صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 33 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

بخش 33 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

زهی اسرار کاینجاگاه پنهانست

که از شوقش حقیقت چرخ گردانست

2

زهی اسرار کاینجا روی بنمود

در عطّار اینجاگاه بگشود

3

زهی عطّار کاینجا کس ندیدست

که مر عطّار را کلی بدیدست

4

حقیقت سرّ اسرار خدائی

درون ماست اینجا روشنائی

5

حقیقت سرّ او اینجا مرا روی

نمودارست اندر گفت و در گوی

6

چنان در سرّ اسرار عیانم

که هر دم جوهری دیگر فشانم

7

حقیقت سرّ او ما راست تحقیق

که گوئی مر مراد اوست توفیق

8

بسی گفتند از این اسرار هرگز

کسی اینجا نگفت و عقل عاجز

9

شدست و سرّ این اسرار بیچون

فروماندست عقل اینجای در خون

10

فروماندست عقل ره نبرده

حقیقت ره بسوی شه نبرده

11

فروماندست عقل اندر جدائی

ندارد با حقیقت آشنائی

12

فروماندست عقل مانده حیران

در این اسرارهای جان جانان

13

فروماندست عقل و ناپدیدست

حقیقت عشق در گفت وشنیدست

14

فروماندست عقل عشق گفتار

مر این دُرها همی ریزد در اسرار

15

حقیقت عشق بشنفت این همه راز

که عشق اینجایگه دیدست کل باز

16

حقیقت عقل بشنفت و خبر یافت

یقین دیدار آخر در نظر یافت

17

ز عشقی واصلی پیداست امروز

ولیکن در درون شیداست امروز

18

ز عشقش وصل پنهان و عیان شد

از آن حیران و سرگردان از آن شد

19

ز عشقش گرچه بنمودست اسرار

ولیکن در عیان در عین پندار

20

بماندست آنچنان اینجایگه عقل

نمیآید برون از دین نقل

21

نمیآید برون از پردهٔ راز

که دریابد چو عشق اعیان کل باز

22

نمیآید برون تا راز بیند

حقیقت همچو عشق او باز بیند

23

نمیآید برون از عین پندار

که تا بیند در اینجاگه رخ یار

24

نمیآید برون از عین هستی

که بگذارد در اینجا بت پرستی

25

نمیآید برون از دیدن خود

فروماندست اندر نیک و در بد

26

نمیآید برون از پرده اکنون

حقیقت خویشتن گم کرده اکنون

27

نمیآید برون ازوصل دلدار

نیابد او بکلّی وصل دلدار

28

اگرچه وصل دارد زندگی او

نبیند اندر اینجا بیشکی او

29

اگرچه وصل دارد در خدائی

نمیبیند تمامت روشنائی

30

اگرچه وصل دارد از رخ یار

فرومانداست او در پاسخ یار

31

اگرچه وصل دارد از حقیقت

فروماندست در عین شریعت

32

اگرچه وصل دارد در یقین او

ندیدست از عیان عین الیقین او

33

حقیقت آنگهی او وصل یابد

اگر پرده بکل بیرون شتابد

34

درون اندرون گرداند از دید

گلی گردد عیان در سرّ توحید

35

یکی گردد چو عشق اندر نمودار

به یکباره برون آید ز پندار

36

یکی گردد ز عشق از راز جانان

شود ازدیدن خود عقل پنهان

37

زند خود را ابر عشق حقیقی

کند با او حقیقت هم رفیقی

38

یکی گردد ابا عشق نظر باز

شود تا باز بیند از نظر باز

39

ولیکن عقل در اعیانِ دیدست

حقیقت درهمه گفت و شنیدست

40

ندارد زهره اندر پرده مانده است

از آن اینجای بی گم کرده مانده است

41

ندارد زهره اندر آخر کار

که برگردد حجاب از پرده یکبار

42

ندارد زهره تا دیدار گردد

ز دید عشق کلّی یار گردد

43

ندارد زهره در سودای جانان

که تاگردد عیان یکتای جانان

44

ندارد زهره تا اسرار بیند

برون آید زخویش و یار بیند

45

ندارد زهره تا جانان شود کل

ز دید خویشتن اعیان شود کل

46

حقیقت عقل اینجا بازمانده است

اگرچه صاحب اندر راز ماندست

47

حقیقت عقل در نابود بود است

که اسرارجهان از وی گشود است

48

حقیقت وصل کل حاصل شود باز

که او را جملگی حاصل بود باز

49

حقیقت عقل وصل آنگه بیاید

که کل در سوی ذات خودشتابد

50

نگردد باز تا دیدار بیند

نمود خویشتن را یار بیند

51

نگردد باز از آن سررشتهٔ راز

وصال خویشتن اینجایگه باز

52

نگرددباز اینجا تا زاعیان

بیابد او نشان در قربتِ جان

53

وصال یار آندم باز یابد

که اندر ذات خود را راز یابد

54

وصال عقل در یکیست پیدا

چو اندر ذات کل گردد هویدا

55

وصال عقل در یکیست موجود

چو اندر ذات یابد عین معبود

56

وصال عقل در ذاتست بیشک

که اندر ذات بیند بیشکی یک

57

وصال عقل عقل در ذاتست اینجا

ولی در عین ذرّاتست اینجا

58

از این ذرّات بیرون شو تو ای دوست

حقیقت مغز بنگر هم تو ای دوست

59

از این ذرّات بیرون شو تو ازعقل

بگو تا چند مانی اندر این نقل

60

از این ذرّات بیرون یقین تو

وصال خویشتن را بازبین تو

61

از این ذرّات بیرون شو تو در راز

حقیقت باز بین ز انجام وآغاز

62

از این ذرّات بیرون شو تو از دید

یکی بنگر ز جانان جمله توحید

63

از این ذرّات بیرون آی و ره کن

ز پردههان تو قصدبارگه کن

64

از این ذرّات بیرون آی و ره کن

ز دید روی خود در شه نگه کن

65

از این ذرّات بیرون آی و بشتاب

یقینِ بارگاه شاه دریاب

66

از این ذرّات بیرون آی آگاه

نظر کن درحقیقت مر رخ شاه

67

چرا در عین ذرّاتی گرفتار

حقیقت بشنو این معنی ز عطّار

68

همه در تست عقل و تو سوی جان

حقیقت در دل اسرار پنهان

69

همه در تست و تو در دل بمانده

چنین فارغ در آب و گل بمانده

70

همه در تست و تو در گفتگوئی

حقیقت یار در تست و نجوئی

71

حقیقت یار با تست اندر این دید

توئی اندر عیان سرّتوحید

72

حقیقت یار با تست اندر این راه

توئی اندر عیان سرّ اللّه

73

حقیقت یار با تست و ندانی

چنین غافل زگفت او بمانی

74

همه گفتار تو گفتار یار است

عیان دیدار تودیدار یار است

75

همه گفتار تو از یار بود است

که او درتو در این گفت و شنودست

76

همه گفتار تو زو هست پیدا

چرا تو ماندهٔ در شور و غوغا

77

همه گفتار تو زو هست موجود

چرا تو می نه بینی عین مقصود

78

همه گفتار تو سرّ اله است

حقیقت در تو مر دیدار شاه است

79

همه گفتار تو اندر نهانست

ولیکن مر مرا راز نهانست

80

همه گفتار تو اینجاست در یاب

که محبوبت عیان پیداست دریاب

81

اگرچه گفتهٔ بسیار ازخود

که نیکی حقیقت گفتهٔ بد

82

گهی در عین پنداری بمانده

گهی در سرّ اسراری بمانده

83

گهی در عشق کلّی محو گردی

نمود خویشتن را در نوردی

84

گهی در خویشتن در تک و تازی

ز تست اینجایگه هم ترکتازی

85

گهی مستی گهی هشیار مانده

گهی درخانقه آوار مانده

86

گهی در لذّت حسنی گرفتار

گهی اندر خراباتی تو در کار

87

گهی در علم و تحصیل داری

گهی در عین خود تبدیل داری

88

گهی چون جبرئیلی مانده در راز

گهی در عشقی و گه سوز در ساز

89

گهی اندر گمان گاهی یقینی

حقیقت گرچه عقل پیش بینی

90

بهردم هر صفت داری دراینجا

اگرچه معرفت داری در اینجا

91

اگرچه معرفت داری جهانی

حقیقت مینداری کل عیانی

92

نداری هیچ اگر بیرون کَوْنی

که هر دم ماندهٔ در لَوْن و لَوْنی

93

بسی گفتی تو از هر معرفت باز

بسی گشتی تو اندر هر صفت باز

94

نه آن بُد از چه بُد کین راز گفتی

ولیکن هر حقیقت باز گفتی

95

یقین دان عقل چندین گفتهٔ تو

که دُرّ راز اینجا سُفتهٔ تو

96

اگرچه راه سالک را حجابی

از آن کاینجا تودر بند حسابی

97

کتاب صورتی بر ساختستی

همه ای عقل تو پرداختستی

98

کتاب صورتی اینجایگه تو

بسی تقریر کردی نزد شه تو

99

دوانی هر صفت در هوی رازی

برآنی هر صفت چون شاهبازی

100

بهرجائی روی بهر طلب تو

حقیقت آمدی عین ادب تو

101

ادب از تست و عزت از تو پیداست

حقیقت نیز قربت از تو پیداست

102

نمود او پئی از اصل موجود

تو پیدا آمدی اوّل ز معبود

103

از اوّل آمدی پیدا یقین تو

از آن درکایناتی پیش بین تو

104

حقیقت حق تعالی میشناسی

بقدر خویش اینجا ناسپاسی

105

یقین دانندهٔ بسیار چیزی

از آن در عقل تو شیئی عزیزی

106

عزیزت کرد اینجا بهر دیدار

تو آوردی یقین معنی بدیدار

107

عزیزت کرد از بهر جان تو

ولیکن میشوی هر دم نهان تو

108

عزیزت کرد او را تا بدانی

کنون درجوهر کل راز دانی

109

کنون ای عقل مر عطّار دیدی

تو او را صاحب اسرار دیدی

110

حقیقت او بتو اینجا یقین یافت

که جان تو در اینجا پیش بین یافت

111

ز تو بنمود اسرار یقین باز

ز عشق اعیان شدش عین الیقین باز

112

اگرچه تو خلاف عقل بودی

کنون چون سرّ کل از وی شنودی

113

خلاف از پیش خودبردار اینجا

نظر در سوی خود بگمار اینجا

114

بنور او ابا او آشنا گرد

ابا او شو درین دیدار کل فرد

115

بنور او حقیقت خویشتن یاب

عیان خویشتن درجان و تن یاب

116

بنور عشق عقلا رهنمون شد

حقیقت همچو او در کاف و نون شو

117

برون شو تا درون خود بدانی

که هستی در عیان سرّ نهانی

118

یکی شو عقل از پندار بگریز

بنور عشق مر خود را برآمیز

119

یکی شو عقل اندر لامکان تو

رها کن این زمان عین ماکن تو

120

یکی شو عقل در دیدار بیچون

یکی بین و مگو اینجا چه و چون

121

یکی بین و یکی دان اندر اینجا

که تا در جان جان گردی تو یکتا

122

یکی بین عقل در صاحب کمالی

فراقت رفت اکنون در وصالی

123

یکی بین عقل محو آمد فراقت

کنون از عشق کل بین اشتیاقت

124

یکی بین عشق اندر عقل جانان

که هستی تو کنون در عشق جانان

125

یکی بین عقل اندر عشق دریاب

نمود خویشتن نور جهان یاب

126

یکی بین عقل اندر نور هر چیز

که تا یکی شوی درعشق او نیز

127

یکی بین نور در عشق هدایت

ترا اینجاست اکنون این سعادت

128

چو در یکی عیان عشق دیدی

تو خود میبین حقیقت صدق دیدی

129

ز عشق اینجا بمعشوقی سرافراز

همه تقلید از گردن بینداز

130

ز عشق اینجا بمعشوقی نمودار

که اکنون آمدی از خواب بیدار

131

ز عشق اینجا بمعشوقی حقیقت

یکی اندر یکی در دید دیدت

132

یکی بودی یکی گشتی در آخر

همه از یک شدت دیدار ظاهر

133

یکی بودی دوئی برداشتی تو

کنون اینجا توئی برداشتی تو

134

یکی بودی دوئی رفت و یکی آی

حقیقت ذات بیچون بیشکی آی

135

دوئی برداشتی در عشق یاری

چه غم داری کنون با غمگساری

136

دوئی برداشتی از یک حقیقت

کنون مکشوف شد بیشک حقیقت

137

دوئی برداشتی بر آستان تو

حقیقت یافتهای جان جان تو

138

دوئی برداشتی در کلّ اعیان

ز عشقی این زمان دیدار جانان

139

دوئی برداشتی ای بود جمله

حقیقت یافتی معبود جمله

140

دوئی برداشتی و در وصالی

کنون اعیان نور ذوالجلالی

141

دوئی برداشتی در اصل جانان

حقیقت یافتی کل وصل جانان

142

دوئی برداشتی از اصل توحید

ترا آمد مراد خویش تادید

143

دوئی برداشتی تا کل شدستی

که از اصلت حقیقت کل بدستی

144

دوئی برداشتی از ذات مستی

بذات اکنون تو مر ذرّات هستی

145

معیّن شد کنون ای عقل اینجا

که در عطّار امروزی تو یکتا

146

معیّن شد کنون عقل از نمودار

که واصل گردد اینجاگاه عطّار

147

کنون چون واصل هردو جهانی

حقیقت صاحب عشق و معانی

148

توئی اکنون حقیقت بیگمان تو

چو من بی نام گرد و بی نشان تو

149

چو من بی نام شو در آخر کار

که افتادستمان پرده بیکبار

150

برافتادست پرده از رخ دوست

برون شد عقل اکنون جمله از پوست

151

برون شد عقل تا محبوب آمد

حقیقت طالب و مطلوب آمد

152

بلای عشق کل شد ازمیانه

نمود اکنون وصال جاودانه

153

کنون ای عقل اینجا راز داریم

یقین ما هر دو در دیدار یاریم

154

کنون ای عقل راز چند صورت

یقین بادست بشنو این ضرورت

155

ضرورت صورت اینجا پایدار است

در او اسرار صنع کردگار است

156

ز تو پیدا شدست و تو ندیدی

کنون در وصل در اعیان رسیدی

157

بتو اینجا مشرّف بود از اوّل

شد اندر آخر کار او معطّل

158

بتو اینجا مشرّف بود ارکان

حقیقت همچو تو گشتند کل جان

159

بتو اینجا مشرّف یار دیدند

دگر از تو یقین هر چار دیدند

160

ز نوشان وصل دلدار است هرچار

برون رفتند از آن عین پندار

161

ز نوشان وصل پیدا گشت امروز

ز تو گشتند دیگر بار فیروز

162

ز نوشان خلعت نو دادهٔ تو

کنون زیشان بکل آزادهٔ تو

163

ز نوشان واصلی دادی یقین باز

دگر گشتند در عزّت سرافراز

164

ز نوشان این زمان دیگر وصالست

دگر اینجایگه نور جلالست

165

ز نوشان در تجلّی قربت یار

حقیقت این زمان دیدست دیدار

166

ز نوشان در تجلّی درگرفتست

حقیقت بیشکی پندار رفتست

167

ز نوشان در تجلّی بود پیداست

دگرباره یقین مقصود پیداست

168

ز نوشان در تجلّی ذات آمد

عیان عطّار در ذرّات آمد

169

ز نوشان میکنی واصل دمادم

ابا ذرّات خوداینجا تو هر دم

170

سرایت میکنی در کلّ اسرار

که تاگردند اعیانت خبردار

171

خبر دارند از دیداربودت

همی یابند کلّی مر نمودت

172

خبر دارند این اسرارت ای دوست

چه جان ودل چه مغز و نیز هم پوست

173

خبر دارند از تو در عیانت

چه دل چه صورت و چه مغز جانت

174

خبر دارند کاینجا واصلی تو

حقیقت در عیان نی غافل تو

175

خبر دارند جمله از نمودت

یکی گشته همه در بود بودت

176

خبر دارند از بود فنایت

که خواهد بود آخر کل لقایت

177

خبر دارند آخر کل فنایست

یقین بعد از فنا دید بقایست

178

بسی گفتی ابا ایشان بهر راز

نمودی وصلشان در هر صفت باز

179

بسی گفتی ابا ایشان از آن سرّ

که تا شد رازشان درعشق ظاهر

180

اگر عقلست واصل گردی اینجا

مرادش جمله حاصل کردی اینجا

181

وگر جسمست ذرّات وجودست

دراعیانند اندر بود بود است

182

اگردل هست هم دلدار دارد

در اینجاگه خبر از یار دارد

183

اگر جانست خود دیدار شاهست

حقیقت عین دیدار الهست

184

اگر عقلت بُد اوّل محو شد باز

حقیقت چون تو بودی صاحب راز

185

اگر جانست از وی این یقینست

که زو دیدار کل عین الیقین است

186

حقیقت عشق آمد رهنمونت

یکی کرده درون را با برونت

187

حقیقت عشق اینجا راه بنمود

در آخر کل عیانت شاه بنمود

188

حقیقت عشق این پرده بر انداخت

ترا اینجا بجانان سر برافراخت

189

حقیقت عشق اینجاگفتگو شد

در اینجا ذات جمله زو نکو شد

190

حقیقت عشق واصل کرد ذرّات

که عشق اینجاست نی بی دیدن ذات

191

حقیقت عشق اینجا بود جانست

حقیقت راز پیدا ونهانست

192

حقیقت عشق جانانست اظهار

اگرچه جمله زو گشتست دیدار

193

حقیقت عشق با عقل آشنا شد

که تا مر عقل دیدار خدا شد

194

حقیقت عشق با عقلست در دید

کنون یکی عیان ذات توحید

195

حقیقت عشق ذرّات جهان را

یقین بنمود اینجا جان جان را

196

حقیقت عشق جان در اوّل کار

یقینِ اصل را کرد او پدیدار

197

حقیقت عشق دل را کرد آگاه

همه ذرّات را بنمود او شاه

198

حقیقت عشق واصل کرد جمله

که تا گشتند اینجا فرد جمله

199

همه فردند اینجا از یقین باز

همه گشتند اینجا رازبین باز

200

همه عشقست اگر خود بازیابی

ز عشق اینجا حقیقت راز یابی

201

همه عشقست از اعیان پدیدار

نموده روی خود اینجا بدیدار

202

همه عشقست کاینجا جمله بنمود

حقیقت عشق را بیندید مقصود

203

همه عشقست و راز جمله داند

حقیقت قصّهها مر عشق داند

204

همه عشقست اگر این باز دانی

که عشق آمد همه راز نهانی

205

همه ذرّات اندر او رسیدند

ولیکن اصل او کلّی ندیدند

206

ز عشق از ذرّهٔ بر عالم افتد

بیک ساعت دو عالم بر هم افتد

207

ز عشق از ذرّهٔ در جان درآید

ز یک ذرّه دو صد طوفان برآید

208

ز عشق ار ذرّهٔ در جان نمودار

شوداینجا نبینی لیس فی الدّار

209

ز عشق ار ذرّهٔ پیدا نماید

دو عالم در دلت یکتا نماید

210

ز عشقست اینهمه پیدا نموده

ولیکن عشق جانان در ربوده

211

یقین اسرار عشق اینجا نهانست

که اندر ذات از یکی عیانست

212

حقیقت ذرّهٔ عشقست اینجا

از آن افتاده اندر شور و غوغا

213

حقیقت ذرّهٔ در عالم افتد

از آن پیدا نمود آدم افتاد

214

حقیقت ذرّهٔ بود است بنگر

که آن دیدار معبود است بنگر

215

حقیقت ذرّهٔ ز آن آشکار است

چنین اینجا عجائب بیشمار است

216

نمودار است در نقش غرائب

از آن یک ذرّه چندینی عجائب

217

از آن یک ذرّه اندر سوی افلاک

فتادست و چنین کردست در خاک

218

از آن یک ذرّه در اشیا فتادست

بسرگردان فلک بی پا ستادسات

219

فلک گردانست در عشق از معانی

از او پیدا شده راز نهانی

220

حقیقت ذرّهٔ در آفتابست

از آن پیوسته اندر تک و تابست

221

حقیقت ذرّهٔ در ماه و هر ماه

فتد کوهی شود مانندهٔ کاه

222

حقیقت ذرّهٔ در ماه آید

حقیقت سالک خرگاه آید

223

یقین عشقست یک ذرّه ز حضرت

در اینجا گاه از دیدار قربت

224

چو یک ذرّه است چندین شور و غوغا

حقیقت بود آن اینجا نه پیدا

225

حقیقت بود آن دریافت منصور

از آن زد در اناالحق ذات مشهود

226

حقیقت عشق کل او راست پیدا

حقیقت جزو و کل او راست شیدا

227

عیان عشق کل منصور دیدم

اناالحق زد حقیقت او از آن دم

228

اناالحق زد که عشق کل عیان شد

یقین در عشق او کل جان جان شد

229

اناالحق زد از آن کل تا عیان دید

حقیقت راست گفت او جان جان دید

230

یقین او بود اینجا عشق کل راز

که دیده بود اندر خویشتن باز

231

کجا هرذرّهٔ خورشید گردد

سُها هرگز کجا ناهید گردد

232

حقیقت آفتابی باید اینجا

که ذرّهوار میبنماید اینجا

233

حقیقت آفتابی باید از نور

که بر ذرّات گردد جمله مشهور

234

حقیقت آفتابی بود تابان

که شد بر جملهٔ ذرّات رخشان

235

گمان برداشت اینجا از یقین باز

چودر جان رخ نمودش آن سرافراز

236

گمان برداشت اینجاگاه عطّار

یقین چون دید و گوید جان ودلدار

237

گمان برداشت عطّار از جهانش

چو اوشد در حقیقت جان جانش

238

بدو واصل شدست اندر خراسان

بشد از جان در اینجاگه هراسان

239

سر خود را فدای روی او کرد

ز دید اودر اینجا گفتگو کرد

240

ز دید او یقین بنمود اسرار

چو از وی شد حقیقت او خبردار

241

ز دید او یقین شد همچو خورشد

اناالحق میزند تا عین جاوید

242

ز دید او اناالحق میزند باز

حقیقت هردل او میکند باز

243

سر وجانم فدایش باد اینجا

حقیقت خاک پایش باد اینجا

244

مرا وصلست از دیدارمنصور

که دارم در درون اسرار منصور

245

مرا وصلست از دیدار آن شاه

که او کردستم اینجاگاه آگاه

246

همه عشقست اگر خود بازیابی

ز عشق اینجا حقیقت راز یابی

247

همه عشقست از اعیان بدیدار

نموده روی خوداینجا پدیدار

248

همه عشقست کاینجا جمله بنمود

حقیقت عشق را بین دید مقصود

249

همه عشقست و راز جمله داند

حقیقت قصهها مر عشق خواند

250

همه عشقست اگر این باز دانی

که عشق آمد همه راز نهانی

251

همه ذرّات اندر او رسیدند

ولیکن اصل او کلّی ندیدند

252

مرا وصلست از دیدار رویش

از آن افتادهام در گفتگویش

253

مرا وصلست از دیدار آن سّر

که اسرار دوعالم کرد ظاهر

254

مرا وصلست چون خورشید دارم

حقیقت دید او جاوید دارم

255

مرا وصلست از او در هر دو عالم

از اودم میزنم در هر دو عالم

256

مرا وصلست از او تا در عیانم

حقیقت گفت او راز نهانم

257

مرا وصلست از او در آخر کار

که پرده برگرفت از رخ بیکبار

258

معائینه جمال خود نموداست

ابا عطّار در گفت و شنود است

259

معائینه مراکرد است واصل

حقیقت بود او شد جان و هم دل

260

معائینه دل و جانم یکی کرد

ز دیدارخود او اینجایگه فرد

261

معائینه دل و جانم ز اعیان

بذات بود خود او کرد پنهان

262

معائینه مرا اودید دیدست

بجز خود در جهان او کس ندیدست

263

بجز من این دم من کس نزد باز

که او کردم حقیقت صاحب راز

264

بجز من این دم او کس ندارد

که دراین دم حقیقت پایدارد

265

نشان آنست کآخر سر ببازم

ز سرّ او در اینجا سر فرازم

266

نشان اینست کآخر باز بیند

حقیقت سالکان راز بیند

267

نشان اینست کاندر آخر کار

بریده سر شود در عشق عطّار

268

نشان اینست دادم تا بدانند

بیان کردم بهرجان تا بخوانند

269

بهرجائی که اندر جوهر ذات

حقیقت وصف کردستم من از ذات

270

نشان دادم ز وصل سر بریده

که خواهم گشت اینجا سر بریده

271

نشان دادم اگر دریابی اینجا

چنین کن تا نوا دریابی اینجا

272

نشان دادم من از اسرار جانان

که خواهم کُشته شد در کار جانان

273

چو کردم فاش اینجا کشته گردم

بخاک و خون همی آغشته گردم

274

چو کردم فاش مر اسرار منصور

حقیقت من بپای دار منصور

275

شوم کشته که اندر پای دارم

حقیقت عشق او را پایدارم

276

حقیقت پایدارم راز او من

گذشتم من چو او ازجان وز تن

277

گذشتم از تن و جان آخر کار

چو کردم سرّ جانان من پدیدار

278

گذشتم از تن و جان من حقیقت

نخواهم آخر کار این طبیعت

279

گذشتم از تن و جان راز دیدم

نمود عشق جانان باز دیدم

280

گذشتم از تن و جان من یقین است

که اندر کلّ اشیا بیش بین است

281

منم اسرار خود در خویش دیده

حقیقت کشتنم از پیش دیده

282

منم اسرار جانان کرده هان فاش

مرا خواهد یقین گشتن از آن فاش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خدا کن بود او در بود خود باز

حقیقت آنگهی شو صاحب راز

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 32 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

اگلی نظم

یکی گفته‌ست از پیران اسرار

که هر کو شد ز هر کل او خبردار

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 34 - درخبردادن صاحب اسرار فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور