صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 17 - در صفات جزو و کل بهر نوع بر اسرار حقیقت فرماید

بخش 17 - در صفات جزو و کل بهر نوع بر اسرار حقیقت فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

وجودت در صفات نور گردانست

اگر یابی حقیقت جان جانانست

22

صفات هرچه یابی اندر اینجا

ز تقوی جمله را بینی مصفّا

33

صفات جسم یابی قوّت دل

مراد دل شده از وی بحاصل

44

صفات جان نظر کن معنی ذات

فتاده نور او بر جمله ذرّات

55

صفات جمله اشیا بر تو پیداست

حقیقت ذات در جانت هویداست

66

صفات آفتاب روح میبین

که آغازت از این بُد در نخستین

77

صفات ماه بنگر در درونت

که نور اوست در جان رهنمونت

88

صفات مشتری بنگر ز باطن

اگر مرد رهی بگذر ز باطن

99

صفات زهره در شمس و قمر بین

حقیقت کوکبان را سر بسر بین

1010

صفات جملگی اندر تو موجود

بود بیشک توئی دیدار معبود

1111

صفات هرچه یابی سوی افلاک

همه پیداست در تو خفته برخاک

1212

صفات روح را در دل نظر کن

در او پیدا حقیقت سر بسر کن

1313

صفات خویش را اندر قلم بین

وجودت بیشکی عین عدم بین

1414

صفات عرش در جانست و در دل

شده نورش یقین در جمله حاصل

1515

صفات عرش جسمست تا بدانی

در او پیدا همه راز معانی

1616

صفات جنّت و حوران یقین بین

صفات دوزخ از بین القرین بین

1717

صفات آتش از نورست بنگر

مر این سر جمله مشهورست بنگر

1818

صفات باد موجود است در تو

یقینِ روحِ معبود است در تو

1919

صفات آب بنگر در رگ و پوست

گرفته در درونت توی بر توست

2020

صفات خاک چون پیداست در تن

که خود در خاک داری عین مسکن

2121

صفات کوه بنگر جسم خود بین

مشو ای دوست اندر راز خود بین

2222

صفات بحر بنگر در درونت

صدف در جوهر اینجا رهنمونت

2323

صفات این همه چون یافتی باز

حجابست این همه از خود برانداز

2424

چو در خلوت ندانست او که چونست

حقیقت عشق بین کو رهنمونست

2525

چو در خلوت ندیدی راز جانان

توئی انجام با آغاز جانان

2626

در این خلوتسرای جان و دل خود

فنا شو تا بیابی حاصل خود

2727

در این خلوتگه جانان که هستی

بت نفس و هوا بشکن که رستی

2828

مصفّی کن دل و جان همچو وی نیز

نظر که جمله را ارواح و حَی نیز

2929

نظر کن در دل و دریاب بیچون

درون را با برون بگرفته در خون

3030

در آن خونست بیشک جوهر دوست

نموده نور خود در مغز و در پوست

3131

صفای دل بهست از نور خورشید

که خواهد بود مر این نور جاوید

3232

صفای دل طلب کن از معانی

اگرچه قدر این جوهر ندانی

3333

چو حِصن قلب دیدی سوی جان شو

ندای سرّ ربانی تو بشنو

3434

وصال دل طلب کن در درون تو

که جان خواهد شدن این رهنمون تو

3535

حقیقت جان شناس و یار بنگر

که از جان باز یابی سرّ اکبر

3636

توئی در خلوت دل بازمانده

ندیده راز در دل باز مانده

3737

در این خلوت اگر کژ بین شوی تو

نیابی مر چنین سرّ قویتو

3838

ایا سالک که داری خلوت دل

چه کردی عاقبت اینجای حاصل

3939

ایا سالک که داری خلوت جان

وجود خویشتن دیگر مرنجان

4040

فنا شو تا بقا آید به پیشت

چرا تو ماندهٔ در کفر و کیشت

4141

فنا شو تا بقا یابی سراسر

اگر مرد رهی از خویش برخَور

4242

ز خود آسوده شو بی رنج مر کس

در اینجا یک زمان فریاد خود رس

4343

ز خود آسوده شو ای مرد درویش

حقیقت مرهمی نه بر دل ریش

4444

ز خود آسوده شو در کل احوال

رها کن زهد با سالوس افعال

4545

ز خود آسوده شو تا کام یابی

رها کن ننگ تا مر نام یابی

4646

ز خود آسوده شو اندر فنا کوش

مگو بسیار در جان باش خاموش

4747

ز خود آسوده شو بیرنج اینجا

نظر کن بیشکی مر گنج اینجا

4848

ز خود آسوده شو وز نار برخَور

که داری هم تو ماه و هم تو اختر

4949

ز خود آسوده شو مانند مردان

خود از این رنج تن آزاد گردان

5050

تو خود آسوده شو ای راز دیده

که گم کردی دل اندر باز دیده

5151

بجز جانان مبین در پردهٔ دل

که او بُد بیشکی گم کردهٔ دل

5252

در این منزل چو تو با جسم گردی

دوئی برداری آنگاهی تو فردی

5353

در این منزل یکی بین و یکی شو

مر این گفتار از یکّی تو بشنو

5454

همه مردانِ ره اندر برِ تست

ندانی اینکه عشقت رهبرِ تست

5555

رموز این بیان نز عقل و تقلید

که این معنی بچشم سِر توان دید

5656

توانی دید این معنی تو از جان

بصورت مینیاید راست این دان

5757

بمعنی هر که اینجا رازِ ره برد

رهِ معنی ز عشق دوست بسپرد

5858

بخلوتگاهِ جان بنشست اوّل

که تا شد جسم با جانت مبدّل

5959

چو جسمت جان شد و جان راهبرشد

حقیقت جسم بی خوف و خطر شد

6060

ترا تا خوف در جانست پیدا

توئی همچون یکی دیوانه شیدا

6161

برسوائی در افتی آخر کار

مر این گفته که من گفتم نگهدار

6262

بخود این سر ندانی تا بدانی

یقین بشناس در سرّ معانی

6363

یقین از پیش دار ای دل در اینجا

بکن مقصود خود حاصل در اینجا

6464

یقین را پیش دار و راه او کن

همه ذرّات او درگاه او کن

6565

بگو با جملهٔ ذرّات این راز

نماشان جملگی انجام و آغاز

6666

صفات خویشتن کن ذات اوّل

مر این صورت در اینجا کن مبدّل

6767

تو باشی لیکن اینجا تو نباشی

چو تو بی‌تو شدی کلّی تو باشی

6868

تو باشی اوّل و آخر نگهدار

مر این معنی تو از ظاهر نگهدار

6969

تو باشی هرچه بینی در صفاتت

بیان میگویم از اسرار ذاتت

7070

تو باشی آن زمان در عین خلوت

حقیقت هرچه آید عین قربت

7171

تو باشی جملهٔ پنهان و پیدا

همه در تو تو اندر کل هویدا

7272

تو باشی آفتاب و ماه بیشک

نموده نور تو در جملگی یک

7373

تو باشی مشتری و زهره ای پیر

بیان را گوش کن ای سالک پیر

7474

تو باشی عرش و فرش و لوح و کرسی

حقیقت دان و دیگر می چه پرسی

7575

از این معنی اگر اسرار جوئی

نکردستی تو گم دلدار جوئی

7676

شنو دلدار دلدارست دل‌دار

ازین بیهوشی و مستی خبردار

7777

زهی نادان زخود بیرون فتادی

از آن افتاده چون مجنون فتادی

7878

تو مجنونی و لیلی در بر تست

حقیقت اندر اینجا رهبر تست

7979

تو مجنونی و لیلی رخ نمودست

ترا آدم بدم پاسخ نمودست

8080

تو مجنونی کنون از شوق لیلی

همی یابی در اینجا ذوق لیلی

8181

تو مجنونی و لیلی در درونت

ویت در سوی خود چون رهنمونت

8282

تو مجنونی و لیلی باز دیده

یقین بگشای ای شهباز دیده

8383

تو مجنونی و لیلی حاضر تست

گمان بر بیشکی او ناظر تست

8484

تو مجنونی و لیلی باز بین هان

درون چسم و جان می راز بین هان

8585

تو مجنونی و غم بسیار دیده

وصالی جز غم جانان ندیده

8686

ترا لیلی است پیدا و تو پنهان

بهرزه میدهی از عشق او جان

8787

ترا لیلی درون جان شیرین

تو داده از فراقش جان شیرین

8888

ترا لیلی درون و بنگر اسرار

تو را بیرون شده لیلی طلبکار

8989

جمال خوبِ لیلی در درونست

چگویم من که این معنی چگونست

9090

جمال خوبِ لیلی آفتابست

دل مجنون از آن در تک و تابست

9191

جمال خوب لیلی هست بیچون

فکنده نور خود بر هفت گردون

9292

تو لیلی را ندیدستی دل مست

از آن مجنون‌صفت رفتی تو از دست

9393

یقین دیوانه‌ای از عشق لیلی

زیادت میکنی هر لحظه میلی

9494

یقین دیوانه‌ای و تو ندانی

نشاید کاینچنین دیوانه مانی

9595

در این دیوانگی ای دل چه دیدی

دمی در صحبت لیلی رسیدی؟

9696

ندیدی روی لیلی ای دل ریش

حجاب آورده اینجاگه تو در پیش

9797

نمیداند مگر لیلی در اینجا

که مجنون میکند هر لحظه غوغا

9898

نمیداند مگر لیلی در این راز

که خواهد گشت مجنون جان و سر باز

9999

نمیداند مگر لیلی که مجنون

فتادست این زمان اندر گوِ خون

100100

چنان مجنون اسیر و مستمندست

بدست خود سر خود را فکندست

101101

چنان مجنون فتاده در دل خونست

که اندر وی نظاره هفت گردونست

102102

عجب لیلی درون جان بمانده

میان خاک ره در خون بمانده

103103

ابا لیلی و لیلی گشته مجنون

که میداند که این اسرار خود چون

104104

چنان عطّار مجنون وصالست

که گوئی در غم و رنج و وبالست

105105

دمادم میشود دیوانهٔ عشق

همی گوید یقین افسانهٔ عشق

106106

چو لیلی دارد اندر بر چگوید

نکرده هیچ گم دیگر چه جوید

107107

چو لیلی با منست و راز دیدم

حقیقت روی لیلی باز دیدم

108108

مر این دیوانگی از عشق محبوب

مرا باشد که پیدا گشت مطلوب

109109

حقیقت طالبم مطلوب آمد

وز اینجا یوسفم یعقوب آمد

110110

منم مجنون منم لیلی در اینجا

منم یعقوب و یوسف در هویدا

111111

وصال لیلی‌ام حاصل شده کل

چو یوسف جان من واصل شده کل

112112

چنان دیدم جمال روی جانان

که چون مجنون شدم در عشق پنهان

113113

چنان لیلی صفت مجنون شدستم

که گویی از خودی بیرون شدستم

114114

چنان بیخود شدم اندر خودی من

که یکسان شد برم نیک و بدی من

115115

چنان مستم که با خود مینمایم

که در هستی بکل عین بقایم

116116

چنان در جان من بنشسته محبوب

که طالب را بیک ره دید مطلوب

117117

دلم چون یار دید و با خود آمد

در آخر فارغ از نیک و بد آمد

118118

در آخر فارغست و عین گفتار

دمادم مینماید دیدن یار

119119

منم امروز اعجوب زمانه

که معشوقست حاصل بی بهانه

120120

منم امروز بنموده در این راز

ابا عشّاق خود انجام و آغاز

121121

جمال طلعت لیلی بدیدم

از آن مجنونی اکنون آرمیدم

122122

جمال روی لیلی بس عیانست

از او شوری فتاده در جهانست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عجائب هم خودِ خورشید تابانست

نمییابی مرا از این چه تاوانست

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 16 - در شرح دادن خورشید وحدت در حجاب صورت فرماید

اگلی نظم

یکی پرسید از مجنون یکی روز

که ای اندر بلای عشق پیروز

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 18 - در حکایت مجنون و اسرار او فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور