صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 16 - در شرح دادن خورشید وحدت در حجاب صورت فرماید

بخش 16 - در شرح دادن خورشید وحدت در حجاب صورت فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

عجائب هم خودِ خورشید تابانست

نمییابی مرا از این چه تاوانست

22

ترا خورشید اینجا آشکارست

فتاده در حجاب هفت و چارست

33

درون این حجابت آفتابست

از او مر پرده‌ها در عین تابست

44

ندانم تا که وصف او چگویم

در این معنی دوای دل چه جویم

55

چو خورشیدست در جانت هویدا

درون پرده پنهانست و پیدا

66

به کل خورشیدِ خود اندوده‌ای تو

از آن در رنج و غم فرسوده‌ای تو

77

به کل خورشید کی پنهان نماید

که روشن در مه تابان نماید

88

ببین خورشید تو در جان نظر باز

کنون بنگر در انجام و در آغاز

99

همه نورست تاریکی نه پیداست

ولیکن عقل از این معنی به سوداست

1010

به نورش جملهٔ آفاق روشن

فتاده عکس مه در هفت گلشن

1111

گرفته نور خورشید است اینجا

از او مر عاشقان گشتند شیدا

1212

بکل خورشید جان پنهان نمودند

از او مر شرع با برهان نمودند

1313

در این خورشید عشاقند حیران

حقیقت جمله آفاقند حیران

1414

در این خورشید اگرچه راز گفتند

ز هر نوعی ابا هم باز گفتند

1515

ولی منصور خورشید حقیقت

نمود او روی بی عین طبیعت

1616

حقیقت پرده‌ها را کرد پاره

همه خورشید را کرده نظاره

1717

چو اینجاگاه خورشید وصالست

از آن حضرت تجلّی جلالست

1818

تجلّی در جلال اینجاست پیدا

دل عشّاق از آن گشتست شیدا

1919

تجلّی در جلال لایزالی

تو را بنمود در عین وصالی

2020

گمانت چون حجابی پیش آمد

از آن اندر دلت صد نیش آمد

2121

گمان بردار از خورشید و بنگر

جمالش را تو تا جاوید بنگر

2222

گمان بردار تا یابی رهائی

رسی در عین خورشید خدائی

2323

گمان بردار وین خورشید دریاب

کز او داری حقیقت نور دریاب

2424

گمان بردار ای سلطان معنی

نظر کن نصّ این برهان معنی

2525

گمان بردار و در سوی یقین شو

تو شمس لایکاد و لایبین شو

2626

گمان بردار چون خورشید پیداست

حقیقت ماه با ناهید پیداست

2727

سوی خورشید جانها مشتری بین

همه جانها ز عشقش مشتری بین

2828

یقین خورشید اندر خانهٔ ماست

حقیقت عقلِ کل دیوانهٔ ماست

2929

هزاران ماه از این خورشید تابانست

همه ذرّات سوی او شتابانست

3030

ز نورش عالم جانست روشن

از او پیدا و پنهانست روشن

3131

از او پیداست جسم و جان حقیقت

وز او پیدا شود پنهان حقیقت

3232

ترا خورشید روشن بر دلت تافت

حقیقت جانت اینجا راز دریافت

3333

ترا این راز شد اینجا مسلّم

که این خورشید بنمائی دمادم

3434

همه اعمی ز خورشید و، تو دیدی

کمال نور جان در وی رسیدی

3535

کمال نور جانت گشت پیدا

که بود دوست کردستی مهیّا

3636

ترا دیدار جانان هست حاصل

از آنی بر همه اشیا تو واصل

3737

تو گفتی راز جانان پیش هر کس

حقیقت دیده‌ای اللّه را بس

3838

نکردی یک نفس خاموش لب تو

بگفته سرّ جانان بوالعجب تو

3939

حجاب اینجایگه کل برگرفتی

حقیقت یار را در برگفتی

4040

جمال بی نشان داری تو در بر

حقیقت اوست در جانان تو رهبر

4141

تمامت عاشقان در شور کردی

چو دریا خویشتن را شور کردی

4242

عجب شوریست بس شیرین فتاده

یقین کفر تو اندر دین فتاده

4343

در این بحر معانی شورداری

قوی عشقی عجب با زور داری

4444

در این بحر معانی جوهری ساز

تو داری بیشکی خود درد و دمساز

4545

کمال عشق تو از دل پدیدست

اگرچه دل ز جانان ناپدیدست

4646

دلت شد ناپدید و جان پدیدار

درون جان شده جانان پدیدار

4747

ترا زین آن همه هر آینه جان

حقیقت میکند مردم ز جانان

4848

از این اسرارهای برگزیده

نه کس بشنفته نی هرگز شنیده

4949

ترا اظهار کردند این چنین راز

که دیدندت که هستی جان و سرباز

5050

ترا جان رفت و جانان پایدارست

سرت افتاده اندر پای دارست

5151

حقیقت پایداری همچو منصور

نباشد همچو تو تا نفخهٔ صور

5252

جمال بی نشانت روی بنمود

دَرِ نابسته بر روی تو بگشود

5353

دری کردند کل بر روی تو باز

کز آن پیداست هم انجام و آغاز

5454

حقیقت سلطنت امروز داری

چو حلّاجت دلی فیروز داری

5555

حقیقت آمدی سلطان معنی

نکرده کس چو تو برهان معنی

5656

از این شیوه معانی این چنین راز

که گفته‌ست این چنین با هرکسی باز

5757

عجائب جوهری داری ز اسرار

که میریزد در او دُرهای شهوار

5858

همه کس از دَرِ تو با نصیبند

نمیدانند و جمله با حبیبند

5959

از این جوهر که آمد از سوی ذات

در اینجا دردمیده نفخ آیات

6060

تمامت بیخبر در عین پندار

وزو یک تن در اینجا شد خبردار

6161

نگفت او خود اباکس زانکه کل بود

اگرچه در نبوت عین ذل بود

6262

مر او را بود این جام فتوّت

بعزّت نوش کرد او در نبوّت

6363

چنان کو دید دیگر کس نبیند

نه عالم نیز چون او بس نبیند

6464

چنان کو را جمال بی نشان بود

بمعنی و بصورت جان جان بود

6565

چنان کو یافت اسرار حقیقت

نمود دوست از بهر شریعت

6666

نگفت و گفت با حیدر همه راز

که او بُد با علی انجام و آغاز

6767

به حیدر گفت اینجا راز بیچون

علی آن یافت اینجا بیچه و چون

6868

علی دانست دیگر از محمد(ص)

حقیقت نیز منصور و مؤیّد

6969

علی این راز برگفت آشکاره

باو کشف الغطامی کن نظاره

7070

علی دیدست کل دیدار اللّه

که او بُد بیشکی دید هواللّه

7171

علی دیدست اینجا ذات بیچون

که نزدش ارزنی بُد هفت گردون

7272

علی دیدست سرّ کن فکانی

همه اسرار و انوار معانی

7373

علی دیدست اینجا بیشکی دوست

که این معنی من هم بیشکی اوست

7474

علی بُد سرّ اسرار کماهی

حقیقت مشتق از ذات الهی

7575

علی با مصطفی هردو یکی‌اند

حقیقت بیچه و چون بیشکی‌اند

7676

علی با مصطفی دیدار بودند

که هر دو صاحب اسرار بودند

7777

علی با مصطفی هر دو خدایند

نمودند و دگر کل مینمایند

7878

چو ایشانند و نبود غیر ایشان

تو اندر شرع میکن سیر ایشان

7979

تو اندر شرع سرشان دان و تن زن

وجود خویشتن را بر عدم زن

8080

بجز ایشان مبین کایشان نمودند

حقیقت با تو در گفت و شنودند

8181

اگر بشناسی ایشان را در اینجا

وجود خود کنی زیشان مصفّا

8282

حقیقت هر دو با تو در عتابند

ز قول و فعل تو ایشان حسابند

8383

منه بیرون تو پای از شرع ایشان

نگه کن شرع و اصل و فرع ایشان

8484

بدان اینجایگاه و گاه زان کن

حقیقت جان از ایشان جان جان کن

8585

چو ایشان با ادب کن زندگانی

که بنمایندت اسرار معانی

8686

چو ایشان با تواند اینجای ناظر

بقول و فعل تو هستند حاضر

8787

چو ایشانند بیشک ذات سبحان

یقینِ سرّ عشق و جان جانان

8888

طریق زندگانی راست میدار

که تا باشی ز فعل خود سبکبار

8989

اگر بر راه ایشانی یقین تو

چو ایشان جملگی را راست بین تو

9090

مبین کج، راست بین و راستگو باش

در این میدان جان مانند گو باش

9191

چو گوئی اوفتادستی بمیدان

حقیقت از یقین مانند مردان

9292

تو تسلیم رضای نیک و بد شو

تو جمله پاک شو آنگه اَحَد شو

9393

طریق شرع بسپار و یقین بین

چو احمد راز عشق اوّلین بین

9494

چو حیدر راستی کن در حقیقت

حذر میکن تو از عین طبیعت

9595

براه شرع میرو همچو مردان

حساب شرع را بی‌حدّ و مر دان

9696

براه شرع رو چون انبیا تو

که تا باشی یقین اولیا تو

9797

براه شرع رو تا راز بینی

که در عین شریعت رازبینی

9898

براه شرع ایشان رو که ناگاه

بیابی بیشکی دیدار اللّه

9999

براه شرع ایشان رو که ذاتی

که این دم مانده در عین صفاتی

100100

براه شرع بینی روی محبوب

اگر باشی ز تقوی پاک مطلوب

101101

تو باشی در حقیقت آخر کار

حجابت گر نماید عین پندار

102102

حجابت شرع بردارد ز صورت

وجودت پاک گردد از کدورت

103103

حجابت شرع بردارد در آن دم

بگوید با تو کل راز دمادم

104104

حجابت شرع بردارد به یکبار

نماند بعد از آنت هیچ پندار

105105

حجابت شرع بردارد ز تقوی

بیابی بیگمان اسرار معنی

106106

حجابت شرع بردارد به پاکی

اگرچه نار و آب و باد و خاکی

107107

ز تقوی جوهر تو پاک گردد

پلیدی را بیک دم درنوردد

108108

ز تقوی یاب اینجا راز پنهان

که تقوی هست بیشک ذات رحمان

109109

بتقوی ذات از پاکی بدانی

بیابی در درون راز معانی

110110

درون را پاک گردان از طبیعت

بتقوی کوش در عین شریعت

111111

درون را پاک کن زآلایش تن

که تا آیینه گردانی تو روشن

112112

در این تن می چه دانی اوفتاده

که تا خود چیست اندر وی نهاده

113113

هر آن چیزی که ظاهر مینماید

همه اینجای حاضر مینماید

114114

بطون تو پُر اسرار الهی است

مثال جوهر و دریا و ماهی است

115115

یکی دریاست اندر اندرونت

گرفته موج بنگر از برونت

116116

پر از ماهی و مر حیوان در او بین

حقیقت چون پیازی تو بتو بین

117117

در او گند طبیعت بوی دارد

همی خوردن هم از خود خوی دارد

118118

در این دریا عجائب بیشمارست

در او کرم و بلا هر دم هزارست

119119

حقیقت خوردن و خفتن از ایشان

از ایشان بود جسم تو پریشان

120120

به خوردن خوی کردستند مردم

خورش خواهند اینجاگه دمادم

121121

ز بهر قوتِ ایشان روز و شب تو

حقیقت جان کَنی ای بوالعجب تو

122122

زهی نادان که هستی دشمن خویش

که دائم جان کَنی بهر تن خویش

123123

زهی نادان که کار از دست رفتست

که دشمن در درونت خوش بخفتست

124124

تو فارغ، همچو حیوانی که انبار

کنی در ذات خود از خویش مردار

125125

پلیدی در طبیعت دوستداری

نداری مغز دل تو پوست داری

126126

درونت آن چنان گندیده باشد

کجا قلب تو صاحب دیده باشد

127127

بخواهد ریخت خونت نفس کافر

نِه‌ای بیدل تو! و نفس تو حاضر

128128

ترا این نفس ملعون آنچنانست

که خون تو مر او را رایگانست

129129

تو نفس کافر اینجا دوست کردی

از آن پیوسته در اندوه و دردی

130130

ز نفس شوم اینجا کن کناره

درون قلب جان را کن نظاره

131131

به تقوی پاک گردان باطن خویش

حجاب جسم را بردار از پیش

132132

حجاب جسم و تن خوردست و خوابست

تنت پیوسته در عین عذابست

133133

عذاب نفس بردار از میانه

که تا ایمن بمانی جاودانه

134134

عذاب نفس اگرچه جمله دارند

همه ذرّات ازین سرّ بیقرارند

135135

بخورد و خواب مشغولند جمله

غلام خواب و ماکولند جمله

136136

حقیقت دوزخست این نفس فانی

درون دوزخی در زندگانی

137137

در این دوزخ گرفتار و اسیری

از آن پیوسته در رنج و زحیری

138138

در این دوزخ گرفتاری بمانده

بیک ره دامن از جان برفشانده

139139

در این دوزخ بلای جاودانیست

که مردن بهتر از این زندگانیست

140140

در این دوزخ بمردی ای دل تنگ

گرفتار بلا با نام و با ننگ

141141

در این دوزخ چنان فارغ نشستی

عسل خوردی ولی عین کبستی

142142

در این دوزخ چنان شادی و آزاد

که از جانت نیاری لحظه‌ای یاد

143143

در این دوزخ فتادستی تو در بند

بر این دوزخ اگر مردی تو در بند

144144

در این دوزخ بلا دیدی دمادم

خوشی بنشستی اندر وی تو خرّم

145145

در این دوزخ که پر مارست و کژدم

زند او جوشها چون خمّ در خم

146146

مباش ایمن که مست شهوتی تو

همیشه پر ز کِبر و نِخوتی تو

147147

مباش ایمن که خواهی ماند دائم

تو در دست سُباعی و بهائم

148148

بلای دوزخت خوش هست اینجا

که ماندستی چنین سرمست اینجا

149149

بلا را کرده‌ای اینجای خوشنام

ندانی تا چه خواهد بد سرانجام

150150

سرانجام تو آخر نار باشد

خدا زین فعلها بیزار باشد

151151

نه آخر این بیان سرّ کلام است

ترا یک حرف از این معنی تمامست

152152

اگر جانت برون آید از این رنج

بیابی مخزنی پر گوهر و گنج

153153

چو مردان باز کن خوی از طبیعت

بخورد و خواب کم شو در طبیعت

154154

مخور اینجای چیزی تا توانی

درون را پاک گردان از معانی

155155

بمعنی کوش و صورت کمترک کن

درون خود شو و خود رگ به رگ کن

156156

رگ و پی باز کن زآلایش نفس

بمعنی پاک کن آلایش نفس

157157

چو باطن پاک کردی راز دریاب

حقیقت بود بودت باز دریاب

158158

به آبِ پاکِ معنی کن طهارت

فرو میران در اینجاگاه نارت

159159

بکُش مر آتش نفس کثیفت

که معنی هست در این سرّ حریفت

160160

ز آلایش وجود خود فرو شوی

ز هر گند نجس ای مرد خوشبوی

161161

درون را با برون کن پاک اینجا

چو جسم و صورت و افلاک اینجا

162162

چو باطن پاک کردی بگذر از خورد

بمعنی باش اینجا صاحب درد

163163

چو باطن پاک کردی بگذر از خواب

دمی احساس روحانی تو دریاب

164164

چو باطن پاک کردی باش بیدار

که چون مردان شوی تو صاحب اسرار

165165

چو باطن پاک کردی نفس کن پاک

مقابل کن ورا با یک کف خاک

166166

چو باطن پاک کردی راز دریاب

حقیقت بود بودت باز دریاب

167167

چو باطن پاک کردی سوی خلوت

گرای ای مرد بی مردود و علّت

168168

چو باطن پاک کردی خلوت دل

مقام خویش کن بگشای مشکل

169169

چو باطن پاک کردی عشق یابی

دمادم سوی او از جان شتابی

170170

چو باطن پاک کردی گرد عاشق

به خود تا در فنا گردی تو لایق

171171

چو باطن پاک کردی در فنا کوش

شراب صرف وحدت را تو کن نوش

172172

چو باطن پاک کردی مست جان شو

ز بود نفس، کلّی بی نشان شو

173173

چو باطن پاک کردی باز بین راز

چو شمعی در وصال دوست بگداز

174174

چو باطن پاک کردی یار بینی

ورای نفس در اسرار بینی

175175

چو باطن پاک کردی سوی بودت

نظر کن بیشکی نقش وجودت

176176

چو باطن پاک کردی جمله ذرات

نظر کن در عیان نفخهٔ ذات

177177

چو باطن پاک کردی باز بین تو

همه ذرّات صاحب راز بین تو

178178

کمال خود نکو بین بی خورش تو

حقیقت جسم و جان را پرورش تو

179179

بده از قوت معنی حظّ روحت

بیاب این را که بس باشد فتوحت

180180

به معنی کوش صورت مرد معنی

حقیقت کل شده از نور تقوی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

از این آیینه بتوانی تو دیدن

جمال روی جانان باز دیدن

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 15 - در صفات آیینۀ دل و کشف اسرار حقیقت در نمود صور فرماید

اگلی نظم

وجودت در صفات نور گردانست

اگر یابی حقیقت جان جانانست

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 17 - در صفات جزو و کل بهر نوع بر اسرار حقیقت فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور