صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 30 - سؤال نمودن ازمنصور که ابلیس در عین تلبیس است و جواب دادن منصور آن شخص را

بخش 30 - سؤال نمودن ازمنصور که ابلیس در عین تلبیس است و جواب دادن منصور آن شخص را

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی پرسید از منصور کابلیس

که دائم هست اندر عین تلبیس

22

بدی جُمله از او آمد پدیدار

از این سر باشد اینجا او خبردار

33

همه زشتی عالم زو عیانست

که اینجا بیشکی دون جهانست

44

چگوئی بهر او ای راز دیده

چنان کاینجا توئی او باز دیده

55

حقیقت میشناسد مر خدا او

مر این مشکل ز بهر حق مراگو

66

جوابش داد منصور گزیده

که چون ابلیس نبود راز دیده

77

چنان کابلیس اینجا دوست دیدست

حقیقت همچو او دیگر که دیدست

88

چنان کو یافت در حق آشنائی

نداندیافت مطلق روشنائی

99

چو او دیگر کسی در دور عالم

که او دیدست حق اینجا دمادم

1010

یقین او دید حق اینجا دمادم

که از وی هست چندین غم دمادم

1111

حقیقت اوست اینجا راز محبوب

اگرچه طالبست او دیده مطلوب

1212

حقیقت عاشق چابک سوارست

که او را در جهان این یادگار است

1313

تمامت انبیا دیدست اینجا

وز ایشان راز بشنیدست اینجا

1414

تمامت انبیا کرده سؤال او

بهر وجهی در اینجا حسب حال او

1515

بپرسیدست از صاحب کمالان

حقیقت راز خود در سرّ جانان

1616

همه با او در اینجا راز گفتند

ز دید خویش با اوباز گفتند

1717

چنان کو دید خودداند در اسرار

کسی زونیست اینجاگه خبردار

1818

چنان کو دیدخود دیدست در خلق

گهی در عین زنّار است و گه دلق

1919

گهی اندر خراباتست ساکن

گهی اندر مناجاتست ایمن

2020

گهی در کعبه بر درگه ستادست

گهی بر خاک پای شه فتادست

2121

گهی در میکده او دُرد نوشست

گهی گویا و گه گاهی خموشست

2222

گهی از بیم جانانست حیران

گهی در پرده جانانست پنهان

2323

گهی در کافری بستست زنّار

گهی در عین اسلامست در کار

2424

گهی درخلوت تن در مقیم است

گهی با هر کس اینجاگه سلیم است

2525

گه یاندازد او ذرّات از راه

گهی گم کرده آرد بر سر راه

2626

گهی راهت نماید گه کند گم

ترا چون قطرهٔ در عین قلزم

2727

گهی اندر حقیقت ره نماید

گهی اندر طریقت ره گشاید

2828

گهی در عالم تحقیق باشد

گهی کافر گهی زندیق باشد

2929

از آن خوانندش اینجاگاه ابلیس

که باشد دائماً در عین تلبیس

3030

نه دائم اندر اینجا برقرار است

بهر سیرت عجب ناپایدار است

3131

نه یک رنگست اینجا در دو رنگست

از آن نزدیک هرکس خوار وننگست

3232

نه یک رنگست دائم در دوئی اوست

چنین بودن بر عاقل نه نیکو است

3333

حقیقت اصل او از عین نارست

از آن پیوسته نزد عقل خوارست

3434

ولیکن من از او یک چیز دانم

از او اینجایگه رمزی برانم

3535

حقیقت دیدمش در عشقبازی

که این رازم نماید پیشبازی

3636

که در لعنت چنان او استوار است

که دائم اندر این سر پایدار است

3737

چنان در عشق محبوس و اسیرست

که اندر طوق لعنت بی نظیر است

3838

چنان کاندر جهان او خوار آمد

یقین در عشق برخوردار آمد

3939

تمامت انبیا از لعنت حق

گذرکردند و جستند رحمت حق

4040

تمامت انبیا از سرّ لعنت

شدند ترسان همی در عین حضرت

4141

تمامتانبیا ترسان از ایناند

که ایشان اندر این ره راز بینند

4242

همه ترسان شدند از لعنت یار

تبه بردند اندر حضرت یار

4343

همه ترسان شدند اینجایگه کُل

نیارستند یک ذرّه مر این ذل

4444

حقیقت بار شه اینجا کشیدن

زهی ابلیس این تاوان کشیدن

4545

ترا زیبد که بار آن کشی تو

در اینجاگه رقم برجان کشی تو

4646

ترا زیبد که اینجا طوق لعنت

نهی بر گردن اندر شور حضرت

4747

ترا زیبد که بار آن کشیدی

حقیقت زهر جان جان چشیدی

4848

دگر گفتاکه ابلیس است ملعون

که اینجا دید راز سرّ بیچون

4949

بیک سجده که اینجاگه نکرداست

نظر کن تا که چندین زخم خورداست

5050

بیک سجده که در اوّل نکرد او

حقیقت تا قیامت زخم خورد او

5151

حقیقت من زنسل آدممم باز

که منصورم در اینجا صاحب راز

5252

در آن لحظه که آدم گشت پیدا

ز دید جزو و کل در خود هویدا

5353

حقیقت دزد را هم بود ابلیس

نظر کردم در اینجاگه بتلبیس

5454

چو گنج آدم اینجا مینهادم

حقیقت این لعین را در گشادم

5555

درون جسم آمد او نهانی

نظر میکرد سرّ کن فکانی

5656

یقین گنج آدم یافت اینجا

حقیقت در نهان دم یافت اینجا

5757

بدید او سر بیچون و چگونم

حقیقت راه برد از اندرونم

5858

حقیقت جان بدید ودل عیان یافت

درون ما همه راز نهان یافت

5959

حقیقت دزد گنج من شد ازدید

نظر میکرد اینجا سرّ توحید

6060

عیان گنج من کرد او نظاره

حقیقت دید دیدم من چه چاره

6161

مرا چون گنج بنمودم در اینجا

حقیقت سجده فرمودم در اینجا

6262

ملایک سجدهٔ آدم نمودند

ز ذات ما یقین واقف نبودند

6363

همه سجده بما کرده ملایک

که آدم زبدهٔ کل ممالک

6464

چو سرّ دیدند اینجا سجده کردند

ملایک جملگی این گوی بردند

6565

حقیقت سجده اینجاگه نکرد او

ز من اینجایگه او زخم خورد او

6666

تمامت انبیا اینجای ظاهر

همه در قالب آن پاک ناظر

6767

نکرد این سجده بیرون شد ز رحمت

حقیقت یافت آن دم طوق لعنت

6868

چو نافرمانی ما کرد گردون

یقین از ذات ماافتاد بیرون

6969

اگراو این زمان مردود راهست

حقیقت آخر اینجا عذرخواهست

7070

حقیقت مانده اینجا راه بین است

مر او را لعنتش تا یوم دین است

7171

حقیقت لعنتش از ما است رحمت

ولیکن رحمت آمد به ز لعنت

7272

یقین میدان که رحمت آخر کار

بخواهد کرد بر جمله بیکبار

7373

یقین میدان که لعنت هم از او بود

که ابلیسست ز آتش نه نکو بود

7474

ز خود بینی همی در لعنت افتاد

ز قربت دور شد بی رحمت افتاد

7575

یقین هر کس که دور ازدوست باشد

نه مغزی باشد او کل پوست باشد

7676

حقیقت قصّهٔ ابلیس این است

که اینجاگاه بیشک راز بین است

7777

اگرچه سالک واصل نموده

درِ بسته بیک ره برگشوده

7878

ز ابلیسی کنون بیرون شدستی

حقیقت ذات کل بیچون شدستی

7979

حقیقت اینهمه از بهر آن بود

که تا ابلیس آخر در عیان بود

8080

که او در عین نافرمانی دوست

حقیقت بازماند اندر سوی پوست

8181

تو گر مرد رهی مانند ابلیس

مباش اینجایگه درمکرو تلبیس

8282

برون کن دیو ابلیس ازدماغت

منوّر کن بنور کل چراغت

8383

یقین دنیا است ابلیس این بدان تو

گذر کن بیشکی زین خاکدان تو

8484

هر آنچه فکر بد باشد طبیعت

تو مر ابلیس دان بیشک حقیقت

8585

برون کن فکر بد از خاطر خویش

دو روزی باش اینجاناظر خویش

8686

دو روزی کاندر این دنیای دونی

حقیقت ذرّهها را رهنمونی

8787

نه اندیشد که رحمت کن نه لعنت

حقیقت باش اندر عین قربت

8888

تو اندیشه ز خود کن تا که چونی

که تو از هر دو عالم مر فزونی

8989

ببین آنکس که اینجا سجدهٔ دوست

نکردست این در اینجا لعنت دوست

9090

ترا سجده نکرد ابلیس نادان

ز لعنت گشت پرتلبیس نادان

9191

ترا سجده نکرد و طوق لعنت

بگردان یافت بیرون شد زرحمت

9292

ترا سجده نکرد ای جوهر کل

چنین افتاده شد در عین این ذل

9393

به بین تا تو چه چیزی ای دل و جان

که بنمودست رویت جان جانان

9494

به بین تا تو چگونه آشنائی

که در اعیان تو دیدارِ خدائی

9595

ببین ذات خدا در خویش موجود

ترا اسرار کل در پیش معبود

9696

ببین ذات خدا در خود نمودار

برون شو این زمان ز ابلیس و پندار

9797

ببین ذات خدا در خود نه ابلیس

میندیش از ریا و مکر و تلبیس

9898

ببین ذات خدا ابلیس بگذار

اگرمرد رهی تلبیس بگذار

9999

ببین ذات خدا ای صادق کل

اگر هستی حقیقت عاشق کل

100100

ببین ذات خدا اینجا و بشناس

رها کن مکر و زرق اینجا و وسواس

101101

که تو برتر ز عقل و عکس ناری

اگر اینجا حقیقت پایداری

102102

ترا از ذات خود موجود کردست

حقیقت نقش خود معبود کردست

103103

ترا از ذات خود کردست پیدا

در این عالم ز عقل کل هویدا

104104

ترا از ذات خود پیدا نمودست

ابا تو گفته و ازتو شنودست

105105

ترا ازذات خودبنمود بینش

بتو پیداست بودآفرینش

106106

تو مغزی این زمان در صورت پوست

حقیقت چون بیابی صورت اوست

107107

تو مغزی ز آفرینش رخ نموده

حقیقت خود بخود پاسخ نموده

108108

تو مغزی این زمان در عین دنیا

ترا پیدا شده دیدارمولا

109109

تو مغزی این زمان اعیان نموده

حقیقت خویش را پنهان نموده

110110

تو مغزی این زمان اعیان بدیده

از آن منزل بدین منزل رسیده

111111

ز ذاتِ پاکِ او پیدا نمودی

دو روزی نقش در دنیا نمودی

112112

ز ذاتِ پاکِ او اعیانِ رازی

تو سیمرغی بصورت شاهبازی

113113

اگر شاهت نماید روی اینجا

ورا بینی تو از هر سوی اینجا

114114

ترا شاهست اینجا صورت جان

حقیقت چون نمیدانی تو ایشان

115115

باسمی لیک جان جانت اینجاست

حقیقت سرّ مر پنهانت اینجاست

116116

باسم آدمی تو لیک معنی

چو آخر بنگری دیدار مولی

117117

حقیقت در تو دیدارست بنگر

که سر تا پای تو یارست بنگر

118118

حقیقت درتودیدار الهست

ز سر تا پای تو دیدار شاهست

119119

تو شاهی اندر این عالم فتاده

بصورت سیرت آدم فتاده

120120

تو شاهی اندر این عالم یقین شاه

درونِ جانت هم خورشید و هم ماه

121121

تو شاهی اندر این دنیا حقیقت

نشسته بر سر تخت شریعت

122122

وزیر تست عقل کل ندانی

که بر تخت شریعت کامرانی

123123

وزیر تست عقل و پادشاهی

که مشتق گشته از خورشید و ماهی

124124

وزیر تست عقل کل درونت

بسوی ذات اینجا رهنمونت

125125

وزیر تست عقل اندر ممالک

تو عشقی لیک اندر عشق هالک

126126

مقام سالکی درتو بدیدست

حقیقت واصلیات ناپدیدست

127127

تو هستی سالک کون و مکانی

که ره در سوی آن کل بازدانی

128128

حقیقت عقل کل با تست دریاب

درون خانهٔ از عشق درتاب

129129

حقیقت عقل کل همسایهٔ تست

تو خورشیدی و او چون سایهٔ تست

130130

تو خورشیدی حقیقت سایه بگذار

تمامت بین و پایه پایه بگذار

131131

تو خورشیدی ز ذات کل نموده

حقیقت عقل کل را در ربوده

132132

بمعنی و بصورت جان جانها

درون تست اینجاگه نهانها

133133

غرض چون پردهٔ در پیش رویست

دردن پرده او در گفتگویست

134134

غرض چون پرده بر رویت فتاده

چنین دیدار هر سویت فتاده

135135

اگر این پرده بر خیزد ز دیدار

معاینه به بینی خود پدیدار

136136

اگر این پرده برخیزد ز رویت

نماند این نفس خود گفتگویت

137137

اگر این پرده برخیزد ز اسرار

چه بینی در حقیقت لیس فی الدّار

138138

در آن عین فنا در خویش منگر

که یکّی در یکی است پیش منگر

139139

یکی داری و در عین دوبینی

مر این اسرار اینجاگه نه بینی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جوابش داد آن دم پیر رهبر

که گر تو میندانی خود بر این در

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 29 - جواب دادن ابلیس آن شخص سؤال کننده را

اگلی نظم

یکی از بایزید این باز پرسید

که اینجاگه حقیقت حق توان دید

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 31 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور