صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 47 - سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّه

بخش 47 - سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

Toggle stanza 1
11

ز دانائی یکی پرسید کای پیر

همی گوئی همیشه سرّ تفسیر

22

شب و روز است کارت علم خواندن

از آنجا نکتههای بکر راندن

33

شب و روز است تحصیل تو از جان

که میگوئی حقیقت سرّ جانان

44

حقیقت واصلت دانم در اینجا

یقین سر حاصلت دانم در اینجا

55

در این تفسیرهای راز دیده

بگوئی نکتهٔ کان بازدیده

66

که باشد تا از آنجا راز دانم

مرا برگوی تا زان باز دانم

77

دمی آن پیر شد خاموش بس گفت

بنزد او یکی درّی عجب سفت

88

بدو گفتا که خواندم هر کتب من

در آنجاگاه دیدستم حجب من

99

حجابم بود علم فقه و تفسیر

از آن افتادم اینجا در تف و سیر

1010

حجابم بود هر چیزی که خواندم

در آخر من بهر چیزی بماندم

1111

حجابم بود اینجا هر چه دیدم

گذشتم از همه در جان رسیدم

1212

ز جان در جان جان این دم شد باز

کنون در عشقم اینجاگه سرافراز

1313

وصالم حاصل است اندر خموشی

خموشی پیشه کن گر می بنوشی

1414

وصال اندر خموشی باز دیدم

شدم خاموش آنگه راز دیدم

1515

شدم خاموش تا کل جان جانم

نمود اینجا رخ از پرده عیانم

1616

وصال اندر خموشی یافتستم

از آن در جزو و کل بشتافتستم

1717

خموشی پیشه کن گر وصل خواهی

همی یکی نگر گر اصل خواهی

1818

خموشی پیشه کن گر کاردانی

که بگشاید ترا دُرّ معانی

1919

یکی شو از همه تا وصل یابی

خموشی پیشه کن تا اصل یابی

2020

خموشی وقناعت جمله مردان

گزیدند و رسیدند سوی جانان

2121

خموشی و قناعت کرد واصل

یقین عطّار را تا کرد واصل

2222

ورا دیدار اسرار خدائی

حقیقت ذات پاک مصطفائی

2323

مر او را گشت اینجاگاه پیدا

یقین او را جمال شاه پیدا

2424

خموشی است اندر آخر کار

بوقتی کآید اینجاگاه دلدار

2525

خموشی آخر کارست دانم

اگرچه سرّ اسرار است دانم

2626

خموشانند اهل خاک دیدم

یکی اندر عیان پاک دیدم

2727

خموشانند اهل عالم خاک

یکی گشته همه در صانع پاک

2828

یکی شد هر که آمد سوی دنیا

بآخر چون بشد از سوی دنیا

2929

چو آخر رفت جان و دل هم نماند

یقین هم نقش آب و گل نماند

3030

همه فانی است دلدار است باقی

بآخر بیشکی یار است صافی

3131

خراباتست گورستان نظر کن

زمانی سوی آن مستان نظر کن

3232

همه اندر خراباتند مانده

همه در عین آن ذاتند مانده

3333

همه اندر خراباتند سرمست

حقیقت ذات پاک اینجا شده هست

3434

چنین گر مؤمنی از راز ایشان

حقیقت دان ز سوز و ساز ایشان

3535

همه در عین خاک افتاده مجروح

بمانده جملگی بی قوت و بی روح

3636

عرض ماندست ریزان در سوی خاک

رسیده جان ودل در جوهر پاک

3737

همه واصل شده در کارِ خانه

برسته جمله از جور زمانه

3838

همه واصل شده در سرّ بیچون

رسیده سوی جانان بیچه و چون

3939

همه واصل شده خود باخته پاک

منی از خویشتن انداخته پاک

4040

همه واصل شده تا یار دیده

ولکین غصّهٔ بسیار دیده

4141

همه واصل شده تا حضرت دوست

رسیده جملگی تا قربت دوست

4242

همه واصل شده تا کام دیده

همه آغاز با انجام دیده

4343

همه واصل شده در قربتِ لا

رسیده جملگی در عین الّا

4444

در آن حضرت چنان بود فنااند

که گوئی جملگی عین بقااند

4545

در آن حضرت چنان دیدار دارند

که دائم خویشتن دلداردارند

4646

دمی زین سر فرد اندیش آخر

که چه راهی است بر اندیش آخر

4747

نیندیشی دمی آخر از این راز

که خواهی رفت در سوی عَدَم باز

4848

نیندیشی دمی کاین راز چون است

که آخر جایت اندر خاک و خونست

4949

نیندیشی دمی از سرّ جانان

بهرزه ماندهٔ در خاک نادان

5050

چو جای جملگی آمد سوی خاک

حقیقت هست آخر حضرت پاک

5151

از آن حضرت اگر گردی خبردار

نمیری هرگز اینجاگه خبردار

5252

نمیری گر بمیری از همه تو

شوی در هر دو عالم دمدمه تو

5353

نمیری گر بمیری ازخود و خلق

بگو تا کی چنین زنّار با دلق

5454

نمیری گر بمیری از جهان تو

رسی آنگاه اندر جان جان تو

5555

نمیری گر بمیری از دو عالم

رسی آندم چومن در سر آدم

5656

نمیری گر بمیری زنده گردی

چو خورشید و چو مه تابنده گردی

5757

نمیری گر بمیری از وجودت

نمود از تست این دم بود بودت

5858

نمیری گر یکی گردی در اینجا

حقیقت در یکی مردی در اینجا

5959

چو در یکی است رجعت جمله ذرّات

یقین اندر یکی دریاب این ذات

6060

بجز یکی مبین مانند من تو

که در یکی است مر اصل سخن تو

6161

تو در یکی قدم زن گر توانی

وجودت بر عدم زن گر توانی

6262

تو در یکی قدم زن آخر کار

حجاب خود توئی این پرده بردار

6363

حجاب خود توئی ای مرد غافل

حجب برگیر وانگه گرد واصل

6464

حجاب تو توئی ای مانده اینجا

حقیقت هر سخنها رانده اینجا

6565

حجاب تو توئی بردار از پیش

حجابت در نگر آیینهٔ خویش

6666

در این آئینهٔ دل همچو عطّار

یکی بین و یکی را در نظر دار

6767

مشو غافل از این آیینهٔ دل

کز این آیینه خواهی گشت واصل

6868

مشو غافل ز دل گر جانت باید

مبین جان گر همی جانانت باید

6969

اگرچه جان ودل تحقیق یار است

ولی اندیشه اینجا بیشمار است

7070

مکن اندیشه از نابوده اینجا

که مانی ناگهی فرسوده اینجا

7171

مکن اندیشه گر تو کاردانی

یقین باید که جمله یار دانی

7272

مکن اندیشه جز درجان و دل تو

وگرنه باز مانی سوی گِل تو

7373

دلت را کن منوّر همچو خورشید

که تا یابی ز نور عشق جاوید

7474

دل و جانت منوّر کن در اینجا

حقیقت فکر او بردار اینجا

7575

بدان کاین جمله گفتگوی عالم

که میگویند اینجاگه دمادم

7676

اگرچه هر دو پیدااند و پنهان

بمعنی هر دوشان دیدار جانان

7777

بصورت کس جمال جان ندید است

مگر آنکو رخ جانان بدیداست

7878

ز جان جانان توانی یافت کم گوی

در اینجاگه وجود خودعدم گوی

7979

جمال دل کسی اینجا بدید است

حقیقت او ز دل هم ناپدیداست

8080

وجودی داری و قلبی وجانی

حقیقت هر یکی دارند عیانی

8181

وجود تست در پندار دائم

دل وجانت بود پندار دائم

8282

ولیکن دل نظرگاه الهی است

مر او را بر تمامت پادشاهی است

8383

طلبکار است دل را خود که دیدست

که بیشک زان سوی جانان بدیدست

8484

سخن از وصل نشنفتست اصلت

حقیقت دمبدم در دید وصلت

8585

چو دل شد واصل پیدا و پنهان

از آن بیند همه دیدار جانان

8686

چو دل شد واصل اسرار اینجا

یقین دریافت این دیدار اینجا

8787

دل من واصلست این لحظه جانم

یکی اینجا است درعین العیانم

8888

دل من واصل دیدار جانست

از ایرادائماً ذاتش عیانست

8989

حقیقت جانم اکنون جان فشاند

بخونِ او در این ره جا نماند

9090

دلم جانست و جان دیدار اویست

از آن پیوسته اندر گفتگویست

9191

دلم جانست این دم راحت دوست

حقیقت مغز شد بیشک همه پوست

9292

دل و جان این زمانم واصل آمد

همه اسرار اینجا حاصل آمد

9393

چه ماند است این زمان عطار برگو

حقیقت دائماً اسرار برگو

9494

چه ماند است این زمان جان باز داند

دل و جان پیش صاحب راز داند

9595

چه ماند است این زمان جز سر بریدن

جمال یار در سر باز دیدن

9696

سر اینجا دورنه تا یار یابی

پس آنگاهی یقین دیداریابی

9797

چو ترک خویش کردی ترک سرگو

حقیقت جزو و کلّی سر بسر گو

9898

چو ترک خویشتن کردی حقیقت

حقیقت در یکی مردی حقیقت

9999

چو ترک خویشتن کردی خدائی

از آن اسرار از وی مینمائی

100100

نهٔ تو او تو است اینجا بتحقیق

ترا دادست از دیدار توفیق

101101

بسی گفتی بگیتی یک دمی تو

همی خاموش اینجا همدمی تو

102102

نداری تو دمی خود در دوعالم

که این دم داری اینجاگه از آن دم

103103

حقیقت این دمت در آن دم افتاد

دم تو این زمان در عالم افتاد

104104

دمت این دم به جز آن دم بدیدست

از آن دم این دم اینجا باز دیدست

105105

ندید آدم چنین این دم که داری

عجب این دم در اینجا پایداری

106106

دمی داری تو چون منصور اینجا

که میریزد از او می نور اینجا

107107

دمی داری تو چون منصور حلّاج

که خواهد گفت اندر عشق هیلاج

108108

دمی داری که اعیان جهانست

حقیقت بود پیدا و نهانست

109109

دمی داری تو در اسرار جمله

که داری در یقین دیدار جمله

110110

دمی داری حقیقت جوهر افشان

ز بعد جوهر اینجا جوهر افشان

111111

دم تو جوهر افشانست اینجا

حقیقت بود جانانست اینجا

112112

دم تو این زمان دم زد از آن دم

حقیقت یافتی دیدار از آن دم

113113

زهی عطّار جوهر داری از یار

از آن جوهر فشاندستی تو بسیار

114114

جواهرنامه نام این نهادم

از آن کاین جوهر اینجا داد دادم

115115

بهر یک بیت کز شرح معانی

برون آمد در این جوهر فشانی

116116

حقیقت جوهری بیمنتهایست

از آن اینجایگه دید خدایست

117117

بهر یک حرف صد جوهر نهانست

کسی داند که در دریای جانست

118118

چو داری عقل و هوش و فهم و ادراک

نظر کن یک دمی در جوهر پاک

119119

عجایب جوهری داری درونت

که آن جوهر شد اینجا رهنمونت

120120

نظر کن جوهر خود تا بدانی

که اینجاگه تو بیرون از مکانی

121121

تو بیرونی ولی در اندرونی

ندانی جوهر ذاتی که چونی

122122

تو هستی جوهر ذات یگانه

که خواهی بود جوهر جاودانه

123123

تو آن اصلی که اصل جمله از اوست

مشو غرّه بدین مغز و بدین پوست

124124

تو اصلی فرع تو غیر است بگذار

مر این معنی ز جان و دل نگهدار

125125

تو دربحری و چندینی عجائب

گرفته پیش و پس چندین غرائب

126126

همه این بحر موجودند اینجا

یقین در بود کل بودند اینجا

127127

تو بود خود بدان دربحر بنگر

که از آن اصل داری بود جوهر

128128

تو اندر اصل هستی جوهر یار

عجایبها ز نور و پدیدار

129129

تو هستی بحر و جوهر در تو پیدا

حقیقت بحر تو در شور و غوغا

130130

تو هستی بحر و جوهر مخزن تست

در اینجاگاه نور روشن تست

131131

بتو روشن شده بحر معانی

تو اصل جوهری خود را ندانی

132132

تو اصل جوهری و بحر اعظم

از او جوهر همی آری دمادم

133133

تو بحری جوهر تو هست بیدار

کنون از بحر آن جوهر خبردار

134134

توئی ملّاح و هم بحری و جوهر

بگفتم پیش تو اینجا سراسر

135135

دریغا چون ندانی ور بدانی

همه اینست اسرار معانی

136136

همه در بحر استغنا فنائیم

همه در عین دیدار خدائیم

137137

همه اینجایگه در گفتگوئیم

در این میدان وحدت همچو گوئیم

138138

همه اینجا گرفتار و اسیریم

چونیکو بنگری پیشی عسیریم

139139

همه اینجا گرفتاریم مانده

همه در عین دیداریم مانده

140140

همه اینجا طلبکاریم مطلوب

یقین با ما است با ما عین محبوب

141141

نمیبینیم تا مائیم اینجا

اگر مائیم تنهائیم اینجا

142142

کجائی وز چه میگوئی تو عطّار

دگر بالا گرفتی دید اسرار

143143

دلم این دم چو درهیلاج آری

حقیقت بر سر کل تاج داری

144144

مرو بیرون کنون چون اندرونی

اگرچه هم درون و هم برونی

145145

دم بیچون گهی زن اندر اینجا

که باش مردهٔ همچون زن اینجا

146146

دم بیچون تو در هیلاج کل زن

تو تیر عشق بر آماج کل زن

147147

دم بیچون در اینجا زن حقیقت

ولی کن جمله در عین شریعت

148148

دم بیچون در اینجا زن که رستی

شکن بُت آنگهی تو باز رستی

149149

دم بیچون زن اندر عین هیلاج

حقیقت نه تو بر فرق همه تاج

150150

زهی زیبا کتابی پر ز اسرار

که اینجا جمع آمد جمله اسرار

151151

هر آن سرّی که در هر دو جهانست

در این زیبا کتاب اینجا عیانست

152152

همه اسرارها اینجاست موصوف

ولی باید کسی در سرّ مکشوف

153153

همه اسرارها اینجاست پیدا

حقیقت عقل و جان ماندست شیدا

154154

حقیقت عقل اینجا ناپدید است

خدا گفت و خدا اینجا شنید است

155155

خداگفت و خدا سیرت بمعنی

همی داند یقین اسرار مولی

156156

خداگفت وخدا بشنید ازخویش

حجاب این یقین برداشت از پیش

157157

چو حق گفت اندر اینجا من نبودم

ولیکن در قلم نقشی نمودم

158158

نمودم آنچه او گفت وخود اشنید

حقیقت ذات کل اینجایگه دید

159159

مرو بیرون زخود تا راز بینی

همه دیدار در خود باز بینی

160160

چو این دم یار با تست و ندانی

چنین غافل بگو آخر چه دانی

161161

حجابی بر رخ افکندست دلدار

دمادم مینماید خود بعطّار

162162

دمادم مینماید راز بیچون

همی گوید سخنها بیچه و چون

163163

دمادم مینماید خویشتن او

همی بینم حقیقت جان و تن او

164164

دمادم مینماید عین دیدار

یقین اینجاست از او او پدیدار

165165

سخن بالاست با هیلاج گویم

حقیقت بیشک از حلاّج گویم

166166

سخن بالاگرفت و ما هنوز آن

نکرده هیچ مر تقریر و برهان

167167

بگوی آنگه نمای اینجای دیدار

حقیقت سرّ کل اینجا پدیدار

168168

تو عطّاری ز هر بحری که داری

حقیقت داروئی از وی برآری

169169

تو عطّاری ز بهر دردمندان

شفا داری حقیقت نصّ و برهان

170170

شفای عاشقان داری در اینجا

حقیقت عین دیداری در اینجا

171171

شفای داری در اینجا عاشقانت

بمانده اندر این شرح و بیانت

172172

سخن این بار اندر جوهرالذات

چنان گفتیم اینجا جوهرالذّات

173173

بدانند و کنند ادراک اینجا

که تا گردند از غِش پاک اینجا

174174

سخن اینجا چنان گفتیم تحقیق

که مر ذرّات از او یابند توفیق

175175

سخن اینجا چنان گفتیم ای دوست

که در یکی بیابی مغز با پوست

176176

بسی خونابه خوردستم در اینجا

که تا این گوی بردستم در اینجا

177177

بسی خونابه خوردم من بعالم

که تا گفتم یقین سرّ دمادم

178178

بسی خونابه خوردم سالها من

که تا اسرار اینجا گشت روشن

179179

ببازی نیست اینجاگه کتابم

که همچون دیگران اندر حجابم

180180

ببازی نیست اینجا عشقبازی

اگر دانی سر اندر عشق بازی

181181

بدادم سر در اینجا بهر این سرّ

که تا گشتم همه اسرار ظاهر

182182

بده سر تا بیابی سرّ تو ای یار

اگر از سرّ ما هستی خبردار

183183

بده سر تا بیابی سرّ جانان

وگر بر سرّ خود سَر درگریبان

184184

بده سَر تا بیابی جوهرالذّات

یقین خورشید گردان جمله ذرّات

185185

بده سر تا شوی منصور اینجا

یقین گو تا شوی مشهور اینجا

186186

چو دیدی یار تو چون من فنا شو

حقیقت جمله دیدار خدا شو

187187

کنون عطّار بحر لامکانست

حقیقت در مکین و در مکانست

188188

هر آن وصفی که که او را کرد خواهم

از آن گویم که وصفت فرد خواهم

189189

توئی جانان درون قلب عطّار

نهاده صد هزاران ناف اسرار

190190

عجب بوی تو در آفاق بگرفت

در اینجا گه دل مشتاق بگرفت

191191

دل عشّاق خون شد از فراقت

حقیقت نافه شد از اشتیاقت

192192

دل عطّار خون بُد آخرِ کار

وز آنجا نافهها آمد پدیدار

193193

هزاران نافه هر دم بارد اینجا

نداند تا که آن بردارد اینجا

194194

کسی باید که بردارد ز نافه

که باشد همچو پور بوقحافه

195195

ابوبکری بود در علم تحقیق

که آمد مر مرا در عشق صدّیق

196196

چنان در عشق باشد صادق حق

که چون صدّیق باشد عاشق حق

197197

ز چندین نافهها بوئی برد او

در این میدان یقین گوئی برد او

198198

اگر صدّیق راهی آشکاراست

حقیقت دوست اینجا دید یارست

199199

اگر صدّیق راهی چون ابوبکر

حقیقت فارغی از زرق وز مکر

200200

بصدق راست در احمد نظر کن

تو صدّیقانه زین معنی نظر کن

201201

مُرید دین احمد هست عطّار

ز بوبکر و محمّد هم خبردار

202202

خبرداری مرا باید چو آن یار

که با ما باشد امشب در بُن غار

203203

اگرچه همدم عقلست صادق

حقیقت دارم ای یار موافق

204204

چو صدّیق است عقل و واصل آمد

همه اسرارها زو حاصل آمد

205205

از او اسرارها آمد پدیدار

حقیقت عقل و عشق آمد خبردار

206206

ز عقل و عشق و صبر وشوق اینجا

توانی یافت آخر ذوق اینجا

207207

اگر مرد رهی از عقل مگریز

در آخر خود بنور او درآمیز

208208

ز عقل اینجا طلب کن علم تحقیق

که عقل آمد ز جان در عشق صدّیق

209209

همه صاحب کمالان یقین دان

یقین از عقلشان بُد نصّ وبرهان

210210

بنور عقل اشیا مینگر تو

همی پنهان و پیدا مینگر تو

211211

بنور عقل من اینجا سراسر

زمانی هان دگر از عشق مگذر

212212

بنور عقل میبین تو رخ یار

حقیقت گوش میکن پاسخ یار

213213

بنور عقل دریابی در آخر

جمال جان جان اینجا تو ظاهر

214214

سخن عقلست نی نقل ار بدانی

حقیقت جمله در سرّ معانی

215215

سخن عقلست علم و عشق پیداست

حقیقت این همه فریاد و غوغاست

216216

سخن از عشق گفتم تا بدانی

یقین اینجابعشق دل بخوانی

217217

سخن از عشق خواهم گفت دیگر

ابا ذرّات کلّی بعد جوهر

218218

سخن از عشق خواهم گفت اسرار

در اینجاگه یقین از عین دیدار

219219

سخن از عشق خواهم گفت بشنو

یقین دیگر تو در هیلاج بگرو

220220

سخن از عشق خواهم گفت ودیدار

که تا ذرّات شد اینجا خبردار

221221

سخن عشقست در هر دو جهانست

سخن اینجایگه از جان جانست

222222

سخن عشقست عقل او را پسندید

حقیقت عقل هم از وی عیان دید

223223

سخن در عشق خواهد بود اینجا

که تا بنمایمت آن بود اینجا

224224

همه در عشق خواهد بود باقی

که میبینیم ما دیدار ساقی

225225

سخن در عشق گفتم آخر کار

که کل از عشق میآید پدیدار

226226

همه عشقست اگر دانی که چونست

حقیقت عشق اینجا رهنمونست

227227

همه عشقست و عشق از دوست پیدا

از آن از عشق چندین شور و غوغا

228228

همه عشقست اینجا کاردان کیست

یکی اصلست این هر دو جهان چیست

229229

همه ذات خداوندست بیچون

چه عرش و فرش و شمس و ماهِ گردون

230230

همه ذاتست و ذات اندر صفاتست

ولی دیدار کل بعد از مماتست

231231

همه پیداست اینجا آخر کار

حقیقت پرده بردارد بیکبار

232232

همه پیداست جسم اندر میانست

که جسم از این جهان و ان جهانست

233233

سخن پیداست اینجاگه ز صورت

یکی بین اندر اینجاگه ضرورت

234234

سخن از مغز جان میباید اینجا

که کلّی پردهها بگشاید اینجا

235235

سخن از مغز جان بنمود دیدار

از آن اینجاست چندین سرّ اسرار

236236

سخن از مغز جان بیرون فتادست

شعاعش بر رخ گردون فتادست

237237

سخن از مغز جان عطّار گفته‌ست

همه از دیده و دیدار گفته‌ست

238238

جواهرنامه گفتم از دل و جان

حقیقت اندر او دیدار جانان

239239

دگر هیلاج خواهم گفت تحقیق

که تاباشد که از آنجای توفیق

240240

اگر توفیق میخواهی ز جانان

جواهرنامه سرتاسر فروخوان

241241

بهر یک بیت اینجا جوهری یاب

درون جمله خورشید جهانتاب

242242

کتابی برجواهر آنکه دیدست

یقین تقریر دیگر که شنید است

243243

کتابی بین که بیچون و چرایست

در اینجاگاه دیدار خدایست

244244

کتابی خوان که اینجا راز یابی

وز آنجا جان جانت بازیابی

245245

کتابی خوان کز آنجا بیشکی ذات

بیابی درنمود جمله ذرّات

246246

کتابی خوان که خوانندش جواهر

در اودیدار جانان گشته ظاهر

247247

زهی دیدار جانان حاصل ما

از این عین کتاب اندر دل ما

248248

بسی راز است در وی جمله مرغوب

بآخر دیدن دیدار محبوب

249249

در او پیدا اگر سالک حقیقت

بباید دیدن ملک حقیقت

250250

اگر مرد رهی خونخور در این راز

که تا دریابی این سرّ کتب باز

251251

همه تورات با انجیل و فرقان

زبور و صُحْف در اینجاست برخوان

252252

اگر ره بردهٔ دریاب در این

دمادم سرّ کل اینجا تو می بین

253253

همه اینجاست سرها آشکاره

دمادم میکن اینجاگه نظاره

254254

دمادم کن نظر در این کتابت

که در آخر نماند این حجابت

255255

بهردم کن در اینجاگه نگاهی

ز خود خوان و ز خود میبین اهی

256256

ز خود ره بر سوی خود اندر اینجا

توئی جان بس همی مگذر در اینجا

257257

زخود بنگر همه در خویشتن بین

نمود دوست رادرجان و تن بین

258258

ز خود بنگر یکایک جمله اشیاء

که در تست و توئی بر جمله دانا

259259

همه اندر کتابم یاب اسرار

ولی در خود نظر کن در عیان یار

260260

بسی خون خوردهام در روز و در شب

بسی اینجا کشیدم رنج با تب

261261

بسی خون خوردهام در سال و در ماه

که تاگشتم ز عشق یار آگاه

262262

بسی خون خوردهام در صبح و در شام

که تا دیدم رخ جانان سرانجام

263263

کنون این پرده شد باز و رخ یار

ز عطّار آمده آخر پدیدار

264264

کنون این پرده اینجاگاه بازست

ز شیب این دم مرا وقت فراز است

265265

کنون هیلاج ماند وهیچ دیگر

ندانم تا ببازم جان یا سر

266266

کنون هیلاج ماندست آخر کار

که تا بیرون نهم من سر بیکبار

267267

کنون هیلاج ماندست و بگوئیم

چو دانستیم کایندم ذات اوئیم

268268

همه وصلست اینجاگه کتابم

ز وصل جاودانی بی حجابم

269269

حجابی نیست این دم یار ما راست

که بیشک در یکی دیدار ما راست

270270

حجابی نیست این دم دوست پیداست

در اینجا مغز او در پوست پیداست

271271

حجابی نیست جانم راه بردست

ره خود را بسوی شاه بُردست

272272

حجابی نیست جانان آشکار است

چو دیدم من همه دیدار یار است

273273

حجابی نیست این دم دوست ماراست

کرا اینجا سخن زین نوع یار است

274274

سخن بسیار ماندست و نماندست

بخود عطّار از آن چندی بخواند است

275275

که وصل یار او را داد پاسخ

ز دید شرع نی فرع تناسُخ

276276

تناسخ گرچه حکمت هست چندی

ز من بشنو ز جان و دل تو پندی

277277

تناسخ حکمت یونان زمین است

مرا زان هیچ نه عین الیقین است

278278

تناسخ دورت اندازد ز دیدار

مر این یک نکته را از جان نگهدار

279279

تناسخ مر تراکی ره نماید

ترا اندوه در آخر فزاید

280280

تناسخ چیست مر کفر و ضلالت

مخوان اینجایگه علم جهالت

281281

حقیقت علم قرآن را بیاموز

بنور علم قرآن گرد پیروز

282282

بقرآن راه خود را باز یابی

در اینجا صدهزاران راز یابی

283283

بهردم صد هزار اسرار بینی

پس از آن گاه کل دیدار بینی

284284

تمام آمد کنون در سرّ قرآن

جواهر ذات را میبین و میخوان

285285

تمام آمد کتاب اینجا در اسرار

حقیقت هست در وی سرّ پدیدار

286286

تمامت این زمان اینجا کتابم

چو رفت از پیش اینجاگه حجابم

287287

تمامت این زمان این جوهر الذات

نمودم راز جان با جمله ذرّات

288288

کتاب اینجا تمام آمد در آخر

که با ما هست جانان گشته ظاهر

289289

مر این اسرارها با خاص و عام است

کتاب اینجا در این معنی تمام است

290290

که ذات پاک بیچون آشکار است

درون جمله در پنج و چهار است

291291

الهی عالم السرّی و دانی

که تو گفتی همه سرّ و تو خوانی

292292

الهی عالم السرّی در اسرار

همه کون از نمود تو خبردار

293293

الهی عالم السرّی حقیقت

که خود میبینی اینجا دید دیدت

294294

الهی این زمان عطاآر با تست

در اینجا دیده و دیدار با تست

295295

تودید جملهٔ ای صانع پاک

از این رمزم رهان و بخش تریاک

296296

تو دانی هرچه خواهی کن یقین هان

مر او را زین همه گفتار برهان

297297

تو دانی هرچه خوهی کن که جانی

نمیدانم دگر باقی تو دانی

595595

596596

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شبی در صحبت پیری بدم شاد

نشسته در عیان عشق دلشاد

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 46 - حکایت در وقت پیر گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور