صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 29 - جواب دادن ابلیس آن شخص سؤال کننده را

بخش 29 - جواب دادن ابلیس آن شخص سؤال کننده را

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جوابش داد آن دم پیر رهبر

که گر تو میندانی خود بر این در

22

چرا در لعنت ما باز ماندی

از آن اینجایگه بی راز ماندی

33

تونادانی منم دانای اسرار

کنون میگویمت از سر خبردار

44

حقیقت من که ابلیس لعینم

میان خلق اکنون بدترینم

55

ترا میگویم اسرار نهانم

که میگوئی که رسوای جهانم

66

حقیقت سجدهٔ آدم نکردم

در آن دم دوست را فرمان نبردم

77

نبردم دوست را فرمان در آن دم

نکردم سجده را در عشق آدم

88

نکردم سجده را آدم در آنجا

که میدانستم این سرّ آندم آنجا

99

که چون بر لوح کلّی راز دیدم

در آنجا لعنت خودباز دیدم

1010

چو خواندم لوح اندر آخر کار

حقیقت کرده بُد لعنت مرا یار

1111

در اوّل لعنتم چون کرده بُد او

بهرزه دانم اینجا گفت با گو

1212

در اوّل لعنت من کرده بُد دوست

چه غم دارم چو میدانم همه اوست

1313

در اوّل لعنتم کردست محبوب

بآخر دارمش امّید مطلوب

1414

بجویم لعنتِ او را دمادم

چه غم دارم ز فرزندان آدم

1515

مرا میباید اینجا لعنت یار

که بیزارم همی از رحمت یار

1616

مرا میباید اینجا لعنت او

که اندر لعنتم در قربت او

1717

مرا میباید اینجا لعنت از دید

که در لعنت یکی دیدم ز توحید

1818

خطاب لعنتم درگوش ماندست

از آن دم این دمم بیهوش ماندست

1919

خطاب لعنتم یار است در دل

وز آن لعنت مرا مقصود حاصل

2020

خطاب لعنت یاراست در جان

مرا چه غم ز لعنت بایدم آن

2121

خطاب لعنت او در دل و جانست

مرا هر لحظه صد اسرار پنهانست

2222

خطاب لعنت جانان مرا هست

خطایم باید اینجاگاه پیوست

2323

مرا چه غم از این رنج و عذابست

که در جانم نمودار خطابست

2424

مرا چه غم اگر آید عذابم

دمادم آید از جانان خطابم

2525

مرا چه غم که جانان راندم از پیش

که میبینم رخ دلدار در پیش

2626

مرا چه غم که جانان کرد لعنت

که در لعنت مرا اعیانست حضرت

2727

خطاب دوست دارم در عیان من

ازآن نندیشم از خلق جهان من

2828

خطاب دوست دارم در نهان من

کجا اندیشم از آه و فغان من

2929

خطاب دوست دارم من در اینجا

کجا اندیشم از فریاد اینها

3030

چو او دارم در اینجاگاه بیچون

نکردم یک دم از لعنت دگرگون

3131

خطاب دوست دارم تا اَبَد من

از آن اینجا کنم پیوسته بد من

3232

خطاب دوست دارم من دمادم

که من لعنت ترا آرم دمادم

3333

من از لعنت نگردم تا قیامت

کنم خلق جهان را من ندامت

3434

من از لعنت نگردم تا ابد باز

که در لعنت حقیقت دیدهام راز

3535

من از لعنت نگردم تا بآخر

کجا دانم ز لعنتهای ظاهر

3636

من از لعنت نگردم گِردِ هر کس

چو من در لعنتم لعنت مرا بس

3737

من از لعنت نمود دوستدارم

از اوّل کل سجود دوست آرم

3838

من از لعنت در آن ساعت که از نوح

نظر کردم مرا آمد از آن روح

3939

در آن دم چون بدیدم سرّ جانان

نیندیشم دمی یک لحظه از آن

4040

در آن دم هر سه یارانم در این کار

پناه خویش بردن نزد جبّار

4141

در آن دم مر مرا گفتند کآخر

اگر خواهد شدن این سر بظاهر

4242

در آن دمشان جواب هر سه دادم

که من این لعنت اینجاگه نهادم

4343

در آن دم من نبودم زین خبردار

تو ای صاحب سؤال از این خبردار

4444

من این سر را بگفتم نزد ایشان

که تا ایشان نمانند این پریشان

4545

هر آنچه حکم پاک کردگار است

مرا باحکم یزدانم چکار است

4646

هر آنچه حکم او رفتست از اوّل

که یارد کرد حکم او مبدّل

4747

هر آنچه حکم او رفتست از پیش

قضای رفته چون بردارم از خویش

4848

هر آنچه حکم او رفتست خواهد

ز حکم او جوی اینجا نکاهد

4949

قضای رفته حکم کردگار است

در این معنی قضاها بیشمار است

5050

قضای رفته چون تقدیر جانانست

مرا ازحکم او اینجا چه تاوانست

5151

قضای رفته دیگر مینیاید

گره کو بسته اینجاگه گشاید

5252

قضا رفتست و من تسلیم اویم

نباشد ترس از هر گفتگویم

5353

قلم رفتست بر ذرّات عالم

چو بر من نیز بُد فرزند آدم

5454

قلم رفتست و بنوشتست هر راز

مرا بنموده اینجاگاه او راز

5555

چو من اینجایگه اعیان بدیدم

نمود رازها زانسان بدیدم

5656

حقیقت بر سر هر یک قضایست

ز حکم دوست بیچون و چرایست

5757

حقیقت هر که آمد سوی دنیا

قضا رفتست بروی تا بعقبی

5858

همه ذرّات عالم در قضایند

فتاده همچو من سوی بلایند

5959

همه ذرّات عالم راز بنوشت

پس آنگه خاک آدم باز بسرشت

6060

همه ذرّات را در سرّ این راز

حقیقت لعنتی آمد بمن باز

6161

چو من آدم ز جنّت افکنیدم

که رازِ آدم اینجا باز دیدم

6262

سبب من بودم از اسرار بیچون

که آدم آمد از جنّات بیرون

6363

سبب من باشم اندر هر بلائی

چو بر هر کس رود اینجا قضائی

6464

سبب من باشم و دیگر نباشد

در این سرها چو من رهبر نباشد

6565

سبب من باشم اندر عشق جانان

درون جسمها من مانده پنهان

6666

سبب من باشم اندر نزد هر کس

تو ای صاحب سؤال این نکتهات بس

6767

که جمله اوست تا ما را نبینی

مکن لعنت اگر صاحب یقینی

6868

مکن لعنت وگرخود میکنی تو

یقین میدان که برخود میکنی تو

6969

مکن لعنت که لعنت برخودت شد

که میدانی که لعنت برخودت بُد

7070

منم اینجا درون جمله عالم

بخود لعنت کند اینجا دمادم

7171

بخود لعنت کنند این جمله دونان

حقیقت مرمرا اینجا چه از آن

7272

بخود لعنت کنند و میندانند

اگر یابند جز حیران بمانند

7373

بخود لعنت کنند اینجا نه بر من

حقیقت چو منم اینجای بر تن

7474

بخود لعنت کنند اینجای ایشان

که اینجاگه منم یکتای ایشان

7575

حقیقت کردگار هر دو عالم

بمن دادست فرزندان آدم

7676

مرا بر جسم ایشان راهبر کرد

وزایشانم در اینجا خیر وشر کرد

7777

حقیقت شر ز من بنموده دادار

که سرّی کآید از ایشان بدیدار

7878

همه از من بود کایشان بدانند

حقیقت مر بدی از حق ندانند

7979

همه بدها ز من آید بدیدار

منم در چشم ایشان ناپدیدار

8080

همه بدها ز من باشد یکایک

که هر کس را نمایم راز بیشک

8181

مرا پروردگار از بهر این راز

حقیقت کرد اندر جسم من باز

8282

به من گفته‌ست و راز جمله دانم

که من اینجایگه راز نهانم

8383

بهمن گفته‌ست و ما را وعده داده‌ست

دلم ازوعدهٔ دلدار شاداست

8484

دلم از وعدهٔ او شاد آمد

از آن جانم ز غم آزاد آمد

8585

دلم از وعدهٔ او در یقین است

که وعده مر مرا تا یوم دین است

8686

دلم از وعدهٔ او پایدار است

اگرچه جانم اندر زیر بار است

8787

دلم از وعدهٔ او دارد امّید

که بخشایش کند جانم به جاوید

8888

کنون اندر امید وعده ماندم

که میگوید که او از خویش راندم

8989

حقیقت هست اینست هرکه خوانده‌ست

ولیکن او ز درگاهم نرانده است

9090

حقیقت هست لعنت آخر کار

مرا رحمت کند آخر به یکبار

9191

حقیقت جان جانها لعنتم کرد

ولیکن آخر اینجا رحمتم کرد

9292

تمامت انبیا را دیده‌ام من

محمّد از همه بگزیده‌ام من

9393

حقیقت راز من احمد بدانست

که او را سرّ از سر کن فکانست

9494

محمّد(ص) دید اسرارم عیانی

مرا گفته‌ست او راز نهانی

9595

مرا او داند و دیگر ندانند

که این بیچارگان رهبر چه دانند

9696

منم امروز راز یار دیده

ورا امروز احمد برگزیده

9797

حقیقت قصّه‌ام دور و درازست

که جانانم حقیقت کارساز است

9898

حقیقت کارها دلدار سازد

مرا در آخر کار او نوازد

9999

نوازد آخر کارم به یک ره

بیامرزد ز دیدار خودم شه

100100

یقین دانم که اندر آخر کار

بیامرزد مرا دانای اسرار

101101

حقیقت من دراینجا راز اویم

درون جملگی در گفتگویم

102102

حقیقت جان جان دریافته‌ستم

در این خانه یقین دریافته‌ستم

103103

درِ رحمت گشتاده‌ست اندر اینجا

از آن جانم یقین شادست اینجا

104104

همه تقدیر نیکّی و بد از اوست

یقین چون یَفْعَلُ اللّه گفت از اوست

105105

از آن ای صاحبم اینجا به اسرار

بکردم عین گستاخی به یکبار

106106

که او دانای اسرار نهانست

مرا امروز در کلّی عیانست

107107

بیک دم میروم از غرب تا شرق

درون جملگی مانندهٔ برق

108108

چو برقم من شتابان سوی ذرّات

حقیقت هم گذر دارم سوی ذات

109109

گذر دارم در آن حضرت دمادم

همی یابم یقین قربت دمادم

110110

از آن قربت خبردارم ز هر راز

در اینجا مینمایم صاحب راز

111111

نه در شر پایدارم لیک در خیر

حقیقت دارم و هم میکنم سیر

112112

حقیقت بود اشیا دیده‌ام من

سراپای فلک گردیده‌ام من

113113

همه ملک من است اکنون سراسر

حقیقت جملهٔ دنیا تو بنگر

114114

همه ملک من است دنیای غدّار

بنزد همّت من ناپدیدار

115115

به نزد همّتم دنیا چو کاهی است

که دنیا در بر عقبی چو راهی است

116116

همه دنیا به نزد من خرابی است

همی نزدیک عقل همچو خوابی است

117117

همه در خواب غفلت خفته بینم

وجود جملگی آشفته بینم

118118

همه این جایگه در خورد و خوابند

حقیقت خفته در عین سرابند

119119

مرا دنیا مسلّم شد به یکبار

که یک یک میکنم از خواب بیدار

120120

چو میبینم که راه حق نوردند

ز دوزخ ذرّهٔ اینجا نترسند

121121

ره بدشان نمایم آخر کار

که تا اندر بدی آیند گرفتار

122122

حقیقت هرچه در دنیا خوشی است

به نزد راه بینان ناخوشی است

123123

حقیقت کفر و فسق و دزدی و خون

همه کار من است اینجای بیچون

124124

حقیقت سالکان را ره شناسم

در این معنی از ایشان می‌هراسم

125125

چو میدانم که ایشان در صفاتند

حقیقت در یقین خاصان ذاتند

126126

شناسای منند ایشان به یکبار

ز قرآنند کل از من خبردار

127127

عدوی ناکسانم من نه ایشان

چنین حقّ یقین گفته ز قرآن

128128

من از ایشان گریزان گشته چون سگ

دلی اندازم اندر دام هر رگ

129129

یکی کو دوستدار عین دنیاست

حقیقت فارغ از اسرار عقباست

130130

من او را میکنم هر لحظه در پی

که تا اندر بلایش افکنم وی

131131

حقیقت گر همه مرد یقین است

که در آخر در اینجا پیش بین است

132132

من او را وسوسه در خاطر آرم

بدنیا مرورا از دین برآرم

133133

کنم او را وساوس دم بدم من

اگر مَرْد است اینجاگاه اگر زن

134134

کنم امروز رسوا آخر کار

حقیقت پرده بردارم بیکبار

135135

از او تا خوار گردانم ز خویشش

بلای دیگر آرم من به پیشش

136136

کسی کاینجا خبردارست از من

حقیقت بگذرد از ما و از من

137137

کند طاعت دمادم اندر اینجا

دَرِ آن جان و دل دارد مصفّا

138138

اگرچه سوی او دمدم شتابم

درون پردهٔ او ره نیابم

139139

همه جا راه دارم جز که در دل

مرا اینجا شدست این راز مشکل

140140

نظر گاه خداوند است آنجا

نیارم کرد آنجاگاه غوغا

141141

ولی آنکس که دل دارد سوی من

شود تاریک او را قلب روشن

142142

نهد دل در سوی دنیا بیکبار

شوم با او حقیقت مشفق ویار

143143

دهم او را براه بد یقینش

براندازم بیک ره نور و بینش

144144

سوی تاریک دان آرمش از آن نور

کنم او را ببد در جمله مشهور

145145

جهان تاریک و من نور جهانم

ببد کردن که مشهور جهانم

146146

هر آنکو در پی ملک من آمد

حقیقت خوار در جان و تن آمد

147147

هر آنکو ترک من داد از حقیقت

سپرد اینجاگه راز شریعت

148148

درون جان و دل را بر صفا یافت

یقینِ صدر عالم مصطفی یافت

149149

مرا احمد در اینجا راز دان دید

حقیقت در همه خلق جهان دید

150150

سؤالی کرد از من رهبرِ کُل

که چونی این زمان در عین این ذل

151151

چگونه اوفتادی در بلایت

چنین بُد رفته آنجا در قضایت

152152

حقیقت امّت من را میازار

حقیقت راه حق چندین نگهدار

153153

اباخلقش در اینجا بیوفائی

مکن بیحد که ترسم آشنائی

154154

حقیقت آشنای دوست گشتی

بُدی در مغز اکنون پوست گشتی

155155

یقین داری ز اسرار حقیقت

کنون افتاده در سوی طبیعت

156156

ترا از بهر این سر آفریدند

در این دنیات آخر آوریدند

157157

ترا آنجاست ملک و مال و اسباب

درون جملگی هستی خبریاب

158158

ز بهر حق مکن چندین بدی تو

که در اوّل عجب نیکو بُدی تو

159159

اگرچه سرکشی کردی در اوّل

ترا حق کرد در آخر مبدّل

160160

ولیکن آخر کارت یقین است

که حق آمرزگار کفر و دین است

161161

بدی کمتر کن و نیکی وفا کن

نکوئی خاص از بهر خداکن

162162

جوابی دادم آندم صدر دین را

که ای عین العیان مر پیش بین را

163163

حقیقت راز من اینجا تو دانی

که بیشک بر تمامت کامرانی

164164

مرا دانی تو ای سیّد که چونم

فتاده اندر این دریای خونم

165165

جدایم این زمان از عین محبوب

اگرچه طالبم هستی تو مطلوب

166166

تو میدانی حقیت راز جمله

توئی انجام و هم آغاز جمله

167167

حبیب اللّه و بیچون و چرائی

سزد گر مرمرا راهی نمائی

168168

تو میدانی که من حق میشناسم

حقیقت هم تو مطلق میشناسم

169169

بنزد خلق ابلیس لعینم

تو میدانی که من جز جان نبینم

170170

حقیقت این بیان اکنون که گفتی

تو ای جوهر مر این دُر را که سُفتی

171171

یقین پنهان مکن گر راز دانی

که بیشک هم تو در من باز دانی

172172

خدای تو مرا کرده بلعنت

بتو دارم همی امّید رحمت

173173

خدای تو یقین دانم حقیقت

که بنمودی رخ از بهر شریعت

174174

خدای من ترا کل دانم اینجا

ولیکن نزد تونادانم اینجا

175175

مرا یک مشکل است این رازبگشای

مرا آن راز اینجاگاه بنمای

176176

بمعنی و بصورت تو خدائی

حقیقت از همه عیبی جدائی

177177

اگر بگشائیم مشکل در آخر

مرا اسرار گردانی تو ظاهر

178178

بگو تا آخر کارم چگونست

که نفس من در اینجاگه زبونست

179179

زبونم کردهٔ در نزد دنیا

بآخر چیست رازم نزد عقبا

180180

حقیقت کردم اینجاگاه شاها

تراگستاخی اکنون جان پناها

181181

جواب من بده تو آخر کار

مرا این پرده را برگیر یکبار

182182

بگو تاجاودانم هست راحت

و یا باشم همه در عین زحمت

183183

تو میدانی که در توحق شناسم

نه همچون دیگرانت ناسپاسم

184184

عزازیلت سگ درگاه آمد

کنونت کمترین در راه آمد

185185

جوابم داد آن سُلطان بینش

که این دم ملکت آمد آفرینش

186186

همه دنیا ز تست امروز معروف

تو داری از من اینجا امر معروف

187187

همه دنیا بدست تست آخر

توئی بر خیلیان امروز سرور

188188

اگرچه نور بودی اوّل کار

کنون در کار ما هستی گرفتار

189189

در این دنیا فتادستی یقین تو

چو در من آمدی کل پیش بین تو

190190

ره ما یافتی در آشنائی

حقیقت این زمانت روشنائی

191191

به از اوّل دهم اینجا تو ابلیس

اگرچه هست اینجا مکر و تلبیس

192192

حقیقت آنچه حق خواهد کند آن

ولیکن لعنتی هستی ز قرآن

193193

نماند لعنت اوجاودانه

دو روزی لعنتی اندر زمانه

194194

ترا ابریست اندر پیش خورشید

نخواهد تاتار ماند تاریکیت جاوید

195195

حقیقت ابر اینجاگه نماند

که نیکی و بدی در ره نماند

196196

ترا توفیق خواهد بود آخر

مرا این کرد سیّد حکم ظاهر

197197

کنون از عهد آدم تا بدین دم

تماشا کردم اندر خلق عالم

198198

تماشا آنچه من کردم در اعیان

ندیدست و نبیند هیچکس آن

199199

در اوّل دیده غم در آخر کار

مرا سیّد خبردارم خبردار

200200

ز حق گردد کنونم در ره او

بماند خاک راه درگه او

201201

اگر لعنت کنندم امّت دوست

چنان دانم که لعنت رحمت اوست

202202

کنون تسلیم راه مصطفایم

مر او را کمترین خاک پایم

203203

حقیقت من نیم کل مصطفایست

که او بیشک حقیقت مر خدایست

204204

بد و نیکست از درگاه یزدان

که باشم من کنون آگاه جانان

205205

زهی ابلیس جانان باز دیده

که از احمد در اینجا راز دیده

206206

زهی ابلیس کاندر آخر کار

حقیقت از محمّد شد خبردار

207207

زهی ابلیس کاینجا راز گفتی

حقیقت سرّ بیچون بازگفتی

208208

زهی ابلیس کاینجا آشنا شد

که پیغامبر مراو را رهنما شد

209209

زهی ابلیس درجانان ندیده

بآخر در سوی جانان رسیده

210210

خبرداری خبرداری خبردار

ترا بستود اینجا گاه عطّار

211211

زهی عاشق که عشق یار داری

که اندر عاقبت دیدار داری

212212

زهی عاشق که اعیان جهانی

که داری سرّ اسرار معانی

213213

زهی عاشق که گفتی این سخن باز

در آخر تو ابا پیر کهن ساز

214214

سخن نیکو نمودی در حقیقت

تو و چه دوست امّا در شریعت

215215

سخن در شرع گفتی نیک یا بد

ندیدی در میان بیشک تو مر خود

216216

ندیدی خویش را جز عین لعنت

که آخر یافتی مر عین قربت

217217

در آخر رحمتست و غم چه داری

که در لعنت در اینجا پایداری

218218

در آخر رحمتست از ربّ دادار

که رحمت نیز خواهد کرد دلدار

219219

نمیداند کسی اسرارت اینجا

نمیبیند کسی دیدارت اینجا

220220

همه در گفتگوئی تو فتاده

یقین در جستجوئی تو فتاده

221221

زهی اندر خطاب حق تعالی

بمانده خوار اندر دار دنیا

222222

ترا این همّتست ای راز دیده

که راز مصطفائی کل شنیده

223223

حقیقت حق شناس و خود شناسی

که در اعیان احمد باسپاسی

224224

از آن دیدار داری آخر کار

که بر خود داشتی لعنت بیکبار

225225

چو سرّ جمله دیدستی تو از پیش

نهادی لعنت اندرگردن خویش

226226

چو سرّ جمله مر دانی حقیقت

درونی با همه اندر طبیعت

227227

یقین را انبیا کل دیدهٔ تو

که صاحب درد و صاحب دیدهٔ تو

228228

یقین چون صاحب دردی در اینجا

بلعنت مانده تو مردی در اینجا

229229

یقین چون صاحب درد و دوائی

ز جانان یافته کل آشنائی

230230

شناسائی و خود در عین لعنت

رها کرده در اینجاگاه قربت

231231

شناسای خود و هر دو جهانی

که داری بیشکی راز نهانی

232232

شناسای خودی در عین دنیا

که برگردن نهادستی ز مولا

233233

تو طوق لعنت جانان در اینجا

شده در جزو و کل در عین غوغا

234234

همه حیران تو تا خود چه چیزی

بخواری درفتاده از عزیزی

235235

همه حیران تو تو در همه یار

حقیقت عین شادی تو بیکبار

236236

اگر شادی است اینجاگاه ازتست

کسی داند که او آگاه از تست

237237

وگر هم غم بود از زندگانی

زمانم در حقیقت هم تو دانی

238238

اگر خوفست در وی آخر کار

قلم رفتست از بیچون ستّار

239239

ولیکن در میان هستی بهانه

که این ابلیس کرد اندر زمانه

240240

چو خود دادی تو انصاف از بر یار

حقیقت نقش آوردی پدیدار

241241

همه لعنت بسوی خویش بُردی

همه خوردند صاف اینجا تو دُردی

242242

گرفتار همه اندر بلائی

چنان کاینجا که کلّی آشنائی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پرسید از ابلیس ناگاه

که چونی این زمان با لعنت شاه

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 28 - در سؤال نمودن از ابلیس که چرا سجده به آدم نکردی؟

اگلی نظم

یکی پرسید از منصور کابلیس

که دائم هست اندر عین تلبیس

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 30 - سؤال نمودن ازمنصور که ابلیس در عین تلبیس است و جواب دادن منصور آن شخص را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور