صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 15 - در صفات آیینۀ دل و کشف اسرار حقیقت در نمود صور فرماید

بخش 15 - در صفات آیینۀ دل و کشف اسرار حقیقت در نمود صور فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

از این آیینه بتوانی تو دیدن

جمال روی جانان باز دیدن

22

در این آیینه بتوانی جمالش

حقیقت دید در عین کمالش

33

از این آیینه بتوانی رخ یار

حقیقت دیدن اندر لیسَ فی الدار

44

از این آیینه موجودست اشیا

در او بنموده رخ پنهان و پیدا

55

از این آیینه خورشیدست تابان

که کس او را نداند یافت ازینسان

66

از این آیینه گر خورشید یابی

در او تو طلعت ناهید یابی

77

در این آیینه ماه و مشتری یاب

حقیقت آینه خود مشتری یاب

88

در این آیینه افلاکست گردان

مه و خورشید در وی کور گردان

99

نمییابند اینجا هیچکس راز

در این آیینه مر انجام و آغاز

1010

نمییابند از این آیینه جز دوست

که برخوردار این آیینه هم اوست

1111

در اینجا وصل دلدارست خسرو

عجب سر تن در این آیینه پرتو

1212

فکندست و همی در گفتگویست

حقیقت خود بخود در جستجویست

1313

عجایب در عجایب اندر اینجاست

در اینجا هیچ ناپیدا و پیداست

1414

که این مر هیچکس نادیده باشد

نه کس این گفته نه بشنیده باشد

1515

بجز منصور کین کرد آشکاره

مر او را کرد جانان پاره پاره

1616

عجب خود گفت و هم خود گشت اینجا

حقیقت خود فکندی شور وغوغا

1717

حقیقت خویش گفت و خویش در باخت

بیک ره این حجاب از کل برانداخت

1818

چو خود گفت و ز خود بشنید اناالحق

هم از خود کرد پیدا کل اناالحق

1919

ره حق دید و حق گفت و همه اوست

مبین عطار جز حق هیچ در پوست

2020

چو موجودست مر آیینه اینجا

نظر میکن تو در آیینه اینجا

2121

مر آیینه در این تو راز میگوی

چو ناپیدا شود آنگاه میجوی

2222

چو ناپیداست در پیدا نموده

ترا اینجایگه شیدا نموده

2323

چو ناپیداست پیدا اسم و صورت

در این صورت در آی و بین ضرورت

2424

در این صورت توانی یافت دلدار

اگر دروی نباشد هیچ پندار

2525

در این صورت توانی یافت رویش

اگر عاشق شوی بر گفتگویش

2626

در این صورت جمال اونظر کن

هر آنکو بیخبر باشد خبر کن

2727

در این صورت ببین در هفت پرده

جمال دوست خود را گم بکرده

2828

در این صورت ببین و گرد واصل

از او مقصود بین کاینجاست حاصل

2929

در این صورت نظر کن آفتابی

که در جانها فکنده تک و تابی

3030

در این صورت نظر کن دید جانان

ببین آخر دمی خورشید تابان

3131

در این صورت ببین دیدار عطّار

حجاب اینجا برافکنده بیکبار

3232

در این صورت ببین اسرار جمله

حقیقت نقطه و پرگار جمله

3333

در این صورت ببین تو جان جانها

که میپردازد این شرح و بیانها

3434

در این صورت نگاهش کن زمانی

که از هر سوی میتابد عیانی

3535

در این صورت ببین آن سر که جوئی

حقیقت او تو است و هم تو اوئی

3636

در این صورت ببین گر مرد راهی

حقیقت سرّ دیدار الهی

3737

در این صورت مبین جز عین جانان

که اینجا کعبه است و دیر جانان

3838

در این صورت که او را کل ندیدی

تو چیزی گفتی و چیزی ندیدی

3939

در این صورت گر او را باز دانی

حقیقت مرگ باشد زندگانی

4040

در این صورت تجلّی جلالست

در این معنی یقین عین وصالست

4141

در این صورت نمود و بس فنا کرد

اناالحق گویِ کل خود را فنا کرد

4242

در این صورت اناالحق زد بتحقیق

در این معنی نمود او جمله توفیق

4343

در این صورت هر آنکو راز بیند

یقین منصور اینجا باز بیند

4444

در این صورت دو عالم رخ نمودست

در این صورت بگفت و خود شنودست

4545

در این صورت نظر کن منظر یار

اگرچه نیست ذات حق پدیدار

4646

وصال اوست صورت گر بدانی

حقیقت کور باشی گر ندانی

4747

وصال او از این صورت توان یافت

خوشا آنکس کز این معنی نشان یافت

4848

وصال او از این صورت پدید است

خوشا آنکس که روی خود بدیدست

4949

وصالش عاشقان اینجا بدیدند

در او پنهان شدند و ناپدیدند

5050

وصالش واصلان یابند اینجا

حقیقت باز بشتابند اینجا

5151

وصال جانِ پنهانست بنگر

درونت ماه تابانست بنگر

5252

وصالش از برون هرگز نیابی

مگر وقتی که سوی کل شتابی

5353

وصال دنیی و عقبی حلالست

ولیکن برتر از حدّ کمالست

5454

وصال دوست اینجا یافت حلاج

بفرق سالکان بنهاد او تاج

5555

وصال دوست در بودست بنگر

درون جان از این معنی بمگذر

5656

یقین در پیش دار و بیگمان شو

برافکن جان و آنگه جان جان شو

5757

یقین را بیگمان بشناس در خود

حقیقت در یکی بین نیک یا بد

5858

یقین بشناس در عین عیانی

قبولش کن مر این صاحب قرانی

5959

چو منصور این بیان سرّ توحید

حقیقت گوش کن بگذر ز تقلید

6060

ترا این سر نیاید راست اینجا

اگرچه یار ناپیداست اینجا

6161

ترا این سر مسلّم کی شود دوست

که گردی مغز و بیرون آئی از پوست

6262

ترا تا پوست باشد آن نباشد

مهت در ابر شد رخشان نباشد

6363

مه تو این زمان در زیر ابرست

ترا مر چاره و درمانت صبرست

6464

مهت در زیر ابر است ار بدانی

تو مانده در حجابی کی بدانی

6565

مه تو زیر ابر اندر خسوفست

حقیقت مانده در عین کسوفست

6666

همه اشیا از او گردند روشن

نماید نور خود در هفت گلشن

6767

مهت تابان شود بهر ستاره

شوند آنجایگه در پی نظاره

6868

چو ماه تو شود در عین خود گم

دگر چون قطره در دریای قلزم

6969

نماند ماه و آنگه خور بماند

پس آنگه نور بر ذرّه فشاند

7070

پس آنگه روشنی یابد ز خورشید

دگر مر محو گردد عین جاوید

7171

همه خورشید گردد عین ذرّات

نهد آنگاه سر در عین آن ذات

7272

همه ذرّات آنجاگه شود نور

نماند ذرّه جز نور علی نور

7373

بجز خورشید در عالم نماند

وجود اندر دم آدم نماند

7474

بجز خورشید می تابان نباشد

ندیدی این ترا تا آن نباشد

7575

در آن خورشید بیچون کن نظر تو

گرفته پرتو از زیر و زبر تو

7676

یکی را بین تو اندر عین خورشید

نماید سایه محو اینجا به جاوید

7777

چو خورشید حقیقت رخ نمودست

حقیقت ابر پرده برگشودست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دلا چون آخر کارست در خاک

ترا جا و مقام از دید افلاک

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 14 - در صفت دنیا فرماید

اگلی نظم

عجائب هم خودِ خورشید تابانست

نمییابی مرا از این چه تاوانست

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 16 - در شرح دادن خورشید وحدت در حجاب صورت فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور