صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 47 - سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّه

بخش 47 - سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

Toggle stanza 1
1

ز دانائی یکی پرسید کای پیر

همی گوئی همیشه سرّ تفسیر

2

شب و روز است کارت علم خواندن

از آنجا نکتههای بکر راندن

3

شب و روز است تحصیل تو از جان

که میگوئی حقیقت سرّ جانان

4

حقیقت واصلت دانم در اینجا

یقین سر حاصلت دانم در اینجا

5

در این تفسیرهای راز دیده

بگوئی نکتهٔ کان بازدیده

6

که باشد تا از آنجا راز دانم

مرا برگوی تا زان باز دانم

7

دمی آن پیر شد خاموش بس گفت

بنزد او یکی درّی عجب سفت

8

بدو گفتا که خواندم هر کتب من

در آنجاگاه دیدستم حجب من

9

حجابم بود علم فقه و تفسیر

از آن افتادم اینجا در تف و سیر

10

حجابم بود هر چیزی که خواندم

در آخر من بهر چیزی بماندم

11

حجابم بود اینجا هر چه دیدم

گذشتم از همه در جان رسیدم

12

ز جان در جان جان این دم شد باز

کنون در عشقم اینجاگه سرافراز

13

وصالم حاصل است اندر خموشی

خموشی پیشه کن گر می بنوشی

14

وصال اندر خموشی باز دیدم

شدم خاموش آنگه راز دیدم

15

شدم خاموش تا کل جان جانم

نمود اینجا رخ از پرده عیانم

16

وصال اندر خموشی یافتستم

از آن در جزو و کل بشتافتستم

17

خموشی پیشه کن گر وصل خواهی

همی یکی نگر گر اصل خواهی

18

خموشی پیشه کن گر کاردانی

که بگشاید ترا دُرّ معانی

19

یکی شو از همه تا وصل یابی

خموشی پیشه کن تا اصل یابی

20

خموشی وقناعت جمله مردان

گزیدند و رسیدند سوی جانان

21

خموشی و قناعت کرد واصل

یقین عطّار را تا کرد واصل

22

ورا دیدار اسرار خدائی

حقیقت ذات پاک مصطفائی

23

مر او را گشت اینجاگاه پیدا

یقین او را جمال شاه پیدا

24

خموشی است اندر آخر کار

بوقتی کآید اینجاگاه دلدار

25

خموشی آخر کارست دانم

اگرچه سرّ اسرار است دانم

26

خموشانند اهل خاک دیدم

یکی اندر عیان پاک دیدم

27

خموشانند اهل عالم خاک

یکی گشته همه در صانع پاک

28

یکی شد هر که آمد سوی دنیا

بآخر چون بشد از سوی دنیا

29

چو آخر رفت جان و دل هم نماند

یقین هم نقش آب و گل نماند

30

همه فانی است دلدار است باقی

بآخر بیشکی یار است صافی

31

خراباتست گورستان نظر کن

زمانی سوی آن مستان نظر کن

32

همه اندر خراباتند مانده

همه در عین آن ذاتند مانده

33

همه اندر خراباتند سرمست

حقیقت ذات پاک اینجا شده هست

34

چنین گر مؤمنی از راز ایشان

حقیقت دان ز سوز و ساز ایشان

35

همه در عین خاک افتاده مجروح

بمانده جملگی بی قوت و بی روح

36

عرض ماندست ریزان در سوی خاک

رسیده جان ودل در جوهر پاک

37

همه واصل شده در کارِ خانه

برسته جمله از جور زمانه

38

همه واصل شده در سرّ بیچون

رسیده سوی جانان بیچه و چون

39

همه واصل شده خود باخته پاک

منی از خویشتن انداخته پاک

40

همه واصل شده تا یار دیده

ولکین غصّهٔ بسیار دیده

41

همه واصل شده تا حضرت دوست

رسیده جملگی تا قربت دوست

42

همه واصل شده تا کام دیده

همه آغاز با انجام دیده

43

همه واصل شده در قربتِ لا

رسیده جملگی در عین الّا

44

در آن حضرت چنان بود فنااند

که گوئی جملگی عین بقااند

45

در آن حضرت چنان دیدار دارند

که دائم خویشتن دلداردارند

46

دمی زین سر فرد اندیش آخر

که چه راهی است بر اندیش آخر

47

نیندیشی دمی آخر از این راز

که خواهی رفت در سوی عَدَم باز

48

نیندیشی دمی کاین راز چون است

که آخر جایت اندر خاک و خونست

49

نیندیشی دمی از سرّ جانان

بهرزه ماندهٔ در خاک نادان

50

چو جای جملگی آمد سوی خاک

حقیقت هست آخر حضرت پاک

51

از آن حضرت اگر گردی خبردار

نمیری هرگز اینجاگه خبردار

52

نمیری گر بمیری از همه تو

شوی در هر دو عالم دمدمه تو

53

نمیری گر بمیری ازخود و خلق

بگو تا کی چنین زنّار با دلق

54

نمیری گر بمیری از جهان تو

رسی آنگاه اندر جان جان تو

55

نمیری گر بمیری از دو عالم

رسی آندم چومن در سر آدم

56

نمیری گر بمیری زنده گردی

چو خورشید و چو مه تابنده گردی

57

نمیری گر بمیری از وجودت

نمود از تست این دم بود بودت

58

نمیری گر یکی گردی در اینجا

حقیقت در یکی مردی در اینجا

59

چو در یکی است رجعت جمله ذرّات

یقین اندر یکی دریاب این ذات

60

بجز یکی مبین مانند من تو

که در یکی است مر اصل سخن تو

61

تو در یکی قدم زن گر توانی

وجودت بر عدم زن گر توانی

62

تو در یکی قدم زن آخر کار

حجاب خود توئی این پرده بردار

63

حجاب خود توئی ای مرد غافل

حجب برگیر وانگه گرد واصل

64

حجاب تو توئی ای مانده اینجا

حقیقت هر سخنها رانده اینجا

65

حجاب تو توئی بردار از پیش

حجابت در نگر آیینهٔ خویش

66

در این آئینهٔ دل همچو عطّار

یکی بین و یکی را در نظر دار

67

مشو غافل از این آیینهٔ دل

کز این آیینه خواهی گشت واصل

68

مشو غافل ز دل گر جانت باید

مبین جان گر همی جانانت باید

69

اگرچه جان ودل تحقیق یار است

ولی اندیشه اینجا بیشمار است

70

مکن اندیشه از نابوده اینجا

که مانی ناگهی فرسوده اینجا

71

مکن اندیشه گر تو کاردانی

یقین باید که جمله یار دانی

72

مکن اندیشه جز درجان و دل تو

وگرنه باز مانی سوی گِل تو

73

دلت را کن منوّر همچو خورشید

که تا یابی ز نور عشق جاوید

74

دل و جانت منوّر کن در اینجا

حقیقت فکر او بردار اینجا

75

بدان کاین جمله گفتگوی عالم

که میگویند اینجاگه دمادم

76

اگرچه هر دو پیدااند و پنهان

بمعنی هر دوشان دیدار جانان

77

بصورت کس جمال جان ندید است

مگر آنکو رخ جانان بدیداست

78

ز جان جانان توانی یافت کم گوی

در اینجاگه وجود خودعدم گوی

79

جمال دل کسی اینجا بدید است

حقیقت او ز دل هم ناپدیداست

80

وجودی داری و قلبی وجانی

حقیقت هر یکی دارند عیانی

81

وجود تست در پندار دائم

دل وجانت بود پندار دائم

82

ولیکن دل نظرگاه الهی است

مر او را بر تمامت پادشاهی است

83

طلبکار است دل را خود که دیدست

که بیشک زان سوی جانان بدیدست

84

سخن از وصل نشنفتست اصلت

حقیقت دمبدم در دید وصلت

85

چو دل شد واصل پیدا و پنهان

از آن بیند همه دیدار جانان

86

چو دل شد واصل اسرار اینجا

یقین دریافت این دیدار اینجا

87

دل من واصلست این لحظه جانم

یکی اینجا است درعین العیانم

88

دل من واصل دیدار جانست

از ایرادائماً ذاتش عیانست

89

حقیقت جانم اکنون جان فشاند

بخونِ او در این ره جا نماند

90

دلم جانست و جان دیدار اویست

از آن پیوسته اندر گفتگویست

91

دلم جانست این دم راحت دوست

حقیقت مغز شد بیشک همه پوست

92

دل و جان این زمانم واصل آمد

همه اسرار اینجا حاصل آمد

93

چه ماند است این زمان عطار برگو

حقیقت دائماً اسرار برگو

94

چه ماند است این زمان جان باز داند

دل و جان پیش صاحب راز داند

95

چه ماند است این زمان جز سر بریدن

جمال یار در سر باز دیدن

96

سر اینجا دورنه تا یار یابی

پس آنگاهی یقین دیداریابی

97

چو ترک خویش کردی ترک سرگو

حقیقت جزو و کلّی سر بسر گو

98

چو ترک خویشتن کردی حقیقت

حقیقت در یکی مردی حقیقت

99

چو ترک خویشتن کردی خدائی

از آن اسرار از وی مینمائی

100

نهٔ تو او تو است اینجا بتحقیق

ترا دادست از دیدار توفیق

101

بسی گفتی بگیتی یک دمی تو

همی خاموش اینجا همدمی تو

102

نداری تو دمی خود در دوعالم

که این دم داری اینجاگه از آن دم

103

حقیقت این دمت در آن دم افتاد

دم تو این زمان در عالم افتاد

104

دمت این دم به جز آن دم بدیدست

از آن دم این دم اینجا باز دیدست

105

ندید آدم چنین این دم که داری

عجب این دم در اینجا پایداری

106

دمی داری تو چون منصور اینجا

که میریزد از او می نور اینجا

107

دمی داری تو چون منصور حلّاج

که خواهد گفت اندر عشق هیلاج

108

دمی داری که اعیان جهانست

حقیقت بود پیدا و نهانست

109

دمی داری تو در اسرار جمله

که داری در یقین دیدار جمله

110

دمی داری حقیقت جوهر افشان

ز بعد جوهر اینجا جوهر افشان

111

دم تو جوهر افشانست اینجا

حقیقت بود جانانست اینجا

112

دم تو این زمان دم زد از آن دم

حقیقت یافتی دیدار از آن دم

113

زهی عطّار جوهر داری از یار

از آن جوهر فشاندستی تو بسیار

114

جواهرنامه نام این نهادم

از آن کاین جوهر اینجا داد دادم

115

بهر یک بیت کز شرح معانی

برون آمد در این جوهر فشانی

116

حقیقت جوهری بیمنتهایست

از آن اینجایگه دید خدایست

117

بهر یک حرف صد جوهر نهانست

کسی داند که در دریای جانست

118

چو داری عقل و هوش و فهم و ادراک

نظر کن یک دمی در جوهر پاک

119

عجایب جوهری داری درونت

که آن جوهر شد اینجا رهنمونت

120

نظر کن جوهر خود تا بدانی

که اینجاگه تو بیرون از مکانی

121

تو بیرونی ولی در اندرونی

ندانی جوهر ذاتی که چونی

122

تو هستی جوهر ذات یگانه

که خواهی بود جوهر جاودانه

123

تو آن اصلی که اصل جمله از اوست

مشو غرّه بدین مغز و بدین پوست

124

تو اصلی فرع تو غیر است بگذار

مر این معنی ز جان و دل نگهدار

125

تو دربحری و چندینی عجائب

گرفته پیش و پس چندین غرائب

126

همه این بحر موجودند اینجا

یقین در بود کل بودند اینجا

127

تو بود خود بدان دربحر بنگر

که از آن اصل داری بود جوهر

128

تو اندر اصل هستی جوهر یار

عجایبها ز نور و پدیدار

129

تو هستی بحر و جوهر در تو پیدا

حقیقت بحر تو در شور و غوغا

130

تو هستی بحر و جوهر مخزن تست

در اینجاگاه نور روشن تست

131

بتو روشن شده بحر معانی

تو اصل جوهری خود را ندانی

132

تو اصل جوهری و بحر اعظم

از او جوهر همی آری دمادم

133

تو بحری جوهر تو هست بیدار

کنون از بحر آن جوهر خبردار

134

توئی ملّاح و هم بحری و جوهر

بگفتم پیش تو اینجا سراسر

135

دریغا چون ندانی ور بدانی

همه اینست اسرار معانی

136

همه در بحر استغنا فنائیم

همه در عین دیدار خدائیم

137

همه اینجایگه در گفتگوئیم

در این میدان وحدت همچو گوئیم

138

همه اینجا گرفتار و اسیریم

چونیکو بنگری پیشی عسیریم

139

همه اینجا گرفتاریم مانده

همه در عین دیداریم مانده

140

همه اینجا طلبکاریم مطلوب

یقین با ما است با ما عین محبوب

141

نمیبینیم تا مائیم اینجا

اگر مائیم تنهائیم اینجا

142

کجائی وز چه میگوئی تو عطّار

دگر بالا گرفتی دید اسرار

143

دلم این دم چو درهیلاج آری

حقیقت بر سر کل تاج داری

144

مرو بیرون کنون چون اندرونی

اگرچه هم درون و هم برونی

145

دم بیچون گهی زن اندر اینجا

که باش مردهٔ همچون زن اینجا

146

دم بیچون تو در هیلاج کل زن

تو تیر عشق بر آماج کل زن

147

دم بیچون در اینجا زن حقیقت

ولی کن جمله در عین شریعت

148

دم بیچون در اینجا زن که رستی

شکن بُت آنگهی تو باز رستی

149

دم بیچون زن اندر عین هیلاج

حقیقت نه تو بر فرق همه تاج

150

زهی زیبا کتابی پر ز اسرار

که اینجا جمع آمد جمله اسرار

151

هر آن سرّی که در هر دو جهانست

در این زیبا کتاب اینجا عیانست

152

همه اسرارها اینجاست موصوف

ولی باید کسی در سرّ مکشوف

153

همه اسرارها اینجاست پیدا

حقیقت عقل و جان ماندست شیدا

154

حقیقت عقل اینجا ناپدید است

خدا گفت و خدا اینجا شنید است

155

خداگفت و خدا سیرت بمعنی

همی داند یقین اسرار مولی

156

خداگفت وخدا بشنید ازخویش

حجاب این یقین برداشت از پیش

157

چو حق گفت اندر اینجا من نبودم

ولیکن در قلم نقشی نمودم

158

نمودم آنچه او گفت وخود اشنید

حقیقت ذات کل اینجایگه دید

159

مرو بیرون زخود تا راز بینی

همه دیدار در خود باز بینی

160

چو این دم یار با تست و ندانی

چنین غافل بگو آخر چه دانی

161

حجابی بر رخ افکندست دلدار

دمادم مینماید خود بعطّار

162

دمادم مینماید راز بیچون

همی گوید سخنها بیچه و چون

163

دمادم مینماید خویشتن او

همی بینم حقیقت جان و تن او

164

دمادم مینماید عین دیدار

یقین اینجاست از او او پدیدار

165

سخن بالاست با هیلاج گویم

حقیقت بیشک از حلاّج گویم

166

سخن بالاگرفت و ما هنوز آن

نکرده هیچ مر تقریر و برهان

167

بگوی آنگه نمای اینجای دیدار

حقیقت سرّ کل اینجا پدیدار

168

تو عطّاری ز هر بحری که داری

حقیقت داروئی از وی برآری

169

تو عطّاری ز بهر دردمندان

شفا داری حقیقت نصّ و برهان

170

شفای عاشقان داری در اینجا

حقیقت عین دیداری در اینجا

171

شفای داری در اینجا عاشقانت

بمانده اندر این شرح و بیانت

172

سخن این بار اندر جوهرالذات

چنان گفتیم اینجا جوهرالذّات

173

بدانند و کنند ادراک اینجا

که تا گردند از غِش پاک اینجا

174

سخن اینجا چنان گفتیم تحقیق

که مر ذرّات از او یابند توفیق

175

سخن اینجا چنان گفتیم ای دوست

که در یکی بیابی مغز با پوست

176

بسی خونابه خوردستم در اینجا

که تا این گوی بردستم در اینجا

177

بسی خونابه خوردم من بعالم

که تا گفتم یقین سرّ دمادم

178

بسی خونابه خوردم سالها من

که تا اسرار اینجا گشت روشن

179

ببازی نیست اینجاگه کتابم

که همچون دیگران اندر حجابم

180

ببازی نیست اینجا عشقبازی

اگر دانی سر اندر عشق بازی

181

بدادم سر در اینجا بهر این سرّ

که تا گشتم همه اسرار ظاهر

182

بده سر تا بیابی سرّ تو ای یار

اگر از سرّ ما هستی خبردار

183

بده سر تا بیابی سرّ جانان

وگر بر سرّ خود سَر درگریبان

184

بده سَر تا بیابی جوهرالذّات

یقین خورشید گردان جمله ذرّات

185

بده سر تا شوی منصور اینجا

یقین گو تا شوی مشهور اینجا

186

چو دیدی یار تو چون من فنا شو

حقیقت جمله دیدار خدا شو

187

کنون عطّار بحر لامکانست

حقیقت در مکین و در مکانست

188

هر آن وصفی که که او را کرد خواهم

از آن گویم که وصفت فرد خواهم

189

توئی جانان درون قلب عطّار

نهاده صد هزاران ناف اسرار

190

عجب بوی تو در آفاق بگرفت

در اینجا گه دل مشتاق بگرفت

191

دل عشّاق خون شد از فراقت

حقیقت نافه شد از اشتیاقت

192

دل عطّار خون بُد آخرِ کار

وز آنجا نافهها آمد پدیدار

193

هزاران نافه هر دم بارد اینجا

نداند تا که آن بردارد اینجا

194

کسی باید که بردارد ز نافه

که باشد همچو پور بوقحافه

195

ابوبکری بود در علم تحقیق

که آمد مر مرا در عشق صدّیق

196

چنان در عشق باشد صادق حق

که چون صدّیق باشد عاشق حق

197

ز چندین نافهها بوئی برد او

در این میدان یقین گوئی برد او

198

اگر صدّیق راهی آشکاراست

حقیقت دوست اینجا دید یارست

199

اگر صدّیق راهی چون ابوبکر

حقیقت فارغی از زرق وز مکر

200

بصدق راست در احمد نظر کن

تو صدّیقانه زین معنی نظر کن

201

مُرید دین احمد هست عطّار

ز بوبکر و محمّد هم خبردار

202

خبرداری مرا باید چو آن یار

که با ما باشد امشب در بُن غار

203

اگرچه همدم عقلست صادق

حقیقت دارم ای یار موافق

204

چو صدّیق است عقل و واصل آمد

همه اسرارها زو حاصل آمد

205

از او اسرارها آمد پدیدار

حقیقت عقل و عشق آمد خبردار

206

ز عقل و عشق و صبر وشوق اینجا

توانی یافت آخر ذوق اینجا

207

اگر مرد رهی از عقل مگریز

در آخر خود بنور او درآمیز

208

ز عقل اینجا طلب کن علم تحقیق

که عقل آمد ز جان در عشق صدّیق

209

همه صاحب کمالان یقین دان

یقین از عقلشان بُد نصّ وبرهان

210

بنور عقل اشیا مینگر تو

همی پنهان و پیدا مینگر تو

211

بنور عقل من اینجا سراسر

زمانی هان دگر از عشق مگذر

212

بنور عقل میبین تو رخ یار

حقیقت گوش میکن پاسخ یار

213

بنور عقل دریابی در آخر

جمال جان جان اینجا تو ظاهر

214

سخن عقلست نی نقل ار بدانی

حقیقت جمله در سرّ معانی

215

سخن عقلست علم و عشق پیداست

حقیقت این همه فریاد و غوغاست

216

سخن از عشق گفتم تا بدانی

یقین اینجابعشق دل بخوانی

217

سخن از عشق خواهم گفت دیگر

ابا ذرّات کلّی بعد جوهر

218

سخن از عشق خواهم گفت اسرار

در اینجاگه یقین از عین دیدار

219

سخن از عشق خواهم گفت بشنو

یقین دیگر تو در هیلاج بگرو

220

سخن از عشق خواهم گفت ودیدار

که تا ذرّات شد اینجا خبردار

221

سخن عشقست در هر دو جهانست

سخن اینجایگه از جان جانست

222

سخن عشقست عقل او را پسندید

حقیقت عقل هم از وی عیان دید

223

سخن در عشق خواهد بود اینجا

که تا بنمایمت آن بود اینجا

224

همه در عشق خواهد بود باقی

که میبینیم ما دیدار ساقی

225

سخن در عشق گفتم آخر کار

که کل از عشق میآید پدیدار

226

همه عشقست اگر دانی که چونست

حقیقت عشق اینجا رهنمونست

227

همه عشقست و عشق از دوست پیدا

از آن از عشق چندین شور و غوغا

228

همه عشقست اینجا کاردان کیست

یکی اصلست این هر دو جهان چیست

229

همه ذات خداوندست بیچون

چه عرش و فرش و شمس و ماهِ گردون

230

همه ذاتست و ذات اندر صفاتست

ولی دیدار کل بعد از مماتست

231

همه پیداست اینجا آخر کار

حقیقت پرده بردارد بیکبار

232

همه پیداست جسم اندر میانست

که جسم از این جهان و ان جهانست

233

سخن پیداست اینجاگه ز صورت

یکی بین اندر اینجاگه ضرورت

234

سخن از مغز جان میباید اینجا

که کلّی پردهها بگشاید اینجا

235

سخن از مغز جان بنمود دیدار

از آن اینجاست چندین سرّ اسرار

236

سخن از مغز جان بیرون فتادست

شعاعش بر رخ گردون فتادست

237

سخن از مغز جان عطّار گفته‌ست

همه از دیده و دیدار گفته‌ست

238

جواهرنامه گفتم از دل و جان

حقیقت اندر او دیدار جانان

239

دگر هیلاج خواهم گفت تحقیق

که تاباشد که از آنجای توفیق

240

اگر توفیق میخواهی ز جانان

جواهرنامه سرتاسر فروخوان

241

بهر یک بیت اینجا جوهری یاب

درون جمله خورشید جهانتاب

242

کتابی برجواهر آنکه دیدست

یقین تقریر دیگر که شنید است

243

کتابی بین که بیچون و چرایست

در اینجاگاه دیدار خدایست

244

کتابی خوان که اینجا راز یابی

وز آنجا جان جانت بازیابی

245

کتابی خوان کز آنجا بیشکی ذات

بیابی درنمود جمله ذرّات

246

کتابی خوان که خوانندش جواهر

در اودیدار جانان گشته ظاهر

247

زهی دیدار جانان حاصل ما

از این عین کتاب اندر دل ما

248

بسی راز است در وی جمله مرغوب

بآخر دیدن دیدار محبوب

249

در او پیدا اگر سالک حقیقت

بباید دیدن ملک حقیقت

250

اگر مرد رهی خونخور در این راز

که تا دریابی این سرّ کتب باز

251

همه تورات با انجیل و فرقان

زبور و صُحْف در اینجاست برخوان

252

اگر ره بردهٔ دریاب در این

دمادم سرّ کل اینجا تو می بین

253

همه اینجاست سرها آشکاره

دمادم میکن اینجاگه نظاره

254

دمادم کن نظر در این کتابت

که در آخر نماند این حجابت

255

بهردم کن در اینجاگه نگاهی

ز خود خوان و ز خود میبین اهی

256

ز خود ره بر سوی خود اندر اینجا

توئی جان بس همی مگذر در اینجا

257

زخود بنگر همه در خویشتن بین

نمود دوست رادرجان و تن بین

258

ز خود بنگر یکایک جمله اشیاء

که در تست و توئی بر جمله دانا

259

همه اندر کتابم یاب اسرار

ولی در خود نظر کن در عیان یار

260

بسی خون خوردهام در روز و در شب

بسی اینجا کشیدم رنج با تب

261

بسی خون خوردهام در سال و در ماه

که تاگشتم ز عشق یار آگاه

262

بسی خون خوردهام در صبح و در شام

که تا دیدم رخ جانان سرانجام

263

کنون این پرده شد باز و رخ یار

ز عطّار آمده آخر پدیدار

264

کنون این پرده اینجاگاه بازست

ز شیب این دم مرا وقت فراز است

265

کنون هیلاج ماند وهیچ دیگر

ندانم تا ببازم جان یا سر

266

کنون هیلاج ماندست آخر کار

که تا بیرون نهم من سر بیکبار

267

کنون هیلاج ماندست و بگوئیم

چو دانستیم کایندم ذات اوئیم

268

همه وصلست اینجاگه کتابم

ز وصل جاودانی بی حجابم

269

حجابی نیست این دم یار ما راست

که بیشک در یکی دیدار ما راست

270

حجابی نیست این دم دوست پیداست

در اینجا مغز او در پوست پیداست

271

حجابی نیست جانم راه بردست

ره خود را بسوی شاه بُردست

272

حجابی نیست جانان آشکار است

چو دیدم من همه دیدار یار است

273

حجابی نیست این دم دوست ماراست

کرا اینجا سخن زین نوع یار است

274

سخن بسیار ماندست و نماندست

بخود عطّار از آن چندی بخواند است

275

که وصل یار او را داد پاسخ

ز دید شرع نی فرع تناسُخ

276

تناسخ گرچه حکمت هست چندی

ز من بشنو ز جان و دل تو پندی

277

تناسخ حکمت یونان زمین است

مرا زان هیچ نه عین الیقین است

278

تناسخ دورت اندازد ز دیدار

مر این یک نکته را از جان نگهدار

279

تناسخ مر تراکی ره نماید

ترا اندوه در آخر فزاید

280

تناسخ چیست مر کفر و ضلالت

مخوان اینجایگه علم جهالت

281

حقیقت علم قرآن را بیاموز

بنور علم قرآن گرد پیروز

282

بقرآن راه خود را باز یابی

در اینجا صدهزاران راز یابی

283

بهردم صد هزار اسرار بینی

پس از آن گاه کل دیدار بینی

284

تمام آمد کنون در سرّ قرآن

جواهر ذات را میبین و میخوان

285

تمام آمد کتاب اینجا در اسرار

حقیقت هست در وی سرّ پدیدار

286

تمامت این زمان اینجا کتابم

چو رفت از پیش اینجاگه حجابم

287

تمامت این زمان این جوهر الذات

نمودم راز جان با جمله ذرّات

288

کتاب اینجا تمام آمد در آخر

که با ما هست جانان گشته ظاهر

289

مر این اسرارها با خاص و عام است

کتاب اینجا در این معنی تمام است

290

که ذات پاک بیچون آشکار است

درون جمله در پنج و چهار است

291

الهی عالم السرّی و دانی

که تو گفتی همه سرّ و تو خوانی

292

الهی عالم السرّی در اسرار

همه کون از نمود تو خبردار

293

الهی عالم السرّی حقیقت

که خود میبینی اینجا دید دیدت

294

الهی این زمان عطاآر با تست

در اینجا دیده و دیدار با تست

295

تودید جملهٔ ای صانع پاک

از این رمزم رهان و بخش تریاک

296

تو دانی هرچه خواهی کن یقین هان

مر او را زین همه گفتار برهان

297

تو دانی هرچه خوهی کن که جانی

نمیدانم دگر باقی تو دانی

595

596

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شبی در صحبت پیری بدم شاد

نشسته در عیان عشق دلشاد

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 46 - حکایت در وقت پیر گوید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور