صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 19 - در عین ذات و حقیقت صفات و کاف و نون فرماید

بخش 19 - در عین ذات و حقیقت صفات و کاف و نون فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ز اصل کاف و نون گشتی تو پیدا

در این روی زمین گشتی هویدا

22

از آنجا آمدی بی جسم و بی جان

در اینجا فاش گشتی، راز خود دان

33

تو نور جوهر ذات و صفاتی

که از حضرت کنون عین حیاتی

44

اگر خورشید لاهوتی بیابی

حقیقت مرغ ناسوتی بیابی

55

زمین و آسمانها در تو پیداست

همه اشیا درون تو هویداست

66

نباشد هیچ تا آن مر ترا هست

ولی در یافتن آن کی دهد دست

77

که هر چیزی که بینی خویش یابی

حقیقت جزو و کل در پیش یابی

88

اگر خورشیدی بینی هم تو آنی

که در صورت ترا بنمود جانی

99

تو خورشیدی ز برج ذات گردان

حقیقت دروجود خویش گردان

1010

بتو پیداست اینجا نور خورشید

وگرنه ذات خواهی بود جاوید

1111

بتو پیداست اینجا صورت ماه

زده از بهر تو این هفت خرگاه

1212

بتو پیداست اینجا مشتری بین

ترا صد ماه زهره مشتری بین

1313

بتو پیداست اینجا نور زهره

توئی در عین اشیا مانده شهره

1414

بتو پیداست اینجا جمله انجم

حقیقت جملگی در نور تو گم

1515

بتو پیداست اینجا چرخ و افلاک

ز بهر تست گردان جوهر پاک

1616

بتو پیداست اینجا نور آتش

توئی آتش ولیکن گشته سرکش

1717

بتو پیداست اینجا مخزن باد

ز تو پیداست اینجا نور اضداد

1818

بتو پیداست آب اینجا روانه

زند آتش بسوی او زبانه

1919

بتو پیداست اینجا خاک بنگر

تو خود را سر صنع پاک بنگر

2020

بتو پیداست اینجا کوه و دریا

کشیده جوهرت اندر ثریّا

2121

بتو پیداست فرش و عرش و کرسی

قلم با لوح و جنّت می چه پرسی

2222

بتو پیداست نور دل حقیقت

فکنده پرتوی سوی طبیعت

2323

بتو پیداست نور نور جانان

درون جان و دل او مانده پنهان

2424

همه او بین که جز او کس ندید است

از او پیدا همه او ناپدید است

2525

همه او بین و ذات اوست جمله

یقین اشیا صفات اوست جمله

2626

دوئی بگذار و همچون او یکی باش

توئی نقش و درونت اوست نقاش

2727

یکی بنگر که این نقاش بیچون

ز خود کردست پیدا بی چه و چون

2828

یکی بنگر که این نقاش کردست

خودی خود یقینِ هفت پرده است

2929

یکی بین و دوئی اینجا رها کن

چو منصورت وجود خود رها کن

3030

یکی بین و چو دیدی راز اوّل

مشو بر هر صفت دیگر مبدّل

3131

یکی بین و یقین را دار در پیش

دگر اینجایگه کافر میندیش

3232

یکی بین گبر و ترسا و مسلمان

که بنمودست از خود جمله جانان

3333

یکی بین بت پرست و اهل زنّار

همه از او و او را کل طلبکار

3434

یکی بین کین همه جمله یقین اوست

اگر نه این چنین بینی نه نیکوست

3535

یکی دریاب و در یکی احد شو

حقیقت فارغت از نیک و بد شو

3636

یکی بین و دم اینجا از یکی زن

اگر نه این چنین بینی توئی زن

3737

یکی بین و وجود انبیا باش

حقیقت هم لقای اولیا باش

3838

مسلمانی رها کن گرد کافر

بگو تا چند باشی در پی شر

3939

حقیقت کافر فقر و فنا شو

تو در یکی بکل عین بقا شو

4040

تو در یکی قدم زن همچو مردان

رخت را از دوئی اینجا بگردان

4141

تو در یکی قدم زن اصل آسا

کلش رنج و بلا و خوش بیاسا

4242

تو در یکی قدم زن در تولّا

همه لابین و در لا گرد الا

4343

تو در یکی قدم زن همچو منصور

یکی نزدیک بین و بس دوئی دور

4444

تو در یکی قدم زن در اناالحق

انالحق گوی کاین است سرّ مطلق

4545

تو در یکی قدم زن سالک پیر

مکن دیگر تو در هر راز تدبیر

4646

تو در یکی قدم زن بی نمودار

حجابت جسم دان آن نیز بردار

4747

تو چون منصور اینجا راز کل گوی

وگر نادان شدستی راز کل جوی

4848

در این صورت نظر کن نفخهٔ ذات

یقین اللّه بین در جمله ذرّات

4949

تو بیچون آمدی، چون این بدانی؟

مگر آن دم که باشی در معانی

5050

تو بیچون آمدی از پرده بیرون

نمودی روی خود را بی چه و چون

5151

تو بیچون آمدی از هفت پرده

حقیقت راز خود را پی نبرده

5252

تو بیچون آمدی در جمله ذرّات

حقیقت هست اینجا عین آن ذات

5353

تو بیچون آمدی در روی عالم

شدی فارغ عجب در کوی عالم

5454

تو بیچون آمدی ای سرّ بیچون

تو لیلی هستی و خود گشته مجنون

5555

تو بیچون آمدی در هر چه دیدی

ولی اینجا کمال خود ندیدی

5656

تو بیچون آمدی در عین عالم

نمودی سر خود در نقش آدم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پرسید از مجنون یکی روز

که ای اندر بلای عشق پیروز

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 18 - در حکایت مجنون و اسرار او فرماید

اگلی نظم

تو بیچون آمدی این راز بشنو

یقین انجام با آغاز بشنو

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 20 - هم در عیان و بیچونی ذات و تحقیق صفات گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور