صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 34 - درخبردادن صاحب اسرار فرماید

بخش 34 - درخبردادن صاحب اسرار فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی گفته‌ست از پیران اسرار

که هر کو شد ز هر کل او خبردار

22

یقین مر ذات جانان بازبیند

در اینجا راز پنهان باز بیند

33

در آخر ذات اصل آید از اودید

یکی گردد عیان در سرّ توحید

44

حقیقت مطلّع گردد در اسرار

کند اسرار آن بر خلق اظهار

55

بگوید باز آخر راز دیده

در اینجاگه شود او سر بُریده

66

شود کشته کز اینجا بازگوید

نماند او کز اینجا راز گوید

77

حقیقت هرکه او توحید کل فاش

کند اینجایگه با رند و اوباش

88

بشرعش همچو منصور از نمودار

کنند اینجایگه مردان ابردار

99

بگفتند ونه اندیشه نمودند

که اندر وصل او اعیان بودند

1010

بگفتند و شدند از شوق جانباز

بگو مر جان خود در جان جانباز

1111

بگو مانندهٔ منصور رازت

که گرداند ز سوز اندر گدازت

1212

چه به زین کاندر این عالم حقیقت

ز کُشتن باز یابی دید دیدست

1313

چه به زین کاندر این دار فنا تو

ز کُشتن یابی اینجاگه بقا تو

1414

چه به زین کاندر این عالم ز دیدار

ز کُشتن یابی اینجاگه رخ یار

1515

چه به زین کاندر این عالم یقین تو

ز کُشتن یابی این عین الیقین تو

1616

چه به زین کاندر این عالم تو جانان

ز کُشتن یابی این اسرار اعیان

1717

منم امروز جان دل گشاده

دل و جان بر سوی کُشتن نهاده

1818

منم امروز گفته رازها فاش

ابا زاهد ابا قلّاش و اوباش

1919

حقیقت من نمودم فاش اینجا

ز دید جملگی نقّاش اینجا

2020

چو رازِ او بکردم آشکاره

بخواهد کردنم او پاره پاره

2121

چو راز او بگفتم فاش در کلّ

گشتادستم در اینجاگه دَرِ کلّ

2222

دَرِ کل من گشایم و زا هر کس

نه بگشاد است جزمنصور هر کس

2323

در کلّ آنچنان کردم یقین باز

که من باشم حقیقت صاحبِ راز

2424

در کلّ من گشادستم ز جانان

بگفته‌ستم حقیقت راز پنهان

2525

در کلّ من گشادستم از آن دید

دو چشم جان من اینجا عیان دید

2626

در کلّ من گشادستم در اسرار

که از اسرار کلّم من خبردار

2727

در کلّ من گشادستم از آن ذات

حقیقت وصل دارم جمله ذرّات

2828

در کلّ من گشادستم بتحقیق

حقیقت مرد واصل یافت صدّیق

2929

در کلّ این زمان از من گشادست

دلم ز اعیان بود دوست شادست

3030

در کلّ من گشادستم ز حضرت

مرا دادند اینجاگاه قربت

3131

در کلّ من گشادم تا بدانند

حقیقت سالکان در ره نمانند

3232

در کلّ من گشادم در بر دوست

که من بودم حقیقت رهبر دوست

3333

در کلّ من گشادم راز دیدم

از آن در گفت جانان باز دیدم

3434

منم امروز واصل اندر آفاق

فتاده همچو منصورم یقین طاق

3535

منم امروز واصل راز دیدم

از آن در وصل جانان باز دیدم

3636

منم امروزواصل راز گفته

ابا جمله خدائی بازگفته

3737

منم امروز گفته سرّ اسرار

اگر خواهیم کردن زود بردار

3838

منم امروز گفته سرّها فاش

که عطّار است اینجا دید نقّاش

3939

منم امروز سرّ لانموده

حقیقت خویشتن یکتا نموده

4040

منم آدم منم نوح و منم دوست

تمامت انبیا در مغز و در پوست

4141

مرا ایجاست زانم وصل اینجاست

حقیقت انبیا هم اصل اینجاست

4242

ز وصلم این زمان عین خدائی

حقیقت نیست پنهان در جدائی

4343

جدائی نیست من دیدار دارم

حقیقت بیشکی من یاردارم

4444

جدائی نیست در توحید رازم

که دیدار است در جان سرفرازم

4545

جدائی نیست هستم واصل ذات

حقیقت قل هو اللّهام از آیات

4646

جدائی نیست هستم دید جانان

که میگویم همه توحید جانان

4747

جدائی نیست چون منصورم امروز

درون جزو و کل مشهورم امروز

4848

جدائی نیست چون منصور حلّاج

منم بر فرق بنهاده عیان تاج

4949

جدائی نیست چون او راز گفتم

ابا خود گفتم و وز خود شنفتم

5050

جدائی نیست در یکی نمودم

ز یکی اندر این گفت و شنودم

5151

جدائی نیست من خورشید جانم

که درجمله یقین عین روانم

5252

جدائی نیست من خورشید ذاتم

که بنموده رخ خود در صفاتم

5353

جدائی نیست من خورشید رازم

نمود نور خود در جمله بازم

5454

جدائی نیست من خورشید عشقم

فنایم نیست من جاوید عشقم

5555

جدائی نیست من خورشید لایم

فنایم نیست بیشک کل بقایم

5656

جدائی نیست بودانبیایم

حقیقت در حقیقت اولیایم

5757

جدائی نیست من آدم بُدستم

حقیقت آدمم و دَم شدستتم

5858

جدائی نیست من کشتی نوحم

ز کشتی جسم نوح اینجاست روحم

5959

جدائی نیست ابراهیم روزم

که اندر آتش اینجاگه بسوزم

6060

جدائی نیست اسمیعیلم اعیان

همی خواهم شدن در عشق قربان

6161

جدائی نیست هستم دید اسحاق

بریده سر شوم در دید مشتاق

6262

جدائی نیست من یعقوب رازم

حقیقت یوسف اینجا دیده بازم

6363

جدائی نیست من یوسف شدستم

که اندر اصل من یوسف بدستم

6464

جدائی نیست من موسی طورم

که در طورم حقیقت غرق نورم

6565

جدائی نیست من ایّوب رازم

حقیقت درد عشقم چاره سازم

6666

جدائی نیست من جرجیس دیدم

که خود را چند باره سر بُریدم

6767

جدائی نیست هستم من زکریا

که اندر شوقم و صد باره شیدا

6868

جدائی نیست اعیانم بدیده

ز فرقم تا قدم اینجا بدیده

6969

جدائی نیست چون یحیی در این سرّ

بریدستم یقین در طشت این سر

7070

شدستم این زمان دیدار عیسی

جدائی نیست گشتم دید یکتا

7171

جدائی نیست من مانند احمد(ص)

شدستم باز منصور و مؤیّد

7272

جدائی نیست هستم حیدر راز

که کردستم حقیقت را درش باز

7373

جدائی نیست اینجا مکر و شینم

حقیقت همچنین دید حسینم

7474

جدائی نیست من شیخ کبیرم

بمعنی در عیانم بی نظیرم

7575

جدائی نیست من کل بایزیدم

که معنی گشته کلّی بر مزیدم

7676

جدائی نیست هستم چو خلیدم

که مرغ وحدت اینجا گشت صیدم

7777

جدائی نیست هستم امر معروف

چو معروفم کنون در جمله معروف

7878

جدائی نیست هستم بُشر حافی

درون جان ودل در عشق صافی

7979

جدائی نیست هستم بوسعیدم

که در عشق جلال اینجا سعیدم

8080

جدائی نیست هستم چون حسن من

حقیقت در حقیقت گشت روشن

8181

حقیقت انبیا و اولیایم

چو کل گفتم که دیدار خدایم

8282

چه ماندست این زمان تا بازگویم

چه ماندست این زمان تا راز گویم

8383

چه ماندست این زمان در دار دنیا

چو دیدم در عیان دیدار مولا

8484

چه ماندست این زمان ای مرد دانا

چو گشتم در عیان عشق یکتا

8585

چه ماندست این زمان چون جملگی اوست

ندیدم هیچ من جز صورت دوست

8686

چه ماندست این زمان در سرّ توحید

نظر کردم من اندر دیده و دید

8787

چه ماندست این زمان جز سر بریدن

حقیقت بعد از آن کل سرّ بدیدن

8888

چه ماندست این زمان جان تا بدانی

بکن اینجا مرا در عشق فانی

8989

چه ماندست این زمان بردار از پیش

حجابم زانکه مییابم هم از خویش

9090

چه ماندست این زمان دیدار عطّار

که گردانی در اینجا ناپدیدار

9191

چه ماندست این زمان صورت بیفکن

که تا گردد ترا آن ذات روشن

9292

چه ماندست این زمان اسرار گفتم

حقیقت من ترا ای یار گفتم

9393

چه ماندست این زمان جز دیدن من

حقیقت گفتن و بشنیدن من

9494

چه ماندست این زمان هستم خبردار

بکش وین گفتن بیهوده بردار

9595

تو ای عطّار دیدی راز بیچون

حقیقت نقطهٔ در هفت گردون

9696

زهی بود تو بود راز دیده

که ازتو جمله گردند راز دیده

9797

یقین با دوست دیگر در خطابی

در اینجاگه حقیقت بی حجابی

9898

حجابت از میان صورت بدیدست

که اندر گفتن از تو در شنیدست

9999

حجابت صورت و تو جان جانی

که در صورت یقین عین العیانی

100100

حجابت صورتست و محو گردد

بساطِ لامکان اندر نوردد

101101

حجابت نیست میدانی در اسرار

که او در پیش همّت ناپدیدار

102102

حقیقت آمدست اندر فنا او

ز تو دارد نمودار بقا او

103103

ز تو دارد در اینجا راز دیده

که از تو جمله گردیند راز دیده

104104

ورا در دیدهٔ خود هیچ شک نیست

که میداند حقیقت جز که حق نیست

105105

در آخر در یکی این دم یقین است

حقیقت راز دیده پیش بین است

106106

یکی دارد که چندین راز دیدست

عیان عشق از تو باز دیدست

107107

یکی دارد که کردستیش واصل

ورا اینجاست مر مقصود حاصل

108108

یکی دارد که مقصودش عیانست

نشانش اندر آخر بی نشانست

109109

یکی دارد نشان خویشتن گم

چو او کردست اینجاگاه او گم

110110

یکی دارد صفات از تو بدیدار

ز تو اینجایگه دیدست دلدار

111111

یکی دارد ز وصل اینجا حقیقت

دو روزی دیگر اینجاگه رفیقت

112112

ز سر تا پای نور است و حضورست

ز شوق تو یقین سر و سرور است

113113

ز سر تا پای اندر عین کل لاست

حقیقت او ز دید کل هویداست

114114

ز سر تا پای در اعیان رسیداست

حقیقت دیدهٔ جان جان بدیدست

115115

ز سر تا پای دیدست آنچه دیدست

ابا تست او که در گفت و شنیدست

116116

ز سر تا پای در ذوقست اینجا

از این اسرار در شوقست اینجا

117117

ز سر تا پای در راز جهانست

ورا اسرار کل عین العیانست

118118

ز سر تا پای لا دیدست در خویش

حجاب خویش را برداشت از پیش

119119

حجاب خویشتن برداشت صورت

بدور افکند از کلّ نفورت

120120

حجاب خویشتن برداشت از راز

ز دیدتو حقیقت گشته سرباز

121121

حجاب خویشتن از پیش برداشت

جز از تو در اعیان کلّی خبرداشت

122122

چنین او را ببازیچه بدان هان

کز اوداری تو چندین نصّ و برهان

123123

اگراینجا نباشد عین اینت

کجا گوئی بیانی در یقینت

124124

حقیقت صورتت ادراک ذاتست

تمامت نور کل اندر صفاتست

125125

صفای نور دارد چشم صورت

از آن اینجا است چندینی حضورت

126126

صفای نور حق در وی پدیدست

از آن اینجایگه کلّی بدیدست

127127

صفای نور حق زو هست موجود

یقین دیدست کل دیدار معبود

128128

صفای نور حق در روشنائیست

که نور دیدهات عین خدائیست

129129

صفای نور حق در اوست بنگر

که اینجاگه عجب نیکوست بنگر

130130

صفای نور حق در وی رسیده

از آن کردند او را اسم دیده

131131

که دیدست او حقیقت ذات دیدست

از آن دیدست نامش دید دیدست

132132

از آن دیدست این دیده ز دیدار

که از ذاتست اینجاگه خبردار

133133

از آن دیدست دیده بیشکی حق

که او اعیان بدیده بیشکی حق

134134

از آن دیدست اینجا دیده گردون

که نور او است در وی بیچه و چون

135135

از آن دیدست اینجا دیده آن سر

که اعیانست اینجا دیده آن سر

136136

حقیقت دیده را منگر ببازی

که از دیده حقیقت سرفرازی

137137

حقیقت دیده را بین ذات اللّه

اگر از دیدهٔ اینجا توآگاه

138138

حقیقت دیده اینجا راز دیدست

نمود جمله اینجا باز دیدست

139139

حقیقت دیده از اسرار دیدست

نمود نقطه و پرگار دیدست

140140

حقیقت دیده اسرار کماهیست

گرفته نورش از مه تا بماهی است

141141

حقیقت دیده اسرار عیانست

نشان دارد ولیکن بی نشان است

142142

نشان دارد ولیکن بی نشانست

که راز دیده را هرگز ندانست

143143

حقیقت دیده را گرخود بدیدی

کجا یک لحظه اینجا آرمیدی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زهی اسرار کاینجاگاه پنهانست

که از شوقش حقیقت چرخ گردانست

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 33 - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

اگلی نظم

چنین گفته‌ست اینجا بایزید او

که اندر عشق دیده‌ست دید دید او

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 35 - در خبر دادن سلطان العارفین بایزید فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور