صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 45 - در سؤال کردن در صفات مرگ و حیات یافتن آنجا فرماید

بخش 45 - در سؤال کردن در صفات مرگ و حیات یافتن آنجا فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی پرسید از آن دانای اسرار

که کن زودم از این معنی خبردار

22

چو ما مردیم وصل حق بیابیم

حقیقت بود جان آنجا شتابیم

33

خبرمان بود زینجا و ز آنجا

چنان کامروز بر ماهست پیدا

44

چنین عقل و چنین ادراک اینجا

که ما دادیم سوی خاک اینجا

55

همان باشد بزیر خاک هان گوی

اگر مرد رهی شرحی از آن گوی

66

جوابش داد آندم پیر دانا

که این اسرار بیشک هست سودا

77

تو این دم سرّ جانان یافتستی

حقیقت سرّ پنهان یافتستی

88

ترا ارموز باید شد خبردار

که فردا را از آن باشی خبردار

99

خبر امروز باید بودنت هان

که گفتم با خبر مر نصّ و برهان

1010

خبر امروز باید بودنت دوست

که آئی خود برون چون مغز از پوست

1111

خبر امروز باید بودنت یار

که خواهی گشت در وی ناپدیدار

1212

خبر امروز باید بودت از جان

ز بهر جان، تو دل چندین مرنجان

1313

خبر امروز باید بودت از دل

که تا مقصود کل بینی بحاصل

1414

هر آنکو با خبر امروز بیند

رخ معشوق جان افروز بیند

1515

هر آنکو با خبر دیدست دلدار

چو اهل دل بود پیوسته بیدار

1616

هر آنکو با خبر شد در بر دوست

یکی شد مر ورا هم مغز و هم پوست

1717

خبر شد جان و سر را سرّ معنی

که اینجا یافتند دیدار مولی

1818

ترا باید که باشی صاحب راز

خبر باید ترا ز انجام و آغاز

1919

که باشد تا وصال اینجا بیابی

ورا در نقد حال اینجا بیابی

2020

خبر دارم ز نقد حال امروز

که دارم در درون یارِ دل افروز

2121

خبردارم من از دیدارِ رویش

فتاده این چنین در گفتگویش

2222

خبر دارم که میپرسد خبر باز

که تا برگویم از جانان خبرباز

2323

اگرچه در خبر سرّ کمالم

چنین افتاده در سرّ وصالم

2424

خبر در وصل آنکس باز یابد

که اینجا اصل جانان باز یابد

2525

مرا از وصل کل توفیق دادند

ز بود بودم این توفیق دادند

2626

از آن بردستم اینجاگوی توفیق

که میگویم چنین اسرار تحقیق

2727

هر آنکو اصل تحقیقی ندارد

در اینجا اصل توفیقی ندارد

2828

طلب کن اصل تا تحقیق یابی

پس آگاهی از آن توفیق یابی

2929

طلب کن اصل جان اینجایگه باز

که تا بینی یقین دیدار شه باز

3030

خبر امروز اگر داری ز فردا

دوئی بگذار اینجا باش فردا

3131

خبر امروز اگر داری حقیقت

یقین میدان همان بینی ز دیدت

3232

خبر امروز اینجا میتوان یافت

کسی کاندر درون هردو جهان یافت

3333

اگر امروز یابی آن خبر باز

همه اسرار یابی در نظر باز

3434

نظر امروز بگشای ار توانی

که پیدا شد یقین سرّ نهانی

3535

طلب کن از خود ای بیچاره مانده

چرا از خانهٔ آواره مانده

3636

طلب کن از خود اینجا جوهر یار

که تو هم بحری و جوهر پدیدار

3737

طلب کن از خود اینجا اصل بنگر

تو داری پای تا سر وصل بنگر

3838

طلب کن از خود آنجا بود آن ماه

که گردانست اندر هفت خرگاه

3939

طلب کن از خودش رویش عیان بین

فروغ روی او هر دو جهان بین

4040

فروغ روی آن مه گر بیابی

چو من در جزو دنیا کل شتابی

4141

فروغ روی آن مه هر دو عالم

حقیقت روشنست اینجا دمادم

4242

غنیمت دان وصال یار اینجا

که بنمودست مر دیدار اینجا

4343

غنیمت دان دمی چون یار داری

یقین بی زحمت اغیار داری

4444

غنیمت دان وصالش را یقین تو

از او دوری حقیقت پیش بین تو

4545

ترا امروز ای غافل در اینجا

نباشی اندر او واصل در اینجا

4646

نیابی وصل تا جان درنبازی

که درجانبازی است این سرفرازی

4747

نیابی وصل ای عطّار اینجا

چو میدانم که میدانی تو اینجا

4848

ترا چندین معانی بهر این است

که یکی در یکی عین الیقین است

4949

ترا عین العیان با تست دیدی

در اینجاگه بمنزل در رسیدی

5050

رسیدی این زمان در منزل دل

حقیقت کرد دل مقصود حاصل

5151

رسیدی این زمان در منزل جان

یکی بُد در یکی مر حاصل جان

5252

کنون از سالکی عین وصالی

ز ماضی گشته مستقبل تو حالی

5353

عیان حال این دم در خبر یاب

حقیقت جمله جانان در نظر یاب

5454

اگر امروز باشی در خبر تو

یقین فردا توئی صاحب نظر تو

5555

بوقتی کز سرشت خود برآئی

کسی گردی و آنگاهی خدائی

5656

نداند هیچکس این راز دیدن

کجا اعمی تواند باز دیدن

5757

همه کورند خورشیدست در جان

حقیقت نور جاوید است در جان

5858

همه کورند و بر ایشان حرج نیست

از این کوری مر ایشان را فرج نیست

5959

همه کورندو اینجا رهنما نیست

همه بیگانه گویا آشنا نیست

6060

از این کوران دل عطّار بگرفت

دل و جانش همه دلدار بگرفت

6161

از این کوران کجا بینائی آید

کسی باید که این سرّ برگشاید

6262

همه کورند اندر آشنائی

همه یک اصل و مانده درجدائی

6363

از این کوری اگر نوری پدیدار

شود پیدا مگر گردد خبردار

6464

حقیقت چشم صورت کور ماندست

عجبتر جسم او چون حور ماندست

6565

طلبکارست تا مطلوب دیده

بخود جویا شده محبوب دیده

6666

طلبکار است نادان دیده اوست

درون جزو و کل گردیده با اوست

6767

طلب ازدیده کن اینجا حقیقت

که ازدیده بیابی دید دیدت

6868

چنان عطّار اندر دیده باقیست

که مانده مست او حیران ساقیست

6969

چو ساقی دوست باشد خوب باشد

بخاصه کز کف محبوب باشد

7070

چو ساقی یار باشد جامِ مل نوش

حقیقت جام از آن دلدارِ کل نوش

7171

منم امروز جام عشق خورده

دریده اند اینجا هفت پرده

7272

منم امروز پرده برفکنده

درون بحر کل گوهر فکنده

7373

درون بحر کل من گوهر یار

حقیقت کردهام جوهر پدیدار

7474

از این جوهر مرا کل حلقه گوش است

نه همچون دیگرم جوهر فروش است

7575

حقیقت جوهری دارم در اسرار

درون بحر کل ازمن بدیدار

7676

بمن پیداست اینجا هر چه پیداست

مرا اسرار کل اینجا هویداست

7777

بمن پیداست اینجا هر چه دیدم

ز یکی من بکام دل رسیدم

7878

به من پیداست سرّ لایزالی

عیان من تجلّی جلالی

7979

ز من پیدا ز من پنهانی آمد

ز من دانا ز من نادانی آمد

8080

حقیقت پرده از رخ برگشایم

همه اسرارها پیدا نمایم

8181

ولی اینجایگه جان درنگنجد

حجاب کفر و هم ایمان نگنجد

8282

حجاب کفرو ایمان محو کردم

از آن اینجا حقیقت فرد فردم

8383

بیان این بیان بسیار گفتم

در اینجاگه ز دید یارگفتم

8484

بیان وقتی در اینجاگه توانم

یقین گردد چو نبود در گمانم

8585

گمانم رفته است و بی گمانی است

نشانم این زمان در بی نشانی است

8686

گمانم رفته اکنون دریقین است

دل و جانم در اینجا پیش بین است

8787

گمان برداشتم در اصل جوهر

چو دیدم عاقبت من وصل جوهر

8888

گمان برداشتم من در عیانش

یکی دیدم همه شرح و بیانش

8989

زهی وصلی که رخ بنمود در جان

هزاران جان یقین بگشود از جان

9090

یکی جانست و یک جانان دوئی نیست

تو یکی بین که مائی و توئی نیست

9191

یکی جانست و یک جانان نظر کن

بدین معنیّ بیپایان نظر کن

9292

یکی جانست و یک جانان یقین دان

تو جان در نزد جانان پیش بین دان

9393

یکی جان و یکی جانان چگوئی

دوئی برداشتی دیدار اوئی

9494

یکی جان در همه موجود باشد

یکی بیشک یقین معبود باشد

9595

یکی دیدار چندین صورت آمد

از آن در احولی معذورت آمد

9696

یکی دیدار اگر یابی یکی یاب

در این آیینه خود را بیشکی یاب

9797

یکی دیدار عطّارست حیران

عجب چون خود بخود یارست حیران

9898

یکی دیدار اگر داری نظر تو

درون خویشتن بینی گهر تو

9999

یکی دیدار و گفتار از یکی هست

یقین میدان که کل او بیشکی هست

100100

از آن عطّار هر دم جوهر و دُر

همی ریزد در اینجا زا سخن پُر

101101

حقیقت هر یکی صد جوهر آمد

یقین هر بیت از جان خوشتر آمد

102102

اگر صاحبدلی عطّار بنگر

درون خویشتن را یار بنگر

103103

منم پنهان درون جمله پیدا

بهر کسوت که گردانم هویدا

104104

یکی باشد نباشد ثانی من

نه دانائی و نی نادانی من

105105

در آن حضرت نمیگنجد در آن ذات

نظر میکن تو اندر جمله ذرّات

106106

منم درجمله اشیا گشته فانی

حقیقت در خدا غرق معانی

107107

منم در حق حق اندر من نموده

ز خود با من بیان خود شنوده

108108

منم در حق حقیقت حق بدیده

یقین بودها مطلق بدیده

109109

چگویم برگشا این دیدهٔ راز

درون خود ببین انجام وآغاز

110110

اگر این دیدهٔ دل برگشائی

ترا روشن شود سرّ خدائی

111111

اگر این دیدهٔ دل باز بینی

درون دیدهٔ دل راز بینی

112112

درون دیده دید دید یار است

در او هر لحظه صنع بیشمار است

113113

هر آنکو صاحب اسرار باشد

ورا دائم دلش بیدار باشد

114114

هر آنچه از اوّل آمدتا بآخر

حقیقت عقل اینجا کرد ظاهر

115115

نمود عقل دان اشیا تمامت

مدار او را ز گردش استقامت

116116

حقیقت عشق اینجا کل بسوزد

در آخر نیز عین دل بسوزد

117117

بخواهی سوختن در آخر کار

چو خورشید یقین آید پدیدار

118118

تو اکنون ذرّهٔ خورشید باشی

از آن اینجایگه جاوید باشی

119119

دل تو هست خورشید حقیقی

که با روح القدس داری رفیقی

120120

دلت بشناس و صاحبدل شو ای دوست

که دل مغزست و صورت نیز هم اوست

121121

دلت بشناس تا حق را بدانی

که دل گوید ترا راز نهانی

122122

بجان گردیدی اندر دوست مانده

چه گردد مغز جان بی پوست مانده

123123

تو این دم مغز جان خود طلب کن

یقین راز نهان خود طلب کن

124124

یقین چون آیدت تو بیگمان شو

حقیقت در یقین تو جان جان شو

125125

الا عطّار الاّ بین اللّه

حقیقت زین دمت در قل هو اللّه

126126

حقیقت آنچه داری بر کمالست

ترا اعیان و دیدار وصال است

127127

زهی وصل و زهی اصل یگانه

که خواهد بود ما را جاودانه

128128

خبردارم ز وصل یار اینجا

که دیدستیم اصل یار اینجا

129129

منم با وصل و در اصلم نمودار

از آن مخفی شوم اینجا دگر بار

130130

خوشا وصلی که آن آخر ندارد

کسی باید که در آن پایدارد

131131

اگر آن وصل میجوئی در اینجا

تو داری پس چه میجوئی در اینجا

132132

اگر آن وصل میجوئی فنا شو

هم اندروصل دیدار خدا شو

133133

اگر آن وصل میخواهی بیندیش

که آن دریابی اینجاگاه از پیش

134134

ترا وصلست و مانده بیخبر تو

نباشی غافلا صاحب نظر تو

135135

ترا وصلست در دنیای فانی

یقین او را تو است و تو ندانی

136136

ترا وصلست اینجا آشنائی

که بیشک در فنا کلّی بقائی

137137

ترا وصلست اینجا گر بدانی

حقیقت سرّ اسرار معانی

138138

تو ازجان و دگر چیزی نبینی

یقین میدان اگر صاحب یقینی

139139

تو از خود جوی و هم از خود طلب راز

که ازخود یابی اینجا جان جان باز

140140

تو از خود جوی چون عطّار دیدار

که خواهی گشت چون وی ناپدیدار

141141

تو از خود جوی و چون من گرد واصل

که مقصود است اینجا جمله حاصل

142142

تو از خود جوی اگر صاحب یقینی

که هم در خویش بود حق ببینی

143143

تو از خود جوی وانگه باز ین راز

چو دریابی حقیقت تو سر افراز

144144

سرافرازی کنی مانند منصور

شوی تو بیشکی در عشق مشهور

145145

دم منصور اگر آید بدیدت

کند اینجا حقیقت ناپدیدت

146146

فنا گرداندت تا سر بگوئی

نداری مخفی و ظاره بگوئی

147147

اگر ظاهر کنی اسرار جانان

کشندت ناگهی بر دار جانان

148148

ترا گر زهره اینجا پایدار است

حقیقت جای تو در پای داراست

149149

بگو گر پایداری ضربت عشق

که تا چون او رسی در قربتِ عشق

150150

بگو گر پایداری همچو او تو

همی گویم همی گویم همی گو

151151

از اوّل تا بآخر اینت گفتم

از او اسرار کل اینجا شنفتم

152152

نداری زهره تا این سرّ بگوئی

اناالحق همچو من ظاهر بگوئی

153153

اگر می بگذری از جان تو مطلق

توانی زد دم کل در اناالحق

154154

ز خود بگذر اناالحق زن در اینجا

اگر مرد رهی در زن در اینجا

155155

حقیقت مرد ره تا زن نگردد

در این خرمن چو نیم ارزن نگردد

156156

نداند هیچ چندانی که گوید

نیابد وصل چندانی که جوید

157157

در این سرّ گر شوی از خویشتن پاک

بیابی تو درون جان و تن پاک

158158

ترا زیبد اگر از خود گذشتی

یقین میدان که جزو و کل نوشتی

159159

شوی فانی اگر خود را نبینی

یکی باشی اگر صاحب یقینی

160160

ز خود چون درگذشتی از حقیقت

خدابینی تو بیشکی دید دیدت

161161

اگر دیدار میخواهی فنا شو

پس آنگه در تمامت آشنا شو

162162

اگر دیدار میخواهی چو منصور

یکی شو در یکی نورٌ علی نور

163163

چرا ترسانی ای زهره ندیده

از آن اینجا توئی بهره ندیده

164164

چرا ترسانی و نندیشی از راز

که تا گردی بسان من تو سرباز

165165

چرا ترسی که آخر همچنین است

نظر بگشا گرت عین الیقین است

166166

که خواهی مرد اینجا بیچه و چون

بخواهی خفت اندر خاک و در خون

167167

چو خواهی خفت در خون آخر کار

تو اندر خاک بیشک ناپدیدار

168168

شدن جانا اگر بادرد کاری

نمیبینم به از این یادگاری

169169

اگر این یادگار اینجا بماند

کسی کاینجادل و جان برفشاند

170170

دل و جان برفشان بر روی جانان

رها کن یادگاری سوی مردان

171171

رها کن یادگاری سوی عشّاق

که گویند از تو اندر کلّ آفاق

172172

رها کن یادگاری همچو مردان

ز کشتن همچو مردان رخ مگردان

173173

منم سر برکف دستم نهاده

زهر موئی زبانی برگشاده

174174

همی گویم اناالحق از دل و جان

چو منصورم رها کرده دل و جان

175175

منم امروز در یکتائی خویش

نیندیشم من از رسوائی خویش

176176

نیندیشم ز ننگ و نام اینجا

چو بیشک یافتستم کام اینجا

177177

نیندیشم ز کشتن یک زمان من

که خواهم شد حقیقت جان جان من

178178

مرا اینجا است وصل پار پیدا

حقیقت شد مرا دیدار اینجا

179179

مرا اینجا است دیدار الهی

یکی دانم عزیزی پادشاهی

180180

مرا چه نور چه ظلمت یکی هست

بنزدم فیل و پشّه بیشکی هست

181181

برم چون جمله از یکی است موجود

نبینم هیچ جز دیدار معبود

182182

برم جمله یکی است از عیانم

از آن بر تخت معنی کامرانم

183183

منم بر تخت معنی شاه معنی

که هستم از یقین آگاه معنی

184184

منم بر تخت معنی کامران من

حقیقت رفته در کون و مکان من

185185

منم بر تخت معنی شاه و سلطان

حقیقت هم منم دیدار جانان

186186

چو سلطانم کنون بر هفت کشور

دو عالم صیت من دارد سراسر

187187

چو سلطانم کنون در سرفرازی

مرا زیبد حقیقت عشقبازی

188188

چو سلطانم کنون در هر دو عالم

کنم اینجایگه حکم دمادم

189189

چو سلطانم من اندر ملک امروز

کنم لشکر ز داد خویش پیروز

190190

چو سلطانم من از وصل الهی

حقیقت صیتم از مه تا بماهی

191191

چنان رفتست نامم در زمانه

که خواهم ماند اکنون جاودانه

192192

منم سلطان معنی اندر آفاق

فتاده در نهاد واصلان طاق

193193

منم سلطان معنی بیچه و چون

نموده روی خود در هفت گردون

194194

منم سلطان معنی در حقیقت

که در معنی سپردستم طریقت

195195

منم سلطان معنی در یقینم

که بیشک اوّلین و آخر آخرینم

196196

منم سلطان معنی بیشکی من

که هستم اوّل و آخر یکی من

197197

چو من دیگر نباشد در معانی

ندارم در همه آفاق ثانی

198198

چو من امروز در سرّ اناالحق

که دارد در معانی راز مطلق

199199

منم امروز راز یار گفته

حقیقت قصّهٔ بسیار گفته

200200

بسی گفتستم از اسرار تحقیق

که تا دیدستم از دلدار توفیق

201201

مرا توفیق اینجا هست ازدوست

که یکی کردهام هم مغز با پوست

202202

همه اسرارها کردیم تکرار

اگر خوانی یقین یابی ز گفتار

203203

دمی در این کتاب از جان نظر کن

دل وجان زین سخنها با خبر کن

204204

ببین تا خود چه چیز است این کتابت

که تا آئی برون از این حجابت

205205

چو برخوانی جواهر ذاتم ای دوست

بدانی بیشکی چون جملگی پوست

206206

چو برخوانی جواهرنامهٔ من

ترا اسرار کلّی گشت روشن

207207

چو برخوانی جواهرنامهٔ یار

ترا اندر درون اید بدیدار

208208

چو برخوانی شوی در عشق واصل

ترا مقصود کل آید بحاصل

209209

چو برخوانی بدانی راز جمله

تو باشی آنگهی اعزاز جمله

210210

هر آنکو این کتب بر خواند از جان

حقیقت جانش گردد دید جانان

211211

هر آنکو این کتب را باز بیند

بخواند در درون او راز بیند

212212

اگر مرد رهی بنگر کتابم

کز این اسرارها من بی حجابم

213213

حجابم رفته است این دم در اینجا

که دارم در یقین این دم در اینجا

214214

در این اسرارهای برگزیده

که وصل آن به جز احمد ندیده

215215

مرا روشن شد اینجا بعد منصور

بخواهم ماند من تا نفخهٔ صور

216216

کتابم بیشکی اسرار جانست

در او سرّ حقیقت کل عیانست

217217

عیان شد جملهٔ اسرارم اینجا

یقین شد بیشکی از یارم اینجا

218218

همه سرّ عیان بالا بدیدم

در اینجا خویشتن یکتا بدیدم

219219

منم اسرار دان در عشق امروز

میان سالکان در عشق پیروز

220220

ز وصل جان جان دیداردارم

از ان دیدار من اسرار دارم

221221

چو میبینم همه دیدار جانان

همی گویم همه اسرار جانان

222222

چو میبینم همه نور خدائی

مرا زانست اینجا روشنائی

223223

چو میبینم همه نور تجلّی

از آنم روشنست دیدار مولی

224224

چو نور یار در جانم عیانست

از آن پرنورم این شعر و بیان است

225225

چو نور یارم اندر اندرونست

مرا در هر معانی رهنمونست

226226

چو نور یارم اینجا هست دیدار

همه درنور جانان ناپدیدار

227227

چو نور یارم اینجا هست تحقیق

مرا از نور او اینجاست توفیق

228228

چو نور یار اینجاگاه دارم

از آن دائم دلی آگاه دارم

229229

منم اکنون شده آگاه جانان

سپرده اندر اینجا راز جانان

230230

منم آگاه از اسرار بیچون

که میگویم همی اسرار بیچون

231231

منم آگاه دانایم حقیقت

سپردستم یقین راه شریعت

232232

بمعنی اندر اینجایم سخنگوی

بمعنی بردهام در هر سخن گوی

233233

سخن از من بمانده یادگارم

که در معنی حقیقت بود یارم

234234

من آن سیمرغ قاف قرب هستم

که بر منقار قاف اینجا شکستم

235235

من آن سیمرغ اندر قاف قربت

که دارم بیشکی دیدار حضرت

236236

چو من دیگر نیاید سوی دنیا

که هستم در عیان دیدار مولا

237237

زهی عطّار کز سرّ حقیقت

همه اسرار شد مر دید دیدت

238238

زهی عطّار کز دیدار دلدار

دمادم میفشانی درّ اسرار

239239

ترا زیبد که گفتی جوهر ذات

نموده اندر اینجا سرّ آیات

240240

نمودی وصل جانان در یقین تو

میان سالکان پیش بین تو

241241

حقیقت پیش بین سالکانی

که داری اصل در قرب معانی

242242

زهی اسرار دانِ یار امروز

ز روی دوست برخوردار امروز

243243

بَرِ معنی تو خوردستی در اینجا

حقیقت جوهر هستی در اینجا

244244

بَرِ معنی تو خوردی در بر شاه

حقیقت برگشادستی در شاه

245245

ثنایت برتر ازحدّ و سپاس است

که جان پاکت اکنون حق شناس است

246246

شناسای حقی در دار دنیا

حقیقت دیدهٔ دیدار مولا

247247

شناسای حقی در هر دو عالم

کز او میگوئی اینجاگه دمادم

248248

شناسای حقی در جوهر عشق

توئی اندر زمانه رهبر عشق

249249

توئی امروز اندر عشق رهبر

توئی در گفتن اسرار جوهر

250250

توئی امروز دید شاه دیده

دو عالم نقش الاّ اللّه دیده

251251

توئی امروز در معنی یگانه

دم منصور داری در زمانه

252252

توئی منصور ثانی در یکی تو

دم او یافتستی بیشکی تو

253253

توئی منصور اسرار حقیقت

دم کلّی زده اندر شریعت

254254

توئی منصور اکنون راز گفته

همه در جوهر حق بازگفته

255255

توئی منصور هستی جوهر الذّات

بتو محتاج گشته جمله ذرّات

256256

توئی منصور عصر آفرینش

بتو روشن حقیقت نور بینش

257257

توئی اسرار دان با حال بیچون

که داری از یقین دیدار بیچون

258258

حقیقت هر که جان اینجا بیابد

حقیقت جان جان پیدا بیابد

259259

چو جانانست درما رخ نموده

کنون اینجا رخ فرّح نموده

260260

مرا جانان جان واصل نمودست

که مقصودم عیان حاصل نمودست

261261

مرا جانان چنان کردست مشهور

یقین دانستم اینجا راز منصور

262262

مرا آن راز پیدا شد بعالم

نمودستم از آن سرّ دمادم

263263

حقیقت دم شد و همدم نماندست

وجود عالم و آدم نماندست

264264

بصورت محو معنی رهبرستی

نخواهم کرد اینجا بت پرستی

265265

چو ابراهیم گشتم بت شکن من

یقین دارم وجود جان و تن من

266266

تن و جانم یکی اندر یکی است

دلم دیدار جانان بیشکی است

267267

تن اینجا جانست بس مر تن نباشد

حدیث عشق بس در من نباشد

268268

من اینجا نیستم بود خدایم

یکیام در یکی من نی جدایم

269269

من اینجا نیستم چون جملگی اوست

حقیقت بود خود دانم که کل اوست

270270

من اینجا این زمان معشوق جانم

که جان را بیشکی راز نهانم

271271

من اینجا یافمت سرّ کماهی

حقیقت دید دیدار الهی

272272

من اینجا یافتم اعیان آن ذات

که تابانست اندر جمله ذرّات

273273

نظر کردم در آخر باز دیدم

ز هر ذرّات اینجا راز دیدم

274274

نظر کردم که عطّار است پویان

بهر جانب کمال عشق جویان

275275

کمال عشق می عطّار جوید

از آن اینجا همه اسرار گوید

276276

کمال عشق میجستم بهر راه

رسیدم این زمان اندر بر شاه

277277

کمال عشق میجستم بهر راز

که تا دیدم کمال جاودان باز

278278

کمال جاودانم هست حاصل

شدم اندر کمال عشق واصل

279279

کمال عشق اینجا بازدیدم

ز هر ذرّات اینجا راز دیدم

280280

ز خود دریافتم اسرار بیچون

بدیدم در درون دیدار بیچون

281281

ز خود دریافتم سرّی از آن باز

منم در جزو و کل انجام و آغاز

282282

ز خود میبگذرم دیگر دمی من

که به از خود نیابم همدمی من

283283

ز خود به همدمی دیگر که یابم

که یک ساعت بنزد او شتابم

284284

ز خود به همدمی هم خویش دیدم

که اسرار همه در خویش دیدم

285285

ز خود به همدمی میجُست عطّار

خودی خود ز خود کرد او بدیدار

286286

ز خود به میندانم هیچ ذرّات

که چون جمله منم در عین آیات

287287

به از من کیست ذات لامکانی

کز او دارم همه شرح و معانی

288288

به از من جمله ذرّاتست در وصل

که ایشانند با من جمله در وصل

289289

مگو عطّار خود را به ز هر کس

که این نکته در اینجا مر ترا بس

290290

تو خود را کمترین جملگی گوی

کز این جاگه بری در جملگی گوی

291291

تو خود را کمترین کن پیش جمله

چو هستی عین پیش اندیش جمله

292292

اگر خود کمترین دانی در اسرار

ترا باشد حقیقت عین دیدار

293293

هر آنکو خویشتن گم دید پیشست

وگرنه کفر او در عین کیش است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تعالی اللّه که بیمثل و صفاتند

حقیقت هر دو در دیدار ذاتند

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 44 - در صفات جان و دل گوید

اگلی نظم

شبی در صحبت پیری بدم شاد

نشسته در عیان عشق دلشاد

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 46 - حکایت در وقت پیر گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور