صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 31 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید

بخش 31 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی از بایزید این باز پرسید

که اینجاگه حقیقت حق توان دید

22

بچشم صورت او را میتوان یافت

بگو تامن خبر یابم از آن یافت

33

جوابش داد سلطان حقیقت

که او را کی توان دید از طبیعت

44

به بیرون هیچکس او را ندیدست

اگرچه با همه گفت و شنیدست

55

به بیرون کی توانی یافت جانان

که درتن ظاهر و بیرونست پنهان

66

به بیرون اندرون هردو یکی است

حقیقت جان جانان بیشکی است

77

اگر باشد برون و هم درونت

حقیقت خود بخود او رهنمونت

88

اگر او را بصورت تو ببینی

بنزد عاشقان باشد دو بینی

99

بمعنی بعض بین او را بدو باز

که اعیانت چنین باشد همه راز

1010

بدو هم باز بین او را حقیقت

که او راکی تواند یافت دیدت

1111

بدو هم ذات او در خویش یابی

بوقتی کز خودت بیخویش یابی

1212

به بیخویشی نماید رویت اینجا

اگر بشناسی از کل مویت اینجا

1313

به بیخویشی جمال او بیابی

نبینی خود کمال او بیابی

1414

به بیخویشی نمودارت شود دوست

اگر اندر میانه ننگری پوست

1515

به بیخویشی تو اندر عالم دید

مر او را بنگری در عین توحید

1616

به بیخویشی جمالش میتوان یافت

درون نور جلالش میتوان یافت

1717

چنان نورش درونِ دیده آمد

که از نورش رخ جان دیده آمد

1818

چنان نورش درون دیده دیدم

که ازدیده بدیده دیده دیدم

1919

ز دیده دیده هم دیده بیابی

اگر در دید او را دیده یابی

2020

درون دیده بنگر دیدهٔ دید

که جز از دیده او را کی توان دید

2121

درون دیده هر کین راز یابد

ز دیده دید دید او باز یابد

2222

درون دیده دیدارست بنگر

که او در دیده دیدارست بنگر

2323

درون دیده او دردید آمد

از آن در جمله نوردیده آمد

2424

درون دیده دیدارست بیچون

بَرِ او نقطهٔ افتاد گردون

2525

درون دیدهاش در دیده میبین

تو دیدارش یقین دیده میبین

2626

درون دیده جانانت هویداست

حقیقت نقطهٔ خالش چو پیداست

2727

درون دیده رخسارش عیانست

در اینجا نقطهٔ خالش عیانست

2828

در اینجا نقطهٔ خالست پیدا

یقین مستقبل و حالست پیدا

2929

نظر کن خال او در نور تحقیق

از آن خالش در اینجا یافت توفیق

3030

نظر کن خال در نور تجلّی

ز نور او درون دیده پیدا

3131

حقیقت خال جانانست دیده

که هم پیدا و پنهانست دیده

3232

حقیقت خال جانانست بنگر

که در خورشید تابانست بنگر

3333

حقیقت خال جانانست میدان

درون او یقین اعیانست میدان

3434

جمالش دیدهٔ خود کن تماشا

که بنمودست کل در عین الّا

3535

اگر در دیده دید دید بینی

جمالش در نهان در دیده بینی

3636

اگر در دیده دریابی وصالش

عیان بینی تجلّی جمالش

3737

اگر در دیده دریابی رخ یار

نمودارست او در دید هموار

3838

جمال یار اندر دیده بنگر

عیان دید او دزدیده بنگر

3939

جمال یار در دیده توان دید

حقیقت دیده در دیده توان دید

4040

جمال یار اعیانست در دید

ز دیده باز بین در عشق توحید

4141

حقیقت نقطهٔ خال از جلالست

زبان در دیدن او گنگ و لالست

4242

حقیقت نقطهٔ خالش هویداست

ز بهر اوهزاران شور و غوغاست

4343

اگر در دیده بینی راز جانان

هم انجامست وهم آغاز جانان

4444

نظر کن دیده را تا یار بینی

حقیقت در اعیان اسرار بینی

4545

نظر کن دیده را در هر دو عالم

که تا یکتا نماید راز این دم

4646

نظر کن دیده را بنگر رخ یار

که از دیده است اینجاگه بدیدار

4747

زهی نادان ندیده راز دیده

نظر کن این زمان از راز دیده

4848

زهی نادان بخود گردیدهٔ تو

از آن اینجا نه صاحب دیدهٔ تو

4949

هر آن کز عشق صاحب دیده باشد

در اینجاگاه صاحب دیده باشد

5050

هر آنکو دیده دیدارش در این سِر

درون دیده جانان یافت ظاهر

5151

ترا در دیده خورشیدست دیدی

حقیقت نور جاویدست دیدی

5252

ز نور دیدهٔ خود آشنا باش

درون دیدار دیدار لقا باش

5353

ز نور دیده بنمود او لقایت

همی گرداند اینجا جابجایت

5454

ز نور دیده بنگر روشنائی

که ازوی داری اینجا آشنائی

5555

ز نور دیده بنگر هر چه بینی

که جز نورش دگر چیزی نبینی

5656

ز نور دیده اینجا گرد واصل

کز این نورست هر مقصود حاصل

5757

ز نور دیده بنگر جمله اشیا

کز آن نور است اینجا جمله پیدا

5858

ز نور دیده بنگر نور خورشید

که نور دیده خواهد ماند جاوید

5959

ز نور دیده بنگر بر فلک ماه

که نور دیده هر جا میبرد راه

6060

ز نور دیده بنگر در فلک بین

که این نور است پیدا یک بیک بین

6161

ز نور دیده بیشک عقل یابی

که این تحقیق نی از نقل یابی

6262

ز نور دیده بنگر عرش و کرسی

حقیقت اینست بیشک نور قدسی

6363

ز نور دیده بنگر جنّت و لوح

کز این نور است هر لحظه ترا روح

6464

ز نور دیده بنگر فرش آیات

که پیدا شد مر این در جمله ذرّات

6565

ز نور دیده بنگر هست در نیست

مگر این سر ترا اینجاخبر نیست

6666

ز نور دیده بنگر جسم و جانت

کز این هر دو شود کلّی عیانت

6767

ز نور دیده بنگر کوه و دریا

حقیقت بحر جان در شور وغوغا

6868

ز نور دیده بنگر کوه اجسام

که داری این زمان آغاز و انجام

6969

ز نور دیده بنگر چار عنصر

که این نور است مر اسرار عنصر

7070

ز نور دیده بنگر آتش و آب

ز خاک و باد این اسرار دریاب

7171

ز نور دیده گر واصل شوی تو

حقیقت زین بیان بیدل شوی تو

7272

بنور دیده عاشق گرد اینجا

کز او یابی جمال فرد اینجا

7373

جمال بی نشان در دیده دیدم

حقیقت جان جان در دیده دیدم

7474

جمال بی نشان در دیده دریاب

اگرچه این نهٔ تو دیده در خواب

7575

تو در خوابی کجا دریابی این راز

که در خوابت نباشد چشمها باز

7676

تو درخوابی نیابی دیدهٔ خویش

که هستی بی خدا ای مرد درویش

7777

تو در خوابی و چشمت رفته در خواب

کجا بینی تو خورشید جهانتاب

7878

تو درخوابی جمال جان ندیده

حقیقت آن مه تابان ندیده

7979

تو در خوابی نخواهی گشت بیدار

که دریابی درون دیده دیدار

8080

تو در غفلت فتاده مست خوابی

حقیقت نور دیده کی بیابی

8181

تو در خوابی و چشم از خواب بردار

حقیقت دیده را دریاب بردار

8282

جمال دیدهٔ جانت نظر کن

دلت از دیدهٔ جانت خبر کن

8383

جمال دیدهٔ جان بین تو روشن

حقیقت سیر کن در هفت گلشن

8484

جمال دیدهٔ جان مصطفی یافت

که اینجاگاه او دید خدا یافت

8585

اگرچه نور دیده هست بر سر

ولی از دیدهٔ جانت تو بنگر

8686

ز نور دیدهٔ جان یار دریاب

چو بیداری ترا آمد از این خواب

8787

جمال دیدهٔ جانت منوّر

بنور مصطفی پیداست بنگر

8888

جمال دیدهٔ جان او عیان یافت

بچشم جان جمال حق از آن یافت

8989

به چشم جان جمال جان جان دید

حقیقت از حقیقت او عیان دید

9090

بچشم جان تمامت یافت ذرّات

که چشم جان او بُد دیدهٔ ذات

9191

بچشم جان جمال بی نشان دید

حقیقت جملهٔ کون و مکان دید

9292

بچشم جان جمال دوست دریافت

چنان کاینجا عیان اوست دریافت

9393

جمال جان خبر دارد ز جُمله

که در روضه نظر دارد ز جُمله

9494

نظر دارد کنون در جسم و جانها

یقین میداند او راز نهانها

9595

نظر دارد بدین گفتار عطّار

که او راکل همی بینم خبردار

9696

بچشم جانِ خود چون ره نمودم

در اینجاگه جمال شه نمودم

9797

بچشم جان خود اینجا یقین باز

نمودم او عیان انجام و آغاز

9898

حقیقت هرکه چیزی از لقا یافت

حقیقت او زنور مصطفی یافت

9999

ز نور مصطفی گر راز یابی

دل وجانت در اینجا بازیابی

100100

ز نور مصطفی بین هرچه باشد

که جز نورش دگر چیزی نباشد

101101

ز نور اوست اینجا جان در اعیان

که میبیند جمال دوست پنهان

102102

حقیقت مصطفی اندر دل ماست

یقین کاینجایگه او حاصل ماست

103103

از او خواهیم وز وی راز بینیم

از او هم ذات او را باز بینیم

104104

از او مقصودها حاصل شود هان

که از او یافتم این نصّ و برهان

105105

دل عطّار از او آگاه آمد

که اینجاگاه دید شاه آمد

106106

دل عطّار از او اینجا خبر یافت

یقین مرنور پاکش در نظر یافت

107107

دل عطّار از او اسرار برگفت

حقیقت او حقیقت گفتگو گفت

108108

دل عطّار اینجاگاه جان کرد

دگر جانش در اینجا جان جان کرد

109109

دل عطّار از او گفته‌ست اسرار

حقیقت اوست از سرّم خبردار

110110

دل عطّار در دریای خون است

در این دریا یقین او رهنمون است

111111

دل عطّار از این دریای جانان

بسی جوهر فشاند اینجاگه اعیان

112112

دل عطّار زیندم واصل آمد

که مقصود از محمّد حاصل آمد

113113

دل عطّار مقصودش همین بود

که احمد در درونش پیش بین بود

114114

دل عطّار ایندم پیش بین است

که نور مصطفایش پیش بین است

115115

دل عطّار از او افشاند جوهر

حقیقت اندر این دریای اخضر

116116

دل عطّار در سرّ جواهر

محمّد بود اندر جمله ناظر

117117

محمّد در دل عطّار جانست

از آن عطّار اسرار نهانست

118118

محمّد در دل عطّار بود است

که درجانش جمال جان نمود است

119119

دل عطّار در بود محمد(ص)

یقین اسرار منصور و مؤیّد

120120

بنور اوشدم واصل بعالم

که گفتم در عیان سرّ دمادم

121121

بنور او نمودم بر سرم تاج

بنور او بَرِ من زد چو حلّاج

122122

دم حلاّج او بخشید آخر

مر اسرار جانان کرد ظاهر

123123

دم حلاّج اینجاگه عیان شد

جمال یار آنگه کل عیان شد

124124

محمّد رخ نمودم آخر کار

نمودم اندر اینجا سرّ اسرار

125125

حقیقت هر که از احمد لقا دید

درون جان و دل کلّی صفا دید

126126

ز صورت سوی معنی راه برد او

ز معنی ره بسوی شاه برد او

127127

حقیقت عقل کل اینجاست در تو

ببین کاینجایگه پیداست در تو

128128

بنور عقل کل کآن مصطفایست

تمامت سالکان را رهنمایست

129129

بیابی وصل از احمد حقیقت

قدم را راست دار اندر شریعت

130130

قدم را راست دار و راستی کن

ز احمد روز و شب درخواستی کن

131131

بخواه از مصطفی راز دل خود

کز او یابی حقیقت حاصل خود

132132

دل وجان هر دو زو حاصل شود کل

مراد جمله زو حاصل بود کل

133133

مراد آنست سالک را در این راه

که ناگاهی رسد در حضرت شاه

134134

مراد آنست سالک را در این سر

که حق یابد درون خویش ظاهر

135135

مراد آنست سالک را در این دید

که تا کلّی یکی گردد ز توحید

136136

مراد آنست سالک را دل و جان

که اینجا کل ببیند روی جانان

137137

مراد آنست سالک آخر کار

شود در جزو و کل او جملگی یار

138138

مراد عاشق از معشوق اینست

که آخر دید کلّی در یقین است

139139

مراد عاشق اینجا حاصل آن شد

که چون صورت ز جان اینجا نهان شد

140140

بوصل دوست اینجاگه رسد باز

در اینجاگه ابی صورت شود باز

141141

ایا سالک طلبکاری تو در جان

شده در راهی و طالب شده آن

142142

نظر را باز کن بیچاره اینجا

که کردستی تو راه عشق تنها

143143

نظر را باز کن در منزل تن

که خواهد شد ره تاریک روشن

144144

نظر را باز کن آغاز و انجام

که خواهی یافت وصل کل سرانجام

145145

سرانجام تودلدار است دریاب

بهر نوعی ز من مَردَم خبر یاب

146146

خبر یاب ای دل و جان ز آشنائی

تو در اعیان یکی و با خدائی

147147

در این عین خدائی باز مانده

در این اسرار صاحب راز مانده

148148

تو در عین خدائی میندانی

که بیشک از خدا هردو جهانی

149149

توئی ذات و خبر از خود نداری

که در دیدار جانان جمله یاری

150150

توئی ذات وخبر از خویشتن یاب

خدا را در حقیقت خویشتن یاب

151151

منزّه دان تو او را از طبیعت

که بنمایدترا کل دید دیدت

152152

تو جزوی در تو کل موجود پیداست

تو هستی بنده و معبود پیداست

153153

درونت گرخبر دارد از آن دید

یکی بین هر دوعالم راز توحید

154154

یکی بین هر دو عالم در درونت

حقیقت شاه هر دو رهنمونت

155155

یکی بین هر دو عالم را تو در دل

اگر بینی یکی هستی تو واصل

156156

یکی بین هر دو عالم را تو در جان

درون جان چو اعیانست جانان

157157

یکی بین هر دو عالم تا بدانی

چرا مرکب بهر جاگه دوانی

158158

یکی بین هر دو عالم واصلانه

حقیقت هم توئی کل جاودانه

159159

یکی بین و دوئی از خود بیفکن

خدا را یاب خود بی ما و بی من

160160

یکی بین و دوئی بردار از پیش

حجاب این دوئی انداز از خویش

161161

یکی بین و دوئی اینجا رها کن

عیان مر جسم وجان کلّی خدا کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پرسید از منصور کابلیس

که دائم هست اندر عین تلبیس

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 30 - سؤال نمودن ازمنصور که ابلیس در عین تلبیس است و جواب دادن منصور آن شخص را

اگلی نظم

خدا کن بود او در بود خود باز

حقیقت آنگهی شو صاحب راز

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 32 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور