صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 25 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

بخش 25 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

دلا خورشید جان میبین دمادم

که نور اوست با نور تو همدم

2

دلا خورشید جان را گوش میدار

مشو بی عشق دل با هوش میدار

3

دلا خورشید جان خواهی حقیقت

ز نور او خبرداری حقیقت

4

دلا خورشید جان داری درونت

که نور او شد اینجا رهنمونت

5

دلا خورشید جان داری بدیدار

هم اندر نور او شد ناپدیدار

6

دلا خورشید جان داری تو در بر

حقیقت اوست سوی ذات رهبر

7

دلا خورشید جان داری یقینست

که او اندر درونت یاربین است

8

دلا خورشید جان داری در اسرار

دمی او را یقین ازدست مگذار

9

ترا خورشید جان چون هست حاصل

ازو یک لحظه دل پیوند بگسل

10

ترا خورشید جان چون ره نمودست

ترا از جان جان آگه نمودست

11

دمی غافل مباش ازنور او تو

ازو میگوی و غیر او مجو تو

12

دمی غافل مباش از دید جانت

که او آمد درون راز نهانت

13

یقین جان تو خورشیدست ای دل

کز او مقصودها کردی بحاصل

14

از او مقصود حاصل کردهٔ تو

وگرچه در درون پردهٔ تو

15

همت خورشید گِردِ پرده آمد

طلبکار تو ای گم کرده آمده

16

تو او گم کرده بودی بازدیدی

از آن هر دم هزاران راز دیدی

17

بنور او بدیدی نور او را

که نور اوست مر بین نور او را

18

از او مگذر وز او بین سرّ اسرار

که تا هر دو یکی باشند در اسرار

19

دلا داری وصال اکنون چه گوئی

که جان با تست جانان تو مجوئی

20

حقیقت نور جانت از ذات بنگر

که درد تست او درمانت بنگر

21

حقیقت نور او بنگردمادم

که از کل میدمد در عین این دم

22

وصال اینجاست منگر از وصالت

که بهر اینست اینجا قیل و قالت

23

وصال اینجاست آنکو باز بیند

ز جان و دل حقیقت راز بیند

24

یکی وصلست و چندینی طلبکار

حقیقت نیست چیزی جز رخ یار

25

یکی وصلست اینجا رخ نموده

نمییابند کلّی درگشوده

26

یکی وصلست اگر داری تو دیده

دلا در وصل جانان در رسیده

27

دلا در وصل جانانی بمانده

چرا در وصل حیرانی بمانده

28

چرا در وصل حیرانی نکوئی

که در وصل حقیقت بود اوئی

29

چرا در وصل با او برنیائی

که این در را بیک ره برگشائی

30

وصالت دمبدم اینجا فراقست

از آن پیوستهات در اشتیاقست

31

وصالت هست اینجاگاه اعیان

مشوبر هر صفت اینجا دگر سان

32

طبایع را خبر کردم ز اسرار

تو نیز اینجایگه کردم خبردار

33

خبر دادم شما را دمبدم من

یکی کردم شما را در عدم من

34

شما را آنچنان واصل بکردم

که نقش اینجا شما نقّاش کردم

35

چو نقاش ازلتان رخ نمودست

شما را مر دمی پاسخ نمودست

36

شما را رخ نمود اینجای نقاش

همی گوید شما را رازها فاش

37

شما را رخ نمود اینجای جانان

بگفت اسرارهاتان جمله اعیان

38

نه چندین رازهاتان گفت سرباز

نمود اینجا بیان انجام وآغاز

39

شما در وصل اینجا اصل دیده

ز دید او بکام دل رسیده

40

ز دیدش مگذرید و راز بینید

رخ دلدار در خود باز بینید

41

ز دیدش مگذر ای جان تا بدانی

که دید اوست در تو زان عیانی

42

حقیقت نور تو از نور ذاتست

طبایع مر ترا عین صفاتست

43

طبایع پردهٔ گِردِ تو بسته

که ایشانند شاگرِدِ تو بسته

44

حقیقت هر چهارت هست شاگرد

ببسته پرده بنگر گِرد برگِرد

45

ز شاگردان خود آگاه میباش

ولیکن از درون با شاه میباش

46

ز شاگردان نظر کن راز بیچون

که ایشانند نور هفت گردون

47

ز شاگردان نظر کن خویش بنگر

ترا بنهاده سر در پیش بنگر

48

ز شاگردان نظر کن تا بدانی

که از ایشان حقیقت بازدانی

49

ز شاگردان نظر کن راز بنگر

همی انجام وهم آغاز بنگر

50

ز شاگردان نظر کن هفت گردون

حقیقت بعد از آن مر راز بیچون

51

ز شاگردان نظر کن نُه فلک تو

نظر کن بعد از آن را یک بیک تو

52

ز شاگردان نظر کن تا چه بینی

تو ایشان بین اگر صاحب یقینی

53

ز شاگردان نظر کن ذات اللّه

که از ایشان بری در ذات حق راه

54

ز شاگردان نظر کن نور خورشید

که آن نوری تو هم پیوسته جاوید

55

ز شاگردان نظر کن نور مه تو

که تا بینی در اینجا نور شه تو

56

ز شاگردان نظر کن مشتری هان

ز هر کوکب که یابی بگذری هان

57

ز شاگردان نظر کن عرش و انجم

که هفت افلاک نزد عرش شد گم

58

ز شاگردان نظر کن فرش بنگر

تو فرش اینجا بزیر عرش بنگر

59

ز شاگردان نظر کن بعد از آن لوح

که تا سر یابی اینجاگاه و صد روح

60

ز شاگردان نظر کن در قلم باز

قلم زن هرچه میخواهی رقم باز

61

ز شاگردان نظر کن نور و جنّت

ز کرسی یاب بیشک عین قربت

62

ز شاگردان نظر کن سوی بالا

نظر کن بعد از آن در دید الّا

63

ز شاگردان نظر کن جبرئیلت

که از حضرت همین آرد دلیلت

64

ز شاگردان نظر کن سرّ یزدان

ز میکائیل وجه رزق بستان

65

ز شاگردان نظر کن سرّ آن نور

که اسرافیل در تو میدمد صور

66

ز شاگردان نظر کن نور پاکت

که عزرائیل گرداند هلاکت

67

در آخر قربت بیچون بیابی

بگویم مر ترا که چون بیابی

68

دلا مگذر ز خود این لحظه در خویش

نظر کن بی حجاب این جمله در پیش

69

همه در پیش تست و تو ندانی

ز من اکنون همه سرباز دانی

70

کنونت میکنم واصل که جانم

که راز جملگی از دوست دانم

71

کنونت میکنم واصل ز دیدار

دلا اکنون قلم در سر نگهدار

72

نیم جان باتو میگویم کنون راز

که بستم در تو مر این پرده را باز

73

منت این پرده بستم تا بدانی

که آخر مر مرا اینجا بدانی

74

حقیقت رازدان و کرد کل دم

چو تو من نیز اندر پنج و چارم

75

از آن حضرت منم اینجا نمودار

حقیقت یافتستم سرّ اسرار

76

از آن حضرت بسوی تو رسیده

جمال خویشتن در تو بدیده

77

دلا من باتو اینجا همدمم هان

که میگویم ابا تو راز و برهان

78

دلا من با تو کلّی راز گویم

نمود سر با تو باز گویم

79

بمن کن هر زمانی تو نظر باز

ز من دریاب اینجاگه خبرباز

80

ز من بین راز بیچون و چگویم

گه میگویم ترا و رهنمونم

81

همه در خویش میکن سیر ای دل

که مقصود تو اینجا هست حاصل

82

همه مقصود تو اینجاست دریاب

نه پنهانی یقین پیداست دریاب

83

تو مقصود خود از من کن بحاصل

که من دیدارم و همراز مشکل

84

از این پرده که در گرد تو بستست

بسی ذرّات اینجا از تو مستست

85

زهستی گرد تو یک پرده بستم

ابا تو اندر این خلوت نشستم

86

ابا تو اندر این خلوت ندیمم

نمیبینی که با تو هم مقیمم

87

زمانی از تو فارغ من نبودم

ابا تو گفتم و وز تو شنودم

88

منم با تو دمادم راز پرداز

منم انجامِ تو وَ انجام وآغاز

89

نظر کن دل که تو بود منی پاک

ولیکن پرده بستم تا کنم خاک

90

توئی آیینهٔ بیچون اسرار

جمال بی نشان از تو پدیدار

91

توئی آیینهٔ لطف الهی

گرفته نورت ازمه تا بماهی

92

توئی آیینهٔ خورشید جانها

همه اندر تو پیدا گشته اینجا

93

توئی آیینهٔ افلاک و انجم

همه در تست اینجاگه دلاگم

94

توئی آیینهٔ صنع ازنمودار

بتو پیدا شده اینجایگه یار

95

ز اصلکل توئی آیینهٔ ذات

بگردت بسته نزد جُمله ذرّات

96

ز اصل کل تو موجودی همیشه

که اندر ذات کل بودی همیشه

97

حدیث دوست دارم دل در اینجا

که بود من توئی حاصل در اینجا

98

کنون راهت نمودم تا بدانی

دگر در ذرّهها حیران بمانی

99

مشو حیران ز شاگردان صورت

که ایشانت همه باید ضرورت

100

حقیقت راه یچون کرده ایشان

زده بر گردت اینجا پرده ایشان

101

بگردت پردهٔ عزّت ببسته

بنزد تو ابا عزّت نشسته

102

از آن عزّت سوی تو آمده باز

در آخر پیش بر کردند جانباز

103

در این پرده توانی یافت دیدار

که ایشانند اندر پرده اسرار

104

درین پرده نمائی ره سوی ما

به بیرون گر شوی در پرده یکتا

105

در این پرده نمایم رازها من

دهم زین پرده هم آوازها من

106

در این پرده هزاران پرده دارم

ترا هم پرده و هم پرده دارم

107

در این پرده بسی کردم تماشا

که بنمودم عیان اینجایگه لا

108

در این پرده که میبینی مبین پیش

چو من داری حقیقت بیشکی خویش

109

منت همراه اینجا رهنمایم

منت این پرده از رخ برگشایم

110

درون پردهٔ ما را طلبکار

کنونت آمدم اینجا پدیدار

111

درون پردهام من با تو بنگر

ز دید من دلا اینجا تو برخور

112

درون پردهام من سرّ جانان

ترا بنمودهام بنگر کنون هان

113

درون پرده در تو بی نشانم

چنانم سرّ معنی میفشانم

114

درون پردهٔ ای دل در اینجا

که تا یکی شوی در دیدن ما

115

منم جان از نمودار تجلّی

که با تو همدمم در عین دنیی

116

منم جان و همه در من بدیدند

ز من گویند هم از من شنیدند

117

منم جان نفخهٔ ذات و بدان تو

بجز من در دو عالم می ندان تو

118

منم جان جوهری بندم در اسرار

عجائب جوهریام ناپدیدار

119

منم جان پرتو ذات ار بدانی

درونت گفتهام راز نهانی

120

منم جان در همه آفاق گشته

بدید تو چنین مشتاق گشته

121

منم جان عاشق تو گشته ایدل

که تا همچون خودت اینجای واصل

122

منم جان و کنم ای دل ترا من

یقین واصل ابی چون و چرا من

123

منم بر تو شده عاشق در اینجا

ز بهرتست ای دل شور و غوغا

124

ز بهر تست ای دل این همه راز

که میگویم ترا اینجایگه باز

125

منم بر تو شده عاشق دمادم

از آن حضرت دهم پرتو دمادم

126

منم عاشق توئی معشوق در دید

ز تو دیده خود اندر عین توحید

127

منم عاشق توئی معشوق اسرار

ز تو شد مرمرا اینجا رخ یار

128

منم عاشق توئی معشوق بیچون

منم با تو نهان در هفت گردون

129

منم عاشق توئی جان ودل من

شده از هر دو عالم حاصل من

130

دو عالم در تو بنهاد است دریاب

یقین ای دل دمادم هم خبر یاب

131

دو عالم در تو پنهانست آخر

از آن این پرده اینجاگشته ظاهر

132

دو عالم شد طفیلت درحقیقت

از آن بنمودهام دیدار دیدت

133

دوعالم در تو موجودست تحقیق

تو یاری مر جمال یار توفیق

134

منم یار تو تو یارمنی دوست

حقیقت هر دو بی مغزیم و یک پوست

135

حقیقت اصل ما از کردگارست

که ما را در درون پروردگارست

136

دو روزی کاندر این منزل فتادیم

حقیقت اندر این منزل فتادیم

137

دو روزی کاندر این منزل مقیمیم

در این پرده ابا هم ما ندیمیم

138

دو روزی کاندر این منزلگه یار

سزد گر هر دو باشیم آگه یار

139

دو روزی کاندر این منزل نهانیم

ز دید ذاتِ بیچون در عیانیم

140

در این منزل حقیقت یار باشیم

ز وصل دوست بر خوردار باشیم

141

در این منزل حقیقت یار بینیم

دمادم اندر این خلوت گزینیم

142

در این منزل منم تو تو منی من

من و تو هردو از دیدار روشن

143

در این منزل وصال یار داریم

دو روزی کاندر این دِهْ کار داریم

144

در این منزل وصال جان جانهاست

حقیقت بر من و تو هر دو پیداست

145

در این منزل در آخر چون فنائیم

حقیقت هر دو در بود خدائیم

146

دو همرازیم از آن حضرت رسیده

جمال دوست هرگه او شنیده

147

دو همرازیم از آن حضرت در اینجا

رسیده باز دیده جال مولای

148

دو همرازیم ما در قرب اعزاز

وصال دوست را درهمدگر باز

149

بدیده زان نمود خویش هر دو

یکی هستیم اینجا هم من و تو

150

کسی اینجا از آن حضرت ندیدست

همه جانها در اینجا ناپدیدست

151

من و تو در یکی این دم وصالیم

ز ماضی درگذشته عین حالیم

152

من و تو هردو از نور تجلّی

حقیقت مستقیم و عین دینی

153

در این دنیا که مائیم این زمان دوست

یقین دانیم کاینجاگه همه اوست

154

من و تو این زمان در حضرت یار

رسیدستیم اندر قربت یار

155

کنون اصل دگر ماندست ای دل

که تا مقصود کل آید بحاصل

156

کنون اصل دگر اینجاست ما را

کز آن اصلست این درخواست ما را

157

من و تو هر دو در اصلیم تحقیق

بیا تا هر دو زان یابیم توفیق

158

چو چیزی نیست جز این اصل اینجا

بیا تا هر دو خود زان وصل اینجا

159

منوّر خود کنیم از بود احمد(ص)

که تا گردیم منصور و مؤیّد

160

اگرچه من که جانم در بَرِ تو

حقیقت هستیم ای دل رهبر تو

161

یکی را دیدم اینجا هست روشن

نمایم مر ترا دل بشنو از من

162

ز سر تا پای اکنون گوش کن زود

مر این حلقه تو اندر گوش کن زود

163

وصالی دارم و دل از همه بِهْ

بخواهم تا نمایم مر ترا خِهْ

164

وصال مصطفی اینجاست ای دل

ترا و من همه پیداست ای دل

165

وصال مصطفی ماراست دیدار

شدیم آخر حقیقت ناپدیدار

166

وصال مصطفی ماراست دریاب

بیا تا نگذریمش ما از این باب

167

وصال مصطفی دیدار دیدست

ز وصلش مر مرا دیدار دیداست

168

حقیقت من که جانم بشنو ای دل

وصال او از آنم گشته حاصل

169

حقیقت من که جان اوّلینم

حقیقت دیده و سر پیش بینم

170

بگشتم در همه کون و مکان باز

نظر کردم عیان انجام و آغاز

171

همه کون و مکان گردیدهام من

که صاحب درد و صاحب دیدهام من

172

همه کون و مکانم زیر پایست

مرا در لامکان پیوسته جایست

173

مکان و لامکانم هست روشن

که باشم دائما در هفت گلشن

174

مکان و لامکانم آشکاراست

بهرجائی مرا دیدار یار است

175

بهرجائی که بینی من بُوَم آن

حقیقت کرد ما را ماه تابان

176

همه جائی است عکس پرتوِ من

که هر خانه ز من گشتست روشن

177

همه جائی منم اینجا نهانی

یقین یکیام اندر کامرانی

178

حقیقت جسم بسیارست و هر یک

در او اَمْ جملهٔ جانهایِ بیشک

179

یکیام جمله اندر بود من هست

درون نقشها باشم ز پیوست

180

از آن حضرت چو در آدم رسیدم

دم خود در دم آدم دمیدم

181

از آن حضرت شدمدرجسم آدم

که آن دم دارم اینجاگه در این دم

182

دمِ آدم ز من روشن نمودست

از آنش جان من از من نمودست

183

دم آدم ز من تحقیق جان یافت

حقیقت از من اینجاگه نشان یافت

184

نبد پندار آدم تا من از وی

شدم اجسامش اندر هر رگ و پی

185

چواندر آدم ای دل راه دیدم

ترا اینجایگه ناگاه دیدم

186

تو ره دیدی نشانش کرده بودی

حقیقت منزل و در پرده بودی

187

در این منزل رسیده بودی اینجا

درون پرده بودی باز تنها

188

نه جانت بود نی اسم حقیقت

درون پرده دیدی در طبیعت

189

ترا این چار طبع اینجا بناچار

در اینجا کرده بودندت گرفتار

190

گرفتار بلا بودی یقین تو

نبودی اندر اینجا پیش بین تو

191

نمیدانستی اینجاگه چپ از راست

بدین تاریکنا بودی تو در خواست

192

نه ره میبینی اندر چه فتاده

در این دامِ بلا ناگه فتاده

193

چو من در تو رسیدم نزد آدم

ترا دیدم در آنجاگاه محرم

194

تراکردم نظر ای دل در اینجا

فروماندم از این مشکل در اینجا

195

حقیقت جسم آدم بود از گِل

فتاده همچو او در عزّ و در ذلّ

196

فتاه دیدم آدم زار و مسکین

میان مکّه و طایف دگر بین

197

من از آن حضرتِ بیچونِ اللّه

چو آدم یافتم اینجا بناگاه

198

همی فرمان از آن حضرت درآمد

مرا از لامکان این مژده آمد

199

که هان ای روح گردنده در افلاک

کنون شو این زمان در صورت پاک

200

کنون شو این زمان در سوی صورت

کز این صورت بیابی تو حضورت

201

کنون شو این زمان نزدیک ای دل

که مقصود تو شد اینجای حاصل

202

کنون شو این زمان تا جان نمائی

درون پرده تو پنهان نمائی

203

مقام تست این صورت درون شو

حقیقت روح امشب راز بین شو

204

مقام تست این خاک اندر اینجا

درون رو زود و روح پاک بنما

205

مقام تست اینجاگه جمالت

که اینجاگاه خواهد بُد وصالت

206

مقام تست اینجا کن قراری

یقین درجزو خود میکن نظاری

207

مقام تست اینجا باش شادان

در اینجا یاب هم پیدا و پنهان

208

مقام تست این صورت حقیقت

نظر کن هم نما این دید دیدت

209

مقام تست این صورت ز اسرار

در اینجاگه شوی از دل خبردار

210

مقام تست جان اندر مقامی

درون رو زانکه اینجاگه تمامی

211

در این صورت فرو شو تا تو باشی

پس آنگاهی بما یکتا بباشی

212

در این صورت ابا تو راز گویم

حقیقت سرّ خود را بازگویم

213

در این صورت ترا اعزاز بخشم

ز بود خویش عزّ و ناز بخشم

214

در این صورت ترا اینجاست کاری

در این صورت مرایابی تو باری

215

در این صورت کنم روشن ترا راز

ببینی تو بما انجام و آغاز

216

در این آیینهٔ ما کن نظر تو

که خواهی یافتم از ما خبر تو

217

ز من بشنو که من آمرزگارم

ترا اینجایگه پروردگارم

218

منم پروردگار تو که روحی

دهم اینجا ترا فتح و فتوحی

219

کنون در صورت آدم لقا شو

در این صورت کنون دیدار ما شو

220

کنون در صورت آدم یکی باش

دوئی منگر در این جاگه یکی باش

221

شکست بردار وین پرده میندیش

نظر میکن در اینجاگاه از خویش

222

منم در تو توئی از من حقیقت

شده در جسم او روشن حقیقت

223

یقینت اندر اینجا هست نوری

کز آن نورت رسد هر دم حضوری

224

حقیقت نور ما بشناس ای جان

درون دل ببین آن نور تابان

225

بدان آن نور و در وی پیش بین شو

درون پرده در عین یقین شو

226

درون پرده بنگر راز ما را

همی دون در یقین آغاز ما را

227

من ای دل دادم آدم را حقیقت

شدم در جسم او سوی طبیعت

228

یکی نوری در آن موجود دیدم

که آن نور از حقیقت بود دیدم

229

یکی نوری بُد از اسرار اعیان

که میتابید از پیدا و پنهان

230

حقیقت بود نوری از سوی ذات

فروزان گشته اندر جمله ذرّات

231

حقیقت نور سرّ لامکان بود

که در آدم رهش از من نهان بود

232

حقیقت نور ذات ای دل بدیدم

درون آدم اینجا آرمیدم

233

تودر اینجا بُدی ای دل یقین هان

ترا دیدم درون پرده مرجان

234

بهم پیوسته گشتیم از نمودار

ترا دیدم شدی از خواب بیدار

235

شدی بیداردل ازخواب غفلت

که بردی از نفس غرقاب غفلت

236

شدی بیدار از من در سوی نور

بمن نزدیک گشتی ای ز دل زود

237

مرادیدی و میبشناختی راز

ز من دیدی حقیقت عزّت و ناز

238

منم اعیان ذات و راز دیدم

ترا بشناختم چون باز دیدم

239

تو بودی آینه من نور در تو

حقیقت در یکی نه نور در تو

240

تو چون بیدار گشتی ازعیانی

منت بودم همه راز نهانی

241

منت اینجایگه آگاه کردم

حقیقت این دمت کل شاه کردم

242

مرا بسیار سردادست دادار

دلا بشنو که تا گردی خبردار

243

چو از حضرت در اینجا دیدهام تو

ز ذرّات جهان بگزیدهام تو

244

ترا بگزیدهام در کلّ دنیا

ترا دیدم عیان سر هویدا

245

نظر دارد بمن جانان که جانم

کنون اندر تو من عین العیانم

246

نظر در هر دو دارد تا بدانی

حقیقت آن نظر از لامکانی

247

بود ما را دلا بشنو تو قصّه

برون آر این زمان از خویش غصّه

248

برون کن غصّه از خود تا بیابی

بهرجانب چرا چندین شتابی

249

توئی دل من ترا دارم در اینجا

حقیقت بین که دلدارم در اینجا

250

توئی و من کنون هستمت دلدار

ز من این دم ز جانان شو خبردار

251

چو من گفتم در این اسرار رازت

بهر نوعی بخواهم گفت بازت

252

یکی اصلم از آن حضرت در اینجا

بگویم با تو زان قربت دراینجا

253

تو سالک هم منم اینجای سالک

حقیقت زندهام اندر ممالک

254

تو سالک من ترا سالک شدم بیش

کنون واصل شدم ازتو شدم پیش

255

تو این دم سالکی در پرده مانده

ابا صورت کنون افسرده مانده

256

تو این دم سالکی و راز دیده

جمال من در اینجا باز دیده

257

تو این دم سالکی در راه جانان

نهٔ کلّی همی آگاه جانان

258

تو این دم سالکی در پردهٔ راز

ندیدستی حقیقت سرّ کل باز

259

تو این دم سالکی تادر یقینت

ببینی باز سرّ اوّلینت

260

تو این دم سالکی واصل شوی کل

مراد جاودان حاصل کنی کل

261

توئی سالک کنون با من سفر کن

ز بود من کنون در من سفر کن

262

توئی سالک بمن بین سرّبیچون

که بنمایم ترا کل بیچه و چون

263

توئی سالک بگویم با تو آخر

حقیقت ذات رحمانست ظاهر

264

توئی سالک منت در بود آدم

حقیقت در بر مقصود آدم

265

توئی سالک حقیقت اصل یابی

ز من در عاقبت تو وصل یابی

266

وصال یار اینجاگه نه بازیست

که هر لحظه هزاران عشقبازیست

267

وصال یار پیداست و ره نیست

حقیقت می ز کویش هیچ ره نیست

268

بدو یکیست وصل جاودانی

کسی کو یافت اصل زندگانی

269

کسی کاندر وصال امّید دارد

حقیقت او دلی جاوید دارد

270

چو خورشیدش همی روشن بود دل

شود مقصود او در عشق حاصل

271

حقیقت اندر اینجا آخر کار

وصال دوست میآید پدیدار

272

وصال دوست از جان میتوان یافت

ز جان اینجای جانان میتوان یافت

273

اگر جانان طلبکاری ز جان یافت

ز جان پرسید آنگه جان جان یافت

274

ز جان پرس و ز جان بین راز بشنو

بدین گفتار پر معنی تو بگرو

275

ز جان پرس و ز جان واصل شو اینجا

که جان کردست جانان حاصل اینجا

276

ز جان پرس از حقیقت تا بگوید

دوای دل حقیقت جان بجوید

277

ز جان بشنو که تا آخر ز جان است

مرا مقصود جان عین العیان است

278

ز جان بشنو که جان آمد خبردار

دلا میگویمت از جان خبردار

279

حقیقت قصّهٔ جان بس درازاست

بشیب افتاده از زیر فرازاست

280

حقیقت قصّهٔ جان بس عزیز است

یقین در وی همی بسیار چیز است

281

کنون از جان و دل گفتار باقیست

که خواهم گفت از آن اسرار باقیست

282

کنون از جان و دل خواهی شنودن

تو آخر جان و دل مر ذات بودن

283

سخن از جان و دل میگویمت باز

که جان ودل یقین شد صاحب راز

284

سخن از جان ودل چون می برآید

حقیقت مر دل وجانها رباید

285

سخن از جان ودل عطار بشنفت

در اینجا عاقبت با سالکان گفت

286

سخن از جان و دل گوید حقیقت

از آن شد جان و دل بیشک طبیعت

287

سخن از جان و دل گویم دمادم

که این دم یافتیمت بود آدم

288

سخن از جان ودل بیرون نهادم

حقیقت در بر بیچون نهادم

289

سخن از جان ودل میگویمت باز

که از جان دل آمد سرّ این راز

290

سخن چون جان کند تقریر با دل

مراد اندر حقیقت جمله حاصل

291

سخن چون جان بگوید با دل اینجا

شود مقصود کلّی حاصل اینجا

292

سخن جان گفت و چندی دل شنیدست

ولیکن دل حقیقت آن ندیدست

293

سخن جان گفت هم چندی بگوید

دوای دل همین جاگه بگوید

294

سخن جان گوید و دل بشنود باز

در این گفتار بیچون بگرود باز

295

سخن جان گوید از دیدار گوید

حقیقت بادل بیدار گوید

296

دل بیدار دارد گوش با جان

حقیقت زآنکه دارد سرّ جانان

297

دل بیدار هرگز مینمیرد

که ازجان این بیانها یاد گیرد

298

دل بیدار کی غافل شود زین

که امّیدش یقین حاصل شود زین

299

دل بیدار جان با دیده یار است

مر او را اندر اینجا دید یار است

300

دل بیدار اینجا راز جانش

همی گوید حقیقت در نهانش

301

دل بیدار جان میگویدش باز

درون پرده زان میگویدش راز

302

دل بیدار از جان میستاند

همی منشور عشقش باز خواند

303

ابا ذرّات تا ایشان بدانند

حقیقت سرّ عشق از جان بدانند

304

حقیقت جان خبردارست از دل

دل از جان میکند مقصود حاصل

305

حقیقت جان خبردارست از آن راز

از آن بادل دهد اینجا خبرباز

306

کجا گشتست اندر گرد آفاق

حقیقت جانست اندر جملگی طاق

307

همه جانست و دل گر باز بینی

یکی اصلست اگراین راز بینی

308

همه جان و دلست اندر حقیقت

یکی پرده است بسته این طبیعت

309

همه جان و دل است ار می بدانی

نمیداند کس این راز نهانی

310

همه جانست و دل اندر بدیدار

در آخر جان شده ازدل خبردار

311

همه جانست و جانان سرّ جانست

حقیقت دوست اندر جان عیانست

312

همه جانست و جانان واقف جان

حقیقت اوست اینجا واصف جان

313

همه جانست و جانان راز گوید

ابا جان دل ز جان می راز جوید

314

همه جانست و جانان آفتابست

حقیقت جان برش چون ماهتابست

315

همه جانست و جانان رخ نموده

حقیقت نور جان هر دم فزوده

316

همه جانست وجانان آشکارست

حقیقت جان یقین دیدار یارست

317

همه جانست و جانان در بر جانست

در اینجاگاه او مر رهبر جانست

318

ز جانان گشت مشتق جان طبیعت

وطن گاه عیانش شد حقیقت

319

ز جانان گر خبرداری توجان بین

درون جان تو جانان را عیان بین

320

سخن ازجان شنو اکنون تو ای دل

که تا می باز دانی راز مشکل

321

سخن ازجان شنو کو باز گوید

ترا اسرار کلّی راز جوید

322

ز جان هر کو خبردار است اینجا

چو دل در راز بیدار است اینجا

323

بسی جان دادگان در دل رسیدند

کمال جان جانان میندیدند

324

طلب کردند اوّل دل در اینجا

که تا یابند راز مشکل اینجا

325

طلب کردند دل تا باز جویند

حقیقت از دل اینجا راز جویند

326

چو اندر قربت دل راه بردند

ز دل در جان رهی ناگاه بردند

327

ز دل در جان نظر کردند آخر

که جان پنهان شد و دل گشت ظاهر

328

ز ظاهر میتوان دیدن یقین چیز

ولیکن مینداند هر کسی نیز

329

که ازجان وصل جانان میتوان یافت

یقین منصور از این راز نهان یافت

330

کسی کز جان حقیقت جست اسرار

حقیقت رخ نمودش بیشکی باز

331

خب راز جان بپرس و زو یقین بین

تو جان را دید راز اوّلین بین

332

قل الرّوح است مِنْ اَمْر از سوی ذات

دمیده نفخه اندر جمله ذرّات

333

قل الرّوحست ازدیدار بیچون

نموده روی در دل بیچه و چون

334

قل الرّوح است سرّ ذات دیده

حقیقت عین مر آیات دیده

335

قل الرّوحست عاشق داند این راز

که اودیدست این معنی سرباز

336

قل الرّوح ار در این جا باز بینی

حقیقت جان تو هر راز بینی

337

قل الرّوح از بدانی آخر کار

حجابت او براندازد بیکبار

338

قل الرّوح ار بدانی وصل یابی

که او اصل است هم زو وصل یابی

339

قل الرّوح ار بدانی زنده گردی

درون جزوو کل تابنده گردی

340

قل الرّوح ار بدانی دید یارست

که بنموده رخ اینجا پنج و چارست

341

قل الرّوح از بیابی در درونت

حقیقت او کند مر رهنمونت

342

قل الرّوح ار بیابی در جهان تو

یکی گرداندت اندر مکان تو

343

قل الرّوح ار بدانی در همه جا

کند در آخر کارت چو یکتا

344

قل الرّوح ار بدانی مر توانی

که میگوید ترا کلّ معانی

345

قل الرّوحست اینجا در دمیده

در این دم در دم واصل رسیده

346

قل الرّوح است در دل آشکاره

حقیقت خود بخود در حق نظاره

347

کسی کین سر بداند جان شود او

اگر راز نهان مینشنود او

348

حقیقت جانست اینجا نفخهٔ ذات

مزیّن کرده اینجا جمله ذرّات

349

حقیقت پردهٔ او جسم آمد

خدا بود و در اینجا اسم آمد

350

در این بیت ار توانی راه بردن

رهی زینجا بسوی شاه بردن

351

ولیکن ظاهرست احکام صورت

ز دل وز جان بباید گفت نورت

352

کز اینجا میبتابد روشنائی

رسیم آنگاه در عین خدائی

353

سخن بسیار گفتیم از حقیقت

ولیکن راز بیچون در شریعت

354

توان دانست تا یکی شود دید

حقیقت جسم و جان در سرّ توحید

355

سخن قانون عقل آمد در این راه

چنین پرداخت اینجا بیشکی شاه

356

نمود جملگی در جسم آمد

همه بیدار دید اسم آمد

357

یکایک را همی تقریر کردن

ز شرع و دید جان تفسیر کردن

358

سخن ز اندازه گر بسیار گفتیم

حقیقت بیشکی با یار گفتیم

359

سخن چون جملگی از دید یار است

ولیکن از معانی بیشمار است

360

بصبر اینجا شود مقصود حاصل

حقیقت دل شود از روح واصل

361

دگر جسم از دلش امّید یابد

که تا جان دید دید دید یابد

362

دل و جان آشنای کردگارست

بنزد عاشقان دیدار یارست

363

کنون تن دل کن و دل کن یقین جان

کز این معنی بیابی سرّ جانان

364

دلت آیینهٔ سرّ جلالست

ولیکن جان یقین عین وصالست

365

دلت آیینه شد تا جان نماید

ز جان آنکه رخ جانان نماید

366

دلت آیینه شد از دید صورت

میاور سوی او دیگر کدورت

367

دلت آیینهٔ سرّ تجلّی است

کز این آیینهات امروز پیداست

368

دلت را داد زنده همچو عیسی

که تا گردد حقیقت آن مصفّا

369

ترا عیسی درون دل نشسته

بتقوی از طبیعت باز رسته

370

ترا عیسیّ جان در آسمانست

بچارم در چنین شرح و بیانست

371

ترا عیسی جان باید نظر داشت

که او اینجا و آنجا را خبر داشت

372

دمادم گوش کن در عیسی جان

که خواهد کردن او را ذات و برهان

373

ز عیسی بشنوی اسرار آن دید

که در جام حقیقت جان جان دید

374

چهارم آسمان دل مصفّاست

حقیقت منزل و مأوای عیسی است

375

در اینجا عینِ جانِ بازماندست

که اندر شوق صاحب راز ماندست

376

از آن ره سوی عیسی بردهٔ تو

حققت زنده ور نه مردهٔ تو

377

اگر در محنت عیسی رسیدی

حقیقت ذات در چارم بدیدی

378

از آن عیسی بچارم باز ماندست

که اندر شوق صاحب راز ماندست

379

یقین در چار طبع خود تو بنگر

که چارم آسمانست ودو منگر

380

در این چارم سما در سوزن جسم

بمانده لاجرم در صورت اسم

381

ولی چون رازدار آمد چه باکست

که عیّسی مصفّا ذات پاکست

382

نه او از باب پیدا شد حقیقت

که مریم بکر بود و بی طبیعت

383

در این معنی بسی شرح است بسیار

ولیکن میرود کآرد پدیدار

384

سخن تا آخری آید سرانجام

بیابد در یقین آغاز و انجام

385

خبرداری که عیسی جمله دیدست

ابا تو گفته و سر ناپدیدست

386

حقیقت عزلتی جسته ز دنیا

چو روح القدس او رسته ز دنیا

387

از آن دنیا رها کردست از دید

که اینجا یافتست او سرّ توحید

388

از آن دنیا رها کردست آن ماه

که مکشوفست او را حضرت شاه

389

از آن دنیا رها کرده ز عزلت

که اینجا دید بیشک سرّ قربت

390

در آن منزل که او آگاه او شد

حقیقت جمله او رادید و او بُد

391

در آن منزل چو روح اللّه بنشست

حقیقت روح شد اللّه پیوست

392

در آن منزل وصالش روی بنمود

تو پنداری حجابش سوزنی بود

393

درآن منزل که عیسی دارد اکنون

بَرِ آن برگ کاهی هست گردون

394

در آن منزل وصال عاشقانست

کسی کین یافت اینجا عاشق آنست

395

در آن منزل اگر ره بردهٔ باز

برو زینجا و این پرده برانداز

396

در آن منزل وصال اندر وصالست

حقیقت کل تجلّی جلالست

397

در آن منزل هر آنکس کو خبر یافت

چو عطّار اندر اینجا در نظر یافت

398

نظر کن باز تا منزل ببینی

ز جان بنگر یقین تا دل ببینی

399

نظر کن باز اندر منزل جان

که دل خوانند او را جمله مردان

400

نظر کن دل که دل مأوای عیسی است

حقیقت عیسی جانت در آنجاست

401

نظر کن در دل و عیسی تو بنگر

ز عیسی جوی ذات و زو تو مگذر

402

نظر کن در دل عیسی یقین بین

مر او را اندر اینجا پیش بین بین

403

نظر کن در دل و عیسی تو بشناس

که عیسی جانست جان اینجا تو بشناس

404

بمنزلگاه دل دارد وطن او

حقیقت دید جان خویشتن او

405

چنان واصل بود در منزل دل

که یکسانست او را راه و منزل

406

در اینجا راز اشیا بازدیدست

حقیقت ذات یکتا بازدیدست

407

در اینجا ذات کل او را عیانست

ز چارم مر ورا سرّ نهانست

408

حقیقت سالک اینجاگه بیندیش

که عیسی داری اینجاگاه در پیش

409

ترا عیسی حقیقت بیش باشد

که در هر کار پیش اندیش باشد

410

ز عیسی غافلی ای بیوفا تو

از آن اینجا نداری این صفا تو

411

ز عیسی غافلی تو در شب و روز

از آن از وی نمیگردی تو پیروز

412

بچشم اول جمال او نظر کن

همه ذرّات از عیسی خبر کن

413

ز عیسی غافلی او را ندیده

کنون بگشای اینجا گاه دیده

414

بچشم دل توانی دید عیسی

که تا یابی تو دیدِ دید عیسی

415

همه ذرّات با عیسی اَبَرراز

ولی عیسی در اینجاگاه میتاز

416

نمییابند از آن غافل بماندند

چنین اینجای بیحاصل بماندند

417

دل اینجا این زمان اسرار عیسی

حقیقت مر ورا گشته است پیدا

418

وصال جان بخواهد یافت تحقیق

که تا جانست جان را هست توفیق

419

چو عیسی در درون پرده باشد

چرا ذرّات او گم کرده باشد

420

چو عیسی همچو خورشید است تابان

درونِ پردهٔ چارم شده جان

421

حقیقت با دل اینجاگه سخن گفت

دل آن اسرار دیگر باز بشنفت

422

رها کردیم اوّل قصهٔ جان

که بادل رازها میگفت پنهان

423

کنون بر سوی آن سرباز کردیم

در آن اسرار صاحب راز کردیم

424

حقیقت قصّهٔ جان سرّ جان بود

که میگفت او ابا دل باز بشنود

425

توئی جان و توئی دل تا بدانی

اباتست این همه راز نهانی

426

حقیقت قصّهٔ دل گوش کن تو

از این معنی دلت بیهوش کن تو

427

از آن دم گفت جان بادل یقین باز

حقیقت سرّ خود را در یقین باز

428

که من چون سوی آدم آمدم باز

حقیقت دیدم او را صاحبِ راز

429

تو بودی در درون من از برونت

نظر کردم شدم سوی درونت

430

چودیدم دل یکی نوری ترا من

که دیدم نور را سوی لقا من

431

حقیقت نور پاک مصطفی بود

که نورش بیشکی نور خدا بود

432

نظر کردم و درآن نور حقیقت

که میتابید در تو در طبیعت

433

منور بودپرده از جمالت

سوی پرده فکنده اتّصالت

434

منوّر گشته دیدم چشمت ای دل

ترا آن نور اینجاهست حاصل

435

نظر کن نور احمد در درونت

دلا تا هست اینجا رهنمونت

436

بدان نور محمد(ص) راز دریاب

همی انجام با آغاز دریاب

437

چونور مصطفایت رهنمونست

ترا این دم کنون عزت فزونست

438

از آن حضرت بپرسیدم چنین باز

که نور کیست با این عزّ و اعزاز

439

نمیدانستم اوّل نور جانان

که تا آمد مرا منشور جانان

440

حقیقت جان تو هم این نور داری

از او این عزّ و این منشور داری

441

تو داری نور اندر دل یقین است

که نور رحمةٌ للعالمین است

442

از آن حضرت بپرسیدم چنین باز

که نور چیست با این عزت و ناز

443

ندا آمد که نور احمدِ ماست

که اندر دل ترا این لحظه پیداست

444

تو داری نور احمد جان و دل هم

نظر کن اندر این نورت دمادم

445

که نور ماست لیکن اسم دریافت

حقیقت هم دل و هم جسم دریافت

446

حقیقت دل ابا تن گفت این راز

ترا این یافت از دل عاقبت باز

447

حقیقت نور احمد در دل و جانست

درون جمله چون خورشید رخشانست

448

دلا اکنون از این پندار گشتی

ز نور دوست برخوردار گشتی

449

ظهورت تا بطون این نور دارد

حقیقت در ره این منشور دارد

450

همه ذرّات اکنون راز دیدند

که مر نور محمّد باز دیدند

451

که ای ذرات ای دل گوش کردند

چو تو این دم از این می نوش کردند

452

حقیقت جملگی دریافته این

گمانشان شد یقین اینجایگه زین

453

دل وجان مر دو نور مصطفایست

از آن این پرتو عزّ و بقایست

454

ولکین ای دل اکنون راز دیدی

یقین نور محمّد باز دیدی

455

کنون گر واصل این نور گشتی

حقیقت همدم منصور گشتی

456

نظر یک دم مگردان هان از این نور

که واصل شد یقین زین نور منصور

457

همه ذرات عالم نوراو شد

از آن هر مدبر شرعش نکو شد

458

حقیقت هر که اندر شرع آمد

ز نورش در یقین بی فرع آمد

459

حقیقت هر که شرع او بیابد

همه اسرارها نیکو بیابد

460

حقیقت شرع او شد راحت جان

از آن دل یافت اینجا ذوق جانان

461

جوابی داد جان بادل چنین گفت

حقیقت او ابا جان در یقین گفت

462

که ای جان خوب گفتی این بیان باز

بدانستم ز تو من این یقین باز

463

من و تو این زمان هر دو یکیایم

یقین دیدار جانان بیشکیایم

464

من و تو این زمانیم از نمودار

حقیقت هر دو گشته صاحب اسرار

465

من و تو این زمان دیدار یاریم

در این خلوت حقیقت پایداریم

466

من و تو این زمان هستیم تا یار

حقیقت نقطهایم و عین پرگار

467

تو زان حضرت برِ ما چون رسیدی

جمال خویشتن در من بدیدی

468

مرا دیدی و در من بی نشانی

تو درمن این زمان راز نهانی

469

توئی جان من این دم سوی جانان

که اندر خلوتی در کوی جانان

470

توئی این دم از آندم آمده باز

حقیقت مر مرائی صاحب راز

471

توئی این دم مرا بیچون نموده

کمال من در اینجاگه فزوده

472

توئی ایندم از آندم کل خبردار

مرا کردی یقین از خواب بیدار

473

مرا بیدار کردی این زمان تو

نمودی رازم اینجاگاه جان تو

474

مرا بیدار کردستی ز دیدت

منم این لحظه کل اعیان دیدت

475

مرا بیدار کردستی تو از خواب

وگر بودم من اندر بحر غرقاب

476

مرا بیدار کردستی ز صورت

که تا دریافتم عین حضورت

477

مرا بیدار کردستی کنون تو

ندارم هیچکس جز رهنمون تو

478

مرا بیدار کردستی تو از دوست

وگرنه مبتلا بودم در این پوست

479

مرا بیدار کردستی تو از دید

وگرنه بودم اندر عین تقلید

480

مرا بیدار کردی آخر کار

وگرنه بودم اینجاگه گرفتار

481

مرا بیدار کردی از دم خویش

مرا بنهادهٔ کل مرهم خویش

482

در اینجاگه یقین افتاده بودم

یقین دیوانه ودل ساده بودم

483

در اینجا من بدست چار انباز

بُدَم اینجایگه در سوز و در ساز

484

در اینجاگه بُدم من چون بزندان

توام زینجا رهائی ده هم از جان

485

چو مرغی اندر این دام بلا من

بدم اینجا گرفتار قضا من

486

در اینجاگه شب و روز از غم دوست

بُدم سوزان حقیقت در سوی پوست

487

در اینجاگه یقین من دور بودم

ز نور عشق من مهجور بودم

488

چو مرغی در قفس محبوس مانده

درون پردهام مدروس مانده

489

چو مرغی مانده اینجا زار و مسکین

نبودم اندر اینجا هیچ ره بین

490

چنان در غم بُدم در سال و در ماه

نمیبردم یقین در وصل تو راه

491

چنان در غم بُدم مسیکن و حیران

نمیدانستم این ره سویت ای جان

492

چنان در غم بدم در دست این چار

فرومانده اسیر اینجا بناچار

493

چنان در غم بدم از دست ایشان

که دائم بود اندر غم پریشان

494

چنان محبوس بودم جان در این تن

ولیکن هم یقین میدیدهام من

495

حقیقت نور احمد در درونم

که او بُد اندر اینجا رهنمونم

496

وگر نور تو میدیدم بتحقیق

که آخر یافتم هم از تو توفیق

497

ولیکن قصّه میگویم برت باز

که هستی بیشکی تو صاحبِ راز

498

من بیچاره در زندان صورت

دمادم میرسید از تو حضورت

499

چرا لیکن نمیگفتی مرا باز

حقیقت تا شوم من صاحب راز

500

طلب میکردمت اینجا یقین من

گهی در عشق و گه در کفر و دین من

501

تو میدانی که بر من می چه رفتست

که تاگوشت کنون رزت نهفتست

502

تو میدانی که هستی صاحبِ راز

که دیدستم رخت اینجایگه باز

503

تو میدانی مرا درد نهانی

نمیداند کسی باری تو دانی

504

تو میدانی که من دیدم بلایت

که تادیدم در آخر من لقایت

505

تو میدانی مرا تامن که چونم

فتاده اندر این دریای خونم

506

از آن حضرت خبردارم کنون من

بدین منزل رسیدم باز چون من

507

خبردارم کنون زان حضرت پاک

که اینجا آمدم اندر سوی خاک

508

از آن حضرت مرا چون ذات بیچون

حقیقت ره نمود از هفت گردون

509

ره سیر فنا کردم از اینجا

رسیدم بار دیگر من در اینجا

510

ره سیر فنا کردم از آن دید

جدا ماندم نهان از عین توحید

511

ره سیر فنا کردم ز دیدار

فتادم ناگهان اندر ره یار

512

ره سیر فنا کردم در این دور

فتادم ناگهان اندر ره دور

513

ره سیر فنا کردم زحضرت

جداگشتم یقین از سیر قربت

514

ره سیر فنا کردم از آن ذات

رسیدم من در اینجا سوی ذرّات

515

ره سیر فنا کردم حقیقت

رسیدم ناگهان سوی طبیعت

516

جدا ماندم یقین از حضرت پاک

رسیدم در یقین تا منزل خاک

517

سوی خاک آمدم این لحظه دانم

که پیدا میشود راز نهانم

518

سوی خاک آمدم از سوی افلاک

بدیدم صورتی در حقهٔ خاک

519

سوی خاک آمدم تا راز بینم

وطن گاه فنا را باز بینم

520

سوی خاک آمدم من نور مطلق

روان گشته من از حضرتِ حق

521

سوی خاک آمدم اینجا بتحقیق

که تا یارم چه خواهد داد توفیق

522

نظر کردم من اندر منزل خاک

در اینجا باز دیدم حضرت پاک

523

از آن منزل بدین منزل رسیدم

در اینجا گرد جانان ناپدیدم

524

نبود بود گشتم من در اسرار

نهان بودم ولی در عین اظهار

525

حقیقت محو بودم اندر اینجا

فنا گشته از آن نور مصفّا

526

طلبکار عیان یار بودم

از آن حضرت ندائی میشنوم

527

از آن حضرت ندا آمد بگوشم

که حیران گشت اینجا عقل و هوشم

528

ندا آمد بر من از سوی ذات

که هان شو این زمان در سوی ذرّات

529

ندا آمد بر من از سوی دوست

که ای مغز این زمان شو در سوی پوست

530

ندا آمد که ای دل در سوی دل

درون شو تا شود راز تو حاصل

531

نظر کردم در آن دم راز دیدم

خود اندر سوی صورت باز دیدم

532

نهان دیدم خود اندر قالبی من

بنور من شده اینجای روشن

533

بنور خویش اینجا یافتم خویش

ولیکن چون حجابی یافتم بیش

534

حجابی یافتم چون پرده بر در

درون او هزاران انجم و خور

535

عجب جائی بدیدم خوب و دلکش

یکی در خاک و باد وآب و آتش

536

چنانش جذب کردم آندم اینجا

همه ذرّات دیدم پر ز غوغا

537

حجاب آمد برم زینجا حقیقت

گرفتار آمدم من در طبیعت

538

در اینجا سالها در انتظارم

ضعیف و خسته و مجروح و زارم

539

چنان در قید بودم مانده اینجا

غریب و بی نوا و زار و تنها

540

خبردارم که نور پاک دیدم

عیان خویش در خاک دیدم

541

عیان خویتشن دیدم در اینجا

میان دمدمه در شور و غوغا

542

یکی نوری درون خویش دیدم

کزان من جملگی در پیش دیدم

543

نظر کردم درون و هم برونم

بدیدم خویش را دیدار چونم

544

ندیدم هیچ جز چارم طبایع

فروماندم در این صنع و صنایع

545

اگرچه منزلت خوش بود و ناخوش

شدم ازخاک و باد و آب وآتش

546

نه هم جنسم بدید و سرکشانید

بهر جائیم سرگردان دوانید

547

دمی در شیب و یک دم سوی بالا

شوم چون باز بینم جای بر جای

548

دمی در صومعه در راز باشم

دمی از عشق در پرواز باشم

549

دمی اندر خراباتم نشسته

دمی اندر مناجاتم شکسته

550

دمی گریانم از شوق وصالش

که میبینم برون نور جمالش

551

در این خلوتسرای و منزل خاک

فروماندستم از دیدار افلاک

552

مرا چون عقل اینجا یار آمد

تماشایم در این پرگار آمد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

از آن حضرت زمستان را نظر کن

دل و جانت دگر زین سر خبر کن

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 24 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

اگلی نظم

در این پرگار گردانم عجائب

تماشا میکنم نفس غرائب

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 26 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور