صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 35 - در خبر دادن سلطان العارفین بایزید فرماید

بخش 35 - در خبر دادن سلطان العارفین بایزید فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین گفته‌ست اینجا بایزید او

که اندر عشق دیده‌ست دید دید او

22

که من در عشق دل بودم طلبکار

نمیدیدم حقیقت دید دیدار

33

بسی در منزل جان راه کردم

که تا در دل عیان آگاه گردم

44

طلب میکردم اینجاگنج جانان

بسی اینجاکشیدم رنج جانان

55

به آخر چون رسیدم بر سر گنج

حقیقت بود بودم این همه رنج

66

چو دیده خویشتن گردیده بودم

حقیقت نور کل در دیده بودم

77

حقیقت دیده بُد چون دیدم او را

ز حُسن ظاهرش بگزیدم او را

88

به نور دیده دیدم عین هستی

چه پیش و پس چه بالا و چه پستی

99

به نور دیده دیدم جمله اشیاء

عیان بد جملگی در دیده او را

1010

به نور دیده دیدم نور خورشید

حقیقت مشتری و ماه و ناهید

1111

به نور دیده دیدم جمله انجم

که اندر دیده بُد چون قطرهٔ گم

1212

به نور دیده دیدم راز اینجا

یقین انجام و هم آغاز اینجا

1313

به نور دیده دیدم نور تابان

که میشد بر فلک هر دم شتابان

1414

بنور دیده دیدم عرش و افلاک

همه گردان شده بر کرهٔ خاک

1515

به نور دیده دیدم تخت و کرسی

که نور دیده دانم نور قدسی

1616

به نور دیده دیدم در قلم لوح

ز نور دیده دیدم بیشکی روح

1717

به نور دیده دیدم آتش و باد

که اندر دیده بُد آنکه شدم شاد

1818

به نور دیده دیدم آب با خاک

که نور دیده دیدم صنع آن پاک

1919

به نور دیده دیدم هر نباتی

که رسته زاده از وی مر نباتی

2020

به نور دیده دیدم کوه و دریا

حقیقت خوش بدیدم عین الّا

2121

بنور دیده دیدم دید دنیا

حقیقت نیز هم توحید مولا

2222

به نور دیده اینجا ذات دیدم

یقین مر جملهٔ ذرّات دیدم

2323

به نور دیده دیدم هرچه بُد آن

حقیقت بی نشان و با نشان آن

2424

به نور دیده دیدم من سراسر

حقیقت هرچه اینجا ساخت داور

2525

ز دیده هر که اینجا راز بیند

یقین اعیان کل را باز بیند

2626

ز نور دیده اینجا میتوان یافت

حقیقت اندر اینجا جان جان یافت

2727

ز نور دیده گر واصل شوی هان

حیقت هم در او یابی تو جانان

2828

زهی خورشید بر چرخ برین تو

که هستی اندر اینجا پیش بین تو

2929

ندیدی خویشتن را زان تو یکتا

حقیقت هستی اندر جمله یکتا

3030

ندیدی خویشتن را در حقیقت

همان آمد از آن تو بدیدت

3131

تو دیداری از آنت دیده خوانند

درون جزو و کل گردیده دانند

3232

تو دیداری از آن بیچون نمودی

که درخود قبّهٔ گردون بدیدی

3333

تو دیداری از آنی عین دیدار

که از تو جملگی آمد پدیدار

3434

تو دیداری از آن اندر همه نور

توئی اینجایگه در جمله مشهور

3535

تو دیداری تمامت سالکانی

نمودار عیان واصلانی

3636

تو دیداری از آن خورشید بودی

که سرتاسر ز نور خود نمودی

3737

تو دیداری از آنی در جهان فاش

درونت را عیان دیدیم نقّاش

3838

تو دیداری از آن نور تجلّی

عیان در تست کل دیدار مولی

3939

تو دیداری از آن بود الهی

که اینجاگه تو مقصود الهی

4040

تو دیداری از آن در روشنائی

تو داری این زمان دید خدائی

4141

تو دیداری و هستی راز دیده

که خویشی هم حقیقت باز دیده

4242

تو دیداری که درجمله یقینی

حقیقت جملگی اینجا تو بینی

4343

بتو پیداست اینجا جسم و جانم

ز تو شد در عیان عین العیانم

4444

بتو پیداست اسرار جهان کل

حقیقت بیشکی کون و مکان کل

4545

بتو پیداست ای خورشید جانها

توئی اینجایگه امّید جانها

4646

بتو پیداست ای خورشید اعلی

که دیداری تو از نور تجلّی

4747

بتو پیداست ای خورشید انور

حقیقت مهر و ماه و بود اختر

4848

بتو پیداست اندر تو نهانست

که دیدار تو اینجا جان جانست

4949

زهی دیدار تو جان کرده روشن

فتاده نور تو در هفت گلشن

5050

تمامت دیدهٔ گردیدهٔ تو

از آن اینجای صاحب دیدهٔ تو

5151

حقیقت دیدهٔ کون و مکانت

کنون افتادهٔ در این مکانت

5252

مکانت روشنست از نور خودبین

حقیقت نور خود در نور خودبین

5353

مکانت روشن و دیدار تو دوست

حقیقت جملگی اسرارت از اوست

5454

مکانت روشن و اعیان تو بودی

در این نقش فنا دائم تو بودی

5555

در این نقش فنائی این دم اظهار

ز تو اسرار کل اینجا پدیدار

5656

در این نقش فنائی این زمان تو

گذشته از همه کون و مکان تو

5757

مکان و کون اینجا سیرداری

حقیقت بت درون دیر داری

5858

مکان و کون درتو هست موجود

تو داری در عیان دیدار معبود

5959

مکان و کون دیدار تو آمد

حقیقت چرخ پرگار تو آمد

6060

بتو پیداست عقل و جان و ادراک

تو خورشیدی فتاده در سوی خاک

6161

بتو پیداست وز تو راز بینم

ز تو هر چیز در خود باز بینم

6262

بتو پیداست اینجاگاه جانم

توئی اینجا نشان بی نشانم

6363

بتو پیداست اینجا بود عطّار

حقیقت هم توئی مقصود عطّار

6464

درون دیدهٔ و راز گفتی

حقیقت شرح دید باز گفتی

6565

درون دیدهٔ در جمله موجود

حقیقت دیدهٔ ودیده مقصود

6666

بتو عطّار اینجاگه نموداست

که درتو دید پاک اللّه بود است

6767

صفات دیده اینجا اینچنین است

که اندر خویشتن او جمله بین است

6868

صفات دیده ای عطّار کردی

مر او را سرّ کل دیدار کردی

6969

صفات دیده کردی آشکاره

کز او دار یتو در عالم نظاره

7070

صفات دیده موجود است در ذات

حقیقت نقش بسته جمله ذرات

7171

صفات دیده اینجا مصطفی یافت

در آن دید حقیقت کل خدا یافت

7272

صفات دیدهٔ خودبین در اینجا

بنور ذات کل در جزو پیدا

7373

عجائب جوهر یبی منتهایست

که در دیده نمودار بقایست

7474

سخن از دیده میگوئیم اینجا

وصال دیده میجوئیم اینجا

7575

سخن از دیده گفتم تا بدانی

سخن ازدیده گو گر کاردانی

7676

سخن از دیده گفته‌ستم یقین من

ز دیده آمدستم پیش بین من

7777

سخن از دیده گفتم پیش هرکس

تو نیز از دیده بشنو کین ترا بس

7878

سخن از دیده گوی و عین دیدار

ز دیده هر معانی را پدید آر

7979

سخن از دیده گوی و عین توحید

مگو نادیده جانا سرّ تقلید

8080

سخن از دیده گو اینجایگه باز

چو دیدی از درون دیدهات راز

8181

سخن از دیده گوی ای مرد اسرار

سخن از دیده گوئی سرّ اسرار

8282

سخن از دیده گوی و دیده کن باز

حقیقت گفتن بیهوده انداز

8383

سخن از دیده گوی اینجا حقیقت

اگر بیناست اینجا دید دیدت

8484

سخن از دیده گو اینجا یقین تو

هم از دیده شنو مر راز بین تو

8585

سخن از دیده چون بسیار گفتم

حقیقت جملگی با یار گفتم

8686

سخن از دیده گفتم در لقا من

نمودم پیش هرکس رازها من

8787

سخن از دیده خواهم گفت دیگر

زهیلاجت شود این سر میسّر

8888

سخن از دیده خواهم گفت اینجا

دُرِ اسرار خواهم سُفت اینجا

8989

سخن از دیده اینجا باز گویم

حقیقت جملگی از راز گویم

9090

سخن از دیده شد اینجا عیانم

در اینجا بنگری شرح و بیانم

9191

در اینجا راز کل پیداست آخر

حقیقت ذات کل اینجاست آخر

9292

در اینجا جملگی وصلست پیدا

ترا تحقیق در اصل است پیدا

9393

در اینجا راز بیچون بازیابی

ز گنجشک خودت شهباز یابی

9494

دگر آرایشی بودآن در اینجا

حقیقت جزو و کل خود دان دراینجا

9595

حقیقت چون سخن از دیده گفتم

نه ازتقلید وز نادیده گفتم

9696

حقیقت چون سخن از دیده شد باز

مراد کل در اینجا دیده شد باز

9797

بچشم دل جمال دوست دیدم

چنان کآنجا جمال اوست دیدم

9898

بچشم جان جمال یار در دید

حقیقت دیدهام در اصل توحید

9999

بچشم صورت و دل هر دو پیداست

جمال جان و جانانم هویداست

100100

بچشم صورت و دل در مکانم

گذشته من ز کوْن اندر مکانم

101101

بچشم جان و دل اینجا بدیدم

جمال ذات بی همتا بدیدم

102102

بچشم جان و دل واصل شدم من

حقیقت جان جان حاصل شدم من

103103

بچشم جان و دل در چشم صورت

توانی یافت در هر سه حضورت

104104

چو هر سه با هم اندر داخل هم

حقیقت در یکی هم واصل هم

105105

چو هر سه در یکی دیدار دارند

حقیقت هر سه بود یار دارند

106106

چو هر سه در یکی اعیان رازند

حقیقت هر سه اینجا دیده بازند

107107

چو هر سه در یکی موجود بودند

در آخر هر سه در یکی نمودند

108108

چو هر سه در یکی موجود ذاتند

حقیقت هر سه اعیان صفاتند

109109

چو هر سه در یکی اسرار دیدند

در اینجا راز اعیان باز دیدند

110110

چو هر سه در یکی دیدند دلدار

کنون هستنداز اعیان خبردار

111111

از آن جوهر حقیقت بازدانند

سوی جوهر ره خود باز دانند

112112

از آن جوهر گر اینجا آگهی تو

خبرداری وگرنه ابلهی تو

113113

از آن جوهر که اینجا دیدهٔ باز

حقیقت نی ز کس بشنیدهٔ باز

114114

نظر کن هر سه جوهر خویشتن بین

مر این هر سه درون جان و تن بین

115115

ترا این هر سه جوهر در نمودست

حقیقت هر سه اعیان وجودست

116116

ترا این هر سه جوهر بایدت دید

که ایشانند در اعیان توحید

117117

ترا این هر سه جوهر هست موصوف

وز ایشان رازها اینجاست مکشوف

118118

ترا این هر سه جوهر گر بدانی

تو باشی صاحب راز معانی

119119

ترا این هر سه جوهر نور ذاتند

که بنموده رخت اندر صفاتند

120120

ترا این هر سه جوهر هست بر حق

حقیقت دیده دیدارست مطلق

121121

بدین هر سه تو داری روشنائی

توانی یافت اعیان خدائی

122122

بدین هر سه جمال یار بینی

در اینجاگه جلال یار بینی

123123

بدین هر سه بیابی در صفاتت

حقیقت درجهان اعیانِ ذاتت

124124

بدین هر سه بیابی راز بیچون

در اینجاگه عیان هفت گردون

125125

بدین هر سه حقیقت شد نمودار

از این هر سه عیان شد دید دیدار

126126

بدین هر سه شدم واصل حقیقت

ازاین هر سه عیان شد دید دیدت

127127

بدین هر سه منم کل راز دیده

جمال یار در خود باز دیده

128128

بدین هر سه اگر ره میبری تو

سزد گر جز که ایشان بنگری تو

129129

بدیشان بیشکی دیدار یابی

در ایشان کل عیان دلدار یابی

130130

بدیشان بنگر و دیدار خود بین

در ایشان جملگی اسرار خودبین

131131

بدیشانست قائم ذات موجود

که ایشانند اینجا جوهر بود

132132

اگر ایشان نبودی در دوعالم

کجا پیدا شدی دیدار آدم

133133

اگر ایشان نبودی در حقیقت

که دانستی یقین سرّ شریعت

134134

گر ایشان اندر این عالم نبودی

وجود عالم و آدم نبودی

135135

حقیقت عشق از ایشانم عیانست

اگرچه هر سه اینجا جان جانست

136136

حقیقت عشق از ایشان میشناسم

از ایشان من ابا شکر و سپاسم

137137

حقیقت عشق موجودست از ایشان

که ایشانند دائم رازبینان

138138

چو ایاشن صاحب رازند دریاب

هم از ایشان از ایشان کل خبر یاب

139139

چو ایشان صاحب اسرار جهانند

حقیقت در عیان کل عیانند

140140

عیان هر سه را بین و بقا شو

وز ایشان آخر اینجا کدخدا شو

141141

عیان هر سه را بین بنگرت راز

از این هر سه عیان انجام و آغاز

142142

عیان هر سه بین تا راز بینی

وز ایشان جمله اشیا بازبینی

143143

عیان هر سه اینجا مصطفی دید

در ایشان بیشکی آنجا لقا دید

144144

عیان هر سه اینجا مرتضی نیز

حقیقت یافت در اسرار هرچیز

145145

عیان هر سه را بین و لقا شو

در ایشان آخر اینجا کدخدا شو

146146

عیان هر سه در ایشانست پیدا

حقیقت درتو آن پیداست پیدا

147147

عیان هر سه اینجا در درونست

دواَت دراندرون یکی برونست

148148

حققت اندرون مر ذات بیند

برون بیشک همه ذرّات بیند

149149

حقیقت آنچه کلّ اندرونند

یقین میدان که درتو رهنمونند

150150

حقیقت ظاهرت ظاهر نماید

از آن هم باطنت قادر نماید

151151

از آنِ ظاهرت عین صفاتست

وزان باطنت دیدار ذاتست

152152

از آنِ ظاهرت موجود جسمست

از آن اینجایگه مر بود اسمست

153153

از آنِ باطنت دید الهست

حقیقت هر دو توحید اله است

154154

از آنِ باطنت بنماید اینجا

در تحقیق میبگشاید اینجا

155155

از آنِ باطنت بشناس و حق یاب

که خورشیدند از حق حق بحق یاب

156156

از آنِ باطنت گر رهبری تو

حقیقت ذات کل را بنگری تو

157157

از آنِ ظاهرت اشیا نماید

ترا اشیا یقین پیدا نماید

158158

از آنِ ظاهرت بنگر که غالب

شوی آخر چو هستی مر تو طالب

159159

در اوّل ظاهرت گردد صفاتت

در آخر بازیابی عین ذاتت

160160

حقیقت مصطفی را سر نمودار

ز باطن شد حقیقت کل پدیدار

161161

در آخر ظاهرش در خواست از حق

که تا ظاهر بیابد راز مطلق

162162

بحق گفتا که اشیاام تو بنما

در اینجا راز پیداام تو بنما

163163

حقیقت چون ز باطن کاردان شد

عیان ظاهرش آخر عیان شد

164164

حقیقت شرح آن از جسم و جان بین

همه در خویشتن بیشک عیان بین

165165

ولکین این بیان را شرح گویم

در آن هیلاج کانجا راز گویم

166166

حقیقت شرح هیلاجم چنان است

که شرح کل در اینجاگه عیانست

167167

یقین عین اشیا را از آن یاب

درون را در یقین راز نهان یاب

168168

اگر با دیدهٔ اشیا تو بنگر

ز پنهانی مگو پیدا تو بنگر

169169

چه خواهی دید از پنهان که بودست

نظر کن سرّ اشیا کان نموداست

170170

حقیقت جوهری خوش آفرینش

ترا اینجایگه در نور بینش

171171

حقیقت جوهری خوب و لطیفست

حقیقت هم ثقیل و هم خفیفست

172172

بیانی دیگر است این سرّ اسرار

ز هیلاجت کنم اینجا بدیدار

173173

ز این جوهر که نام آمد صفاتش

از این پیداست مر اعیان ذاتش

174174

ازاین جوهر بیابی کام اینجا

یقین آغازت و انجام اینجا

175175

از این جوهر نمودت جسم در دید

که این جوهر عیان آمد ز توحید

176176

از این جوهر نظام عالم آمد

صفاتش جمله عین آدم آمد

177177

از این جوهر عیان شد هر چه بنمود

حقیقت این ز ذاتِ کل عیان بود

178178

از این جوهر عیان شد جوهر ذات

از این جوهر نمودارست ذرّات

179179

از این جوهر ببین تابنده اختر

حقیقت هر شبی اعیانست جوهر

180180

از این جوهر ببین تابنده خورشید

حقیقت مشتری و عین ناهید

181181

از این جوهر نظر کن جوهر ماه

که میتابد ز اعیان بهر او ماه

182182

بسی اسرارها یابی از این باز

اگرداری یقین چشم یقین باز

183183

ترا چشم یقین میباید ای دوست

که تا یابی که این جوهرهم از اوست

184184

ترا چشم یقین میابد اینجا

که تا چشم دلت بگشاید اینجا

185185

ترا چشم یقین میباید ای دل

که مقصودست بیشک جمله حاصل

186186

ترا چشم یقین امروز بازست

نشیبی این زمان وقت فراز است

187187

ترا چشم یقین ازدید دیدست

کز آن اسرار جزو و کل بدیدست

188188

ترا چشم یقین پیداست بنگر

حقیقت ذات بیهمتاست بنگر

189189

اگر امروز یابی از یقین تو

حقیقت دانم اینجا پیش بین تو

190190

اگر امروز یابی آنچه جوئی

حقیقت چون بدانی خود تو اوئی

191191

اگر امروز چشم دل کنی باز

بیابی از صفات انجام وآغاز

192192

اگر امروز چشم جان بیابی

حقیقت ذات از اعیان بیابی

193193

ترا چون چشم جان اینجا یقین است

حقیقت در همه عین الیقین است

194194

وگر مر چشم دلت امروز بازست

حقیقت او در اینجا عین رازست

195195

وگر چشم صورت هست دیدار

حقیقت شرح گفته‌ستم ترا یار

196196

یقین از چشم جان مقصود ذاتست

دگر از چشم دل دید صفاتست

197197

حقیقت چشم صورت آفرینش

یقین چندی همی بیند ز بینش

198198

حقیقت هر سه در هم راز دانند

حقیقت چون ببینی باز دانند

199199

ولی چشم یقین از جوهر کل

یقین دیدار ذاتست از دَرِ کُل

200200

حقیقت آنست گر تو باز دانی

بدان دیدار سر را باز دانی

201201

کسی کو را در اینجاگه حضور است

سراپایش حقیقت غرق نورست

202202

حضور خود طلب گر راز دانی

که از عین حضور اینها بدانی

203203

حضور از ذات دان ای مرد عاشق

اگر هستی در اینجاگه تو صادق

204204

حضوری را طلب کن آخر کار

که آید از حضورت آن بدیدار

205205

حضورت را طلب در زندگانی

که از اینجا بیابی هر معانی

206206

حضوری را طلب در طاعت خویش

که تا یابی در آن سر راحت خویش

207207

حضوری را طلب در صبحگاهی

که تا یابی در آن سرّ الهی

208208

ضوری را طلب در وقت آن دم

که مکشوفت شود اسرار عالم

209209

حضور جان ودل اندر سحرگاه

ترا بنماید اینجا بیشکی شاه

210210

حضور جان ودل آن وقت یابی

اگر از دل سوی طاعت شتابی

211211

حضور طاعت اینجاگاه دریاب

ز طاعت در بر جانان نظر یاب

212212

حضور طاعت اینجاگاه مردان

یقین دیدند اینجا جان جانان

213213

حضور طاعت از ذاتست پیدا

از آن اعیان ذرّاتست اینجا

214214

بطاعت کوش و پیش آور حضوری

که تا یابی در اینجاگه حضوری

215215

بطاعت کوش اندر زندگانی

نماز صبح کن گر کاردانی

216216

بطاعت یاب جانان را تو در راز

که چشم جانت از طاعت شود باز

217217

بطاعت خوی کن مانند منصور

که تا حقت شود اینجای مشهور

218218

بطاعت خوی کن چون انبیا تو

که از طاعت بیابی مر لقا تو

219219

بطاعت خوی کن تا آخر کار

براندازد حجابت را بیکبار

220220

بطاعت راحت جان بازیابی

در اینجا تو عیان راز یابی

221221

بطاعت جمله مردان راز دیدند

جمال جان ز طاعت باز دیدند

222222

ز طاعت آفرینش رخ نماید

ترا آن عین بینش رخ نماید

223223

ز طاعت انبیا بردند کل گوی

ز طاعت هر سخن از راز کل گوی

224224

ز طاعت انبیا اسرار دیدند

در آخر جملگی دیدار دیدند

225225

بطاعت انبیا اینجا عیانند

که ایشان پیشوایان جهانند

226226

هر آنکو طاعت مولی کند او

چو مردان پشت بر دنیا کند او

227227

شود او را عیان دیدار کل فاش

بطاعت یابد اینجا دید نقّاش

228228

از اوّل در صفا باشی همیشه

اگر طاعت کنی ای مرد پیشه

229229

از اوّل در صفای طاعت آویز

ز خوفت در گذر در راحت آویز

230230

از اوّل در وضو میدان تو اسرار

که اینجا از چه خواهی کرد این کار

231231

حقیقت میشودهر نفس کل پاک

از اوّل تا بدانی عین دل پاک

232232

وگر چون آب آری در دهان تو

مگردان ذکر او جز بر زبان تو

233233

زبانت را حقیقت نطق اللّه

شوی بیشک تو از اسرار آگاه

234234

ز تو برخیزد آن عین نجاست

حقیقت پاک گردانی حواست

235235

وگر چون دست شوئی راز میگوی

پس آنگه دست ازدنیا فروشوی

236236

وگر چون آب آری سوی بینی

یقین مر ذات از هر سوی بینی

237237

در آن دم باشدت ز آندم فراغت

رسانی آب مر سوی دماغت

238238

حقیقت بوی جان اندر مشامت

رسد روشن کند مرجان بجامت

239239

چوآب آید همی سوی رخانت

نماید روی بیشک جان جانت

240240

بگردان روی جان از سوی دنیا

مبین تو هیچ ز دیدار مولا

241241

وگر چون هر دودست ای دوست شوئی

یقین میدان که جمله دید اوئی

242242

حقیقت دوست را ازدست مگذار

دو روزی دست او فرصت نگهدار

243243

که اندردست خود یابی سراسر

برایشان دست چون یابی سراسر

244244

وگر چون آب در پیشانی آری

یقین میدان که آن دم راز داری

245245

چو پیشانی کنی از آب او تر

ترا این سر بود هر بار خوشتر

246246

حقیقت پیش بینی پیش گیری

بمانی زنده دل هرگز نمیری

247247

همه در پیش بینی آن زمان باز

حقیقت در سرت انجام و آغاز

248248

بیابی سرّ پیشان آخر ای دوست

برون آئی مثال مغز از پوست

249249

وگر چون می بشوئی مر قدم تو

بیابی در عیان سرّ قدم تو

250250

نهی آنگه قدم در کوی دلدار

شوی آنگه ز راز او خبردار

251251

قدم در راه جانان نه دمی تو

فرو باران ز شوقت شبنمی تو

252252

قدم در کوی جانان نه بتحقیق

که تا یابی در اینجاگاه توفیق

253253

قدم در کوی جانان نه در اینجا

که تادر آن وضو باشی تو یکتا

254254

قدم در کوی جانان نه حقیقت

چنان بسیار در راه شریعت

255255

قدم در کوی جانان نه یقین تو

که تا یابی عیان عین الیقین تو

256256

قدم در کوی جانان نه در اسرار

که تا باشی از این معنی خبردار

257257

قدم چون در ره جانان نهادی

حقیقت درد آندم برگشادی

258258

قدم را اینچنین نه اندر این کوی

که تا یکی از آن یابی ز هر سوی

259259

وگر چون در سجود دوست آئی

حقیقت مغز جان بی پوست آئی

260260

چنان باید چو آئی در نمازت

دَرِ اسرار باشد جمله بازت

261261

در اسرار این دم باز بینی

حقیقت اندر آندم راز بینی

262262

چنان باید چو تو تکبیر بستی

یقین ازدام زرق و مکر رستی

263263

چو گفتی آن زمان اللّه و اکبر

درون خویشتن اللّه بنگر

264264

چو گفتی آن زمان اللّه از جان

درون بینی حقیقت راز پنهان

265265

چو گفتی آن زمان اللّه از دید

یکی بینی در آندم عین توحید

266266

چو گفتی آن زمان اللّه در راز

حقیقت ذات کل بینی زخود باز

267267

چو گفتی آن زمان اللّه ناگاه

درون خویشتن بینی رخ شاه

268268

حضورت آن زمان حاصل نماید

دل و جانت از آن واصل نماید

269269

حضورت آن زمان باشد عیانی

که آندم هم عیان و هم نهانی

270270

حضور آندم بود مردان عالم

که حق زان میتوانی یافت آندم

271271

حضور آندم بود گردی تو واصل

همه مقصود از این آید بحاصل

272272

حضور آندم توان دم باشد ای جان

که ذات کل بود در دید جانان

273273

طبیعت آندم از خود دور گردان

سراپایت بکلّی نور گردان

274274

طبیعت آندم ازخود دورانداز

دل و جان در بر آن نور انداز

275275

سجود دوست کن اندر حضورت

نظر کن جان و دل در غرق نورت

276276

سجود دوست کن اندر سجودت

حقیقت یاب کل اعیان بودت

277277

مباش آندم دلا غافل در اسرار

نظر در سوی هر چیزی تو بگمار

278278

درونت پاک دار و با صفا باش

در آن لحظه تو دیدار خدا باش

279279

درونت پاک دار آن لحظه در جان

که درجانت نماید روی جانان

280280

حقیقت سجدهٔ حق میکنی باز

حقیقت باشی آندم صاحب راز

281281

چو حق درجان و اندر جانست موجود

حقیقت میکنی سجده ز معبود

282282

حقیقت سجده پیش او چو کردی

حقیقت از همه آزاد و فردی

283283

حقیقت سجدهٔ جانان کن اینجا

دلت چون مهر و مه رخشان کن اینجا

284284

تو سجده سجدهٔ او میکنی دوست

حقیقت جسم و جان وجملگی اوست

285285

چو کردی سجده پیش یار اینجا

شدی کل صاحب اسرار اینجا

286286

چو کردی سجده پیش او حقیقت

شدی اینجا مصفّی از طبیعت

287287

چو کردی سجده صافی گشتی از خویش

حجاب جسم و جان بردار از پیش

288288

درون را با برون گردان مصفّا

برای اسم و گم شو در مسمّا

289289

درون را با برون کن غرق در نور

که تا باشی بکل نورٌ علی نور

290290

درون خویش اندر سوی حضرت

یقین دریاب وانگه رو بقربت

291291

بخواه از حق تعالی او یقینت

از او میخواه در عین الیقینت

292292

بجز او هیچ ازو اینجا مجو تو

بجز دیدار او یاری مجو تو

293293

از او او خواه اینجا در حقیقت

که تا پیدا نماید دید دیدت

294294

از او او بین حقیقت آشکاره

هم از وی هم بدو میکن نظاره

295295

از او او بین که بود تو یقین اوست

حقیقت هرچه بینی مغز با پوست

296296

از او او بین که ذاتش هست موجود

ترا دیدار او چون هست مقصود

297297

از او او بین که سرتاپایت اینجا

حقیقت اوستی هستی تو یکتا

298298

از او او بین اگر تو راز دانی

که او در خویشتن می بازدانی

299299

از او او بین که او آمد وجودت

نمود خویش در صورت نمودت

300300

از او او بین اگر هستی تو آگاه

که دیدار تو آمد حضرت شاه

301301

تو او در خود نگر اینجا حقیقت

درون تست پیدا دید دیدت

302302

تو اوئی او تو نادانی در اسرار

کنون از سرّ کل اینجا خبردار

303303

حقیقت اوّل و آخر تو باشی

یقین مر باطن و ظاهر تو باشی

304304

سجود خویش کردی در عیان باز

تو اینجایگه در انجام و آغاز

305305

بتو پیداست اینجا هرچه دیدی

خدائی این زمان در دید دیدی

306306

حقیقت گوئی وهم در مکانی

یکی اندر یکی و جان جانی

307307

از اوّل تا بآخر در تو موجود

حقیقت کل توئی اسرار معبود

308308

در اوّل تا بآخر ذات پاکی

نه نار و باد و نی از آب و خاکی

309309

حقیقت در خدائی خدا تو

ز یکتائی خود هستی لقا تو

310310

تومنصوری دوئی اینجا نداری

حقیقت بود خود را پایداری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی گفته‌ست از پیران اسرار

که هر کو شد ز هر کل او خبردار

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 34 - درخبردادن صاحب اسرار فرماید

اگلی نظم

کنون عطّار گفتی جوهر ذات

حقیقت بود کل با جمله ذرّات

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 36 - در اصل ذات فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور