صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 26 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

بخش 26 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

در این پرگار گردانم عجائب

تماشا میکنم نفس غرائب

2

در این پرگار در اندوه ودردم

بمانده اندر این پرگارم فردم

3

در این پرگار گردانم چو پرگار

طلبکارم بهرجائی رخ یار

4

در این پرگار گردانم بسر بر

نمییابم کسی را یار و رهبر

5

تماشا میکنم از هر کناری

همی جویم ز بهر خویش یاری

6

تماشا میکنم در بود و نابود

مگر جائی بیابم عین مقصود

7

تماشا میکنم چرخ فلک را

نظاره میکنم آن یک بیک را

8

تماشا کردم اینجا هر چه دیدم

چو سودی زان چو مقصودی ندیدم

9

تماشا کردم اندر تنگنائی

بهردم یافتم آنجا بلائی

10

بسی اندیشهٔ بیهوده کردم

بسی زانجا رسید از خویش دردم

11

بی کردم بهر سوئی نگاهی

که باشم تا توانم برد راهی

12

بسی در خاک و خون آغشته گشتم

چو شیب و عین بالا در نوشتم

13

نبردم هیچ ره در سوی جانان

که تا این دم ترا من یافتم جان

14

چنین بد قصّهٔ من تابدانی

دوای درد من اینجا تو دانی

15

دوائی کو کنون و ره نمایم

در این پرده حقیقت در گشایم

16

از این پرده مرا بیرون فکن تن

که تا بیرون جهم از ما و از من

17

از این پرده چنانم زار مانده

حقیقت عاشق و بی یار مانده

18

از این پرده چنانم در بلا من

که میخواهی دگر باره فنا من

19

فنا میخوانم از صورت حقیقت

که بیرون آیم از عین طبیعت

20

فنا میخواهم از این زندگانی

مراد من بر آوردن تو دانی

21

فنا میخواهم و کل کن فنایم

تو جانا باز خر در این بلایم

22

فنا میخواهم و بیرونم آور

تو جانا اندر این حالت غمم خور

23

تو غم خور زانکه غمخواری ندارم

بجز تو هیچکس یاری ندارم

24

تو غمخور زانکه دردم را دوائی

در این منزل مرا تو آشنائی

25

تو غم خور زانکه اینجایم گرفتار

مرا جانا از این صورت برون آر

26

تو غم خور تا مرا اینجا رسانی

که ره در سوی آن منزل تو دانی

27

تو دانی راه بردن ماه اینجا

که دیدستی حقیقت شاه اینجا

28

تو میدانی ره و کوی حقیقت

اگرچه ماندهٔ سوی طبیعت

29

تو اینجاگه حقیقت دید یاری

مرا اینجایگه چون غمگساری

30

بتو شادم که تو اسرار یاری

در اینجاگه مرا شادان تو داری

31

بتو شادم حقیقت جان در آخر

که مقصودم کنی اینجا تو ظاهر

32

کنون زین تنگنای حادثاتم

برون کن تا رسانی سوی ذاتم

33

نه چندانم در اینجا فکر و یارست

که اندیشه دمادم بیشمارست

34

از اوّل تا بآخر اندر اینجای

مرادر کل بُد ای جان مانده در پای

35

نظر در سوی اشیا کردم از سیر

عجب گردانست کردم این همه دیر

36

در این دیرم مثال بت پرستان

بمانده من نه کافر نی مسلمان

37

بی جستم ز مردم دوستداری

ندیدم از کسی امّیدواری

38

چودیدم دشمنم بودند ایشان

حقیقت هم طبیعت گرچه خویشان

39

بود اینجا که با ایشان مقیمم

وزایشان این زمان در خوف و بیمم

40

بسی کردم طلب از هر کسی باز

شنفتم من ز هر کس خود بسی راز

41

همه تقلید بود و هیچ تحقیق

ندید از هیچکس الاّ که توفیق

42

در آخر گر مرا اینجا نمائی

غم از من بیشکی اینجا ربائی

43

نظر چون میکنم در خویش اینجا

چو میبینم یقین در پیش اینجا

44

هدایت مر مرا زین سرّ نور است

که دائم مر مرا از وی حضورست

45

از این نورم حقیقت روشنائیست

که مر تحقیق این نور خدائی است

46

براه شرع این نورم هدایت

از اوّل بود بسیاری سعادت

47

در آخر نیز هم دانستهام من

کز این نورم شود اسرار روشن

48

اگر خورشید میبینم از این نور

یکی در تست از او افتاده تن دور

49

اگرخود ماه میبینم از این است

که گردان اندر این چرخ برین است

50

همه کوکب از این نورست دائم

که در آفاق مشهورست دائم

51

وگر عرش است و کرسی هم بود این

حقیقت هم قلم با لوح شد این

52

مزیّن چه بهشت و کرسی و عرش

ملایک هرچه اعیانست در فرش

53

از این نورند من تحقیق دیدم

حقیقت من از این توفیق دیدم

54

کنون این نور پاک مصطفایست

که ما را اندر اینجا رهنمایست

55

ولی ای جان مرا اسرار برگوی

حقیقت قصّهٔ از یار برگوی

56

رهائی باشدت اینجا مراهان

بگو با من حقیقت شرع و برهان

57

جوابش داد جان آن لحظه کایدل

ترا مقصود خواهد بود حاصل

58

کنون چون دید نور مصطفائی

حقیقت بیشکی اندر لقائی

59

از این نورت رهائی باشد اینجا

ترا عین خدائی باشد اینجا

60

از این نورت همه کامی برآید

ترا این تنگنا آخر سرآید

61

از این نورت بود در آخر کار

حقیقت بیشکی دیدار اسرار

62

از این نورت رهائی باشد از غم

ترا شادی رساند او دمادم

63

از این نورت لقای جاودانست

که مر این برتر از کون و مکانست

64

از این نورت بسی شادی رسد دوست

برون آرد ترا و هم من از پوست

65

از این نورست ما را هردو امیّد

لقا زین نور خواهد بود جاوید

66

ازاین نورست بیشک هر چه بینی

دلا اکنون تو در عین الیقینی

67

از این نورست بیشک آسمانها

حقیقت تا بدانی جسم و جانها

68

از این نورست ماه و چرخ و انجم

همه در نور اینجاگه شده گم

69

از این نورست عرش و فرش و کرسی

حقیقت اینست پیش از نور قدسی

70

از این نورست بیشک انبیا بین

درون خویش ایشان مصطفی بین

71

از این نورست بیشک هرچه باشد

بجز این نور مر چیزی نباشد

72

از این نور است آدم تا بدانی

از این نورست هر شرح و معانی

73

از این نورست نوح و پور آذر

تو از این نور یک لحظه بمگذر

74

از این نورست اسحق گزیده

هم اسمیعیل و یعقوب این بدیده

75

از این نورست موسی بر سر طور

حقیقت مانده واله او از این نور

76

از این نورست مر ایّوب و یونس

که این نورست در هر چیز مونس

77

از این نورست بیشک مر سلیمان

حقیقت انبیا را مر چنین دان

78

دلاگر راز گویم شرح اینست

که این نورت عیان عین الیقین است

79

حقیقت این بود رهبردر اینجا

دلا اکنون تو می ره بر در اینجا

80

بیابی کام خود زین نور مطلق

که این نور است ذات جاودان حق

81

تمامت انبیا زین نور بودند

از آن اندر جهان مشهور بودند

82

از این مقصود حاصل میشود باز

که این نور است هم انجام وآغاز

83

حقیقت نور الّا اللّه باشد

دگر هر کس کز این آگاه باشد

84

دلا زین نور اینجا ره بر اینجا

که این نورست کین جا جمله پیدا

85

دلا این نور عین لامکان است

که با ما این زمان اندر مکان است

86

دلا این نور اینجا دید شاه است

همه ذرّات را پشت و پناه است

87

دلا این نور اندر آخر کار

حجاب از پیش بردارد بیکبار

88

دلا این نور بنماید یقین ذات

کند روشن چو خود مر عین ذرّات

89

همه ذرّات از این آید منوّر

حقیقت جان شوند اینجای یکسر

90

همه جانها ازاین نورست تابان

که در آفاق مشهورست میدان

91

همه جانها از این اندر خروش است

که این دریا حقیقت چشم و گوش است

92

همه جانها بدین باشد سرافراز

حقیقت اوست اینجا صاحب راز

93

از این مقصود ما حاصل شد اینجا

که این نورست اندر کلّ اشیا

94

ره ما آخر کارست از او راست

که اندر ره حقیقت روشنی خاست

95

مزیّن شد ره ما آخر کار

از او یابیم هر دو عین دیدار

96

وطنگاه ازل زین نور یابیم

در آخر چون سوی منزل شتابیم

97

دگر ای دل ره دور و درازست

گهی شیبست و گه گاهی فرازست

98

بسی رفتند و در ره باز ماندند

نه در بالا که در چه باز ماندند

99

بسی رفتند و در اینجا رسیدند

جمال یار آخر باز دیدند

100

بسی رفتند در راه حقیقت

شدند از نور آگاه شریعت

101

نه بازی باشد این ره تا بدانی

که تا خود را بمنزل در رسانی

102

ببازی نیست راه عشق کردن

کسی باید که داند راه بردن

103

ببازی نیست راه عشق جانان

کسی باید که بیشک پی بَرَد آن

104

ببازی نیست هان این ره ببازی

نیابی دوست تا خود در نبازی

105

رهی دور است و منزل ناپدیدست

که آخر کارت ای دل ناپدیدست

106

رهی دور است و راه عاشقانست

کسی کاینجا فنا شد عاشق آنست

107

رهی دور است پر خوف و خطر بین

گهی خود زیر و گاهی بر زبر بین

108

در این ره صد هزاران جان چو کاهست

در آخر نیست غم چون جان تباه است

109

در این ره عاشقی باید یگانه

که در یکی بود او جاودانه

110

در این ره عاشقی باید سرافراز

که در یکی شوند انجام و آغاز

111

در این ره عاشقی باید صفائی

که یکی گردد اینجا درخدائی

112

در این ره عاشقی باید صفاکش

که یکی بیند اینجا پنج با شش

113

در این ره عاشقی باید پر اسرار

که در یکی بیابد او رخ یار

114

در این ره عاشقی باید که در دید

یکی بیند همه در سرّ توحید

115

در این ره عاشقی باید که در ذات

یکی گردند اینجا جمله ذرّات

116

در آخر دل یکی دیدار یابی

همه اینجایگه مر یار یابی

117

در آخردل همه دیدار جانانست

همه اینجایگه انوار جانانست

118

در آخر دل همه عین الیقین است

یکی هم آسمانها و زمین است

119

در آخر در حقیقت جمله اللّه

بود بیشک بیابی حضرت شاه

120

در آخر دل من و تو باز کردیم

ز یکی اندر اینجا راز کردیم

121

ز یکی لاشوم در دید الّا

در اول بازدان این راز یکتا

122

مرو بیرون هم اندر اندرون یاب

توقف کن تو اینجاگاه و مشتاب

123

در اینجا آن حقیقت دان عیانست

هم اینجا و هم آنجابی نشانست

124

در اینجا راز اینجا گشت حاصل

چنین بین تا تو باشی جملگی دل

125

در اینجا سرّ آنجا آشکارست

در آنجا دید یکتا آشکارست

126

دلا در پرده بین این سرّ پنهان

که در اینجاست این شرح و بیان هان

127

از آنت کردم آگاه حقیقت

که جز حق نیست در راه حقیقت

128

بجز حق نیست اینجا جملگی اوست

یکی بین دل در این چه مغز و چه پوست

129

بجز یکی نیابی آخر کار

حجاب این پردهات از پیش بردار

130

حجاب این پردهات از خود برافکن

که تا اسرارت آید جمله روشن

131

بجز حق نیست چه آخر چه اوّل

مباش اینجا دلا آخر معطّل

132

منت گفتم کنون خود چشم کن باز

که اندرتست هم انجام و آغاز

133

بتو پیداست جسم من هم اینجا

که شد اسرار کلّت روشن اینجا

134

بتو پیداست اشیا و ملایک

اگرچه واصلی میباش سالک

135

هر آنکس کز نمود من شد آگاه

همین جا باز بیند او رخ شاه

136

دلا مستقبل حالن تو آنست

که دیدار بقا در آن جهانست

137

ولی اینجا درون پرده پیداست

جمال بی نشانی هم هویداست

138

جمال یار پیدا هست اینجا

بنقد اینجا مده از دست او را

139

بنقد اینجا وصال دوست دریاب

حقیقت مغز خود در پوست دریاب

140

بنقد اینجا مده دلدار از دست

چو وصلت بیشکی اینجایگه هست

141

بنقد او را غنیمت دان تو جانان

درون پرده او را بین تو پنهان

142

بنقد او را مده ازدست زنهار

درون پرده میبین روی دلدار

143

بنقد اینجا غنیمت دان تو امروز

که دیدی در درون دیدار پیروز

144

بنقد او را غنیمت دان تو اکنون

مرو از خویشتن یک لحظه بیرون

145

مرو بیرون غنیمت دان تو این ذات

که نورش روشنائی یافت ذرّات

146

مرو بیرون و او را بین دمادم

که پیوستست با من اندر این دم

147

کنون چون هر دو در عین وصالیم

ز وصل دوست اندر اتّصالیم

148

کنون چون دیده در دیدار هستیم

حقیقت صاحب اسرار هستیم

149

کنون چون هر دو دیدستیم اعیان

در اینجاگاه بیشک روی جانان

150

کنون چون هر دوباره باز دیدیم

در اینجا صاحب هر راز دیدیم

151

در این خلوتسرای لامکانی

بهم باشیم اینجاگه عیانی

152

از اینجا وصلت اعیانست اعیان

در این خلوت همی یابیم پنهان

153

در اینجا وصل جانانست دیدار

بهم بینیم اینجاگه نمودار

154

دلا اکنون چو وصل اینجاست پیدا

بباید رفتنت در سوی دریا

155

دلا اکنون قراری گیر در خود

تو چون رسته شدی از نیک و از بد

156

وصال اینجاست تا آنجا روی باز

سزد گر می دگر این بشنوی باز

157

وصال اینجاست بر خور از وصالش

نظر کن در درون نور جلالش

158

وصال اینجاست وز انسان بدیدست

که اینجا بیشکی جانان بدیدست

159

کسانی در پی فردا نشسته

در اینجاگه دل اندر وصل بسته

160

بامّیدی که فردا یار یابند

حقیقت بیشکی دلدار یابند

161

کجا فردا که امروز است حاصل

جز امروزش نبیند مرد واصل

162

دل اندر بند فردا چند داری

چوامروزت یقین دلدار داری

163

دل اندر بند فردابستهٔ تو

از آن نادان همیشه خستهٔ تو

164

دل اندر بند فردا میندانی

که فردا بیشکی حیران بمانی

165

برو اصل یقین امروز فرداست

که جانان سر بسر کلّی هویداست

166

ز فردا بگذر و امروز بنگر

ز وصل دوست تو امروز برخور

167

ز فردا بگذر و امروز او بین

چو جمله اوست مر جمله نکو بین

168

ز فردا بگذر و امروز دریاب

توقّف کن دمی در عشق مشتاب

169

ز فردا چند گوئی وصل امروز

ترا دادست اینجا خویش میسوز

170

ز فردا چند گوئی آخر ای دل

که امروز است هر مقصود حاصل

171

ز فردا چند گوئی زانکه فردا

هنوزت نیست پخته دیگ سودا

172

ز فردا چند گوئی دل حقیقت

که امروزست پیدا دید دیدت

173

ز فردا چند گوئی دل یقین یاب

تو مر امروز درخود پیش بین یاب

174

ز فردا چند گوئی دل ببین راز

درون خویشتن عین الیقین ساز

175

منه دل سوی فردا زانکه اینجا

نه بندد دل حقیقت سوی فردا

176

کسی کو واصل هر دو جهان است

ورا امروز کل عین العیان است

177

اگر امروز یابی وصل جانان

همی فردا تو باشی بیشکی آن

178

اگر امروز وصلت میدهد دست

نباید دل سوی فردا ترا بست

179

اگر امروز وصل یار یابی

چرا ای دل سوی فردا شتابی

180

در این وصل اربیابی دید جانان

یکی گردی تو در توحید جانان

181

در این وصل اربیابی روی آن ماه

ز نی بالای نُه قبّه تو خرگاه

182

حقیقت اندر اینجا آشنائیست

یقین مر سالکان را روشنائیست

183

حقیقت اندر اینجا دید دیدست

عیان چون یار در گفت و شنیدست

184

تو بر امیّد فردائی زهی ریش

که اندر خود فکندستی تو تشویش

185

تو بر امّید فردائی که بینی

همی ترسم که مر چیزی نبینی

186

ترا امروز باید وصل دیدن

حقیقت اندر اینجا اصل دیدن

187

ترا تا سوی فرداهست امّید

حقیقت همچو خواهی ماند جاوید

188

گرت امروز وصل آید بدیدار

شوی از بود کل خود ناپدیدار

189

یقین اینست چندانی که گویم

جز اینجا وصل خود چیزی نجویم

190

اگرچه گفتگو آخر رسیدست

مرا آخر وصال اینجا بدیداست

191

مر امروز امّید وصالست

دل من در تجلّی جمالست

192

مرا امروز چون جانان بدیدست

همیشه جان و دل اندر مزید است

193

مرا امروز چون جانان هویداست

بنقدم شاد چون فردا نه پیداست

194

مرا امروز چون جان رخ نمودست

زیانم جملگی امّید سوداست

195

به نقد امروز دارم دلستانم

بنقد اکون مراد دل ستانم

196

بنقد امروز با جانان برآیم

چه از آن بیشکی کز جان برآیم

197

هر آنکو نقد را کز دست نگذاشت

در اینجاگه وصال او خبر داشت

198

هرآنکو نقد خود اینجا بیابد

همان بیشک یقین فردا بیابد

199

بنقد امروز دستی برفشانیم

که نقد امروز در روی جهانیم

200

بنقد امروز کام اینجاست پیدا

جمال جان جان در دل هویدا

201

بنقد امروز از او آسوده گردیم

چه از آن کاندر این کل سوده گردیم

202

بنقد امروز میبینیم دلدار

بحمداللّه ز وصل او خبردار

203

بنقد امروز کامی زو ستانیم

ز وصلش دمبدم کامی برانیم

204

ز وصلش جان و دل در شادمانی است

وصال ما کنون در زندگانی است

205

ز وصلش این زمان عطّار او شد

که بیشک اندر این عالم خود او بُد

206

ز وصلش این زمان اندر یکیام

حقیقت مر جمالش بیشکیام

207

زهی اسرار ما اسراردان کیست

که دریابد که اینجا جان جان کیست

208

زهی اسرار ما ننموده هر کس

جمال خویشتن خود یافت می بس

209

زهی اسرار ما اعیان عشّاق

فکنده دمدمه در کلّ آفاق

210

زهی اسرار ما اسرار منصور

درون جان ما دیدار منصور

211

زهی اسرار ما از وی بدیدار

بجان و سرشدم او را خریدار

212

زهی اسرار ما اعیان نموده

در ذرّات عالم برگشوده

213

درون سالکان زو گشته پرنور

رسیده هر کسی را سرّ منصور

214

درون ساکان زین گشته آباد

بآخر ذرّهها زین گشته دلشاد

215

درون سالکان کین راز بیند

حقیقت یار خود را باز بیند

216

حقیقت اینکه با آخر رسیده است

در اواعیان کل اینجا بدیدست

217

حقیقت ختم برمنصور باشد

سراسر بیشکی پر نور باشد

218

حقیقت گفتگو اینجا بسی شد

اگرچه اصل از نکته یکی بُد

219

حقیقت عقل و عشق آمیزش آمد

حقیقت عشق آخر داد بستد

220

حقیقت عشق آخر جان جان یافت

یقین مر عقل را راز نهان یافت

221

حقیقت عشق اینجاگه یکی دید

ولیکن عقل بیشک اندکی دید

222

بهمّت عقل اگرچه بس بلند است

همیشه گفت او در چون و چند است

223

سخن پیوسته از تقلید گوید

ولیکن عشق کل از دید گوید

224

سخن از عقل دائم نقل باشد

ولیکن این بیان از عقل باشد

225

بیان ما همه از عشق یار است

در آن اسرارهائی بیشمار است

226

بیان ما همه از عشق جانانست

حقیقت در یکی اسرار اعیانست

227

بیان ما یقین عاقل نداند

وگر داند بکل حیران بماند

228

بیان ما همه از لامکانست

یقین در وی حقیقت جان جانست

229

یقین ما نداند جز که عاشق

که باشد در بیان عشق صادق

230

بیان ما نداند مر کسی باز

مگر آنکس که دارد چشم جان باز

231

بیان ما نداند جز یکی بین

که باشد در یکیاش کفر یا دین

232

اگر کافر شوی در عشق دلدار

حقیقت باز یابی سرّ اسرار

233

اگر کافر شوی در عشق جانان

ببینی جان جان اینجا تو اعیان

234

اگر کافر شوی این سرّ بیابی

باخر جان جان ظاهر بیابی

235

اگر کافر شوی در عشق آن ماه

بیابی ناگهان آن ماه خرگاه

236

اگر کافر شوی از عشق محبوب

اگرچه طالبی گردی تو مطلوب

237

اگر کافر شوی در آخرکار

براندازی حجاب از خود بیکبار

238

اگر کافر شوی باشی مُسلمان

چو گر این سر نمییابی تو نادان

239

اگر کافر شوی آخر بدانی

ولیکن در یقین حیران بمانی

240

اگر کافر شوی مانند منصور

بشرع اینجا شوی در کفر مشهور

241

اگر کافر شوی چون او یکی تو

خدا در بُت ببینی بیشکی تو

242

اگر کافر شوی در عین مستی

تو چندی اندر اینجا بت پرستی

243

اگر کافر شوی اینجا زتحقیق

بیابی آخر کارت تو توفیق

244

اگر کافر شوی چو شیخ صنعان

تو گردی عاقبت درکل مسلمان

245

اگر کافر شوی اسرار بینی

اگرچه با بُتی زنّار بینی

246

توئی کافر ولیکن بیخبر تو

نمیبینی بُتِ خود در نظر تو

247

توئی کافر بتی داری تودر چین

نظر بگشا بُتِ خود در نظر بین

248

بت خود بین اگرچه کافری تو

که بیشک در ره و هم رهبری تو

249

بت خود بین که گر خود بازیابی

بسوی بت پرستِ خود شتابی

250

بت خود بین و بنگر بت پرستت

چرادر دیر دل غافل شدستت

251

بت خود بین که او را سجده کردی

چوحکم از تست این لا بت پرستی

252

بتی داری تو اندر دیر مانده

ز بهر این بُت اندر سیر مانده

253

بتی داری و بت را سجده میکن

که پیدا نیست این بت را سر و بن

254

چنان این سر بیان گفته خوانیم

که بیشک بت پرست عشقشانیم

255

بُتِ ما زادهٔ دیرست و گردون

که از دور فنا رخ کرد بیرون

256

بت ما زادهٔ دیر فنایست

که با ما اندر اینجا آشنایست

257

بت ما زادهٔ پنج و چهار است

مر او را در جهان دیدار یار است

258

بت تو صورتست و عین معنی

که بنمودست رخ در جمله دنیی

259

بت ما سرّ عشق لایزالست

که اینجاگاه در عین وصالست

260

بت ما جملگی اسرار دیدست

در اینجاگه عیان یار دیدست

261

بُتِ ما نی چو آن بتها بیجانست

که هم جان دارد و هم دید جانانست

262

بُتِ ما جان جان اینجا بدیدست

ابا او در عیان گفت و شنیدست

263

بُتِ ما یافت جان جان حقیقت

برون شد بیشک از عین طبیعت

264

بُتِ ما یافت جانان اندر اینجا

ابا او شد در آخر عین یکتا

265

بُتِ ما یافت اینجا سرّ بیچون

ز دلدار خود او کل بیچه و چون

266

بُت ِ ما یافت اینجا کامرانی

حقیقت دید سرّ لامکانی

267

بت ما یافت در آخر هدایت

ز یار خویشتن عین سعادت

268

بت ما با دلست و عین جانست

حقیقت دیده اینجا جان بیانست

269

بت ما در نمودار یقین است

که او رادر عیان عین الیقین است

270

بت ما در یقین دم از یقین زد

ز کفر خود رقم بر عین دین زد

271

بت ما در فنا آغاز و انجام

یکی دیدست اینجاگه سرانجام

272

بت ما در فناء لامکانست

ورا اسرار جانان کل عیانست

273

بت ما در فنا توحید دارد

یکی ذاتست و او آن دید دارد

274

بت ما شاه را بشناخت آخر

یقین خود در فناانداخت آخر

275

بت ما در حقیقت راه دارد

در آن عین فنا مر شاه دارد

276

بت ما دیر خود بر جای بگذاشت

ببام دیر شد کز خود خبر داشت

277

بت ما این زمان در لا هویداست

بنزد عاشقان پنهان و پیداست

278

بت ما در یقین جانست و جانان

از آن چون جانست او پیدا و پنهان

279

بُتِ ما این زمان در عین لاهوست

اگرچه در بیان گفت یا گوست

280

درونِ جزو و کل بیشک چو همراه

حقیقت بود کل با حضرت شاه

281

ببام دیر او در سیر افتاد

از آن اینجایگه بی غیر افتاد

282

ببام دیر شد بهر تماشار

مر او را سر درآنجا گشت پیدا

283

ببام دیر شد تا بام بیند

در اینجاگاه از خود کام بیند

284

ببام دیر چون او منکشف شد

دگر آن راز در کل متّصف شد

285

ببام دیر شد دریافت او راز

حقیقت در عیان انجام و آغاز

286

ببام دیر شد بالای گردون

نظر کردست کل در بیچه و چون

287

ببام دیر خود را کل فنا دید

وصال شاه در عین بقا دید

288

ببام دیر اکنون در وصال است

که کلّی در تجلّی جلال است

289

ببام دیر اکنون راز دیدست

که وصل شاه اینجا باز دیدست

290

ببام دیر اکنون بیجهاتست

ز یکّی در یکی اعیان ذاتست

291

ببام دیر در اشیا نظر کرد

همه اشیا چو خود را راهبر کرد

292

ببام دیر در اشیا یکی دید

خدا را در همه او بیشکی دید

293

ببام دیر از حق گشت واصل

همه مقصودش اینجا گشت حاصل

294

ببام دیر در نور تجلّاست

که ذاتش در درون جمله پیداست

295

ببام دیر اعیانش کماهی است

که بیشکی این زمان سرّ الهی است

296

گمان برداشت کاینجاگه بقا یافت

که خود اینجایگه سرّ خدا یافت

297

گمان برداشت چون اندر یکی دید

حقیقت جملگی بُد سرّ توحید

298

گمان برداشت چون خود را نهان داشت

در اینجا بود خود را جان جان یافت

299

گمان برداشت اندر بیگمانی

نظر کرد اندر او سرّ معانی

300

گمان برداشت اندر آخر کار

معانی محو کرد اینجا بیکبار

301

گمان برداشت کلّی در فنا شد

در آن حضرت بکلّی در بقا شد

302

گمان برداشت او در ذات بیچون

برش چون ارزنی شد هفت گردون

303

گمان برداشت تا خود را فنا یافت

از آنجا بیشکی خود را خدا یافت

304

حقیقت وصل جانان اندر اینجاست

یکی دان کز یکی جمله هویداست

305

چو اندر بیخودی در نیک و بد شد

درآن عین فنا کلّی اَحَد شد

306

احد شد بیزمان و بی مکان او

یقین شد بیشکی کل جان جان او

307

احد شد تا ز یک آگاه آمد

حقیقت نور الّا اللّه آمد

308

فنا شد تا بیان اندر فنا شد

مرا اسرارها در خود بقا شد

309

فنا شد تا بیان اندر فنا یافت

همه اسرارها در خود بقا یافت

310

فنا شد در یقین مانند منصور

یکی خود دید او در جملگی نور

311

فنا شد تا عیانش ذات آمد

حقیقت درعیان آیات آمد

312

یکی شد تا یکی اندر خدائی

حقیقت یافت او اندر جدائی

313

یکی دید اندر اینجا عین پرگار

همه از وی بدید او ناپدیدار

314

یکی دید اندر اینجا جان و دل دید

حقیقت ریح و ماء و آب و گل دید

315

همه اندر یکی یکّی نمودار

همه عین یکی در عین پرگار

316

همه اندر یکی یکّی نموده

یکی را از یکی یکّی فزوده

317

همه اندر یکی اسرار رفته

همه در دید کلّی یار رفته

318

همه اندر یکی چه آب و آتش

حقیقت باد و آب اینجا شده خوش

319

حقیقت هر چهار اینجا شده یار

حقیقت هم نهان و هم پدیدار

320

حقیقت هر چهار اینجا فنا بود

در آن عین فنا دید بقا بود

321

حقیقت بود حق نابود کی شد

بوقتی کین همه دیدار حی شد

322

حقیقت بود حق پنهان نماند

مر این معنی به جز واصل نداند

323

حقیقت بود حق اینجا هویداست

اگر مرد رهی پنهان و پیداست

324

حقیقت چیست بود بود دیدت

یقین را جان و دل معبود دیدت

325

حقیقت چیست اینجا دوست دریافت

یقین آن مغز اندر پوست دریافت

326

حقیقت چیست اینجا جان جان دید

درون خویشتن آنجا عیان دید

327

حقیقت چیست سالک اندر آخر

که او دلدار بیند عین ظاهر

328

حقیقت چیست سالک اندر این راه

که درخود بیند اینجاگاه او شاه

329

حقیقت چیست سالک را در این دید

که در خود بیند او اسرار توحید

330

حقیقت چیست سالک را در این راز

که بیند در درون انجام وآغاز

331

حقیقت چیست سالک در همه چیز

که درخود یابد اینجاگه همه نیز

332

حقیقت چیست سالک را در این اصل

که هم پیش از فنا در یابد این وصل

333

در این دیر فنا سالک حقیقت

یکی بیند در آن یکی طبیعت

334

در این بودفنا کل بود گردد

بآخر در عیان معبود گردد

335

حقیقت جملگی در تک و تابند

که تا این سر بآخر باز یابند

336

حقیقت جملگی در گفت وگویند

که تا این سر بآخر باز جویند

337

حقیقت جملگی در دید دیدند

ولی این سر بکلّی مرندیدند

338

یقین میدان که هر کو آخر کار

مر این رازش نیاید آخر کار

339

سخن اندر یقین میگفت خواهم

دُرِ اسرار اینجا سُفت خواهم

340

سخن اندر حقیقت دست دادست

که دلدارم براندر بر نهادست

341

سخن اندر حقیقت کل عیانست

که در هر بیت صد راز نهانست

342

سخن اندر حقیقت میرود دوست

که تا بینی یقین هم مغز و هم پوست

343

سخن اندر حقیقت میرود یار

که تا کلّی یقین آید پدیدار

344

سخن اندر حقیقت میرود جان

که تا پیدا نماید جمله جانان

345

سخن اندر حقیقت میرود دل

که تا منصور آن آید بحاصل

346

سخن اندر حقیقت رفت صورت

در آن نور تجلّی حضورت

347

سخن اندر حقیقت رفت اینجا

که اینجا هست و آنجا نیز پیدا

348

سخن اندر حقیقت رفت در بُت

ز صورت تا یکی بینی تولابت

349

سخن اندر حقیقت رفت دیدار

که تا یکی شود اندر نمودار

350

سخن اندر حقیقت رفت اعیان

که تا یکّی شوی در عین جانان

351

سخن اندر یکی خواهم نمودن

حقیقت تا بآخر آن تو بودن

352

سخن اندر یکی میگویمت باز

حقیقت اندر اینجا جمله را باز

353

سخن اندر یکی میگویمت کل

که تا آخر شوی بیرون تو از ذل

354

سخن اندر یکی گفتند مردان

ولیکن با حقیقت دان تو نادان

355

سخن اندر یکی گفته‌ست منصور

ازآن جاوید شد در عشق مشهور

356

سخن اندر یکی گفت و نهان شد

در آن عین نهانی جان جان شد

357

سخن اندر یکی گفت او ابر دار

که در یکی خدا بودش خبردار

358

سخن اندر یکی گفت از ازل باز

ابی غیر اندر اینجا بی خلل باز

359

سخن اندر یکی گفت از حقیقت

که یکی بود با عین طبیعت

360

سخن اندر یکی تا جاودان گفت

حقیقت خویشتن را جان جان گفت

361

سخن اندر یکی دیدار دارد

کسی کو همچو خود او یار دارد

362

سخن او گفت در سرّ اناالحق

حقیقت او خبردار است از حق

363

سخن او گفت با ذرّات عالم

از او گویند خود مردان دمادم

364

سخن از دید حق گفته‌ست بیشک

که او دیده‌ست در خود بیشکی یک

365

یکی بُد تا سخن گفت آشکاره

اگرچه بود او کردند پاره

366

یکی بُد تا سخن گفت و سرافراخت

نمودِ صورت او از چه برافراخت

367

یکی بُد تا سخن گفت و لقا دید

فنا اندر بقا دید و خدا دید

368

سخن گفت و نشانش بی نشان شد

از آن در بی نشانی کل عیان شد

369

سخن اندر یکی گفت و یکی یافت

حقیقت خویش جانان بیشکی یافت

370

در این سر بت پرست آمد زاوّل

بآخر کرد بُت اینجامبدّل

371

بت خود اوّل آمد دوست دار او

بآخر کرد بت بر سوی دار او

372

بت خود را در اوّل سجده میکرد

بآخر گشت اینجا در عیان فرد

373

بت خود را حقیقت کرد بردار

ز سرّ کل یقین بهر نمودار

374

بت خود را بریدش دست و پا او

همه ذرّات کردش رهنما او

375

بت خود را بسوزانید در نار

که تا صورت نماید عین پرگار

376

بت خود اندر آخر او فنا کرد

حقیقت در فنا بُت را بقا کرد

377

حقیقت بت پرستی را برانداخت

از آن این بت در اینجاگه برانداخت

378

که سّری بود بهر عاشقان را

که در بازند مهر جسم و جان را

379

بت او عاشق کون و مکان بود

نه چون بتهای دیگر جانِ جان بود

380

بت او عاشق دیدار او شد

ابا او عاقبت بر دار او شد

381

بت او عاشق دلدار آمد

از آن او با عیان بردار آمد

382

بت او رهنمای عاشقانست

از آتش سجده کردن بهر آنست

383

بت او سرّ دیگر داشت بیچون

که محو کل شد اینجا بیچه و چون

384

حقیقت این سخن با عاشقانست

که بت سوزی ز سرّ رهروانست

385

ز بهر تست ای زندیق این راه

نگشتی یک نفس صدّیق این راه

386

دمادم وصل اینجا مینمایم

بهر تحقیقت اینجا میفزایم

387

نمیگویم بت خود دوست میدار

ولیکن اندر او بنگر تودلدار

388

سخن بسیار گفتم از عیانت

دمی اندر نشان بی نشانت

389

حقیقت چون سر این سر نداری

که میدانم که این بت دوستداری

390

کجا باشی تو چون منصور حلاج

که گردی بر سر حلّاج جان تاج

391

کجا باشی تو چون او در حقیقت

که از جان دوست میداری طبیعت

392

کجا چون او توانی خویش در باخت

که همچون او کسی این راز بشناخت

393

کجا چون او توانی یافت بیچون

که افتادستی اندر این چه و چون

394

حقیقت تا چه و چونست در تو

یقین این راز بیرونست در تو

395

حقیقت تا چه و چونست در دل

نگردد مر ترا مقصود حاصل

396

حقیقت تا چه و چونست در جان

نخواهی دید اینجا روی جانان

397

حقیقت تا چه و چونست در راز

ثواب آن نیندازد ز تو باز

398

ولیکن زین معانی هر نفس من

که در تکرار گردانَمْت روشن

399

حقیقت این بیان خویش گویم

نه از کس جز که این از خویش گویم

400

مرا این سرابا خویش است نه باکس

که من کشتن همی خواهم مرا بس

401

در این سر من یقین هستم خبردار

که میخواهم که چون منصور بردار

402

کشد معشوقم اینجا در بر خلق

که سوزانم یقین زنّار با دلق

403

حقیقت بت پرست عشقم اینجا

که افتادستم اندر شور و غوغا

404

حقیقت آنچه میگویم که هستم

کنون در آخرش بت میپرستم

405

حقیقت بت پرست آشنایم

که میدانم که در آخر فنایم

406

حقیقت بت پرست لاابالم

که میدانم که در عین وصالم

407

حقیقت بت پرست عاشقانم

در اینجا رهنمائی رهروانم

408

حقیقت بت پرست دیر مینا

منم اینجایگه درعین بینا

409

حقیقت بت پرستم در شریعت

در اینجا میزنم دم درحقیقت

410

حقیقت بت پرستم در خرابات

رها کردم بیکباره خرافات

411

حقیقت بت پرستم در جهان من

دو روزی کاندر این منزل عیان من

412

حقیقت در بت و زنّار باشم

ز زهد و زرق من بیزار باشم

413

حقیقت من ز زهد خویش بیزار

شدستم بسته همچو پیر زنّار

414

حقیقت پیر ما ترساست آخر

غم چون بت پرست ما است آخر

415

حقیقت پیر ما ترسای عشقست

در این سر فتنهٔ غوغای عشقست

416

حقیقت پیر ما ترسای دیر است

در این منزل که اینجا عین سیر است

417

حقیقت پیر ما ترسا شد از دین

که اندر دیر شد در عشق سّر بین

418

حقیقت پیر ما ترسا شد از جان

در او بت روی بنمودست پنهان

419

حقیقت عین جانان بت پرستست

ز عشق بت عیان در بُت نشستست

420

حقیقت دوست میدارد بُت اینجا

که در بُت میکند او شور وغوغا

421

حقیقت دوست میدارد بت از دل

که در بُت یافت او مقصود حاصل

422

حقیقت دوست میدار بُت از جان

در او بت روی بنمودست اعیان

423

حقیقت دوست میدارد بت از دوست

که بُت چون بازبینی صورت اوست

424

حقیقت دوست دارد بت حقیقت

که در بت مینماید او شریعت

425

حقیقت دوست دارد بُت در اینجا

که اندر شرع دارد او مصفّا

426

حقیقت دوست دارد بت ز اعیان

که اندر شرع کردش سجدهٔ آن

427

حقیقت دوست دارد بُت که در راز

بُت خود سجده اینجا کرد او باز

428

چو شاه بت پرستان جهانست

حقیقت سجدهاش در بت از آنست

429

چو شاه بت پرستانست دلدار

از آن بُت سجده را کردست مر یار

430

که بت را یافت اینجاگاه بیچون

حقیقت در نمود اینجایگه چون

431

مر او را گشت روشن سرّ خویشش

که جز بت نیست چیزی پنج یا شش

432

حقیقت او ز بت پیدا نمودست

ز بت او را همه گفت و شنودست

433

همه صاحبدلان راز دیده

که این سر را بداینجا باز دیده

434

حقیقت یافتندش سرّ دلدار

از این اسرار ایشانند خبردار

435

از این اسرار کلّت دید اینجا

حقیقت میکنندش فاش او را

436

حقیقت سجده در پیش خداوند

از آن کردند کین بُت بود پیوند

437

بدین بت میتوان دیدن جمالش

که این بت هست عین اتّصالش

438

بدین بت میتوان دیدن رخ یار

کز او پیداست اینجا پاسخ یار

439

بدین بت میتوانی یافت جانان

که اندر بت شدست از عشق پنهان

440

بدین بت میتوانی زو خبر یافت

بدین بت مییقین اندر نظر یافت

441

بدین بت میتوان معشوق دیدن

که اینجا در وصال او رسیدن

442

بدین بت میتوان دیدار او دید

از آن بُت جملگی اسرار او دید

443

از این بت روشنست آفاق بنگر

درون او حقیقت طاق بنگر

444

از آن بت روشن آمد آفرینش

از این بت یاب بیشک نور بینش

445

از این بت سالکان راز پرداز

حقیقت راه کل کردند در باز

446

از این بت هر که واصل شد در اینجا

یقین مقصود حاصل شد در اینجا

447

از این بت هر که اعیان دید ناگاه

در اینجاگاه بیشک او رخ شاه

448

در این بت دید اینجا سجده آورد

درونِ او مصفّا دید از فرد

449

در این بت هر که اینجا راز یابد

در این بت روی جانان باز یابد

450

در این بت روی جانانست پیدا

یقین خورید تابانست پیدا

451

در این بت ماه چرخ لامکانست

نه تنهائی که کل عین العیانست

452

در این بت آفتابی رخ نمودست

که با ذرّات در گفت و شنودست

453

در این بت آفتابی کل هویداست

کز او این آفرینش جمله پیداست

454

در این بت آفتابی دلستانست

ز بت پیدا شده اندر جهانست

455

در این بت آفتاب لایزالست

کسی کو یافت در عین وصالست

456

کسی کو یافت بیشک سجدهاش کرد

بآخر همچو او شد در جهان فرد

457

حقیقت سجده کرد و روی او دید

چو خود را در وصال روی او دید

458

وصال روی او هرگز نیابد

مگر آنکو سوی سجده شتابد

459

وصال روی او دریاب اینجا

دمادم سجدل میکن مر او را

460

اگر سجده کنی در پیش رویش

یکی نه پیش غیری نیست سویش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دلا خورشید جان میبین دمادم

که نور اوست با نور تو همدم

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 25 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

اگلی نظم

اگر سجده کنی مانند عطّار

ببینی بت پرست خویش دیدار

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 27 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور