صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 26 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

بخش 26 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

در این پرگار گردانم عجائب

تماشا میکنم نفس غرائب

22

در این پرگار در اندوه ودردم

بمانده اندر این پرگارم فردم

33

در این پرگار گردانم چو پرگار

طلبکارم بهرجائی رخ یار

44

در این پرگار گردانم بسر بر

نمییابم کسی را یار و رهبر

55

تماشا میکنم از هر کناری

همی جویم ز بهر خویش یاری

66

تماشا میکنم در بود و نابود

مگر جائی بیابم عین مقصود

77

تماشا میکنم چرخ فلک را

نظاره میکنم آن یک بیک را

88

تماشا کردم اینجا هر چه دیدم

چو سودی زان چو مقصودی ندیدم

99

تماشا کردم اندر تنگنائی

بهردم یافتم آنجا بلائی

1010

بسی اندیشهٔ بیهوده کردم

بسی زانجا رسید از خویش دردم

1111

بی کردم بهر سوئی نگاهی

که باشم تا توانم برد راهی

1212

بسی در خاک و خون آغشته گشتم

چو شیب و عین بالا در نوشتم

1313

نبردم هیچ ره در سوی جانان

که تا این دم ترا من یافتم جان

1414

چنین بد قصّهٔ من تابدانی

دوای درد من اینجا تو دانی

1515

دوائی کو کنون و ره نمایم

در این پرده حقیقت در گشایم

1616

از این پرده مرا بیرون فکن تن

که تا بیرون جهم از ما و از من

1717

از این پرده چنانم زار مانده

حقیقت عاشق و بی یار مانده

1818

از این پرده چنانم در بلا من

که میخواهی دگر باره فنا من

1919

فنا میخوانم از صورت حقیقت

که بیرون آیم از عین طبیعت

2020

فنا میخواهم از این زندگانی

مراد من بر آوردن تو دانی

2121

فنا میخواهم و کل کن فنایم

تو جانا باز خر در این بلایم

2222

فنا میخواهم و بیرونم آور

تو جانا اندر این حالت غمم خور

2323

تو غم خور زانکه غمخواری ندارم

بجز تو هیچکس یاری ندارم

2424

تو غمخور زانکه دردم را دوائی

در این منزل مرا تو آشنائی

2525

تو غم خور زانکه اینجایم گرفتار

مرا جانا از این صورت برون آر

2626

تو غم خور تا مرا اینجا رسانی

که ره در سوی آن منزل تو دانی

2727

تو دانی راه بردن ماه اینجا

که دیدستی حقیقت شاه اینجا

2828

تو میدانی ره و کوی حقیقت

اگرچه ماندهٔ سوی طبیعت

2929

تو اینجاگه حقیقت دید یاری

مرا اینجایگه چون غمگساری

3030

بتو شادم که تو اسرار یاری

در اینجاگه مرا شادان تو داری

3131

بتو شادم حقیقت جان در آخر

که مقصودم کنی اینجا تو ظاهر

3232

کنون زین تنگنای حادثاتم

برون کن تا رسانی سوی ذاتم

3333

نه چندانم در اینجا فکر و یارست

که اندیشه دمادم بیشمارست

3434

از اوّل تا بآخر اندر اینجای

مرادر کل بُد ای جان مانده در پای

3535

نظر در سوی اشیا کردم از سیر

عجب گردانست کردم این همه دیر

3636

در این دیرم مثال بت پرستان

بمانده من نه کافر نی مسلمان

3737

بی جستم ز مردم دوستداری

ندیدم از کسی امّیدواری

3838

چودیدم دشمنم بودند ایشان

حقیقت هم طبیعت گرچه خویشان

3939

بود اینجا که با ایشان مقیمم

وزایشان این زمان در خوف و بیمم

4040

بسی کردم طلب از هر کسی باز

شنفتم من ز هر کس خود بسی راز

4141

همه تقلید بود و هیچ تحقیق

ندید از هیچکس الاّ که توفیق

4242

در آخر گر مرا اینجا نمائی

غم از من بیشکی اینجا ربائی

4343

نظر چون میکنم در خویش اینجا

چو میبینم یقین در پیش اینجا

4444

هدایت مر مرا زین سرّ نور است

که دائم مر مرا از وی حضورست

4545

از این نورم حقیقت روشنائیست

که مر تحقیق این نور خدائی است

4646

براه شرع این نورم هدایت

از اوّل بود بسیاری سعادت

4747

در آخر نیز هم دانستهام من

کز این نورم شود اسرار روشن

4848

اگر خورشید میبینم از این نور

یکی در تست از او افتاده تن دور

4949

اگرخود ماه میبینم از این است

که گردان اندر این چرخ برین است

5050

همه کوکب از این نورست دائم

که در آفاق مشهورست دائم

5151

وگر عرش است و کرسی هم بود این

حقیقت هم قلم با لوح شد این

5252

مزیّن چه بهشت و کرسی و عرش

ملایک هرچه اعیانست در فرش

5353

از این نورند من تحقیق دیدم

حقیقت من از این توفیق دیدم

5454

کنون این نور پاک مصطفایست

که ما را اندر اینجا رهنمایست

5555

ولی ای جان مرا اسرار برگوی

حقیقت قصّهٔ از یار برگوی

5656

رهائی باشدت اینجا مراهان

بگو با من حقیقت شرع و برهان

5757

جوابش داد جان آن لحظه کایدل

ترا مقصود خواهد بود حاصل

5858

کنون چون دید نور مصطفائی

حقیقت بیشکی اندر لقائی

5959

از این نورت رهائی باشد اینجا

ترا عین خدائی باشد اینجا

6060

از این نورت همه کامی برآید

ترا این تنگنا آخر سرآید

6161

از این نورت بود در آخر کار

حقیقت بیشکی دیدار اسرار

6262

از این نورت رهائی باشد از غم

ترا شادی رساند او دمادم

6363

از این نورت لقای جاودانست

که مر این برتر از کون و مکانست

6464

از این نورت بسی شادی رسد دوست

برون آرد ترا و هم من از پوست

6565

از این نورست ما را هردو امیّد

لقا زین نور خواهد بود جاوید

6666

ازاین نورست بیشک هر چه بینی

دلا اکنون تو در عین الیقینی

6767

از این نورست بیشک آسمانها

حقیقت تا بدانی جسم و جانها

6868

از این نورست ماه و چرخ و انجم

همه در نور اینجاگه شده گم

6969

از این نورست عرش و فرش و کرسی

حقیقت اینست پیش از نور قدسی

7070

از این نورست بیشک انبیا بین

درون خویش ایشان مصطفی بین

7171

از این نورست بیشک هرچه باشد

بجز این نور مر چیزی نباشد

7272

از این نور است آدم تا بدانی

از این نورست هر شرح و معانی

7373

از این نورست نوح و پور آذر

تو از این نور یک لحظه بمگذر

7474

از این نورست اسحق گزیده

هم اسمیعیل و یعقوب این بدیده

7575

از این نورست موسی بر سر طور

حقیقت مانده واله او از این نور

7676

از این نورست مر ایّوب و یونس

که این نورست در هر چیز مونس

7777

از این نورست بیشک مر سلیمان

حقیقت انبیا را مر چنین دان

7878

دلاگر راز گویم شرح اینست

که این نورت عیان عین الیقین است

7979

حقیقت این بود رهبردر اینجا

دلا اکنون تو می ره بر در اینجا

8080

بیابی کام خود زین نور مطلق

که این نور است ذات جاودان حق

8181

تمامت انبیا زین نور بودند

از آن اندر جهان مشهور بودند

8282

از این مقصود حاصل میشود باز

که این نور است هم انجام وآغاز

8383

حقیقت نور الّا اللّه باشد

دگر هر کس کز این آگاه باشد

8484

دلا زین نور اینجا ره بر اینجا

که این نورست کین جا جمله پیدا

8585

دلا این نور عین لامکان است

که با ما این زمان اندر مکان است

8686

دلا این نور اینجا دید شاه است

همه ذرّات را پشت و پناه است

8787

دلا این نور اندر آخر کار

حجاب از پیش بردارد بیکبار

8888

دلا این نور بنماید یقین ذات

کند روشن چو خود مر عین ذرّات

8989

همه ذرّات از این آید منوّر

حقیقت جان شوند اینجای یکسر

9090

همه جانها ازاین نورست تابان

که در آفاق مشهورست میدان

9191

همه جانها از این اندر خروش است

که این دریا حقیقت چشم و گوش است

9292

همه جانها بدین باشد سرافراز

حقیقت اوست اینجا صاحب راز

9393

از این مقصود ما حاصل شد اینجا

که این نورست اندر کلّ اشیا

9494

ره ما آخر کارست از او راست

که اندر ره حقیقت روشنی خاست

9595

مزیّن شد ره ما آخر کار

از او یابیم هر دو عین دیدار

9696

وطنگاه ازل زین نور یابیم

در آخر چون سوی منزل شتابیم

9797

دگر ای دل ره دور و درازست

گهی شیبست و گه گاهی فرازست

9898

بسی رفتند و در ره باز ماندند

نه در بالا که در چه باز ماندند

9999

بسی رفتند و در اینجا رسیدند

جمال یار آخر باز دیدند

100100

بسی رفتند در راه حقیقت

شدند از نور آگاه شریعت

101101

نه بازی باشد این ره تا بدانی

که تا خود را بمنزل در رسانی

102102

ببازی نیست راه عشق کردن

کسی باید که داند راه بردن

103103

ببازی نیست راه عشق جانان

کسی باید که بیشک پی بَرَد آن

104104

ببازی نیست هان این ره ببازی

نیابی دوست تا خود در نبازی

105105

رهی دور است و منزل ناپدیدست

که آخر کارت ای دل ناپدیدست

106106

رهی دور است و راه عاشقانست

کسی کاینجا فنا شد عاشق آنست

107107

رهی دور است پر خوف و خطر بین

گهی خود زیر و گاهی بر زبر بین

108108

در این ره صد هزاران جان چو کاهست

در آخر نیست غم چون جان تباه است

109109

در این ره عاشقی باید یگانه

که در یکی بود او جاودانه

110110

در این ره عاشقی باید سرافراز

که در یکی شوند انجام و آغاز

111111

در این ره عاشقی باید صفائی

که یکی گردد اینجا درخدائی

112112

در این ره عاشقی باید صفاکش

که یکی بیند اینجا پنج با شش

113113

در این ره عاشقی باید پر اسرار

که در یکی بیابد او رخ یار

114114

در این ره عاشقی باید که در دید

یکی بیند همه در سرّ توحید

115115

در این ره عاشقی باید که در ذات

یکی گردند اینجا جمله ذرّات

116116

در آخر دل یکی دیدار یابی

همه اینجایگه مر یار یابی

117117

در آخردل همه دیدار جانانست

همه اینجایگه انوار جانانست

118118

در آخر دل همه عین الیقین است

یکی هم آسمانها و زمین است

119119

در آخر در حقیقت جمله اللّه

بود بیشک بیابی حضرت شاه

120120

در آخر دل من و تو باز کردیم

ز یکی اندر اینجا راز کردیم

121121

ز یکی لاشوم در دید الّا

در اول بازدان این راز یکتا

122122

مرو بیرون هم اندر اندرون یاب

توقف کن تو اینجاگاه و مشتاب

123123

در اینجا آن حقیقت دان عیانست

هم اینجا و هم آنجابی نشانست

124124

در اینجا راز اینجا گشت حاصل

چنین بین تا تو باشی جملگی دل

125125

در اینجا سرّ آنجا آشکارست

در آنجا دید یکتا آشکارست

126126

دلا در پرده بین این سرّ پنهان

که در اینجاست این شرح و بیان هان

127127

از آنت کردم آگاه حقیقت

که جز حق نیست در راه حقیقت

128128

بجز حق نیست اینجا جملگی اوست

یکی بین دل در این چه مغز و چه پوست

129129

بجز یکی نیابی آخر کار

حجاب این پردهات از پیش بردار

130130

حجاب این پردهات از خود برافکن

که تا اسرارت آید جمله روشن

131131

بجز حق نیست چه آخر چه اوّل

مباش اینجا دلا آخر معطّل

132132

منت گفتم کنون خود چشم کن باز

که اندرتست هم انجام و آغاز

133133

بتو پیداست جسم من هم اینجا

که شد اسرار کلّت روشن اینجا

134134

بتو پیداست اشیا و ملایک

اگرچه واصلی میباش سالک

135135

هر آنکس کز نمود من شد آگاه

همین جا باز بیند او رخ شاه

136136

دلا مستقبل حالن تو آنست

که دیدار بقا در آن جهانست

137137

ولی اینجا درون پرده پیداست

جمال بی نشانی هم هویداست

138138

جمال یار پیدا هست اینجا

بنقد اینجا مده از دست او را

139139

بنقد اینجا وصال دوست دریاب

حقیقت مغز خود در پوست دریاب

140140

بنقد اینجا مده دلدار از دست

چو وصلت بیشکی اینجایگه هست

141141

بنقد او را غنیمت دان تو جانان

درون پرده او را بین تو پنهان

142142

بنقد او را مده ازدست زنهار

درون پرده میبین روی دلدار

143143

بنقد اینجا غنیمت دان تو امروز

که دیدی در درون دیدار پیروز

144144

بنقد او را غنیمت دان تو اکنون

مرو از خویشتن یک لحظه بیرون

145145

مرو بیرون غنیمت دان تو این ذات

که نورش روشنائی یافت ذرّات

146146

مرو بیرون و او را بین دمادم

که پیوستست با من اندر این دم

147147

کنون چون هر دو در عین وصالیم

ز وصل دوست اندر اتّصالیم

148148

کنون چون دیده در دیدار هستیم

حقیقت صاحب اسرار هستیم

149149

کنون چون هر دو دیدستیم اعیان

در اینجاگاه بیشک روی جانان

150150

کنون چون هر دوباره باز دیدیم

در اینجا صاحب هر راز دیدیم

151151

در این خلوتسرای لامکانی

بهم باشیم اینجاگه عیانی

152152

از اینجا وصلت اعیانست اعیان

در این خلوت همی یابیم پنهان

153153

در اینجا وصل جانانست دیدار

بهم بینیم اینجاگه نمودار

154154

دلا اکنون چو وصل اینجاست پیدا

بباید رفتنت در سوی دریا

155155

دلا اکنون قراری گیر در خود

تو چون رسته شدی از نیک و از بد

156156

وصال اینجاست تا آنجا روی باز

سزد گر می دگر این بشنوی باز

157157

وصال اینجاست بر خور از وصالش

نظر کن در درون نور جلالش

158158

وصال اینجاست وز انسان بدیدست

که اینجا بیشکی جانان بدیدست

159159

کسانی در پی فردا نشسته

در اینجاگه دل اندر وصل بسته

160160

بامّیدی که فردا یار یابند

حقیقت بیشکی دلدار یابند

161161

کجا فردا که امروز است حاصل

جز امروزش نبیند مرد واصل

162162

دل اندر بند فردا چند داری

چوامروزت یقین دلدار داری

163163

دل اندر بند فردابستهٔ تو

از آن نادان همیشه خستهٔ تو

164164

دل اندر بند فردا میندانی

که فردا بیشکی حیران بمانی

165165

برو اصل یقین امروز فرداست

که جانان سر بسر کلّی هویداست

166166

ز فردا بگذر و امروز بنگر

ز وصل دوست تو امروز برخور

167167

ز فردا بگذر و امروز او بین

چو جمله اوست مر جمله نکو بین

168168

ز فردا بگذر و امروز دریاب

توقّف کن دمی در عشق مشتاب

169169

ز فردا چند گوئی وصل امروز

ترا دادست اینجا خویش میسوز

170170

ز فردا چند گوئی آخر ای دل

که امروز است هر مقصود حاصل

171171

ز فردا چند گوئی زانکه فردا

هنوزت نیست پخته دیگ سودا

172172

ز فردا چند گوئی دل حقیقت

که امروزست پیدا دید دیدت

173173

ز فردا چند گوئی دل یقین یاب

تو مر امروز درخود پیش بین یاب

174174

ز فردا چند گوئی دل ببین راز

درون خویشتن عین الیقین ساز

175175

منه دل سوی فردا زانکه اینجا

نه بندد دل حقیقت سوی فردا

176176

کسی کو واصل هر دو جهان است

ورا امروز کل عین العیان است

177177

اگر امروز یابی وصل جانان

همی فردا تو باشی بیشکی آن

178178

اگر امروز وصلت میدهد دست

نباید دل سوی فردا ترا بست

179179

اگر امروز وصل یار یابی

چرا ای دل سوی فردا شتابی

180180

در این وصل اربیابی دید جانان

یکی گردی تو در توحید جانان

181181

در این وصل اربیابی روی آن ماه

ز نی بالای نُه قبّه تو خرگاه

182182

حقیقت اندر اینجا آشنائیست

یقین مر سالکان را روشنائیست

183183

حقیقت اندر اینجا دید دیدست

عیان چون یار در گفت و شنیدست

184184

تو بر امیّد فردائی زهی ریش

که اندر خود فکندستی تو تشویش

185185

تو بر امّید فردائی که بینی

همی ترسم که مر چیزی نبینی

186186

ترا امروز باید وصل دیدن

حقیقت اندر اینجا اصل دیدن

187187

ترا تا سوی فرداهست امّید

حقیقت همچو خواهی ماند جاوید

188188

گرت امروز وصل آید بدیدار

شوی از بود کل خود ناپدیدار

189189

یقین اینست چندانی که گویم

جز اینجا وصل خود چیزی نجویم

190190

اگرچه گفتگو آخر رسیدست

مرا آخر وصال اینجا بدیداست

191191

مر امروز امّید وصالست

دل من در تجلّی جمالست

192192

مرا امروز چون جانان بدیدست

همیشه جان و دل اندر مزید است

193193

مرا امروز چون جانان هویداست

بنقدم شاد چون فردا نه پیداست

194194

مرا امروز چون جان رخ نمودست

زیانم جملگی امّید سوداست

195195

به نقد امروز دارم دلستانم

بنقد اکون مراد دل ستانم

196196

بنقد امروز با جانان برآیم

چه از آن بیشکی کز جان برآیم

197197

هر آنکو نقد را کز دست نگذاشت

در اینجاگه وصال او خبر داشت

198198

هرآنکو نقد خود اینجا بیابد

همان بیشک یقین فردا بیابد

199199

بنقد امروز دستی برفشانیم

که نقد امروز در روی جهانیم

200200

بنقد امروز کام اینجاست پیدا

جمال جان جان در دل هویدا

201201

بنقد امروز از او آسوده گردیم

چه از آن کاندر این کل سوده گردیم

202202

بنقد امروز میبینیم دلدار

بحمداللّه ز وصل او خبردار

203203

بنقد امروز کامی زو ستانیم

ز وصلش دمبدم کامی برانیم

204204

ز وصلش جان و دل در شادمانی است

وصال ما کنون در زندگانی است

205205

ز وصلش این زمان عطّار او شد

که بیشک اندر این عالم خود او بُد

206206

ز وصلش این زمان اندر یکیام

حقیقت مر جمالش بیشکیام

207207

زهی اسرار ما اسراردان کیست

که دریابد که اینجا جان جان کیست

208208

زهی اسرار ما ننموده هر کس

جمال خویشتن خود یافت می بس

209209

زهی اسرار ما اعیان عشّاق

فکنده دمدمه در کلّ آفاق

210210

زهی اسرار ما اسرار منصور

درون جان ما دیدار منصور

211211

زهی اسرار ما از وی بدیدار

بجان و سرشدم او را خریدار

212212

زهی اسرار ما اعیان نموده

در ذرّات عالم برگشوده

213213

درون سالکان زو گشته پرنور

رسیده هر کسی را سرّ منصور

214214

درون ساکان زین گشته آباد

بآخر ذرّهها زین گشته دلشاد

215215

درون سالکان کین راز بیند

حقیقت یار خود را باز بیند

216216

حقیقت اینکه با آخر رسیده است

در اواعیان کل اینجا بدیدست

217217

حقیقت ختم برمنصور باشد

سراسر بیشکی پر نور باشد

218218

حقیقت گفتگو اینجا بسی شد

اگرچه اصل از نکته یکی بُد

219219

حقیقت عقل و عشق آمیزش آمد

حقیقت عشق آخر داد بستد

220220

حقیقت عشق آخر جان جان یافت

یقین مر عقل را راز نهان یافت

221221

حقیقت عشق اینجاگه یکی دید

ولیکن عقل بیشک اندکی دید

222222

بهمّت عقل اگرچه بس بلند است

همیشه گفت او در چون و چند است

223223

سخن پیوسته از تقلید گوید

ولیکن عشق کل از دید گوید

224224

سخن از عقل دائم نقل باشد

ولیکن این بیان از عقل باشد

225225

بیان ما همه از عشق یار است

در آن اسرارهائی بیشمار است

226226

بیان ما همه از عشق جانانست

حقیقت در یکی اسرار اعیانست

227227

بیان ما یقین عاقل نداند

وگر داند بکل حیران بماند

228228

بیان ما همه از لامکانست

یقین در وی حقیقت جان جانست

229229

یقین ما نداند جز که عاشق

که باشد در بیان عشق صادق

230230

بیان ما نداند مر کسی باز

مگر آنکس که دارد چشم جان باز

231231

بیان ما نداند جز یکی بین

که باشد در یکیاش کفر یا دین

232232

اگر کافر شوی در عشق دلدار

حقیقت باز یابی سرّ اسرار

233233

اگر کافر شوی در عشق جانان

ببینی جان جان اینجا تو اعیان

234234

اگر کافر شوی این سرّ بیابی

باخر جان جان ظاهر بیابی

235235

اگر کافر شوی در عشق آن ماه

بیابی ناگهان آن ماه خرگاه

236236

اگر کافر شوی از عشق محبوب

اگرچه طالبی گردی تو مطلوب

237237

اگر کافر شوی در آخرکار

براندازی حجاب از خود بیکبار

238238

اگر کافر شوی باشی مُسلمان

چو گر این سر نمییابی تو نادان

239239

اگر کافر شوی آخر بدانی

ولیکن در یقین حیران بمانی

240240

اگر کافر شوی مانند منصور

بشرع اینجا شوی در کفر مشهور

241241

اگر کافر شوی چون او یکی تو

خدا در بُت ببینی بیشکی تو

242242

اگر کافر شوی در عین مستی

تو چندی اندر اینجا بت پرستی

243243

اگر کافر شوی اینجا زتحقیق

بیابی آخر کارت تو توفیق

244244

اگر کافر شوی چو شیخ صنعان

تو گردی عاقبت درکل مسلمان

245245

اگر کافر شوی اسرار بینی

اگرچه با بُتی زنّار بینی

246246

توئی کافر ولیکن بیخبر تو

نمیبینی بُتِ خود در نظر تو

247247

توئی کافر بتی داری تودر چین

نظر بگشا بُتِ خود در نظر بین

248248

بت خود بین اگرچه کافری تو

که بیشک در ره و هم رهبری تو

249249

بت خود بین که گر خود بازیابی

بسوی بت پرستِ خود شتابی

250250

بت خود بین و بنگر بت پرستت

چرادر دیر دل غافل شدستت

251251

بت خود بین که او را سجده کردی

چوحکم از تست این لا بت پرستی

252252

بتی داری تو اندر دیر مانده

ز بهر این بُت اندر سیر مانده

253253

بتی داری و بت را سجده میکن

که پیدا نیست این بت را سر و بن

254254

چنان این سر بیان گفته خوانیم

که بیشک بت پرست عشقشانیم

255255

بُتِ ما زادهٔ دیرست و گردون

که از دور فنا رخ کرد بیرون

256256

بت ما زادهٔ دیر فنایست

که با ما اندر اینجا آشنایست

257257

بت ما زادهٔ پنج و چهار است

مر او را در جهان دیدار یار است

258258

بت تو صورتست و عین معنی

که بنمودست رخ در جمله دنیی

259259

بت ما سرّ عشق لایزالست

که اینجاگاه در عین وصالست

260260

بت ما جملگی اسرار دیدست

در اینجاگه عیان یار دیدست

261261

بُتِ ما نی چو آن بتها بیجانست

که هم جان دارد و هم دید جانانست

262262

بُتِ ما جان جان اینجا بدیدست

ابا او در عیان گفت و شنیدست

263263

بُتِ ما یافت جان جان حقیقت

برون شد بیشک از عین طبیعت

264264

بُتِ ما یافت جانان اندر اینجا

ابا او شد در آخر عین یکتا

265265

بُتِ ما یافت اینجا سرّ بیچون

ز دلدار خود او کل بیچه و چون

266266

بُت ِ ما یافت اینجا کامرانی

حقیقت دید سرّ لامکانی

267267

بت ما یافت در آخر هدایت

ز یار خویشتن عین سعادت

268268

بت ما با دلست و عین جانست

حقیقت دیده اینجا جان بیانست

269269

بت ما در نمودار یقین است

که او رادر عیان عین الیقین است

270270

بت ما در یقین دم از یقین زد

ز کفر خود رقم بر عین دین زد

271271

بت ما در فنا آغاز و انجام

یکی دیدست اینجاگه سرانجام

272272

بت ما در فناء لامکانست

ورا اسرار جانان کل عیانست

273273

بت ما در فنا توحید دارد

یکی ذاتست و او آن دید دارد

274274

بت ما شاه را بشناخت آخر

یقین خود در فناانداخت آخر

275275

بت ما در حقیقت راه دارد

در آن عین فنا مر شاه دارد

276276

بت ما دیر خود بر جای بگذاشت

ببام دیر شد کز خود خبر داشت

277277

بت ما این زمان در لا هویداست

بنزد عاشقان پنهان و پیداست

278278

بت ما در یقین جانست و جانان

از آن چون جانست او پیدا و پنهان

279279

بُتِ ما این زمان در عین لاهوست

اگرچه در بیان گفت یا گوست

280280

درونِ جزو و کل بیشک چو همراه

حقیقت بود کل با حضرت شاه

281281

ببام دیر او در سیر افتاد

از آن اینجایگه بی غیر افتاد

282282

ببام دیر شد بهر تماشار

مر او را سر درآنجا گشت پیدا

283283

ببام دیر شد تا بام بیند

در اینجاگاه از خود کام بیند

284284

ببام دیر چون او منکشف شد

دگر آن راز در کل متّصف شد

285285

ببام دیر شد دریافت او راز

حقیقت در عیان انجام و آغاز

286286

ببام دیر شد بالای گردون

نظر کردست کل در بیچه و چون

287287

ببام دیر خود را کل فنا دید

وصال شاه در عین بقا دید

288288

ببام دیر اکنون در وصال است

که کلّی در تجلّی جلال است

289289

ببام دیر اکنون راز دیدست

که وصل شاه اینجا باز دیدست

290290

ببام دیر اکنون بیجهاتست

ز یکّی در یکی اعیان ذاتست

291291

ببام دیر در اشیا نظر کرد

همه اشیا چو خود را راهبر کرد

292292

ببام دیر در اشیا یکی دید

خدا را در همه او بیشکی دید

293293

ببام دیر از حق گشت واصل

همه مقصودش اینجا گشت حاصل

294294

ببام دیر در نور تجلّاست

که ذاتش در درون جمله پیداست

295295

ببام دیر اعیانش کماهی است

که بیشکی این زمان سرّ الهی است

296296

گمان برداشت کاینجاگه بقا یافت

که خود اینجایگه سرّ خدا یافت

297297

گمان برداشت چون اندر یکی دید

حقیقت جملگی بُد سرّ توحید

298298

گمان برداشت چون خود را نهان داشت

در اینجا بود خود را جان جان یافت

299299

گمان برداشت اندر بیگمانی

نظر کرد اندر او سرّ معانی

300300

گمان برداشت اندر آخر کار

معانی محو کرد اینجا بیکبار

301301

گمان برداشت کلّی در فنا شد

در آن حضرت بکلّی در بقا شد

302302

گمان برداشت او در ذات بیچون

برش چون ارزنی شد هفت گردون

303303

گمان برداشت تا خود را فنا یافت

از آنجا بیشکی خود را خدا یافت

304304

حقیقت وصل جانان اندر اینجاست

یکی دان کز یکی جمله هویداست

305305

چو اندر بیخودی در نیک و بد شد

درآن عین فنا کلّی اَحَد شد

306306

احد شد بیزمان و بی مکان او

یقین شد بیشکی کل جان جان او

307307

احد شد تا ز یک آگاه آمد

حقیقت نور الّا اللّه آمد

308308

فنا شد تا بیان اندر فنا شد

مرا اسرارها در خود بقا شد

309309

فنا شد تا بیان اندر فنا یافت

همه اسرارها در خود بقا یافت

310310

فنا شد در یقین مانند منصور

یکی خود دید او در جملگی نور

311311

فنا شد تا عیانش ذات آمد

حقیقت درعیان آیات آمد

312312

یکی شد تا یکی اندر خدائی

حقیقت یافت او اندر جدائی

313313

یکی دید اندر اینجا عین پرگار

همه از وی بدید او ناپدیدار

314314

یکی دید اندر اینجا جان و دل دید

حقیقت ریح و ماء و آب و گل دید

315315

همه اندر یکی یکّی نمودار

همه عین یکی در عین پرگار

316316

همه اندر یکی یکّی نموده

یکی را از یکی یکّی فزوده

317317

همه اندر یکی اسرار رفته

همه در دید کلّی یار رفته

318318

همه اندر یکی چه آب و آتش

حقیقت باد و آب اینجا شده خوش

319319

حقیقت هر چهار اینجا شده یار

حقیقت هم نهان و هم پدیدار

320320

حقیقت هر چهار اینجا فنا بود

در آن عین فنا دید بقا بود

321321

حقیقت بود حق نابود کی شد

بوقتی کین همه دیدار حی شد

322322

حقیقت بود حق پنهان نماند

مر این معنی به جز واصل نداند

323323

حقیقت بود حق اینجا هویداست

اگر مرد رهی پنهان و پیداست

324324

حقیقت چیست بود بود دیدت

یقین را جان و دل معبود دیدت

325325

حقیقت چیست اینجا دوست دریافت

یقین آن مغز اندر پوست دریافت

326326

حقیقت چیست اینجا جان جان دید

درون خویشتن آنجا عیان دید

327327

حقیقت چیست سالک اندر آخر

که او دلدار بیند عین ظاهر

328328

حقیقت چیست سالک اندر این راه

که درخود بیند اینجاگاه او شاه

329329

حقیقت چیست سالک را در این دید

که در خود بیند او اسرار توحید

330330

حقیقت چیست سالک را در این راز

که بیند در درون انجام وآغاز

331331

حقیقت چیست سالک در همه چیز

که درخود یابد اینجاگه همه نیز

332332

حقیقت چیست سالک را در این اصل

که هم پیش از فنا در یابد این وصل

333333

در این دیر فنا سالک حقیقت

یکی بیند در آن یکی طبیعت

334334

در این بودفنا کل بود گردد

بآخر در عیان معبود گردد

335335

حقیقت جملگی در تک و تابند

که تا این سر بآخر باز یابند

336336

حقیقت جملگی در گفت وگویند

که تا این سر بآخر باز جویند

337337

حقیقت جملگی در دید دیدند

ولی این سر بکلّی مرندیدند

338338

یقین میدان که هر کو آخر کار

مر این رازش نیاید آخر کار

339339

سخن اندر یقین میگفت خواهم

دُرِ اسرار اینجا سُفت خواهم

340340

سخن اندر حقیقت دست دادست

که دلدارم براندر بر نهادست

341341

سخن اندر حقیقت کل عیانست

که در هر بیت صد راز نهانست

342342

سخن اندر حقیقت میرود دوست

که تا بینی یقین هم مغز و هم پوست

343343

سخن اندر حقیقت میرود یار

که تا کلّی یقین آید پدیدار

344344

سخن اندر حقیقت میرود جان

که تا پیدا نماید جمله جانان

345345

سخن اندر حقیقت میرود دل

که تا منصور آن آید بحاصل

346346

سخن اندر حقیقت رفت صورت

در آن نور تجلّی حضورت

347347

سخن اندر حقیقت رفت اینجا

که اینجا هست و آنجا نیز پیدا

348348

سخن اندر حقیقت رفت در بُت

ز صورت تا یکی بینی تولابت

349349

سخن اندر حقیقت رفت دیدار

که تا یکی شود اندر نمودار

350350

سخن اندر حقیقت رفت اعیان

که تا یکّی شوی در عین جانان

351351

سخن اندر یکی خواهم نمودن

حقیقت تا بآخر آن تو بودن

352352

سخن اندر یکی میگویمت باز

حقیقت اندر اینجا جمله را باز

353353

سخن اندر یکی میگویمت کل

که تا آخر شوی بیرون تو از ذل

354354

سخن اندر یکی گفتند مردان

ولیکن با حقیقت دان تو نادان

355355

سخن اندر یکی گفته‌ست منصور

ازآن جاوید شد در عشق مشهور

356356

سخن اندر یکی گفت و نهان شد

در آن عین نهانی جان جان شد

357357

سخن اندر یکی گفت او ابر دار

که در یکی خدا بودش خبردار

358358

سخن اندر یکی گفت از ازل باز

ابی غیر اندر اینجا بی خلل باز

359359

سخن اندر یکی گفت از حقیقت

که یکی بود با عین طبیعت

360360

سخن اندر یکی تا جاودان گفت

حقیقت خویشتن را جان جان گفت

361361

سخن اندر یکی دیدار دارد

کسی کو همچو خود او یار دارد

362362

سخن او گفت در سرّ اناالحق

حقیقت او خبردار است از حق

363363

سخن او گفت با ذرّات عالم

از او گویند خود مردان دمادم

364364

سخن از دید حق گفته‌ست بیشک

که او دیده‌ست در خود بیشکی یک

365365

یکی بُد تا سخن گفت آشکاره

اگرچه بود او کردند پاره

366366

یکی بُد تا سخن گفت و سرافراخت

نمودِ صورت او از چه برافراخت

367367

یکی بُد تا سخن گفت و لقا دید

فنا اندر بقا دید و خدا دید

368368

سخن گفت و نشانش بی نشان شد

از آن در بی نشانی کل عیان شد

369369

سخن اندر یکی گفت و یکی یافت

حقیقت خویش جانان بیشکی یافت

370370

در این سر بت پرست آمد زاوّل

بآخر کرد بُت اینجامبدّل

371371

بت خود اوّل آمد دوست دار او

بآخر کرد بت بر سوی دار او

372372

بت خود را در اوّل سجده میکرد

بآخر گشت اینجا در عیان فرد

373373

بت خود را حقیقت کرد بردار

ز سرّ کل یقین بهر نمودار

374374

بت خود را بریدش دست و پا او

همه ذرّات کردش رهنما او

375375

بت خود را بسوزانید در نار

که تا صورت نماید عین پرگار

376376

بت خود اندر آخر او فنا کرد

حقیقت در فنا بُت را بقا کرد

377377

حقیقت بت پرستی را برانداخت

از آن این بت در اینجاگه برانداخت

378378

که سّری بود بهر عاشقان را

که در بازند مهر جسم و جان را

379379

بت او عاشق کون و مکان بود

نه چون بتهای دیگر جانِ جان بود

380380

بت او عاشق دیدار او شد

ابا او عاقبت بر دار او شد

381381

بت او عاشق دلدار آمد

از آن او با عیان بردار آمد

382382

بت او رهنمای عاشقانست

از آتش سجده کردن بهر آنست

383383

بت او سرّ دیگر داشت بیچون

که محو کل شد اینجا بیچه و چون

384384

حقیقت این سخن با عاشقانست

که بت سوزی ز سرّ رهروانست

385385

ز بهر تست ای زندیق این راه

نگشتی یک نفس صدّیق این راه

386386

دمادم وصل اینجا مینمایم

بهر تحقیقت اینجا میفزایم

387387

نمیگویم بت خود دوست میدار

ولیکن اندر او بنگر تودلدار

388388

سخن بسیار گفتم از عیانت

دمی اندر نشان بی نشانت

389389

حقیقت چون سر این سر نداری

که میدانم که این بت دوستداری

390390

کجا باشی تو چون منصور حلاج

که گردی بر سر حلّاج جان تاج

391391

کجا باشی تو چون او در حقیقت

که از جان دوست میداری طبیعت

392392

کجا چون او توانی خویش در باخت

که همچون او کسی این راز بشناخت

393393

کجا چون او توانی یافت بیچون

که افتادستی اندر این چه و چون

394394

حقیقت تا چه و چونست در تو

یقین این راز بیرونست در تو

395395

حقیقت تا چه و چونست در دل

نگردد مر ترا مقصود حاصل

396396

حقیقت تا چه و چونست در جان

نخواهی دید اینجا روی جانان

397397

حقیقت تا چه و چونست در راز

ثواب آن نیندازد ز تو باز

398398

ولیکن زین معانی هر نفس من

که در تکرار گردانَمْت روشن

399399

حقیقت این بیان خویش گویم

نه از کس جز که این از خویش گویم

400400

مرا این سرابا خویش است نه باکس

که من کشتن همی خواهم مرا بس

401401

در این سر من یقین هستم خبردار

که میخواهم که چون منصور بردار

402402

کشد معشوقم اینجا در بر خلق

که سوزانم یقین زنّار با دلق

403403

حقیقت بت پرست عشقم اینجا

که افتادستم اندر شور و غوغا

404404

حقیقت آنچه میگویم که هستم

کنون در آخرش بت میپرستم

405405

حقیقت بت پرست آشنایم

که میدانم که در آخر فنایم

406406

حقیقت بت پرست لاابالم

که میدانم که در عین وصالم

407407

حقیقت بت پرست عاشقانم

در اینجا رهنمائی رهروانم

408408

حقیقت بت پرست دیر مینا

منم اینجایگه درعین بینا

409409

حقیقت بت پرستم در شریعت

در اینجا میزنم دم درحقیقت

410410

حقیقت بت پرستم در خرابات

رها کردم بیکباره خرافات

411411

حقیقت بت پرستم در جهان من

دو روزی کاندر این منزل عیان من

412412

حقیقت در بت و زنّار باشم

ز زهد و زرق من بیزار باشم

413413

حقیقت من ز زهد خویش بیزار

شدستم بسته همچو پیر زنّار

414414

حقیقت پیر ما ترساست آخر

غم چون بت پرست ما است آخر

415415

حقیقت پیر ما ترسای عشقست

در این سر فتنهٔ غوغای عشقست

416416

حقیقت پیر ما ترسای دیر است

در این منزل که اینجا عین سیر است

417417

حقیقت پیر ما ترسا شد از دین

که اندر دیر شد در عشق سّر بین

418418

حقیقت پیر ما ترسا شد از جان

در او بت روی بنمودست پنهان

419419

حقیقت عین جانان بت پرستست

ز عشق بت عیان در بُت نشستست

420420

حقیقت دوست میدارد بُت اینجا

که در بُت میکند او شور وغوغا

421421

حقیقت دوست میدارد بت از دل

که در بُت یافت او مقصود حاصل

422422

حقیقت دوست میدار بُت از جان

در او بت روی بنمودست اعیان

423423

حقیقت دوست میدارد بت از دوست

که بُت چون بازبینی صورت اوست

424424

حقیقت دوست دارد بت حقیقت

که در بت مینماید او شریعت

425425

حقیقت دوست دارد بُت در اینجا

که اندر شرع دارد او مصفّا

426426

حقیقت دوست دارد بت ز اعیان

که اندر شرع کردش سجدهٔ آن

427427

حقیقت دوست دارد بُت که در راز

بُت خود سجده اینجا کرد او باز

428428

چو شاه بت پرستان جهانست

حقیقت سجدهاش در بت از آنست

429429

چو شاه بت پرستانست دلدار

از آن بُت سجده را کردست مر یار

430430

که بت را یافت اینجاگاه بیچون

حقیقت در نمود اینجایگه چون

431431

مر او را گشت روشن سرّ خویشش

که جز بت نیست چیزی پنج یا شش

432432

حقیقت او ز بت پیدا نمودست

ز بت او را همه گفت و شنودست

433433

همه صاحبدلان راز دیده

که این سر را بداینجا باز دیده

434434

حقیقت یافتندش سرّ دلدار

از این اسرار ایشانند خبردار

435435

از این اسرار کلّت دید اینجا

حقیقت میکنندش فاش او را

436436

حقیقت سجده در پیش خداوند

از آن کردند کین بُت بود پیوند

437437

بدین بت میتوان دیدن جمالش

که این بت هست عین اتّصالش

438438

بدین بت میتوان دیدن رخ یار

کز او پیداست اینجا پاسخ یار

439439

بدین بت میتوانی یافت جانان

که اندر بت شدست از عشق پنهان

440440

بدین بت میتوانی زو خبر یافت

بدین بت مییقین اندر نظر یافت

441441

بدین بت میتوان معشوق دیدن

که اینجا در وصال او رسیدن

442442

بدین بت میتوان دیدار او دید

از آن بُت جملگی اسرار او دید

443443

از این بت روشنست آفاق بنگر

درون او حقیقت طاق بنگر

444444

از آن بت روشن آمد آفرینش

از این بت یاب بیشک نور بینش

445445

از این بت سالکان راز پرداز

حقیقت راه کل کردند در باز

446446

از این بت هر که واصل شد در اینجا

یقین مقصود حاصل شد در اینجا

447447

از این بت هر که اعیان دید ناگاه

در اینجاگاه بیشک او رخ شاه

448448

در این بت دید اینجا سجده آورد

درونِ او مصفّا دید از فرد

449449

در این بت هر که اینجا راز یابد

در این بت روی جانان باز یابد

450450

در این بت روی جانانست پیدا

یقین خورید تابانست پیدا

451451

در این بت ماه چرخ لامکانست

نه تنهائی که کل عین العیانست

452452

در این بت آفتابی رخ نمودست

که با ذرّات در گفت و شنودست

453453

در این بت آفتابی کل هویداست

کز او این آفرینش جمله پیداست

454454

در این بت آفتابی دلستانست

ز بت پیدا شده اندر جهانست

455455

در این بت آفتاب لایزالست

کسی کو یافت در عین وصالست

456456

کسی کو یافت بیشک سجدهاش کرد

بآخر همچو او شد در جهان فرد

457457

حقیقت سجده کرد و روی او دید

چو خود را در وصال روی او دید

458458

وصال روی او هرگز نیابد

مگر آنکو سوی سجده شتابد

459459

وصال روی او دریاب اینجا

دمادم سجدل میکن مر او را

460460

اگر سجده کنی در پیش رویش

یکی نه پیش غیری نیست سویش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دلا خورشید جان میبین دمادم

که نور اوست با نور تو همدم

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 25 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

اگلی نظم

اگر سجده کنی مانند عطّار

ببینی بت پرست خویش دیدار

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 27 - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور