صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 32 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

بخش 32 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خدا کن بود او در بود خود باز

حقیقت آنگهی شو صاحب راز

22

خدائی کن در اینجا خود فنا کن

پس آنگاهی سر و پایت خدا کن

33

خدابین بود خود را بود او بین

مبین بَد جملگی او رانکو بین

44

حقیقت همچو منصور یگانه

انالحق زن تو در بود زمانه

55

حقیقت همچو منصور سرافراز

نمود صورت از خود دور انداز

66

حقیقت همچو منصورت یکی بین

همه حق گرد و حق را در یکی بین

77

حقیقت ز آن دم هو راز مطلق

ز هو زن هم ز هو میگو اناالحق

88

حقیقت همچو او بردارِ شوق آی

همه عالم در اینجا راز بنمای

99

همه عالم چو خود تو پیش بین کن

اگر از سرّ او گوئی چنین کن

1010

اگر از سر اوئی راز برگوی

همه ذرّات اینجاگه خبر گوی

1111

که بود جملهتان بیشک خدایست

کسی داند که این راز آشنایست

1212

تو گر منصور راه لامکانی

چنین کن تا بقای جاودانی

1313

بیابی اندر اینجا زانکه اینجا

حقیقت نیست عشق و شور و غوغا

1414

همه اینجاست و آنجا هیچ نبود

حقیقت صورتی جز هیچ نبود

1515

بصورت این معانی را ندانی

ز جان دریاب این راز نهانی

1616

ز جان دریاب اینجا مگذر از جان

که جان پیوسته باشد ذات جانان

1717

درون جانست جانانت سخنگوی

حقیقت مر ورا اندر سخن جوی

1818

درون جانست اندر گفتگویت

حقیقت خویش اندر جستجویت

1919

درون جانست اسرار دوعالم

ترا بنموده دیدار دو عالم

2020

درون جانست نی در پوست ای دل

ز جان کن عاقبت مقصود حاصل

2121

درون جانست اندر پرده پنهان

همی گوید ترا اسرار جانان

2222

که ای غافل چه گر عمری دوید

حقیقت بود من اینجا ندیدی

2323

خطابت میکند درجان یقین یار

همی گوید ترا این سر ز اسرار

2424

خطاب دوست خواهم گفت اینجا

دُرِ اسرار خواهم سُفت اینجا

2525

خطاب دوست خواهم گفت بشنو

بدین اسرار منصوری تو بگرو

2626

خطابت میکند هر لحظهات یار

که هان از بود خودکل گرد بیزار

2727

خطابت میکند در روز و در شب

حقیقت دوست را بی کام و بی لب

2828

که ای اینجا کمال من ندیده

زهی اینجا جمال من ندیده

2929

جمال من ندیده غافلاتو

در اینجاگاه ای بیحاصلا تو

3030

تو از من زنده و من از تو دیدار

تراگویم حقیقت هر دم اسرار

3131

تو از من زنده و من از تو پیدا

درونِ جان تو اینجاگه هویدا

3232

درون جانِ تو در گفتگویم

نظر کن در دم عین تو هویم

3333

درونِ جانِ تو اینجا جلالیم

خود اندر خودهمه عین وصالیم

3434

درون جان تو رخ را نمودیم

از آن در دید تو یکتا نمودیم

3535

نظر کن بنده در ما باز بین ما

دوئی منگر که ما هستیم یکتا

3636

دوئی منگر که ما یکتا بدیدیم

ز پنهانی خود پیدا بدیدیم

3737

دوئی منگر که ما یکتای ذاتیم

ترا اینجایگه عین صفاتیم

3838

دوئی منگر که ما را هست دیدار

ز یکی مانگر ای صاحب اسرار

3939

دوئی منگر که ما بیچون رازیم

که یک پنهان خود را مینوازیم

4040

ز یک بینان خود واقف شدستیم

که هم از عشق خود واصف شدستیم

4141

بیک بینان خود اینجا عیانیم

حقیقت بیشکی جان جهانیم

4242

جهان جان بما پیدا نمود است

که ما را انتها پیدا نمود است

4343

اَزَل را با ابد پیوند ما دان

حقیقت ذات ما را کل بقا دان

4444

منم دانای بیچون و چرایم

که درجانها تمامت رهنمایم

4545

منم اللّه و رحمن و رحیمم

ابی صورت یقین حیّ قدیمم

4646

بدانم راز موری در بُن چاه

که از سرّ همه دانایم آگاه

4747

منم بر جمله و جمله ز من خاست

حقیقت هرچه پنهانست و پیداست

4848

همه ذات من است و غیر من نیست

یقین جمله منم هم جان و تن نیست

4949

مبین جان من و از من نگر تو

ایا مؤمن اگرداری خبر تو

5050

همه ذات من است و غیر هم نیست

چو بشناسی بعشقم بیش و کم نیست

5151

ترا اندر اَزَل بگزیدهام من

درون جان حقیقت دیدهام من

5252

ز من پیدائی و پنهان شوی باز

دگرباره بمن اعیان شوی باز

5353

له الملک و مرا نبود زوالم

که در اعیان تجلیّ جلالم

5454

تعالی مالک الملک قدیمم

که بسم اللّه رحمن و رحیمم

5555

یکی ذاتم که من اوّل ندارم

ز ذات خود همه جانی برآرم

5656

یکی ذاتم که مانندم نباشد

حقیقت خویش و پیوندم نباشد

5757

مبین جز ذات من اینجا هواللّه

تمامم شد صفات از قل هواللّه

5858

تو ای عطار این سر میچگوئی

چو بودت اوست اکنون می چه جوئی

5959

تو ای عطّار دیدار لقائی

حقیقت در عیان یار خدائی

6060

تو اوئی او تو هر دو مر یکی راز

حقیقت او بتو پیدا شده باز

6161

تو اوئی واصل اسرار گردت

در اینجاگه بکل دیدار کردت

6262

تو اوئی واصل اعیان نمودت

حقیقت کل رخ اندر جان نمودت

6363

ندیدی غیر او اکنون زاسرار

تمامت سالکان کردی خبردار

6464

خبر کردی همه ذرّات عالم

که هر ذرّات راگوئی دمادم

6565

عیان گفتی حقیقت راز منصور

نمودی سرّ تو بی سرباز منصور

6666

حقیقت سر بخواهی باخت اینجا

که یکتائی تو یکتائی تو یکتا

6767

تو یکتای تمامت سالکانی

حقیقت در حقیقت جان جانی

6868

تو یکتائی و جان جان ندیده

رخ او را چنین اعیان ندیده

6969

تو یکتائی و در وصل تجلّی

رسیدستی بکل اصل تجلّی

7070

در اینجا یافتی و در یقین باز

تراکل شد درِ عین الیقین باز

7171

در عین الیقین بر تو گشادست

ترا گنج حقیقت جمله دادست

7272

در عین الیقین بگشودهٔ تو

یقین گنج عیان بنمودهٔ تو

7373

در عین الیقین راکردهٔ باز

نمود گنج کل را کردهٔ باز

7474

در عین الیقین جمله نمودند

حقیقت در جهان برتو گشودند

7575

همه راز جهان اینجا ترا فاش

شد اینجا زانکه دیدستی تو نقاش

7676

همه اسرارها بخشید یارت

که او اندر ازل بُد دوستدارت

7777

دل آگاه تو معنی جانانست

یقین گنجینهٔ اسرار رحمانست

7878

دل آگاه تو تا جان بدیدست

درون جان تو جانان بدیدست

7979

دل آگاه تو این جمله معنی

یقین بنمود از دیدار مولی

8080

دل آگاه تو گنجیست بیچون

که این دُرها همی ریزد به بیرون

8181

دل آگاه توهرگز نریزد

که جز جوهر از او هرگز نخیزد

8282

دل آگاه تو گنجینهٔ جانست

یقین گنجینهٔ اسرار جانانست

8383

دلت گنجینهٔ جانست اینجا

در او خورشید تابانست اینجا

8484

دلت گنجینهٔ نور و صفایست

که در وی نورخاص مصطفایست

8585

دلت گنجینهٔ بود الهست

که جان بنموده ازدیدار شاهست

8686

دل آگاه تو گنجیست از دید

که میریزد چنین دُرهای توحید

8787

دل آگاه تو گنج عیانست

زبان تو از آن گوهر فشانست

8888

دلت گنجینهٔ بود خدایست

که مر بیچارگان را رهنمایست

8989

دلت گنجینهٔ معبود پاکست

که آن گنجینه در دیدار خاکست

9090

از این گنجینه اینجا سالکانت

یقین شد جوهر عین العیانت

9191

از این گنجینهٔ جوهر فشاندی

بسر آخر در این حضرت نماندی

9292

از این گنجینهٔ تو خاص و هم عام

مراد خویشتن یابند اتمام

9393

از این گنجینه کاینجا داد شاهت

فشاندستی تو اندر خاک راهت

9494

ترا زیبد که این گنجینهٔ شاه

فشانی جملگی بر سالک راه

9595

از این گنجینه اینجا سالکان را

حقیقت دیده کردی جان جان را

9696

زهی واصل که اینجاگه توئی تو

که بیشک محو کردستی دوئی تو

9797

زهی واصل که که کل دیدار کردی

همه ذرّات را بیدار کردی

9898

زهی واصل که اصل کار داری

که در جانان دلی بیدار داری

9999

زهی واصل که در یکی نمودار

حقیقت دیدی اینجاگاه دلدار

100100

زهی واصل که جان بشناختی تو

ز جان در جزو و کل درباختی تو

101101

دل و جانت منوّر شد حقیقت

همه ذرّات تو جان شد ز دیدت

102102

دل و جانت لقای دوست دیدست

چنان کاینجا لقای اوست دیدست

103103

دل و جانت چنان ازوصل جانان

خبر دارند کاندر اصل جانان

104104

دل و جانت بکلّی جان بدیدند

چو منصوراز حقیقت آن بدیدند

105105

دل و جانت چو منصور از یقین باز

یکی دیدند در عین الیقین راز

106106

دل و جانت لقای یار دارند

حقیقت نقطه و پرگار دارند

107107

دل و جانت یکی اندر یکیاند

حقیقت هر دوجانان بیشکیاند

108108

دل و جانت ز ذات لامکان کل

شده یکی عیان کون و مکان کل

109109

دل و جان تو هر دو نور عشقند

حقیقت بیشکی منصور عشقند

110110

زهی منصور اعیان خراسان

که تو داری حقیقت همدم آن

111111

دم او از تو پیدا شد در اینجا

فکندستی کنون توشورو غوغا

112112

دم او از تو پیدا شد عیانی

چو او گفتی همه راز نهانی

113113

دم او از تو پیدا شد در اسرار

حقیقت کردهٔ بر جمله اظهار

114114

دم او از تو پیدا شد که جانها

نمودار تو یکتا شد چو یکتا

115115

دم او از تو پیدای جهان است

که میدانی که جمله جان جانست

116116

تو میدانی که دیدستی یقین تو

حقیقت در درونت بیشکی تو

117117

تو میدانی حقیقت سرّ جانان

دمادم میکنی بر جمله اعیان

118118

تو میدانی حقیقت راز اوّل

که گفتی در عیان اعزاز اوّل

119119

تو میدانی که اوّل آخر کار

یکی دیدی حقیقت جمله دلدار

120120

تو میدانی که سرّ لامکانی

که این دُرهای معنی میفشانی

121121

تو میدانی که خود بشناختستی

بآخر خویش در وی باختستی

122122

تو میدانی حقیقت جوهر دوست

در این دنیا و دیدی مغز در پوست

123123

تو دیدستی جمال بی نشانی

که امروز از حقیقت اونشانی

124124

تو از او، او ز تو پیدا حقیقت

تو عین دید او یکتا حقیقت

125125

که عطّارست ذات بود اللّه

در اینجا بیشکی و گشته آگاه

126126

تو آگاهی ز ذات اینجایگه تو

یقین دیدی عیان دیدار شه تو

127127

تو آگاهی ز ذات و هم صفاتت

که میگوئی بیان ازنور ذاتت

128128

که دانستست در این دنیای غدّار

که تو داری جمال طلعت یار

129129

جمال طلعت جانان تو داری

حقیقت در جان کل آن تو داری

130130

جمال طلعت جانان نمودی

دو عالم را یقین زینسان نمودی

131131

جمال طلعت ز دیدار

همه ذرّات را کردی خبردار

132132

جمال طلعت جانان در اعیان

نمودی در یقین جمله بدیشان

133133

که تو داری حقیقت دید دیدار

یقین خواهی شد اینجا ناپدیدار

134134

حدیث وصل اینجاگه یقین است

که ذرّات حقیقت پیش بین است

135135

تو مرد پیش بینان جهانی

که اسرار حقیقت را تو دانی

136136

تو مرد پیش بینانی در اینجا

حقیقت سرّ پنهانی در اینجا

137137

حقیقت پیش بینان جهان را

در اینجاگه تو کردستی عیان را

138138

حقیقت پیش بینان جمله دیدی

یکی اندر یکیشان جمله دیدی

139139

همه ارواح دیدی انبیا را

دراینجاگه تو دیدی آشکارا

140140

همه ارواح صدّیقان این راه

تو دیدی وشدی از جمله آگاه

141141

همه ارواح صدّیقان اسرار

ترا اینجایگه آمد پدیدار

142142

همه ارواح مردان جهان تو

درون خویشتن دیدی عیان تو

143143

همه ارواح اندر تست موجود

کز اینسان یافتستی جمله مقصود

144144

همه ارواح را اینجا حقیقت

ز یکی گشته اینجاگه پدیدت

145145

پدیدارست در تو جمله ارواح

حقیقت انبیا و عین اشباح

146146

پدیدارست در تو جمله مردان

حقیقت انبیا و اولیا زان

147147

تر اینجا پدیدارست در یک

که احمد در حقیقت دید بیشک

148148

ترا اینجاست زان زیشان ندیدی

تو از آنسان بجانان کل رسیدی

149149

ترا اینجاست وصل و روشنائی

حقیقت نور دیدار خدائی

150150

ترا اینجاست بود کل مسلّم

که دیدستی زخود دیدار آدم

151151

ترا اینجاست آدم آشکاره

تو در او او بتو اینجا نظاره

152152

ترا اینجاست آدم تا که دیدی

که در دم دید آدم را بدیدی

153153

ترا اینجاست آدم جنّت اینجاست

حقیقت مر ترا این قربت اینجاست

154154

ترا اینجاست آدم تا بدانی

دم تست و یقین زاندم عیانی

155155

ترا اینجاست نوح برگزیده

ازآنی تو جمال روح دیده

156156

ترا اینجاست آن دیدار نوحست

ازآنت این همه فتح و فتوحست

157157

ترا اینجاست نوح و بحر و کشتی

که در دریای جانان برگذشتی

158158

ترا اینجاست شیث راز دیده

جمال او درونت باز دیده

159159

ترا اینجاست ابراهیم از آذر

فتاده در درون در عین آذر

160160

ترا اینجاست ابراهیم خلّت

در این آتش رسیده سوی قربت

161161

ترا اینجاست ابراهیم در تن

شود در عاقبت اینجا بت اشکن

162162

ترا اینجاست اسمیعیل در جان

که خواهدکردش ابراهیم قربان

163163

ترا اینجاست اسمیعیل تحقیق

بخواهد گشت کشته زو توفیق

164164

ترا اینجاست اسحق گزیده

که اندر عشق گردد سر بُریده

165165

ترا اینجاست اسحق وفادار

ز جانان زندگی یابد دگر بار

166166

ترا اینجاست یعقوب جفاکش

ز عشق یوسف اندر صد جفا خَوش

167167

ترا اینجاست یعقوب و یقین است

که یوسف او کنون کلّی بدیدست

168168

ترا اینجاست یعقوب ازنمودار

بدیده باز یوسف را دگر بار

169169

ترا اینجاست موسی بر سر طور

حقیقت رازگویان غرقهٔ نور

170170

ترا اینجاست موسی رخ نموده

ابا حق دمبدم پاسخ نموده

171171

ترا اینجاست موسی صاحب راز

حقیقت پرده کرده از رخ او باز

172172

ترا اینجاست موسی راز دیده

جمال شاه اینجا باز دیده

173173

ترا اینجاست موسی عشق جانان

حقیقت یافته دیدار اعیان

174174

ترا اینجاست ایّوب و شده خوب

رسیده بیشکی در وصل محبوب

175175

ترا اینجاست جرجیس عیانی

ز کشتن یافت او راز نهانی

176176

ترا اینجاست جرجیس دمادم

شده زنده یقین از عین آندم

177177

ترا اینجاست صالح صاحب راز

حقیقت یافته ناقه دگر باز

178178

ترا اینجاست زکریا زنده گشته

درون آن شجر تابنده گشته

179179

ترا اینجا است خضر و آب حیوان

حقیقت خورده دیده جان جانان

180180

ترا اینجا است عیسی روحِ اَللّه

حقیقت روح از اللّه آگاه

181181

ترا اینجا است دیدار محمد(ص)

حقیقت جمله اسرار محمد(ص)

182182

ترا اینجا است مردیدار حیدر

گشاده بر تو ای عطّار او در

183183

ترا اینجا است فرزندان ایشان

یقین دیدار حُسنت ای دُر افشان

184184

ترا اینجا است دیدار همه دید

که میبینی یکی زیشان ز توحید

185185

ز توحید حقیقت جمله دیدی

از آن اینجا بکام دل رسیدی

186186

ز توحید حقیقت وصل ایشان

ترا پیداست اینجا اصل ایشان

187187

ز توحید حقیقت باز دیدی

که ایشان در درونت راز دیدی

188188

درون تو کنون دیدار ایشانست

حقیقت این همه اسرار ایشانست

189189

درون تو بکلّی راز دریافت

از ایشان اندر اینجاگه خبر یافت

190190

درون تو از ایشان یافت جانان

که ایشانند اندر جمله حیران

191191

چو خورشیدند ایشان جمله در کل

حقیقت بودشان برداشته ذل

192192

چو خورشیدند ایشان سوی افلاک

حقیقت در همه ذرّات افلاک

193193

چو خورشیدند ایشان مر سر افراز

حقیقت نور افکنده همه راز

194194

چو خورشیدند ایشان نور عالم

حقیقت جملگی منشور عالم

195195

چو خورشیدند ایشان نور تابان

حقیقت بر همه ذرّات انسان

196196

چو خورشیدند اگر بینی تو این راز

حقیقت همچو من اندر یقین باز

197197

چو خورشیدند اگر دانستهٔ تو

چگویم چونکه نتوانستهٔ تو

198198

برو خاموش شو تا سِرّ ندیدی

حقیقت بودشان ظاهر ندیدی

199199

برو خاموش شو چون میندانی

که بیشک خوار و سرگردان جانی

200200

برو خاموش شو در سرّ اسرار

که تا گردی مگر روزی خبردار

201201

برو خاموش شو وز این مزن دم

که تا یابی مگر بوئی از آن دم

202202

برو خاموش شو تا راز بینی

مگر آخر تو این سرّ باز بینی

203203

برو خاموش شو اندر شریعت

که ناگاهی شود این سرّ پدیدت

204204

برو خاموش شو اینجا بتحقیق

که درآخر ترا بخشند توفیق

205205

برو خاموش شو در عالم ای یار

که تا آخر شوی زین سر خبردار

206206

برو خاموش شو ای بیوفا تو

سَرِ اسرارِ شرع مصطفی تو

207207

سرِ اسرارِ شرع مصطفی یاب

در آخر از حقیقت وصل دریاب

208208

سپر راه شریعت کآخر کار

برون آئی یقین از عین پندار

209209

سپر راه شریعت همچو منصور

که ناگاهی نماید بیشکی نور

210210

بنور شرع ایشان را بیابی

درون خویشتن زینسان بیابی

211211

بنور شرع اصل ذات ایشان

همه در خود نظر کن بیشکی آن

212212

همه در خود بیاب و زنده دل شو

در اینجا بیحجاب آب و گل شو

213213

همه در خود بیاب اینجا حقیقت

که در تست این همه یکتا حقیقت

214214

همه در خود بیاب اینجایگه دوست

که تا چون مغز بیرون آئی از پوست

215215

همه در خود بیاب اینجا بتحقیق

که در اینجا توانی یافت توفیق

216216

همه در خود بیاب و آشنا شو

در اینجاگاه دیدار لقا شو

217217

همه در خود بیاب و گرد جانان

که تا یابی حقیقت فرد جانان

218218

همه در خود بیاب و ذات بیچون

حقیقت خویشتن بین بیچه و چون

219219

همه در خود بیاب اینجا بیان تو

حقیقت بین در اینجا جان جان تو

220220

همه در خود بیاب اینجا عیان ذات

حقیقت بیشکی خورشید آیات

221221

همه در خود بیاب و گرد واصل

که مقصود است در تو جمله حاصل

222222

ترا اینجاست مقصود ای خردمند

حقیقت عین معبود ای خردمند

223223

ترا اینجاست مقصود و ندیدی

ترا اینجاست معبود و ندیدی

224224

ترا معبود اینجایست بنگر

حقیقت بود پیدایست بنگر

225225

ترامعبود اینجاست او نظر کن

وجود و جان وخود را در خبر کن

226226

ترا معبود اینجایست دریاب

ز دیدار نمود جان خبر یاب

227227

نمود جان ازو بین و دل خویش

که او معبود هردوحاصل خویش

228228

از این هر دو در اینجاگه بیابی

اگراینجا دل آگه بیابی

229229

دل آگاه میباید در این راز

که دریابد وصال اینجایگه باز

230230

دل آگاه میباید در اینجا

که این در بازبگشاید در اینجا

231231

دل آگاه میباید در این سر

که اسرارش همه آمد بظاهر

232232

دل آگاه میباید در اعیان

که در خود بازیابد بیشکی جان

233233

دل آگاه میباید که دلدار

درون او شود اینجا پدیدار

234234

دل آگاه میباید که بیچون

نماید رویش اینجا بیچه و چون

235235

دل آگاه میباید چو عطّار

که بروی کشف گردد جمله اسرار

236236

دل آگاه میباید ز توحید

که یکی یابد اینجاگاه در دید

237237

دل آگاه میباید چو آدم

که اینجاگه خبر یابد دمادم

238238

دل آگاه میباید که چون نوح

در این دریا بیاید قوّت روح

239239

دل آگاه میباید که در راز

چو ابراهیم یابد سرّ او باز

240240

دل آگاه میباید که ازجان

چو اسمعیل گردد عین قربان

241241

دل آگاه میباید در آفاق

که گردد سر بریده همچو اسحاق

242242

دل آگاه میباید که محبوب

شود در عاقبت مانند ایّوب

243243

دل آگاه میباید چو موسی

که گردد سوی طور عشق یکتا

244244

دل آگاه میباید در این راه

که بیرون آید و گردد یقین شاه

245245

دل آگاه میباید چو یوسف

که شاهی یابد اینجا بی تأسّف

246246

دل آگاه میباید چو ایّوب

که طالب آید و گردد چو مطلوب

247247

دل آگاه میباید چو صالح

که گردد در یقین عین مصالح

248248

دل آگاه میباید نظاره

زکریاوار گشته پاره پاره

249249

دل آگاه میباید چو عیسی

که در یابد حقیقت قرب اعلی

250250

دل آگاه میباید چو احمد

که باشد در عیان کل مؤیّد

251251

دل آگاه میباید چو حیدر

که دریابد حقایق را سراسر

252252

دل آگاه همچون مرتضی کو

که تا بیخود شود گردد خدا او

253253

دل آگاه میباید حَسَن وار

که جام زهر نوشد از کف یار

254254

دل آگاه میباید حسینی

شهید عشق گشتن بهر دینی

255255

دل آگاه میباید چو اصحاب

که دریابند خورشید جهانتاب

256256

دل آگاه میباید چو منصور

که صورت محو گرداند سوی نور

257257

دل آگاه منصور ار بدانی

حقیقت بازدانی این معانی

258258

دل آگاه او اسرار دیدست

در اینجا و در آنجا یاردیدست

259259

دل آگاه او یکتا از آن شد

که ازمعنی ز صورت بی نشان شد

260260

دل آگاه او اسرار جان یافت

درون جان خود او جان جان یافت

261261

دل آگاه او اللّه دریافت

حقیقت تخت دل آن شاه دریافت

262262

دل آگاه او دم از خدا زد

حقیقت عین صورت بر فنا زد

263263

دل آگاه او دم زد ز بیچون

حقیقت کار خود بستد ز بیچون

264264

دل آگاه او دم زد ز دلدار

ز شوق یار آمد بر سردار

265265

دل آگاه او اعیان ذاتست

که هم جانان و هم پنهان ذاتست

266266

دل آگاه او اینجا اناالحق

زد اندر دار و گفت او رازِ مطلق

267267

دل آگاه او از صورت خویش

حجابی یافت آن برداشت از پیش

268268

دل آگاه میباید ز صورت

که تا این سر بداند بی نفورت

269269

هر آنکواین حقیقت یافت سرباز

چو او بردار آمد گشت جانباز

270270

هر آنکو این حقیقت یافت در خویش

حجاب جسم و جان برداشت از پیش

271271

هر آنکو این حقیقت در نظر یافت

حقیقت جملگی اندر نظر یافت

272272

هر آنکو عاشق منصور جان شد

چو او اینجا ز صورت بی نشان شد

273273

هر آنکو عاشق منصور جان است

حقیقت دان که از خود بی نشانست

274274

هر آنکو دم زد اینجا بازدید او

حقیقت درعیان این راز دید او

275275

هر آنکو غیر از این چیز دگر دید

حقیقت هیچ بیشک در نظر دید

276276

وصال اینجا است از منصور حلّاج

نمیخواهی که اندر فرق جان تاج

277277

نهی دم زین مزن در صورت خویش

حقیقت فاش بشنو مرد درویش

278278

چه به زین دوست میداری در اینجا

که مر این پرده برداری در اینجا

279279

چه به زین دوست میداری که از یار

شوی اینجا چو او بیشک خبردار

280280

چه به زین دوست میداری بدنیا

که میبینی در او دیدار مولا

281281

چه به زین دوست میداری حقیقت

که آمد بی نشان اینجا بدیدت

282282

چه به زین دوست میداری که در دل

عیان دلدار بینی دوست حاصل

283283

چه به زین دوست میداری که در جان

حقیقت یابی اندر روی جانان

284284

چه به زین دوست میداری در این سِر

که مر دلدار خود در عین ظاهر

285285

چه به زین دوست میداری تو رهبر

که مردلدار خود یابی تو در بر

286286

چه به زین دوست میداری تو دریاب

یقین او تست اینجاگه خبریاب

287287

چه به زین دوست میداری بگو باز

که روی جان جان بینی بجان باز

288288

همه وصلست هجران رفت از پیش

همه جانست مر جان رفت از پیش

289289

همه وصلست و دیدارست اینجا

دلت جانانه پندار است اینجا

290290

همه وصلست ودیدارست بیچون

ولیکن تو شده اینجا دگرگون

291291

همه وصلست هجران را رها کن

درون جان و دل را با صفا کن

292292

همه وصلست اندر خویش بنگر

تو داری یار اندر پیش بنگر

293293

همه وصلست اندر جان و در دل

شده مقصود اینجا جمله حاصل

294294

همه وصلست اینجا واصلی نیست

که دریابد که جمله جز بلی نیست

295295

همه وصلست و یکی در یکی است

بنزد واصلان آن بیشکی است

296296

همه وصلست و واصل یافته دوست

که میداند که دید جملگی اوست

297297

همه وصلست و واصل راه دیده

حقیقت دید جمله شاه دیده

298298

همه وصلست و واصل در عیانست

ولیکن او ز کلّی بی نشانست

299299

همه وصلست وواصل راز دیدست

همه در خویشتن او باز دیدست

300300

همه وصلست وواصل عاشق خویش

حجاب جسم و جان برداشت از پیش

301301

همه وصلست و عاشق واصل یار

نمیبیند به جز کل حاصل یار

302302

همه وصلست در دیدار دیده

در اینجا بود خود او یار دیده

303303

همه وصلست اندر بی نشانی

از آن وصلست آن جمله معانی

304304

همه وصلست اینجا گاه بنگر

ترا گفتم دل آگاه بنگر

305305

همه وصلست و جانان رخ نموده

ترا این جمله خود پاسخ نموده

306306

همه وصلست و جانانست اینجا

بدان جان در تو اعیانست اینجا

307307

همه وصلست و جانان راز بنمود

ترا انجام و هم آغاز بنمود

308308

همه وصلست و جانان گفتگویست

حقیقت چرخ سرگردان چو گویست

309309

همه وصلست اشیا را یکایک

همه در وصل گردانند بیشک

310310

همه در وصل گردانند نایافت

مگر جان اندر این معنی خبریافت

311311

همه در وصل اندر جستجویند

نمیدانند و کل دیدار اویند

312312

همه در وصل گردانند اینجا

مر این سر را نمیدانند اینجا

313313

همه در وصل با دلدار خویشند

نمیدانند عیان با یار خویشند

314314

همه در وصل گردانند در راز

همی جویند وصل از جان جان باز

315315

همه در وصل وصل اندر همه دید

حقیقت اصل اصل اندر همه دید

316316

همه در وصل گردان الهند

یقین در عشق سرگردان شاهند

317317

همه در وصل میگردند از آن دید

حقیقت در عیان سرّ توحید

318318

همه در وصل میگردند اینجا

حقیقت جمله اندر شور و غوغا

319319

همه در وصل بیچونند حیران

تو داری زانکه بیرونند حیران

320320

حقیقت وصل کل در اندرونست

نداند هیچکس کین سر چگونست

321321

حقیقت وصل کل دریاب در جان

حقیقت اندر اینجا یاب هر آن

322322

زهی اسرار پنهان آشکاره

که شد چرخ فلک در وی نظاره

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی از بایزید این باز پرسید

که اینجاگه حقیقت حق توان دید

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 31 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید

اگلی نظم

زهی اسرار کاینجاگاه پنهانست

که از شوقش حقیقت چرخ گردانست

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 33 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور