صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 32 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

بخش 32 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

خدا کن بود او در بود خود باز

حقیقت آنگهی شو صاحب راز

2

خدائی کن در اینجا خود فنا کن

پس آنگاهی سر و پایت خدا کن

3

خدابین بود خود را بود او بین

مبین بَد جملگی او رانکو بین

4

حقیقت همچو منصور یگانه

انالحق زن تو در بود زمانه

5

حقیقت همچو منصور سرافراز

نمود صورت از خود دور انداز

6

حقیقت همچو منصورت یکی بین

همه حق گرد و حق را در یکی بین

7

حقیقت ز آن دم هو راز مطلق

ز هو زن هم ز هو میگو اناالحق

8

حقیقت همچو او بردارِ شوق آی

همه عالم در اینجا راز بنمای

9

همه عالم چو خود تو پیش بین کن

اگر از سرّ او گوئی چنین کن

10

اگر از سر اوئی راز برگوی

همه ذرّات اینجاگه خبر گوی

11

که بود جملهتان بیشک خدایست

کسی داند که این راز آشنایست

12

تو گر منصور راه لامکانی

چنین کن تا بقای جاودانی

13

بیابی اندر اینجا زانکه اینجا

حقیقت نیست عشق و شور و غوغا

14

همه اینجاست و آنجا هیچ نبود

حقیقت صورتی جز هیچ نبود

15

بصورت این معانی را ندانی

ز جان دریاب این راز نهانی

16

ز جان دریاب اینجا مگذر از جان

که جان پیوسته باشد ذات جانان

17

درون جانست جانانت سخنگوی

حقیقت مر ورا اندر سخن جوی

18

درون جانست اندر گفتگویت

حقیقت خویش اندر جستجویت

19

درون جانست اسرار دوعالم

ترا بنموده دیدار دو عالم

20

درون جانست نی در پوست ای دل

ز جان کن عاقبت مقصود حاصل

21

درون جانست اندر پرده پنهان

همی گوید ترا اسرار جانان

22

که ای غافل چه گر عمری دوید

حقیقت بود من اینجا ندیدی

23

خطابت میکند درجان یقین یار

همی گوید ترا این سر ز اسرار

24

خطاب دوست خواهم گفت اینجا

دُرِ اسرار خواهم سُفت اینجا

25

خطاب دوست خواهم گفت بشنو

بدین اسرار منصوری تو بگرو

26

خطابت میکند هر لحظهات یار

که هان از بود خودکل گرد بیزار

27

خطابت میکند در روز و در شب

حقیقت دوست را بی کام و بی لب

28

که ای اینجا کمال من ندیده

زهی اینجا جمال من ندیده

29

جمال من ندیده غافلاتو

در اینجاگاه ای بیحاصلا تو

30

تو از من زنده و من از تو دیدار

تراگویم حقیقت هر دم اسرار

31

تو از من زنده و من از تو پیدا

درونِ جان تو اینجاگه هویدا

32

درون جانِ تو در گفتگویم

نظر کن در دم عین تو هویم

33

درونِ جانِ تو اینجا جلالیم

خود اندر خودهمه عین وصالیم

34

درون جان تو رخ را نمودیم

از آن در دید تو یکتا نمودیم

35

نظر کن بنده در ما باز بین ما

دوئی منگر که ما هستیم یکتا

36

دوئی منگر که ما یکتا بدیدیم

ز پنهانی خود پیدا بدیدیم

37

دوئی منگر که ما یکتای ذاتیم

ترا اینجایگه عین صفاتیم

38

دوئی منگر که ما را هست دیدار

ز یکی مانگر ای صاحب اسرار

39

دوئی منگر که ما بیچون رازیم

که یک پنهان خود را مینوازیم

40

ز یک بینان خود واقف شدستیم

که هم از عشق خود واصف شدستیم

41

بیک بینان خود اینجا عیانیم

حقیقت بیشکی جان جهانیم

42

جهان جان بما پیدا نمود است

که ما را انتها پیدا نمود است

43

اَزَل را با ابد پیوند ما دان

حقیقت ذات ما را کل بقا دان

44

منم دانای بیچون و چرایم

که درجانها تمامت رهنمایم

45

منم اللّه و رحمن و رحیمم

ابی صورت یقین حیّ قدیمم

46

بدانم راز موری در بُن چاه

که از سرّ همه دانایم آگاه

47

منم بر جمله و جمله ز من خاست

حقیقت هرچه پنهانست و پیداست

48

همه ذات من است و غیر من نیست

یقین جمله منم هم جان و تن نیست

49

مبین جان من و از من نگر تو

ایا مؤمن اگرداری خبر تو

50

همه ذات من است و غیر هم نیست

چو بشناسی بعشقم بیش و کم نیست

51

ترا اندر اَزَل بگزیدهام من

درون جان حقیقت دیدهام من

52

ز من پیدائی و پنهان شوی باز

دگرباره بمن اعیان شوی باز

53

له الملک و مرا نبود زوالم

که در اعیان تجلیّ جلالم

54

تعالی مالک الملک قدیمم

که بسم اللّه رحمن و رحیمم

55

یکی ذاتم که من اوّل ندارم

ز ذات خود همه جانی برآرم

56

یکی ذاتم که مانندم نباشد

حقیقت خویش و پیوندم نباشد

57

مبین جز ذات من اینجا هواللّه

تمامم شد صفات از قل هواللّه

58

تو ای عطار این سر میچگوئی

چو بودت اوست اکنون می چه جوئی

59

تو ای عطّار دیدار لقائی

حقیقت در عیان یار خدائی

60

تو اوئی او تو هر دو مر یکی راز

حقیقت او بتو پیدا شده باز

61

تو اوئی واصل اسرار گردت

در اینجاگه بکل دیدار کردت

62

تو اوئی واصل اعیان نمودت

حقیقت کل رخ اندر جان نمودت

63

ندیدی غیر او اکنون زاسرار

تمامت سالکان کردی خبردار

64

خبر کردی همه ذرّات عالم

که هر ذرّات راگوئی دمادم

65

عیان گفتی حقیقت راز منصور

نمودی سرّ تو بی سرباز منصور

66

حقیقت سر بخواهی باخت اینجا

که یکتائی تو یکتائی تو یکتا

67

تو یکتای تمامت سالکانی

حقیقت در حقیقت جان جانی

68

تو یکتائی و جان جان ندیده

رخ او را چنین اعیان ندیده

69

تو یکتائی و در وصل تجلّی

رسیدستی بکل اصل تجلّی

70

در اینجا یافتی و در یقین باز

تراکل شد درِ عین الیقین باز

71

در عین الیقین بر تو گشادست

ترا گنج حقیقت جمله دادست

72

در عین الیقین بگشودهٔ تو

یقین گنج عیان بنمودهٔ تو

73

در عین الیقین راکردهٔ باز

نمود گنج کل را کردهٔ باز

74

در عین الیقین جمله نمودند

حقیقت در جهان برتو گشودند

75

همه راز جهان اینجا ترا فاش

شد اینجا زانکه دیدستی تو نقاش

76

همه اسرارها بخشید یارت

که او اندر ازل بُد دوستدارت

77

دل آگاه تو معنی جانانست

یقین گنجینهٔ اسرار رحمانست

78

دل آگاه تو تا جان بدیدست

درون جان تو جانان بدیدست

79

دل آگاه تو این جمله معنی

یقین بنمود از دیدار مولی

80

دل آگاه تو گنجیست بیچون

که این دُرها همی ریزد به بیرون

81

دل آگاه توهرگز نریزد

که جز جوهر از او هرگز نخیزد

82

دل آگاه تو گنجینهٔ جانست

یقین گنجینهٔ اسرار جانانست

83

دلت گنجینهٔ جانست اینجا

در او خورشید تابانست اینجا

84

دلت گنجینهٔ نور و صفایست

که در وی نورخاص مصطفایست

85

دلت گنجینهٔ بود الهست

که جان بنموده ازدیدار شاهست

86

دل آگاه تو گنجیست از دید

که میریزد چنین دُرهای توحید

87

دل آگاه تو گنج عیانست

زبان تو از آن گوهر فشانست

88

دلت گنجینهٔ بود خدایست

که مر بیچارگان را رهنمایست

89

دلت گنجینهٔ معبود پاکست

که آن گنجینه در دیدار خاکست

90

از این گنجینه اینجا سالکانت

یقین شد جوهر عین العیانت

91

از این گنجینهٔ جوهر فشاندی

بسر آخر در این حضرت نماندی

92

از این گنجینهٔ تو خاص و هم عام

مراد خویشتن یابند اتمام

93

از این گنجینه کاینجا داد شاهت

فشاندستی تو اندر خاک راهت

94

ترا زیبد که این گنجینهٔ شاه

فشانی جملگی بر سالک راه

95

از این گنجینه اینجا سالکان را

حقیقت دیده کردی جان جان را

96

زهی واصل که اینجاگه توئی تو

که بیشک محو کردستی دوئی تو

97

زهی واصل که که کل دیدار کردی

همه ذرّات را بیدار کردی

98

زهی واصل که اصل کار داری

که در جانان دلی بیدار داری

99

زهی واصل که در یکی نمودار

حقیقت دیدی اینجاگاه دلدار

100

زهی واصل که جان بشناختی تو

ز جان در جزو و کل درباختی تو

101

دل و جانت منوّر شد حقیقت

همه ذرّات تو جان شد ز دیدت

102

دل و جانت لقای دوست دیدست

چنان کاینجا لقای اوست دیدست

103

دل و جانت چنان ازوصل جانان

خبر دارند کاندر اصل جانان

104

دل و جانت بکلّی جان بدیدند

چو منصوراز حقیقت آن بدیدند

105

دل و جانت چو منصور از یقین باز

یکی دیدند در عین الیقین راز

106

دل و جانت لقای یار دارند

حقیقت نقطه و پرگار دارند

107

دل و جانت یکی اندر یکیاند

حقیقت هر دوجانان بیشکیاند

108

دل و جانت ز ذات لامکان کل

شده یکی عیان کون و مکان کل

109

دل و جان تو هر دو نور عشقند

حقیقت بیشکی منصور عشقند

110

زهی منصور اعیان خراسان

که تو داری حقیقت همدم آن

111

دم او از تو پیدا شد در اینجا

فکندستی کنون توشورو غوغا

112

دم او از تو پیدا شد عیانی

چو او گفتی همه راز نهانی

113

دم او از تو پیدا شد در اسرار

حقیقت کردهٔ بر جمله اظهار

114

دم او از تو پیدا شد که جانها

نمودار تو یکتا شد چو یکتا

115

دم او از تو پیدای جهان است

که میدانی که جمله جان جانست

116

تو میدانی که دیدستی یقین تو

حقیقت در درونت بیشکی تو

117

تو میدانی حقیقت سرّ جانان

دمادم میکنی بر جمله اعیان

118

تو میدانی حقیقت راز اوّل

که گفتی در عیان اعزاز اوّل

119

تو میدانی که اوّل آخر کار

یکی دیدی حقیقت جمله دلدار

120

تو میدانی که سرّ لامکانی

که این دُرهای معنی میفشانی

121

تو میدانی که خود بشناختستی

بآخر خویش در وی باختستی

122

تو میدانی حقیقت جوهر دوست

در این دنیا و دیدی مغز در پوست

123

تو دیدستی جمال بی نشانی

که امروز از حقیقت اونشانی

124

تو از او، او ز تو پیدا حقیقت

تو عین دید او یکتا حقیقت

125

که عطّارست ذات بود اللّه

در اینجا بیشکی و گشته آگاه

126

تو آگاهی ز ذات اینجایگه تو

یقین دیدی عیان دیدار شه تو

127

تو آگاهی ز ذات و هم صفاتت

که میگوئی بیان ازنور ذاتت

128

که دانستست در این دنیای غدّار

که تو داری جمال طلعت یار

129

جمال طلعت جانان تو داری

حقیقت در جان کل آن تو داری

130

جمال طلعت جانان نمودی

دو عالم را یقین زینسان نمودی

131

جمال طلعت ز دیدار

همه ذرّات را کردی خبردار

132

جمال طلعت جانان در اعیان

نمودی در یقین جمله بدیشان

133

که تو داری حقیقت دید دیدار

یقین خواهی شد اینجا ناپدیدار

134

حدیث وصل اینجاگه یقین است

که ذرّات حقیقت پیش بین است

135

تو مرد پیش بینان جهانی

که اسرار حقیقت را تو دانی

136

تو مرد پیش بینانی در اینجا

حقیقت سرّ پنهانی در اینجا

137

حقیقت پیش بینان جهان را

در اینجاگه تو کردستی عیان را

138

حقیقت پیش بینان جمله دیدی

یکی اندر یکیشان جمله دیدی

139

همه ارواح دیدی انبیا را

دراینجاگه تو دیدی آشکارا

140

همه ارواح صدّیقان این راه

تو دیدی وشدی از جمله آگاه

141

همه ارواح صدّیقان اسرار

ترا اینجایگه آمد پدیدار

142

همه ارواح مردان جهان تو

درون خویشتن دیدی عیان تو

143

همه ارواح اندر تست موجود

کز اینسان یافتستی جمله مقصود

144

همه ارواح را اینجا حقیقت

ز یکی گشته اینجاگه پدیدت

145

پدیدارست در تو جمله ارواح

حقیقت انبیا و عین اشباح

146

پدیدارست در تو جمله مردان

حقیقت انبیا و اولیا زان

147

تر اینجا پدیدارست در یک

که احمد در حقیقت دید بیشک

148

ترا اینجاست زان زیشان ندیدی

تو از آنسان بجانان کل رسیدی

149

ترا اینجاست وصل و روشنائی

حقیقت نور دیدار خدائی

150

ترا اینجاست بود کل مسلّم

که دیدستی زخود دیدار آدم

151

ترا اینجاست آدم آشکاره

تو در او او بتو اینجا نظاره

152

ترا اینجاست آدم تا که دیدی

که در دم دید آدم را بدیدی

153

ترا اینجاست آدم جنّت اینجاست

حقیقت مر ترا این قربت اینجاست

154

ترا اینجاست آدم تا بدانی

دم تست و یقین زاندم عیانی

155

ترا اینجاست نوح برگزیده

ازآنی تو جمال روح دیده

156

ترا اینجاست آن دیدار نوحست

ازآنت این همه فتح و فتوحست

157

ترا اینجاست نوح و بحر و کشتی

که در دریای جانان برگذشتی

158

ترا اینجاست شیث راز دیده

جمال او درونت باز دیده

159

ترا اینجاست ابراهیم از آذر

فتاده در درون در عین آذر

160

ترا اینجاست ابراهیم خلّت

در این آتش رسیده سوی قربت

161

ترا اینجاست ابراهیم در تن

شود در عاقبت اینجا بت اشکن

162

ترا اینجاست اسمیعیل در جان

که خواهدکردش ابراهیم قربان

163

ترا اینجاست اسمیعیل تحقیق

بخواهد گشت کشته زو توفیق

164

ترا اینجاست اسحق گزیده

که اندر عشق گردد سر بُریده

165

ترا اینجاست اسحق وفادار

ز جانان زندگی یابد دگر بار

166

ترا اینجاست یعقوب جفاکش

ز عشق یوسف اندر صد جفا خَوش

167

ترا اینجاست یعقوب و یقین است

که یوسف او کنون کلّی بدیدست

168

ترا اینجاست یعقوب ازنمودار

بدیده باز یوسف را دگر بار

169

ترا اینجاست موسی بر سر طور

حقیقت رازگویان غرقهٔ نور

170

ترا اینجاست موسی رخ نموده

ابا حق دمبدم پاسخ نموده

171

ترا اینجاست موسی صاحب راز

حقیقت پرده کرده از رخ او باز

172

ترا اینجاست موسی راز دیده

جمال شاه اینجا باز دیده

173

ترا اینجاست موسی عشق جانان

حقیقت یافته دیدار اعیان

174

ترا اینجاست ایّوب و شده خوب

رسیده بیشکی در وصل محبوب

175

ترا اینجاست جرجیس عیانی

ز کشتن یافت او راز نهانی

176

ترا اینجاست جرجیس دمادم

شده زنده یقین از عین آندم

177

ترا اینجاست صالح صاحب راز

حقیقت یافته ناقه دگر باز

178

ترا اینجاست زکریا زنده گشته

درون آن شجر تابنده گشته

179

ترا اینجا است خضر و آب حیوان

حقیقت خورده دیده جان جانان

180

ترا اینجا است عیسی روحِ اَللّه

حقیقت روح از اللّه آگاه

181

ترا اینجا است دیدار محمد(ص)

حقیقت جمله اسرار محمد(ص)

182

ترا اینجا است مردیدار حیدر

گشاده بر تو ای عطّار او در

183

ترا اینجا است فرزندان ایشان

یقین دیدار حُسنت ای دُر افشان

184

ترا اینجا است دیدار همه دید

که میبینی یکی زیشان ز توحید

185

ز توحید حقیقت جمله دیدی

از آن اینجا بکام دل رسیدی

186

ز توحید حقیقت وصل ایشان

ترا پیداست اینجا اصل ایشان

187

ز توحید حقیقت باز دیدی

که ایشان در درونت راز دیدی

188

درون تو کنون دیدار ایشانست

حقیقت این همه اسرار ایشانست

189

درون تو بکلّی راز دریافت

از ایشان اندر اینجاگه خبر یافت

190

درون تو از ایشان یافت جانان

که ایشانند اندر جمله حیران

191

چو خورشیدند ایشان جمله در کل

حقیقت بودشان برداشته ذل

192

چو خورشیدند ایشان سوی افلاک

حقیقت در همه ذرّات افلاک

193

چو خورشیدند ایشان مر سر افراز

حقیقت نور افکنده همه راز

194

چو خورشیدند ایشان نور عالم

حقیقت جملگی منشور عالم

195

چو خورشیدند ایشان نور تابان

حقیقت بر همه ذرّات انسان

196

چو خورشیدند اگر بینی تو این راز

حقیقت همچو من اندر یقین باز

197

چو خورشیدند اگر دانستهٔ تو

چگویم چونکه نتوانستهٔ تو

198

برو خاموش شو تا سِرّ ندیدی

حقیقت بودشان ظاهر ندیدی

199

برو خاموش شو چون میندانی

که بیشک خوار و سرگردان جانی

200

برو خاموش شو در سرّ اسرار

که تا گردی مگر روزی خبردار

201

برو خاموش شو وز این مزن دم

که تا یابی مگر بوئی از آن دم

202

برو خاموش شو تا راز بینی

مگر آخر تو این سرّ باز بینی

203

برو خاموش شو اندر شریعت

که ناگاهی شود این سرّ پدیدت

204

برو خاموش شو اینجا بتحقیق

که درآخر ترا بخشند توفیق

205

برو خاموش شو در عالم ای یار

که تا آخر شوی زین سر خبردار

206

برو خاموش شو ای بیوفا تو

سَرِ اسرارِ شرع مصطفی تو

207

سرِ اسرارِ شرع مصطفی یاب

در آخر از حقیقت وصل دریاب

208

سپر راه شریعت کآخر کار

برون آئی یقین از عین پندار

209

سپر راه شریعت همچو منصور

که ناگاهی نماید بیشکی نور

210

بنور شرع ایشان را بیابی

درون خویشتن زینسان بیابی

211

بنور شرع اصل ذات ایشان

همه در خود نظر کن بیشکی آن

212

همه در خود بیاب و زنده دل شو

در اینجا بیحجاب آب و گل شو

213

همه در خود بیاب اینجا حقیقت

که در تست این همه یکتا حقیقت

214

همه در خود بیاب اینجایگه دوست

که تا چون مغز بیرون آئی از پوست

215

همه در خود بیاب اینجا بتحقیق

که در اینجا توانی یافت توفیق

216

همه در خود بیاب و آشنا شو

در اینجاگاه دیدار لقا شو

217

همه در خود بیاب و گرد جانان

که تا یابی حقیقت فرد جانان

218

همه در خود بیاب و ذات بیچون

حقیقت خویشتن بین بیچه و چون

219

همه در خود بیاب اینجا بیان تو

حقیقت بین در اینجا جان جان تو

220

همه در خود بیاب اینجا عیان ذات

حقیقت بیشکی خورشید آیات

221

همه در خود بیاب و گرد واصل

که مقصود است در تو جمله حاصل

222

ترا اینجاست مقصود ای خردمند

حقیقت عین معبود ای خردمند

223

ترا اینجاست مقصود و ندیدی

ترا اینجاست معبود و ندیدی

224

ترا معبود اینجایست بنگر

حقیقت بود پیدایست بنگر

225

ترامعبود اینجاست او نظر کن

وجود و جان وخود را در خبر کن

226

ترا معبود اینجایست دریاب

ز دیدار نمود جان خبر یاب

227

نمود جان ازو بین و دل خویش

که او معبود هردوحاصل خویش

228

از این هر دو در اینجاگه بیابی

اگراینجا دل آگه بیابی

229

دل آگاه میباید در این راز

که دریابد وصال اینجایگه باز

230

دل آگاه میباید در اینجا

که این در بازبگشاید در اینجا

231

دل آگاه میباید در این سر

که اسرارش همه آمد بظاهر

232

دل آگاه میباید در اعیان

که در خود بازیابد بیشکی جان

233

دل آگاه میباید که دلدار

درون او شود اینجا پدیدار

234

دل آگاه میباید که بیچون

نماید رویش اینجا بیچه و چون

235

دل آگاه میباید چو عطّار

که بروی کشف گردد جمله اسرار

236

دل آگاه میباید ز توحید

که یکی یابد اینجاگاه در دید

237

دل آگاه میباید چو آدم

که اینجاگه خبر یابد دمادم

238

دل آگاه میباید که چون نوح

در این دریا بیاید قوّت روح

239

دل آگاه میباید که در راز

چو ابراهیم یابد سرّ او باز

240

دل آگاه میباید که ازجان

چو اسمعیل گردد عین قربان

241

دل آگاه میباید در آفاق

که گردد سر بریده همچو اسحاق

242

دل آگاه میباید که محبوب

شود در عاقبت مانند ایّوب

243

دل آگاه میباید چو موسی

که گردد سوی طور عشق یکتا

244

دل آگاه میباید در این راه

که بیرون آید و گردد یقین شاه

245

دل آگاه میباید چو یوسف

که شاهی یابد اینجا بی تأسّف

246

دل آگاه میباید چو ایّوب

که طالب آید و گردد چو مطلوب

247

دل آگاه میباید چو صالح

که گردد در یقین عین مصالح

248

دل آگاه میباید نظاره

زکریاوار گشته پاره پاره

249

دل آگاه میباید چو عیسی

که در یابد حقیقت قرب اعلی

250

دل آگاه میباید چو احمد

که باشد در عیان کل مؤیّد

251

دل آگاه میباید چو حیدر

که دریابد حقایق را سراسر

252

دل آگاه همچون مرتضی کو

که تا بیخود شود گردد خدا او

253

دل آگاه میباید حَسَن وار

که جام زهر نوشد از کف یار

254

دل آگاه میباید حسینی

شهید عشق گشتن بهر دینی

255

دل آگاه میباید چو اصحاب

که دریابند خورشید جهانتاب

256

دل آگاه میباید چو منصور

که صورت محو گرداند سوی نور

257

دل آگاه منصور ار بدانی

حقیقت بازدانی این معانی

258

دل آگاه او اسرار دیدست

در اینجا و در آنجا یاردیدست

259

دل آگاه او یکتا از آن شد

که ازمعنی ز صورت بی نشان شد

260

دل آگاه او اسرار جان یافت

درون جان خود او جان جان یافت

261

دل آگاه او اللّه دریافت

حقیقت تخت دل آن شاه دریافت

262

دل آگاه او دم از خدا زد

حقیقت عین صورت بر فنا زد

263

دل آگاه او دم زد ز بیچون

حقیقت کار خود بستد ز بیچون

264

دل آگاه او دم زد ز دلدار

ز شوق یار آمد بر سردار

265

دل آگاه او اعیان ذاتست

که هم جانان و هم پنهان ذاتست

266

دل آگاه او اینجا اناالحق

زد اندر دار و گفت او رازِ مطلق

267

دل آگاه او از صورت خویش

حجابی یافت آن برداشت از پیش

268

دل آگاه میباید ز صورت

که تا این سر بداند بی نفورت

269

هر آنکواین حقیقت یافت سرباز

چو او بردار آمد گشت جانباز

270

هر آنکو این حقیقت یافت در خویش

حجاب جسم و جان برداشت از پیش

271

هر آنکو این حقیقت در نظر یافت

حقیقت جملگی اندر نظر یافت

272

هر آنکو عاشق منصور جان شد

چو او اینجا ز صورت بی نشان شد

273

هر آنکو عاشق منصور جان است

حقیقت دان که از خود بی نشانست

274

هر آنکو دم زد اینجا بازدید او

حقیقت درعیان این راز دید او

275

هر آنکو غیر از این چیز دگر دید

حقیقت هیچ بیشک در نظر دید

276

وصال اینجا است از منصور حلّاج

نمیخواهی که اندر فرق جان تاج

277

نهی دم زین مزن در صورت خویش

حقیقت فاش بشنو مرد درویش

278

چه به زین دوست میداری در اینجا

که مر این پرده برداری در اینجا

279

چه به زین دوست میداری که از یار

شوی اینجا چو او بیشک خبردار

280

چه به زین دوست میداری بدنیا

که میبینی در او دیدار مولا

281

چه به زین دوست میداری حقیقت

که آمد بی نشان اینجا بدیدت

282

چه به زین دوست میداری که در دل

عیان دلدار بینی دوست حاصل

283

چه به زین دوست میداری که در جان

حقیقت یابی اندر روی جانان

284

چه به زین دوست میداری در این سِر

که مر دلدار خود در عین ظاهر

285

چه به زین دوست میداری تو رهبر

که مردلدار خود یابی تو در بر

286

چه به زین دوست میداری تو دریاب

یقین او تست اینجاگه خبریاب

287

چه به زین دوست میداری بگو باز

که روی جان جان بینی بجان باز

288

همه وصلست هجران رفت از پیش

همه جانست مر جان رفت از پیش

289

همه وصلست و دیدارست اینجا

دلت جانانه پندار است اینجا

290

همه وصلست ودیدارست بیچون

ولیکن تو شده اینجا دگرگون

291

همه وصلست هجران را رها کن

درون جان و دل را با صفا کن

292

همه وصلست اندر خویش بنگر

تو داری یار اندر پیش بنگر

293

همه وصلست اندر جان و در دل

شده مقصود اینجا جمله حاصل

294

همه وصلست اینجا واصلی نیست

که دریابد که جمله جز بلی نیست

295

همه وصلست و یکی در یکی است

بنزد واصلان آن بیشکی است

296

همه وصلست و واصل یافته دوست

که میداند که دید جملگی اوست

297

همه وصلست و واصل راه دیده

حقیقت دید جمله شاه دیده

298

همه وصلست و واصل در عیانست

ولیکن او ز کلّی بی نشانست

299

همه وصلست وواصل راز دیدست

همه در خویشتن او باز دیدست

300

همه وصلست وواصل عاشق خویش

حجاب جسم و جان برداشت از پیش

301

همه وصلست و عاشق واصل یار

نمیبیند به جز کل حاصل یار

302

همه وصلست در دیدار دیده

در اینجا بود خود او یار دیده

303

همه وصلست اندر بی نشانی

از آن وصلست آن جمله معانی

304

همه وصلست اینجا گاه بنگر

ترا گفتم دل آگاه بنگر

305

همه وصلست و جانان رخ نموده

ترا این جمله خود پاسخ نموده

306

همه وصلست و جانانست اینجا

بدان جان در تو اعیانست اینجا

307

همه وصلست و جانان راز بنمود

ترا انجام و هم آغاز بنمود

308

همه وصلست و جانان گفتگویست

حقیقت چرخ سرگردان چو گویست

309

همه وصلست اشیا را یکایک

همه در وصل گردانند بیشک

310

همه در وصل گردانند نایافت

مگر جان اندر این معنی خبریافت

311

همه در وصل اندر جستجویند

نمیدانند و کل دیدار اویند

312

همه در وصل گردانند اینجا

مر این سر را نمیدانند اینجا

313

همه در وصل با دلدار خویشند

نمیدانند عیان با یار خویشند

314

همه در وصل گردانند در راز

همی جویند وصل از جان جان باز

315

همه در وصل وصل اندر همه دید

حقیقت اصل اصل اندر همه دید

316

همه در وصل گردان الهند

یقین در عشق سرگردان شاهند

317

همه در وصل میگردند از آن دید

حقیقت در عیان سرّ توحید

318

همه در وصل میگردند اینجا

حقیقت جمله اندر شور و غوغا

319

همه در وصل بیچونند حیران

تو داری زانکه بیرونند حیران

320

حقیقت وصل کل در اندرونست

نداند هیچکس کین سر چگونست

321

حقیقت وصل کل دریاب در جان

حقیقت اندر اینجا یاب هر آن

322

زهی اسرار پنهان آشکاره

که شد چرخ فلک در وی نظاره

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی از بایزید این باز پرسید

که اینجاگه حقیقت حق توان دید

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 31 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید

اگلی نظم

زهی اسرار کاینجاگاه پنهانست

که از شوقش حقیقت چرخ گردانست

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 33 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور