صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 38 - در اسرار خطاب با جان و وصل دیدار فرماید

بخش 38 - در اسرار خطاب با جان و وصل دیدار فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الّا ای جان کنون دیدار دیدی

که در کون و مکان عطّار دیدی

22

الّا ای جان تو واصل آمدی باز

کنون در خود نگر انجام و آغاز

33

الّا ای جان سخن با تست از دل

توئی در دل توئی مقصود حاصل

44

الّا ای جان کنون عین العیانی

چه خواهی گفت در سرّ معانی

55

الّا ای جان بسی گفتم در اسرار

خودی از خود کنون اینجا خبردار

66

الّا ای جان خودی واقف شده تو

بوصف خویش خود واصف شده تو

77

الّا ای جان ودل وی هم دل و جان

دل و جان خوانمت یا دید جانان

88

الّا ای جان ترا این جمله خوانم

بجز تو هیچ اینجاگه ندانم

99

الّا ای جان مرا جز تو که پیداست

که دید تو کنون در دل هویداست

1010

بجز تو نیست اینجا هیچ در تن

توئی دُرّ وجود اینجای روشن

1111

بجز تو هیچ اینجا نیست دانم

که بود تو یقین یکیست دانم

1212

بجز تو هیچ اینجا نیست در کار

حقیقت نقطه و هم عین پرگا

1313

تو برکون و مکان اینجا محیطی

بصورت گه حقیقت گه بسیطی

1414

تو جانی عین جانانی حقیقت

که دیداینجایگه در دید دیدت

1515

همه پیدا بتو تو خود نهانی

چو جانانی ولی در تن چو جانی

1616

گهی اسمی گهی جسمی گهی جان

گهی پیدا و گاهی عین پنهان

1717

تو میدانم در اینجاگاه اکنون

که پیش ارزنی شد هفت گردون

1818

کمالت اندر اینجا هست ظاهر

حقیقت خود همیدانی بخود سِر

1919

کمال تو مگر دریافت عطّار

که اینجا این همه میگوید اسرار

2020

یقین عطّار از تو رازدیدست

که آخر مر تو اینجا باز دیدست

2121

بسی گفت از تو جان اینجا بتحقیق

ز تو اینجایگه دریافت توفیق

2222

ز تو توفیق در آفاق مشهور

شدست ای جان که هستی دید منصور

2323

تو اینجا ذات پاک کبریائی

که رد هر چیز صنعی مینمائی

2424

تو اینجا ذات پاک ذوالجلالی

که این دم خود به خود عین وصالی

2525

تو اینجا ذات پاکی در یقین باز

که اینجا دیدهٔ انجام و آغاز

2626

تو اینجا ذاتی و در آب روحی

حیات مطلق و فتح و فتوحی

2727

تو اینجا ذاتی و درخاک پیدا

تو یکی و نموده جمله اشیا

2828

حقیقت جزو و کل ای جان تو باشی

تو جانانی چو از جان آن تو باشی

2929

خدا در تو تو در عین خدائی

از آن عطّار نبود در جدائی

3030

خدا در تو تو در او خود نموده

ابا او گفته و ازوی شنوده

3131

خدا در تو تو از وی گشته موجود

تو باشی این زمان دیدار معبود

3232

چو او از تو تو آن دیدن که اوئی

که با جمله یقین درگفتگوئی

3333

دوئی نبود یکی اعیان برون آی

که از دیدار او کل بیشکی آی

3434

تو اوئی این زمان عطّار داند

که از تو گوید و او راز خواند

3535

بتو گویاست اینجا نطق عطّار

که میگوید چنین در سرّ اسرار

3636

توئی عطّار اکنون نیست پیدا

که ازتو بود کل یکیست پیدا

3737

تو اصل جان که جانانی حقیقت

که کل پیدا و پنهانی حقیقت

3838

تو اصل جان که در بگشادهٔ باز

کنون اینجایگه با صاحب راز

3939

ترا میدانم اینجا دید جانی

چنین است این زمان توحید جانی

4040

خطاب این است باقی هیچ پندار

همه جانست اینجاگه بدیدار

4141

وصال این است گر تو مرد راهی

وگرنه بیشکی مانده تباهی

4242

وصال این است ای دل گفتمت باز

نمودم با تو هم انجام و آغاز

4343

وصال این است ای دل جان تو دیدی

در اینجاگه بکام دل رسیدی

4444

حقیقت هر که با جان آشنا شد

یکی دید اندر آخرکل خدا شد

4545

حقیقت هر که او با جان قدم زد

دم کل اندر اینجا دمبدم زد

4646

حقیقت هر که از جان گشت واصل

مر او را شد ز جان مقصود حاصل

4747

حقیقت هر که جان بشناخت از خویش

حجابش جان یقین برداشت از پیش

4848

حقیقت هر که جان بشناخت از یار

یکی شد در یکی اینست اسرار

4949

توجان بشناس ای سالک در آخر

که از جانت شود دلدار ظاهر

5050

تو جان بشناس و در بود فنا باش

فنا شو آنگهی کلّی بقا باش

5151

تو جان بشناس آنگه مغز جانت

در آخر اینست اسرار نهانت

5252

مگو اسرار کل عطّار و تن زن

چو از جان شد ترا اسرار روشن

5353

مگو اسرار کل تا آخرِ کار

نمائی در سوی هیلاج دیدار

5454

چو ازجان آگهی از دید جانان

یکی میبینی از توحید جانان

5555

چو از جان آگهی از حق رسیدی

تو حقی این یقین مطلق بدیدی

5656

دمادم راز باید گفت اینجا

دُرِ اسرار باید سُفت اینجا

5757

دمادم راز باید گفت از دوست

که تا یکی شود هم مغز هم پوست

5858

دمادم راز باید گفت از یار

منه بیرون حقیقت را بیکبار

5959

بیک دم این بگو کاینجا عیانست

خدا داند که هم نام ونشانست

6060

عجب رازیست این سر در یقینم

حقیقت اینست راز اوّلینم

6161

تو داری نام و هست اینجا نشان او

دراین نقش فنایت جان جان او

6262

نشانت اوست گرچه بی نشانست

دمی پیدا دمی دیگر نهانست

6363

عیان جوئی نهان آید بدیدار

نهان جوئی عیان آید بدیدار

6464

تو دیدارِ وِئی اکنون بجویش

بهر چیزی که میخواهی بگویش

6565

تو امروزت عیان جان بدیدست

درون جان رخ جانان بدیدست

6666

تو با جانان و جانان با تو بنگر

عیان را دمبدم میبین و بنگر

6767

از این سر جان جان داری در اینجا

سزد گر تو نظر داری در اینجا

6868

تو با جانان خود امروز یاری

سزد کز بهر او پاسی بداری

6969

تو با جانان و جانان با تو در کار

تو اینجا از غمش افتادهٔ خوار

7070

تو با جانان و جانان با تو پیدا

که تا باشی چنین مجروح و شیدا

7171

تو با جانانی و تا چند گوئی

کنون عطّار آخر می چه جوئی

7272

ترامقصود این بُد در زمانه

که دریابی جمال جاودانه

7373

ترامقصود این بُد آخر کار

که در یابی جمال او باظهار

7474

ترامقصود این بُد تا بدانی

کنون دانستهٔ و کاردانی

7575

چو دانستی هنوزت چیست باقی

که در کون و مکان در عشق طاقی

7676

تو در کون و مکان امروز یاری

که عین سالکان را غمگساری

7777

تو در کون و مکان امروز دیدی

ابا دلدار در گفت و شنیدی

7878

تو در کون و مکان امروز شاهی

ز تو پیدا شده سرّ الهی

7979

تو در کون و مکان اکنون یقینی

که در اسرار جمله پیش بینی

8080

تو در کون و مکان بود خدائی

که داری با حقیقت آشنائی

8181

تو در کون و مکان اسرار بودی

که سرّ خود در این برهان نمودی

8282

ترا شد این زمان کون و مکان یار

که آمد مر ترا هم جان جان یار

8383

ترا شد این زمان معنی مسلّم

که باشی اندر این بیغوله محرم

8484

جهانت این زمان در پیش هیچست

که میدانی که نقش هیچ هیچست

8585

اگرچه جملهٔ ذاتست اینجا

حقیقت هست نقش خوب و زیبا

8686

به قدر هر مقامی را مقالی

جوابی گفت باید هر سؤالی

8787

در آخر صورت و معنی هم از اوست

حقیقت دنیی و عقبی هم از اوست

8888

اگر خواهی که گردی صاحب راز

درآخر شرع جوی و یاب کل باز

8989

هدایت نور شرعست ار بدانی

حقیقت اصل و فرعست ار بدانی

9090

تواصل تن نه همچون اصل جان یاب

تو جان حق در اینجاگه عیان یاب

9191

چو تن دانست این دم شرح رازش

دگر در بیهده مگذار بازش

9292

مهل تن را که اینجا چیر گردد

وگرنه رفتن اینجا دیر گردد

9393

تن او این زمان شد دشمن تو

نمییابی تو جان شد دشمن تو

9494

سخن از جان جان از تن نمودار

ولی باید که تن باشد خبردار

9595

خبرداری ز تن تا همچو جانست

اگرچه جان یقین دید عیانست

9696

حقیقت چند منزل کرد باید

حقیقت راه در دل کرد باید

9797

تو در دل شو در اینجا آخر کار

ز دل میباش اندر جان طلبکار

9898

درون دل شو اینجا تا بدانی

یقین جانان شوی جانان بدانی

9999

اگر دل میشناسی صاحب دل

ز دل مقصود تو گردان بحاصل

100100

اگر دل میشناسی همچو مردان

ز دل دریاب اینجا روی جانان

101101

اگر دل میشناسی در صفا تو

درون را بین ز نور انبیا تو

102102

اگر دل میشناسی همچو عطّار

حقیقت جان و دلها کن خبردار

103103

همه جانها طلبکار اَلَستند

در اینجا اوفتاده نیم مستند

104104

همه جانها در اینجا راز بینند

همی خواهند کو را باز بینند

105105

همه جانها کنون در انتظارست

جمال روی جانان آشکار است

106106

ولی در جان جانان هم در اینجا

نظر بنموده اندر شور و غوغا

107107

اگر مرد رهی مگذر ز طاعت

که از طاعت بیابی عین راحت

108108

سخن بسیار رفت از کفر و دین باز

کنون این است در عین الیقین باز

109109

نظر کن در ره احمد همیشه

که اینجاگه نبینی بد همیشه

110110

کسی اینجا نجاتی یافت از نار

که راه شرع را بسپرد در کار

111111

شد و تقوی در اینجا باز دید او

بنور شرع و تقوی راز دید او

112112

بنور شرع در تقوی نظر کن

دمی در صورت و معنی نظر کن

113113

چو ظاهر یافتی بر جسم و جانت

حقیقت جانست مر راز نهانت

114114

تو از ظاهر چوجانان یافتستی

در اینجا راز پنهان یافتستی

115115

تو از ظاهر کنون دیدار شاهی

چه بهتر زین که دیدار الهی

116116

ترا باشد کنون از این چه بهتر

از این دیدار اگر مردی تو برخور

117117

چو مردان کن همیشه طاعت یار

که طاعت مینماید سرّ اسرار

118118

چو این اسرارها از شرع آمد

ز قرآن سرّ اصل و فرع آمد

119119

تمامت انبیای کاردیده

حقیقت اندر این معنی رسیده

120120

حقیقت نیک را نیکو نمودند

هر آنکو کرد بد با او نمودند

121121

جزای فعل نیک و بد چو پیداست

حقیقت نیک و بد در صورت ماست

122122

همیشه در سلوک انبیا باش

ز طاعت دائما عین صفا باش

123123

تو از طاعت بیابی کام اینجا

همان طاعت بری هم نام زینجا

124124

تو از طاعت بری گوی از زمانه

بیابی هشت جنّت جاودانه

125125

تو از طاعت بیابی باز اینجا

همی انجام با آغاز اینجا

126126

تو از طاعت بیابی دید محبوب

اگر طاعت شوی در عشق مطلوب

127127

بطاعت انبیا درشان گشادند

از آن اسرار بینان جمله شادند

128128

بطاعت قربت دلدار دریاب

پس آنگه درگشادست زود دریاب

129129

نمود عشق آمد طاعت ای دوست

که بیرون آورد مغز تو از پوست

130130

نمود عشق طاعت دان حقیقت

که طاعت هست خود کلّ شریعت

131131

حضور از طاعتست ار بازدانی

که طاعت راحتست از زندگانی

132132

اگر طاعت نباشد همچو ابلیس

نیاری هیچ اینجا مکر و تلبیس

133133

نگنجد مکر و خودبینی در این راز

ز کم بینی خود دریابی این راز

134134

تو گر خودبین نباشی جز خدا بین

درون جان و دل دائم صفا بین

135135

خدابین باش اندر قرب طاعت

طلب میکن تو دیدار سعادت

136136

کسانی کاندر این ره راز جستند

نظر کردند و طاعت باز جستند

137137

بطاعت گوی از میدان ربودند

خداگشتند چون ایشان نبودند

138138

ندیدی تا چه دید ابلیس در خویش

که آورد از منی خویش در پیش

139139

منی آورد وینجا درمنی شد

یقین زو نور صدق و روشنی شد

140140

منی آورد در درگاه بیچون

براندش از برخود بیچه و چون

141141

منی آورد و خود میدید در خود

حقیقت یافت اینجاگاه او بد

142142

مگر در خویش خود دیدی حقیقت

بیفتادی در این عین طبیعت

143143

وگر در خویش حق دیدی یگانه

فدا بودی وصال جاودانه

144144

چو خود میدید از اینسان مبتلا شد

بشرع اینجایگه دور از خدا شد

145145

چو خود میدید اندر رنج افتاد

طلسمش لاجرم بی گنج افتاد

146146

چو خود میدید دور از جان جان گشت

بلعنت در بر خلق خدا گشت

147147

چو خود میدید دور از طاعت افتاد

از آن اینجایگه بیراحتافتاد

148148

چو خود میدید ملامت آمدش پیش

از آن آمد ورا درجان و دل ریش

149149

ز قربت هر که اینجا دور گردد

ز دید جاودان بی نور گردد

150150

ز قربت هرکه اینجا باز افتاد

حقیقت دان که او بی زار افتاد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پرسید از آن صاحب اسرار

که چون بینم مر این انجام ای یار

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 37 - در سؤال کردن صاحب اسرار فرماید

اگلی نظم

یکی روزی بر احمد شد ابلیس

سلامی کرد او بی مکر و تلبیس

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 39 - حکایت ابلیس و اسرار وی در حضرت مصطفی علیه السّلام

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور