحق میزد و وین جای میتاخت

119

چراخاموش شد در آب جانش

بگو با من کنون سرّ نهانش

120

جوابش داد کای پاکیزه جوهر

نمود او چنین پاکیزه بنگر

121

از آن شد سوی آبش حاصل اول

بآتش کرد اینجاگه مبدّل

122

دگر مر خاک را زان داد بر باد

که جز جانان ندارد هیچ بنیاد

123

بسوی آب آخر زان درون شد

که آب او در اینجا رهنمون شد

124

یقین خویشتن در آب دریافت

از آن در سوی او پاکیزه بشتافت

125

همه آلودگی در آب پالود

که آب روی او از آب و گِل بود

126

حقیقت خامشی در آب باشد

کسی کز بحر در غرقاب باشد

127

درون بحر هر کو در فتاد است

مر او را گفتن اینجا کی دهد دست

128

کسی کاندربحار عشق گم شد

اگرچه اصل فطرت هم از آن بد

129

فنای قطره اندر عین دریاست

از آن خاموشی اینجاگاه پیداست

130

اگر صد چشمه وصل رود آید

سوی دریا شود قطره نماید

131

چنان یابش که اندر چشمه بانگست

هزاران چشمه پیشش نیم دانگست

132

حقیقت قطره بد منصور ازین بحر

بصورت زو نهان شد در بن قعر

133

نهان شد قطره و صورت نهان شد

از آن مر بحر بیخویش و فغان شد

134

نهان شد قطرهٔ در بحر لاهوت

گهر شد ناگهان در قعر لاهوت

135

از آن دریا که جانها میشود گم

من او را قطرهام در عین قلزم

136

جزیره دانم این دنیا از آن بحر

که افتادست اینجا بر سر قفر

137

همه اندر جزیره چون درآئیم

یکی نقشی از این دنیا نمائیم

138

دو روزی اندر این بیغوله باشیم

دمی شادان دمی بیغوله باشیم

139

نهنگ جانستان ناگه درآید

از این بیغوله ما آخر رباید

140

نمیدانم در این بیغوله ره یافت

که بیرون آیم از بیغوله دریافت

141

در این بیغوله جانم رفت از تن

چنان کاینجا نماند حبّه ازمن

142

تو ای عطّار زین بحر حقیقت

مرو بیرون تو از حدّ شریعت

143

ابی کشتی ندانی راه کردن

غم بیهوده اینجاگاه خوردن

144

دمادم در جنون تا چند گوئی

درون بحری و پیوند جوئی

145

بیک ره خویش در دریا درافکن

که تا بیرون جهی از ما و از من

146

بیک ره خویش در دریا درانداز

وجود خویتشن در غم تو مگداز

147

سلوکت بیحد و اندازه افتاد

که تا در قعر بحر آوازه افتاد

148

تو ماندستی در این بیغوله تنها

اسیر ودردمند وخوار و شیدا

149

تمامت ماهیان آهنگ کردند

ز بهر جان تو اندر نبردند

150

بخواهندت بخوردن آخر کار

طمع بگسل ز خود اینجا بیکبار

151

شهیدانی که اندر بحر مردند

حقیقت دان که ایشان گوی بردند

152

در این بحر فنا آخر مر ایشان

حقیقت یافتندش جوهر جان

153

ز ترکیب طبایع باز رستند

چوجوهر در بُنِ دریا نشستند

154

وصال جوهر ایشان را حقیقت

مسلّم گشت بی نقش طبیعت

155

کنون چون هر چهار اینجا یقین شد

دلت در جوهر جان پیش بین شد

156

دلت درجوهر جانست ساکن

ولی زین چار عنصر نیست ایمن

157

برانداز این چهار و راه خود گیر

که پیش از این نباشد هیچ تدبیر

158

دمی در سرّ وحدت راز گوئی

ابا ایشان وز ایشان بازجوئی

159

برانداز این چهار برگزیده

که در جان و دلی کلّی رسیده

160

تو از جان و دلی واقف بدین چار

فتاده در کف اینجا بناچار

161

بسی گفتی و بهبودی ندارد

ابا ایشان ز کل سودی ندارد

162

ندارد و سود با ایشان نشستن

چنین بهتر کز ایشان باز رستن

163

ترا چون آخر کار اینچنین است

دلت آخر چرا در بند این است

164

ولیکن حق شناسی در حقیقت

کز ایشان گشت پیدا دید دیدت

165

از ایشان وصل دنیا دست دادست

چرا آخر دلت زینسان فتادست

166

دو روزی شاد باش و اصل او بین

از این فَرعان حقیقت اصل میبین

167

وصال یار از اینسان آشکارست

ترا با قربت ایشان چکار است

168

وصال یار چون زیشان پدید است

ترا زیشان همه گفت و شنیدست

169

وصال یار ایشان نیز بنمای

دری بر رویشان هر لحظه بگشای

170

وصال یار شان بنمای در دید

یکی کن بودشان در سرّ توحید

171

وصال یارشان بنمای هر دم

همیگو رازشان اینجا دمادم

172

مرنجانشان که آخر در زوالند

که همچون تو یقین در قیل و قالند

173

تو زیشان وصل جانان یافتستی

حقیقت کلّ اعیان یافتستی

174

دمی در شرع میگوئی از ایشان

که تا زیشان کنی پیوند جانان

175

همه پیوند بود و بود جانند

در اینجا با تو ایشان همرهانند

176

در اینجا با تو همراهند و همراز

کرم کن نازشان از خود بینداز

177

جفا زیشان مبین کایشان اسیرند

اسیرانت کجای دست گیرند

178

جفا زیشان مبین کایشان حقیقت

ز دید خود اسیرند در طبیعت

179

بخود اینجا نه خود پیدا شدستند

که ایشان نیز از او شیدا شدستند

180

چنان اینجا گرفتار و اسیرند

اسیرانت کجا دست تو گیرند

181

ز خود کاخر فنائی هست از ایشان

تو نیز اینجا فنائی دست ایشان

182

دلا بنواز مر هر چار اینجا

تو خوش میدارشان ناچار اینجا

183

تو خوش میدار ایشان را دو روزی

که ایشانند هر ساعت بسوزی

184

نبودِ جوهری دیدند در تو

حقیقت عین توحیدند در تو

185

نه خوئی تو بدیشان کردهٔ باز

چو ایشان دردرون پردهٔ راز

186

دلا خوش باش با ایشان بهردم

که ایشانند اندر پرده همدم

187

حقیقت همدم جانند اینجا

از آن پیدا و پنهانند اینجا

188

در آتش سرکشی دیدی ز اوّل

ولی این دم شدت اینجا مبدّل

189

حقیقت نور او با نار پیوست

ز گبری این زمان زنّار بگسست

190

مسلمان شد یکی کن درنمودش

بفرما اندر اینجاگه سجودش

191

سجودش را بفرما از یقین تو

حقیقت مر ورا کن پیش بین تو

192

دگر مر باد را آزاد گردان

از این بیداد او را کن مسلمان

193

بفرما سجدهاش در بندگی باز

که تا آخر کند مر بندگی باز

194

دگر مر آب را اینجا یقینش

ده و اینجا بکن مر پیش بینش

195

مسلمانش کن و فرمای طاعت

بر خاک از یقینِ استطاعت

196

حقیقت خاک اینجا خود مسلمانست

که بیشک مر خود او اسرار جانانست

197

اگرچه هر چهار از اوّل کار

بسی کردند نافرمانی یار

198

کنون چون با تو یک دل دریقینند

بجز تو هیچ در عالم نبینند

199

کنون چون همدم عطّار گشتید

ز خوی نفس بدبیزار گشتید

200

چو کافر شد مسلمان آخر کار

مسلمان بایدش کردن بگفتار

201

کنون این هر چهار و یک صفاتی

یکی باشند در پاکیزه ذاتی

202

کنون چون این چهار ای راز دیده

ز جان اسرار جانان بازدیده

203

کنون این هر چهار اندر یکی یار

ز بیهوده شوند اینجای بیزار

204

کنون هر چهار اندر یکی دید

یکی بینند اندر عین توحید

205

چنان کاوّل شما را درستایش

ز دید ذات کردم آزمایش

206

شما را در یکی اصلی نمودم

بهر معنی شما را در فزودم

207

شما را در یکیتان راه دادم

در اینجاگه دلی آگاه دادم

208

شما را در یکی دیدار کردم

حقیقت صاحب اسرار کردم

209

شما را در یکی سرّ معانی

بگفتم جمله اسرار نهانی

210

شما را در یکی بنمودهام راز

حقیقت بیشکی انجام و آغاز

211

شما را در یکی بنمودهام ذات

عیان اینجایگه از سرّ آیات

212

شما را میکنم واصل در آخر

کنم مقصودتان حاصل در آخر

213

شما را میکنم واصل ز اوّل

که تا اینجا نمایندش معطّل

214

شما را میکنم واصل از آن دید

که تا کلّی یکی گردید توحید

215

شما را میکنم واصل چنان من

نمایم اندر آخر جانِ جان من

216

شما را میکنم واصل ز دیدار

در آخرتان کنم من ناپدیدار

217

شما را میکنم واصل زحضرت

که تا چون من عیان یابند قربت

218

شما را میکنم واصل ز اشیا

که بودِ دوست از آنست پیدا

219

شما را میکنم واصل ز خورشید

که از نور تجلّی هست جاوید

220

شما را میکنم واصل من از ماه

که او نوریست هم از حضرت شاه

221

شما را میکنم واصل زافلاک

که گردانست او در حضرت پاک

222

شما را میکنم واصل هر چار

ز میکائیل کوشد صاحب اسرار

223

شما را میکنم واصل ز جبریل

ز عزرائیل آنگاهی سرافیل

224

شما را میکنم واصل ز هر نور

که در ذاتند بیشک جمله مشهور

225

شما را میکنم واصل من از لوح

شما را میدهم هر لحظه صد روح

226

شما را میکنم واصل قلم را

ندانید و زنید از خود رقم را

227

شما را میکنم واصل من از عرش

حقیقت در شما دیدار هم فرش

228

شما را میکنم واصل ز کرسی

ز موجودیت اندر روح قدسی

229

شما را میکنم واصل ز جنّت

که تا افتند اندر عین قربت

230

شما را میکنم واصل ز اعیان

که اصل اینست اینجاگاه جانان

231

حقیقت هر چهار از دید دیدست

مر این اسرارها از من شنیدست

232

حقیقت هر چهار از بود جانست

بدان گفتم که این سرها بدانست

233

حقیقت هر چهار از راز بیچون

نمودست از جهان بی چه و چون

234

حقیقت هر چهار از بود اللّه

در اینجاگه شوید از راز آگاه

235

حقیقت هر چهار از دید دیدار

ز خود گردید اینجاگاه بیزار

236

حقیقت هر چهار از اصل بودش

که اینجا اند در گفت و شنودش

237

یکی بینند اینجا همچو منصور

که تاگردید سر تا پای کل نور

238

یکی بینید و جز یکی ندانید

وگرنه عاقبت حیران بمانید

239

یکی بینید در اصل حقیقت

بیابی جمله در عین شریعت

240

یکی بینید چه اوّل چه آخر

که کردم من شما را راز ظاهر

241

یکی بینید کل اسرار جانان

که آخر هستشان دیدار جانان

242

یکی بینید اینجا جوهر خویش

که اینجا گاه داری رهبر خویش

243

چو من یکتا شوید اینجا حقیقت

که تا پیدا شودتان در شریعت

244

در این معنی که میگویم شما را

حقیقت مینمایمتان خدا را

245

در این معنی که من میگویم از اصل

حقیقت مینمایمتان یقین وصل

246

در این معنی که میگویم ز تحقیق

شما را میدهم در عزّ و توفیق

247

در این معنی که میگویم در اسرار

شما را میکنم از کل خبردار

248

در این معنی که میگویم عیانی

شما را مینمایم جان جانی

249

اگر در راه حق پاکیزه گردید

در آخر بیشکی از عشق مَر دید

250

شما را واصلان خوانیم آخر

اگر تقوی شما را گشت ظاهر

251

یکی بینید در تقوایِ جانان

حقیقت بیشکی معنای جانان

252

کنون چون آشنا گشتید با ما

حقیقت همچو ما گردید یکتا

253

تو ای عطّار دمزن در خدائی

که آمد این زمانت روشنائی

254

یکی کردی ابا خود چار انباز

کنون هستند در دید تو دمساز

255

یکی کردی ابا خود بود ایشان

نمودی در یقین معبود ایشان

256

یکی کردی مر ایشان را ابا خود

که تا نیکو شود نزد تو هر بد

257

حقیقت در یکی شان راه دادی

اشارتشان بنزد شاه دادی

258

حقیقت در یکی شان کل نمودی

ز هر معنی دَرِ ایشان گشودی

259

زهر معنی بدیشان راز میگوی

همه از ذات مولی باز میگوی

260

ز هر معنی که میگوئی یقین است

که جان تو در ایشان پیش بین است

261

ز یکی گوی با ایشان تو در راز

حجاب از پیششان کلّی برانداز

262

ز یکی گوی با ایشان در اینجا

که یکی خواهند شد در جوهر لا

263

فنا خواهند شد آخر از آن دید

یکی خواهند بُد در عین توحید

264

حقیقت اندر اینجا آخر کار

ز تو خواهند گشتن ناپدیدار

265

حقیقت راهشان بنموده باشی

دَرِ ایشان همی بگشوده باشی

266

حقیقت از تو چون گردید واصل

بود مقصودشان در اصل حاصل

267

در ایشان مر مر ایشان را حقیقت

نموده باشی اینجا دید دیدت

268

یقین مر تیغ ایشان بهر ایشانست

یقین مر نوش آخر قهر ایشانست

269

فراق اینجایگه خواهند دیدن

در آخر تیغ کل خواهد چشیدن

270

وصال اندر فراقش باز یابند

در آن دم با تو اینجا راز یابند

271

حقیقت تیغ جانان راحت جانست

که آخر در حقیقت دید جانانست

272

دم آخر زوال جسم و جانست

چه غم چون عاقبت عین عیانست

273

دم آخر بدانید رخ نمایان

که آن دم رخ نماید جان جانان

274

حقیقت وصلتان آن دم یقینست

که آندمتان یقین عین الیقین است

275

وصالست اندر آندم تا بدانی

بخود اینجایگه در شک بمانی

276

وصالست اندر آن دم در یکی باز

یقین یابند آندم بیشکی باز

277

حقیقت وصلتان آندم میسّر

شود کز خود برون آئید بردر

278

حقیقت وصلتان آندم فنایست

در آن عین فنا بیشک بقایست

279

حقیقت وصلتان در ذات باشد

شما را بیشکی آیات باشد

280

در آندم باز بیند آن نظر پاک

نباشد این زمان هم آب و هم خاک

281

نه آتش نامتان باشد نه خود باد

حقیقت جان جان باشید آباد

282

حقیقت جان جان آندم بیابند

درون کل در آن لحظه شتابند

283

حقیقت جان جان یابید در دید

فنا گردید اندر قرب توحید

284

حقیقت جان جان گردید در کل

نباشد بعد از آنتان رنج و هم ذل

285

حقیقت جان جان کردند در بود

که در عین ازل تقدیر این بود

286

قلم بنوشته بر لوح این بیانها

حقیقت در ازل هر جان جانها

287

قلم بنوشت بر لوح آنچه او گفت

چنین بود و چنین کرد و چنین گفت

288

قلم بنوشت اینجا باز بینید

کسانی کاندر اینجا راز بینید

289

قلم بنوشت اینجا سرّ اسرار

که تا خود می چه آید زان پدیدار

290

قلم بنوشت بر ذرّات عالم

از آن بنماید او سرّ دمادم

291

قلم بنوشت اندر اصل فطرت

یکی در بُعد و دیگر عین قُربت

292

قلم بنوشت و غافل مینداند

که هم لوح و قلم این سرّ بخواند

293

قلم رفتست هر کس را از آن دید

یکی اندر بقا یک عین تقلید

294

قلم رفتست و میآید دمادم

قضا بر جان فرزندان آدم

295

دمادم مینماید سرّ بیچون

در این دنیا حقیقت بیچه و چون

296

دمادم مینماید راز ما یار

در این دنیا همی آید پدیدار

297

دمادم مینماید آنچه خواهد

قضای رفته را بیشک نکاهد

298

دمادم مینماید سرّ اسرار

نمیداند کسی کل آخر کار

299

قضای رفته را تدبیر مرگست

در آخر تا بدانی زانکه ترکست

300

قضای رفته را گردن نهادیم

ز سر از عشق ما و من نهادیم

301

قضای رفته را تسلیم گشتیم

از آن بی ترسو خوف و بیم گشتیم

302

قضای رفته را تدبیر اینست

که عطّار از حقیقت پیش بینست

303

قضای رفتست و اکنون چاره آنست

که تسلیمیم و جان اندر عیانست

304

قضا رفتست و ما تسلیم یاریم

فتاده این زمان در پای داریم

305

قضا رفتست و من از پیش دیدم

ز بی خویشی همان در خویش دیدم

306

قضا رفتست و اکنون بر سرم باز

که هستم در حقیقت صاحب راز

307

قضا رفتست و کشتن خواهد آن دوست

برون آور مرا زین نقش در پوست

308

چو تسلیم قضایم هم تو دانی

مرا بنمودهٔ راز نهانی

309

چو تسلیم قضای تو شدستم

در آخر هم تو گیر ای دوست دستم

310

بکش عطّار را تا چند گویم

توئی پیوند و من در گفتگویم

311

حقیقت از تو دارم زندگانی

مرا بخشیدهٔ تو رایگانی

312

منم منصور تو در سرّ اسرار

ز هر نوعی ز ذات تو خبردار

313

خبر دارم ز بود و رفتهٔ بود

مرا عشق تو اینجاگاه بنمود

314

مرا عشق تو گفت این راز اینجا

که ای عطّار سر درباز اینجا

315

مرا عشق تو گفت و من شنیدم

حقیقت آن یقین از پیش دیدم

316

مرا عشق تو اینجا دستگیر است

اگر نه دل در این صورت اسیراست

317

مرا عشق تو عقل اینجا برانداخت

حقیقت آب را بر آذر انداخت

318

مرا عشق تو اینجا کرد آباد

که خاکم داد اینجاگاه بر باد

319

مرا عشق تو این هرچار یک کرد

کز این هر چار اینجا گشتهام فرد

320

یکی میبینم از عشق تو هر چار

چو من ایشان شده در تو گرفتار

321

یکی میبینم از عشقت عیانست

که این هر چار در ذاتت نهانست

322

یکی میبینم و هر چار رفتست

حقیقت جسم وجان این بار رفتست

323

یکی میبینم از عشقت سراسر

که خواهد رفت در عشقت مرا سر

324

ز عشقت آنچنان واصل شدستم

که ذات تو عیان حاصل شدستم

325

منم این لحظه فارغ دل نشسته

میان عاشقان فارغ نشسته

326

همه اندر طلب من دید مطلوب

عیان دارم ترا ای جان محبوب

327

همه اندر طلب من عاشق تو

در این سرّ فنا من لایق تو

328

همه اندر طلب من کل رسیده

حجاب بی نشانت را بدیده

329

همه اندر طلب من دیده رازت

ز شیب افتاه اینجا از فرازت

330

همه اندر طلب ای جان جُمله

توئی جان و یقین جانان جمله

331

همه اندر طلب در عشق پویان

ترا اینجایگه در عشق جویان

332

تو معشوقی و جمله عاشق تو

ولی تا خود که باشد عاشق تو

333

تو معشوقی و کس کامی ندیده

در اینجاگه سرانجامی ندیده

334

تو معشوقی و جلمه در طلب دوست

توئی اینجایگه بیشک سبب دوست

335

تو معشوقی و جویان تو عشّاق

همه گردند کلّی گِردِ آفاق

336

تو معشوقی و سالک در ره تو

که تا ناگه رسد بر درگه تو

337

تو معشوقی و محبوب جهانی

میان جان و دل اینجا عیانی

338

تو معشوقی و عاشق در غم و رنج

ندیده مر ترا در اندرون گنج

339

تو معشوقی و عاشق بر تو سودا

ترا اینجا همی جوید بهر جا

340

تو معشوقی و عاشق در فنایست

همی جوید یقین دید بقایست

341

تو معشوقی و عاشق مانده خسته

در اینجا تن نزار و دل شکسته

342

تو معشوقی و عاشق خوار و مجروح

توئی در جسم ودر دل قوّت روح

343

تو معشوقی و عشّاقت طلبکار

شده گردان تو درعین پرگار

344

تو معشوقی و عاشق رهنمائی

درونِ خانهٔ و درگشائی

345

تو معشوقی و بنمائی ره ای دوست

کنی عشّاق را سرّ آگه ای دوست

346

تو معشوقی که بنمائی حقیقت

هر آنکس را که خواهی دید دیدت

347

تو معشوقی که کلّی را بسوزی

در آن دم کآتش عشقت فروزی

348

کسی کو طالب راز تو باشد

در این سر دوست و سرباز تو باشد

349

کسی کو طالب راز تو گشتست

دودیده همچو تیراز خویش گشتست

350

کسی کو طالبت آمد در این راز

نمودی مر ورا انجام و آغاز

351

منم اینجا ترا ای راز دیده

در این جایم ترا من باز دیده

352

چنان در جان من بنمودهٔ راز

که میگوئی ز عشقم خویش را باز

353

چو عیسی من کنون در پای دارم

چو منصورت در این سرّ پایدارم

354

یقین سوی فلک امّید دارد

مقام چارمین خورشید دارد

355

چنان در چارمین حیران بماندست

که کلّی دست از خود برفشاندست

356

سمای چارمش چون منزل آمد

ز خورشید رخت او واصل آمد

357

اگرچه بود عیسی روح پاکت

خدا مانده ز آب و دید خاکت

358

نهانش بودش و نی بیشکی باد

حقیقت روح خود را کرده آباد

359

ز بود تو چنان نابود بوده

که با تو گفته و وز تو شنوده

360

حقیقت کرده اینجا پایداری

در آن منزل فرماند بزاری

361

بیک سوزن که کردی آن حسابش

حقیقت بود آن سوزن حجابش

362

بیک سوزن بماند اندر ره تو

نشسته همچنان بر درگه تو

363

بیک سوزن مر او را داشتی باز

ندیده همچنانت سرّ آغاز

364

بیک سوزن مر او را خسته کردی

درش از بهر این بربسته کردی

365

چو یک سوزن حجابست اندر این راه

که یارد گشت از عشق تو آگاه

366

چو یک سوزن حجابست اندر این سِرّ

که یارد یافت دیدار توظاهر

367

چو یک سوزن حجاب سالکان است

حقیقت دید تو سرّ نهانست

368

چو یک سوزن بود اینجا حجابی

که یارد کرد اینجاگه عتابی

369

مگر آنکو بجان و سر نماند

بیک سوزن در این ره درنماند

370

بیک سوزن اگر مانی تو در راه

کجا آنجا رسی در حضرت شاه

371

بیک سوزن اگر مانی تو در راز

نیابی روی جانان را دگر باز

372

در این ره من بجان و تن نماندم

چو عیسی من بیک سوزن نماندم

373

در این ره سوزنی بدجان حقیقت

فنا گردم در این دریای دیدت

374

شکستم سوزن خود را در این بحر

فرو انداختستم اندر این قهر

375

شکستم سوزن خود تا بدانم

چو عیسی سوی چارم می ندانم

376

شکستم سوزن و رشته گسستم

حقیقت نیست گشتم تا که هستم

377

شکستم سوزن اندر عشقبازی

که دانستم نباشد عشق بازی

378

شکستم سوزن و آزاد ماندم

ز دید دید تو آباد ماندم

379

شکستم سوزن و فارغ شدم من

در این اسرارها بالغ شدم من

380

چو موسی سوی طورم هر نفس باز

روم در حضرت اینجا از قبس باز

381

چو موسی صاحب اسرار عشقم

از آن پیوسته در تکرار عشقم

382

چو موسی صاحب اسرار جانم

که دایم در دم عین العیانم

383

چو موسی من در اینجا راز دیدم

بطور عشق جانان باز دیدم

384

چو موسی دم زدم در نزد عشّاق

فکندم دمدمه در کلّ آفاق

385

چو موسی دم زدم از دید دلدار

شدم در دید عشقش ناپدیدار

386

چو موسی دم زدم اینجا یقین من

که چون موسی بدم کل پیش بین من

387

چو موسی دم زدم زان سرّ بیچون

خدا را دیدم اینجاگاه بیچون

388

چو موسی دم زدم در دید وحدت

مرا بخشید جانان عین قربت

389

چو موسی یافتم سرّ نهانی

همه مکشوف کردم در معانی

390

چو موسی یافتم اسرار عشّاق

بدیدم در عیان دیدار عشّاق

391

چو موسی صاحب سرّ نهانم

از آن پیوسته در عین العیانم

392

چو موسی صاحب اسرار طورم

از آن پیوسته چون او غرق نورم

393

مرا نور حقیقت پیش بین شد

دل و جانم از آن کلّی یقین شد

394

مرا نور حقیقت راه بنمود

درونم دید روی شاه بنمود

395

مرا نور حقیقت هست در جان

از آنم گفته مر اسرار پنهان

396

مرا نور حقیقت راهبر شد

دل و جانم از آن کل باخبر شد

397

مرا نور حقیقت روی بنمود

حقیقت جان ودل دیدم که او بود

398

مرا نور حقیقت در درونست

بسوی کائناتم رهنمونست

399

مرا نور حقیقت راز گفته‌ست

همه اسرارهایم باز گفته‌ست

400

مرا نور حقیقت هست در دل

از آنم در همه مشهور حاصل

401

مرا نور حقیقت در نهادست

در گنجینهٔ معنی گشادست

402

که اینجاگه شدم بیشک عیان یار

مرا نور حقیقت کرد اسرار

403

مرا نور حقیقت کرد واصل

که تا یکی شد اینجا جان و هم دل

404

مرا پیر حقیقت پیش بین کرد

که تا ظلمت برفت و ماندهام فرد

405

مرا نور حقیقت گفت سرباز

همه اسرار گفت و سرّ من باز

406

مرا نور حقیقت محو آورد

که تا ظلمت برفت و ماندهام فرد

407

کنون در نور عشقم وز الهی

نمیگنجد برم لهو و مناهی

408

کنون در نور عشقم فرد مانده

در آخر شادم و بی درد مانده

409

کنون در نور عشقم سالک کل

که خواهم گشت آخر هالک کل

410

کنون در نور عشقم سرّ بیچون

فکنده خود منم در هفت گردون

411

کنون در نور عشقم در یکی ذات

یکی را کردهام در نورذرّات

412

کنون در نور عشقم سر بُریده

که خواهم گشت در کل سر بریده

413

کنون در نور عشقم در فنا من

ز نورش دیدهام بیشک بقا من

414

کنون در نور عشقم ذات جمله

که هستم بیشکی ذرّات جمله

415

کنون در نور یارم دید کرده

برافکنده حجاب هفت پرده

416

مرا در نور اینجا کرد واصل

که شد نور حقیقت جان و هم دل

417

دل و جان نور شد تا راز او یافت

همی انجام را آغاز او یافت

418

دل و جان نور شد در انبیا کل

کزیشان دید اینجا او بقا کل

419

دل و جان نور شد در ذات پیوست

از آنش این زمان در ذات دل هست

420

دل و جان نور معنی در گرفتست

حقیقت شیب و بام و در گرفتست

421

دل و جان نور ذات لایزالست

از آن اندر تجلّی جلالست

422

دل و جان نور در تجلّی نور دارد

از آن ایندم دم منصور دارد

423

دل و جان نور در تجلّی واصل اوست

که میدانند کاینجا جملگی اوست

424

دل و جان نور در تجلّی ناپدیدند

که در نور حقیقت کل رسیدند

425

دل و جان نور در تجلّی یافت اعیان

دلم جان گشت و جانم گشت جانان

426

دل و جان نور در تجلّی وصالست

حقیقت در یکی دیدار حالست

427

دل و جان نور راز میجویند مَردَم

از آن نور تجلّی را دَمادَم

428

دل و جان راز میگویند در خویش

که دیدستند سرها مر دو از پیش

429

دل و جان راز میگویند از دید

که بیچونست و در یکیست توحید

430

دل و جان راز میگویند از یار

وصال خویش میجویند از یار

431

دل و جان رازها گفتند سرباز

از آن عطّار اینجا گشت سرباز

432

دل و جان هردو با عطّار یارند

ز دیدار حقیقی بیقرارند

433

دل و جان هردودیدارست تحقیق

که اندر سرّ اسرارست تحقیق

434

دل و جان در فنا کل بود گشتند

کسی دیدند از آن معبود گشتند

435

دل و جان در فنا دیدند اعیان

از آن اندر فنا گشتند جانان

436

دل و جان هر دو جانند و کس نیست

یکی اندر یکی و پیش و پس نیست

437

یکی اندر یکی دیدند اینجا

شدند اندر یکی ذرّات شیدا

438

حقیقت جان و دل در سّر جانان

ندانستند خود را راز پنهان

439

دل و جان هر یکی معشوق دیدند

چو پیر عشق در جانان رسیدند

440

چو جانان رخ نمود و آشنا کرد

مر ایشان را در اینجاگه فنا کرد

441

چو جانان رخ نمود و دید بنمود

یکی دیدار در توحید بنمود

442

چو جانان در یک بد جان و دل دو

یکی گشتند اینجاگاه هر دو

443

دوئی برداشتندش از میانه

یکی گشتند ازوی جاودانه

444

یکی شد بود اشیا ازعیانی

ز پرده رخ نمود اینجا نهانی

445

ز پرده رخ نمود و راز برداشت

نمیدانست جان او را ببرداشت

446

ز پرده رخ نمود اوّل عیان او

اگر در پرده شد اینجا عیان او

447

ز پرده رخ نمود و راز برگفت

همه با عاشق سرباز برگفت

448

ز پرده رخ نمود اندر نهانی

دگر تا در نهان گوید معانی

449

ز پرده رخ نماید او دمادم

نهد بر ریش مر بیچاره مرهم

450

دوای دردمندان را شفا شد

نمیدانم که در پرده چرا شد

451

دمادم آنچنان عطّار رخ را

نماید در عیان عشق او را

452

دمادم رخ نماید بیچه و چون

دگر از پرده کل آید به بیرون

453

نه اندردست عشّاقست آن ماه

که رخ را مینماید گاه بیگاه

454

کسی کاندر سلوک راه باشد

یقین از ماه خود آگاه باشد

455

کسی کان ماه دید اینجا یقین باز

شد اینجا در یقین او پیش بین باز

456

کسی کان ماه دید اندر دل و جان

یقین دریافت رهبر در دل و جان

457

دمی غائب مشو از پردهٔ دل

که ناگه بینی آن گم کردهٔ دل

458

چو بردارد ز رخ می پرده خورشید

که مر ذرّات را او نور جاوید

459

کند در خود کشد چون قطره دریا

کند اسرارها او را هویدا

460

دلا خورشید جان از دست مگذار

دمادم سوی روی او نظر دار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کسانی کین بهشت جاودانی

طلبکارند اندر زندگانی

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 23 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

اگلی نظم

دلا خورشید جان میبین دمادم

که نور اوست با نور تو همدم

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 25 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور