صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 46 - حکایت در وقت پیر گوید

بخش 46 - حکایت در وقت پیر گوید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

شبی در صحبت پیری بدم شاد

نشسته در عیان عشق دلشاد

2

بدم اندر حضورش مانده خاموش

ز سرّ عشق بُد آن پیر مدهوش

3

دمادم پیر در مستی اسرار

شدی در حالت اسرار بیدار

4

وگر آهی زدی در عشق و هوئی

شدی گردان بر من همچو گوئی

5

بسرگردان شدی مانند پرگار

چنین گفتی بلند اینجاکه دیدار

6

نموی میربائی این چه باشد

تو جانی و معانی این چه باشد

7

ترا خواهم که سلطان جهانی

حقیقت مر مرا دیدار جانی

8

نظر پنهان مکن از من کنون تو

چو هستی در حقیقت رهنمون تو

9

منم مسکین تو تو شاه مائی

در اینجاگه یقین آگاه مائی

10

نمیبینم خودم اندر میانه

ترا میخواهم اینجا جاودانه

11

ترا میخواهم و خود را نخواهم

حقیقت نیک و هم بد را نخواهم

12

نبینم هیچ جز تو عین ددار

سرای من کنون جانا پدیدار

13

جمالت چون نمودی پرده بردار

وگرنه کن مرا ای دوست بردار

14

منم من چون توئی ای پردهٔ جان

تو بودی مر مرا گم کردهٔ جان

15

کنون من نیستم هستی تو داری

بلندی و یقین پستی تو داری

16

کنون من نیستم ای مایهٔ ناز

تو باشی در میانه صاحب راز

17

کنون من نیستم ای جان جُمله

تو باشی این زمان اعیان جمله

18

کنون من نیستم جانا تو باشی

تو باشی این زمان اعیان تو باشی

19

کنون من نیستم هستی تو دائم

بذات خویشتن پیوسته قائم

20

بگفتی این و گشتی پیر خاموش

چو آمد نزدم آن پندار خاموش

21

سؤالی کردم از آن پختهٔ راز

که با من گوی از آن اسرار خود باز

22

خبربودت در آن رازی که گفتی

مرا گفتا که تو رازم شنفتی

23

بدو گفتم شنفتم حال چونست

کز این اندیشه جانم پر ز خونست

24

مرا گفتا که ای جان و جهانم

چگونه من که من چیزی ندانم

25

چگویم گفت اکنون من چگویم

در اینجا و ترا من راز گویم

26

اگر یارت نماید ناگهی رخ

ترا گوید ز عشق اینجای پاسخ

27

یقین آن دم مبین خود را در اسرار

حقیقت هیچ چیزی جز رخ یار

28

حقیقت خود مبین تا دوست یابی

چنان کاینجا وصال اوست یابی

29

بجز او هیچ اینجاگاه منگر

عیان دید الاّ اللّه منگر

30

بجز او هیچ منگر در عیان تو

حقیقت خود مبین اندر میان تو

31

حقیقت خود مبین و یاربین باش

تو دید او عیان اسرار بین باش

32

حقیقت خود مبین و او ببین تو

اگر هستی د راین سر پیش بین تو

33

حقیقت خود مبین در وی فنا باش

چو رفتی محو او شو کل فنا باش

34

حقیقت خود مبین جز او حقیقت

چنین باشد یقین سرّ شریعت

35

در آن دم چون وصال آید بدیدار

حقیتق جان شود کل ناپدیدار

36

در آن دم هرکه آنجا خود نبیند

حقیقت هیچ نیک و بد نبیند

37

بد و نیک از خدا دان جمله نیکوست

حقیقت بد مبین چون جمله از اوست

38

هر آنکو خود ندید او جمله حق یافت

در اینجا بود خود را حق حق یافت

39

دوئی برخاست تا یکی عیان شد

حقیقت در یکی او جان جان شد

40

خطابش جمله با جانست اینجا

که ذات کل یقین اعیانست اینجا

41

مبین عطّار خویش الاّ که هم یار

حجاب خویشتن از پیش بردار

42

یقین میدان که بود تو خدایست

از آن اینجاست دیدار بقایست

43

تو هستیّ و ولیکن تو نباشی

چو او در تست آخر تو که باشی

44

چو ازوی دم زدی او گوی دائم

که از ذات وئی در عشق قائم

45

چو از وی دم زدی او دیدهٔ تست

حقیقت در یقین بگزیدهٔ تست

46

خدابین باش نی خود بین در اینجا

که خود بین باشد اینجا خوار و رسوا

47

خدابین باش ای پاکیزه گوهر

مگو هرگز که هستم نیز بهتر

48

از او گوی و وز او جوی آشکاره

وز او کن در نمود خودنظاره

49

دوئی چون رفت او در تست موجود

منی تو کنون از اوست مقصود

50

دوئی رفت و ترا او شد یگانه

ازاو داری حیات جاودانه

51

بسی ره کردهٔ تا عین منزل

گذر کرده رسیدی تا سوی دل

52

دل و جان هر دو با هم آشنا شد

در اینجاگاه دیدار خدا شد

53

چو دیدارند هر دو در تن تو

گرفته مسکن اندر مسکن تو

54

توئیّ تو یقین هم اوست بنگر

توئی دیدار عین دوست بنگر

55

تو اوئی این زمان عطّار او تو

چو او بینی یقین باشی نکو تو

56

تو اوئی این زمان در عالم خاک

ترا بنموده رخ این صانع پاک

57

ترا اینجایگه بنموده دیدار

بگفته مر ترا در سرّ اسرار

58

ترا اسرار کلّی رخ نمودست

خودی خود ترا پاسخ نمودست

59

ترا زیبد که میگوئی به جز وی

دگر چیزی یقین جوئی به جز وی

60

چو جستی یافتی اکنون مجو تو

که او خود گوید و می من مگو تو

61

چو درجانست خود گوید اناالحق

حقیقت خویش گوید راز مطلق

62

نموده خود بخود انجام و آغاز

چو در جانست خود گفته‌ست خود راز

63

چو درجانست اسرار جهان است

ز دیدار تو دیدار جهانست

64

همی گویم منم چون تو نگوئی

چنین عطّار رااینجا نجوئی

65

خداوندا تو میدانی که عطّار

ترا میبیند اندر عین دیدار

66

نمیبیند وجود خویش جز تو

نبیند هیچ چیزی بیش جز تو

67

بجز تو هیچ اینجاگه ندیدست

که اندر تو حقیقت ناپدید است

68

بجز تو هیچ درعالم ندارد

که دیدار تو جز دردم ندارد

69

کریما صانعا عطّار درویش

حجابش برگرفتستی تو از پیش

70

نمودستی ورا اسرار خویشت

که مخفی نیست هر اسرار پیشت

71

بتو دانا است مر عطّار اینجا

بتو گویا است هر اسرار اینجا

72

تو درجان وئی پیوسته جاوید

بتو دارد حقیقت جمله امّید

73

ز تو دارد معانی آخرِ کار

هم اندر تو شدست او ناپدیدار

74

چنان امّیدوارم من در آن دم

که گردانی مرا محو دو عالم

75

در آن دم عین دیدارم نمائی

مرا از وصل انوارم نمائی

76

کنی اظهاربر من ذات پاکت

چو آیم بیخود اندر زیر خاکت

77

کریما از کرم عطّار با تست

حقیقت درجهان گفتار با تست

78

همه گفتارها ما را از این راز

ابا تست و کنون کارم تو میساز

79

تو میدانی که عطّار است خسته

در این وادی دل او شد شکسته

80

از این اشکستگی دریافت اسرار

ز دیدار تو ای دانای اسرار

81

تو دانائی و جمله رهنمائی

هر آنکس را که خواهی درگشائی

82

تو دانائی حقیقت ره نمودی

در عطّار کلّی برگشودی

83

جواهرنامه گفت ازتو حقیقت

نمود از تو عیان دید دیدت

84

ترادیدم از آن اسرار گفتم

مر این گوهر من از فضل تو سُفتم

85

ترا دیدم که بیشک کار سازی

ز فضلت در حقیقت بی نیازی

86

ترا بینم یقین تا آخر کار

بنگذارم ترا یک دم ز دیدار

87

ترا بینم یقین تا وقت کشتن

دمی از تو نخواهم دور گشتن

88

نخواهم گشت از تو یک زمانم

که بیشک مر توئی جان و جهانم

89

در آن عالم توئی اینجای هم تو

حقیقت هم وجود و هم عَدَم تو

90

در آن عالم یقین هستی عیان ذات

که نور تست اندر جمله ذرّات

91

ترامیبینم و خود مینبینم

از آن اینجایگه عین الیقینم

92

ترا میبینم و اینجا عیانست

که دیدار توام اسرار جانست

93

ز وصل تست جانم گشته واصل

شده مقصود از دید تو حاصل

94

ز شوقت در کفن دائم بنازم

ز ذوقت در قیامت سرفرازم

95

ز شوقت محو گردانم در آن خاک

همه اجسام در تو تا شوی پاک

96

ز شوقت لاشوم تا راز یابم

ترا در عین کل اعزاز یابم

97

ز شوقت این زمان دیدار دارم

دلی از شوق برخوردار دارم

98

منم بیچارهٔ کوی تو مانده

کنونم جان و دل سوی تو مانده

99

منم در عشق تو مجروح مانده

ابا دیدار تو با روح مانده

100

همه دیدارمیخواهم در آخر

که گردانی مرا دید تو ظاهر

101

مرا بود تو میباید که دیدم

کنون اینجا چو در بودت رسیدم

102

از آن بنمودیم اینجا ز هیلاج

که تا بر سر نهم ازدست تو تاج

103

از آن بودم یقین بنمای تحقیق

که از بود تو یابم جمله توفیق

104

تو بنمودی مرا اسرار اینجا

بگفتی مر مرا اسرار اینجا

105

از آن بودم نما تا جان فشانم

که جان چبود سرم با جان فشانم

106

از آن بودم نما ای ظاهر جان

که هستی مر مرا تو دید اعیان

107

عیان ذات تو میخواهم از تو

که گردد بر من اینجا روشن از تو

108

یقین شد این زمانم زانکه جانی

از آن جان مرا هر دوجهانی

109

دوعالم را بتو دیدم در اسرار

ولیکن پرده را از پیش بردار

110

مرا این پردهها بردار از پیش

که تا من گردم اینجاگاه بیخویش

111

مرا این پرده باید تا درانی

که تا یابم همه راز نهانی

112

کنونم پرده اینجاگه حجابست

از آنم با تو اینجا صد عنانست

113

تو میدانی همه اسرار پنهان

توئی بر جزو و بر کل واقفِ جان

114

تو میدانی همه اسرار اینجا

که بنمودی همه دیدار اینجا

115

بدیدار تو جمله راز بینم

امیدی هست کآخر باز بینم

116

امید از روی تست ای جان جانم

که بیشک خود توئی راز نهانم

117

همه در تو شده اینجای فانی

از آن اسرار جمله می تو دانی

118

زهی بود تو ناپیدا ز دیدار

همه اندر تو تو خود ناپدیدار

119

همه باتست و و تو اندر میانه

توئی آخر بقای جاودانه

120

همه باتست و تو عین الیقینی

درون جملگی تو پیش بینی

121

همه باتست و تو خورشید ذاتی

که ذات اینجایگه عین صفاتی

122

همه ازتست پیدا اصل از تست

یقین شد این نفس چون وصل از تست

123

همه از تست بگشایم در اصل

مرا بنمای اینجاگاه تو وصل

124

که آن را انتها نبود بدیدار

همه اندر تو تو خود ناپدیدار

125

همه با تست اندر این میانه

توئی آخر بقای جاودانه

126

از آن وصلم ببخش اینجایگه تو

ببخشم در یقین آن پایگه تو

127

اگرچه وصل دیدار تو دارم

در اینجا عین اسرار تو دارم

128

وصالت آنچه باقی هست اینجا

مرا اینجایگه پیوسته بنمای

129

مرا آن وصل میباید که داری

که من در آن کنم کل پایداری

130

مرا زان وصل اگر بخشی زمانی

سوی کشتن نهندم رخ جهانی

131

که خواهم گفت اینجاآخرت اصل

نمایم بعد از آن اینجایگه وصل

132

تو میدانی که خواهد گفت عطّار

نمود عشق اینجاگه بیکبار

133

طمع از جان وز عالم بریده‌ست

که دیدار تو جانا باز دیدست

134

چو بردیدار تو او جان فشاند

در این اسرار تو کی جان بماند

135

چنانم رازدان خویش کردی

که در آخر مرا بی خویش کردی

136

در این بیخویشی و تنهائی من

ذلیلی و غم و رسوائی من

137

تو دانائی که در این سرّ چگویم

که از کویت فتاده در درونم

138

درون من توداری و برون تو

حقیقت هستی اینجا رهنمون تو

139

درونم از تو پرنور است اینجا

نهادم همچو منصور است اینجا

140

درونم صاف شد با وصل ای جان

مرا شد در زمانه یار اعیان

141

بجز تو در درون خود نیابم

از آن در اندرون خود شتابم

142

مرا در اندرون وصلست تحقیق

از آن پیوسته زین اصلست توفیق

143

تو دانی بیشکی جان و جهانی

ترا گفتم که راز من تو دانی

144

دمی عطّار از تو نیست خالی

از آن کاینجا تجلّی جلالی

145

دمی عطّار بی یادت تواند

دم اینجا زد که داند او نماند

146

تو درعطّاری و عطّار در تو

فتاده غرقهٔ اسرار در تو

147

تو درعطّاری و عطّار اینجاست

ترا پیوسته در اسرار اینجاست

148

تو درعطّاری و عطّار ماندست

از آن دست ازدل و جان برفشاندست

149

تو درعطّاری و عطّار باقیست

از آن هیلاج در اسرار باقیست

150

از آن عطّار در تو جانفشانست

که دیدار تو اینجا روح از آنست

151

از آن عطّار اندر جوهر ذات

یقین بنموده اینجا عین آیات

152

که میداند یقین کاینجاتو بودی

درون جزو و کل بینا توبودی

153

تو ای عطّار این گفتار تا چند

حقیقت گفتن اسرار تا چند

154

تو میدانی که یارت در درونست

ترا بر جزو و بر کل رهنمونست

155

از او بین عین دیدارش حقیقت

از او میدان تو اسرارش حقیقت

156

دلی میبایدم کین راز بیند

من از هیلاج کلّی باز بیند

157

هنوزم چند تقریرست مانده

همه از عین تفسیرست مانده

158

هنوزم چند اسرارست دیگر

که خواهم گفت من از بعد جوهر

159

طریقی دیگرست ار باز دانی

تو از هیلاج آن سر باز دانی

160

تو از هیلاج وصل کل بیابی

وز آنجاگاه اصل کل بیابی

161

چو اصل کل در اینجاگه بیانست

از آن اینجایگه کلّی عیانست

162

چو کلّت آرزو باشد در آخر

ز هیلاجت شود اسرار ظاهر

163

جواهر نامهام بنگر بتحقیق

ز هر یک بیت از آن برگوی توفیق

164

جواهرهای معنی بیشمار است

ولی یک جوهر از کل پایدار است

165

ز هیلاجت کنم روشن عیان باز

به بینی جوهر انجام و آغاز

166

جواهرنامهٔ عطّار بنگر

هزاران نافهٔ اسرار بنگر

167

هزاران نافه در هر بیت پنهانست

که گویا جملگی در ذکر جانانست

168

هزاران نافه میریزد ز یک حرف

سزد گر پر کنی از نافها ظرف

169

زهی جوهر کجا جوهر شناسی

که باشد مر ورا حدّ و قیاسی

170

که بشناسد جوهر را ز مهره

کسی باید که باشد طرفه شهره

171

در این اسرارهای پر جواهر

حقیقت میشود اسرار ظاهر

172

اگر دانا است ور نادانست در کار

همه مرگست بیشک آخر کار

173

چه نادان و چه دانا بهر مرگست

همه تا عاقبت داند که مرگست

174

حقیقت ترک کن تا زنده باشی

بذات جاودان ارزنده باشی

175

جهان را ترک گیر و پادشه شو

بنزد واصلان چون خاک ره شو

176

جهان را ترک کن تا شاه گردی

ز شاهی بعد از آن آگاه گردی

177

تو ترک جمله کن کآنگاه شاهی

حقیقت برتر از خورشید و ماهی

178

تو ترک خویش کن عطّار اینجا

چو هستی صاحب اسرار اینجا

179

تو ترک خویش کن عطّار اکنون

چو دیدی ذات اینجا بیچه و چون

180

تو ترک خویش کن گر دوست خواهی

برو صورت پرست از دوست خواهی

181

سخن گفتی هم ازمغز و هم از پوست

شدی واقف چو دیدی جملگی او

182

ز دنیا بهرهٔ تو بود گفتار

که راندی نکتههای سرّ اسرار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پرسید از آن دانای اسرار

که کن زودم از این معنی خبردار

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 45 - در سؤال کردن در صفات مرگ و حیات یافتن آنجا فرماید

اگلی نظم

ز دانائی یکی پرسید کای پیر

همی گوئی همیشه سرّ تفسیر

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 47 - سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّه

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور