صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 37 - در سؤال کردن صاحب اسرار فرماید

بخش 37 - در سؤال کردن صاحب اسرار فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی پرسید از آن صاحب اسرار

که چون بینم مر این انجام ای یار

22

کجا آغاز باشد دیگر انجام

بگویم تا بیابم آن سرانجام

33

کجا است اوّلم تا بازدانم

ز بعد انجام آنگه راز دانم

44

بدو گفتا اگر هستی خبردار

مبین چیزی دگر در خودنظر دار

55

بجز خود هیچ منگر تا بدانی

که در عین صور هر دو جهانی

66

به بین کین هر دو عالم در تو پیداست

حقیقت ذات در جانت هویداست

77

ز آغاز فلک در دار اوّل

در اینجا می تو ماندستی معطّل

88

معطّل ماندهٔ در خویشتن باز

همی جوئی دگر انجام وآغاز

99

برون از تو که باشد هم تو باشی

اگر اینجا تو بیشک هم تو باشی

1010

تو باشی گر تو اندر اصل اوّل

نگردی اندر این صورت مبدّل

1111

از آن خود را نمییابی در اینجا

که یکی را دو میبینی در اینجا

1212

اَزَل را با ابد بینی چو عطّار

اگر بینی خدا در خود نگهدار

1313

توئی آغاز و انجامت بدیده

در این عالم دمی کامت ندیده

1414

ندیدی کار اینجا و ندیدی

تو او را زانکه درخود آرمیدی

1515

دوبینی پیشه کردی مانده احول

شده در صورت و معنی مبدّل

1616

ترااصل از یکی موجود پیداست

سراپایت همه معبود پیداست

1717

چو از یکی ترا مفهوم گردد

در آخر مر ترا معلوم گردد

1818

ترا معلوم اینجا نیست پیدا

که اصل بودت از یکیست پیدا

1919

ترا آغاز اگر خواهی که یابی

ز آبادانیت سوی خرابی

2020

یکی حرفست اگر خواهی که اینجا

بدانی محو شو در جوهر لا

2121

اَزَل را با اَبَد بنگر یکی حرف

نوشته حرف آن بر صورت صرف

2222

ترا گر صرف نیکو آید ای یار

حقیقت درکشد روغن بیکبار

2323

حقیقت لا بتو محو و توئی حرف

نوشته حرف آن بر صورت صرف

2424

در اینجا بینی از اینجا بدانی

حقیقت کل توئی کل لابدانی

2525

نظر کن لانگر در جوهرت باز

همه ذرّات از انجام و آغاز

2626

در اینجا جمع کرده هر دوعالم

نهاده از خودی خود را در او دم

2727

یکی صورت ز خود کرده عیانی

نهاده اندر او راز نهانی

2828

نهاده اندر او را زحقیقت

ولیکن در نهادی از طبیعت

2929

یکی اصلست صافی صورت یار

از آنجاگه فتاد از اصل ناچار

3030

عدد پندار یکی از هزاران

هزاران در یکی یکی شمار آن

3131

همه در صورت آدم عیانست

که آدم در حقیقت جان جان است

3232

چو آدم جان جان در وی نظر کن

ز بود ذات خود او را خبر کن

3333

همه اشیا ز آدم گشت پیدا

که آدم کرد آن اینجا هویدا

3434

اگر آدم نبودی اصل آن ذات

کجا پیدا شدی هرگز ز ذرّات

3535

همه چون بنگری اندر یکی بین

یکی شوهر همه یک بیشکی بین

3636

همه درتو شده اینجا ببین باز

تو اصلی هم ز انجام و هم آغاز

3737

اگر آغاز خواهی هفت گردون

درون تست گردون بیچه و چون

3838

نظر کن در درونت نه فلک تو

ببین گردانحقیقت یک بیک تو

3939

دگر در صورت از حال حقیقت

بیاب این جایگه دیدار دیدت

4040

تو اصلی در یکی وندر یکی گم

گهی چون قطرهٔ گه عین قلزم

4141

تو از بحری که پایانی نداری

یکی صورت ولی جانی نداری

4242

تو جانی در تو جانانست بنگر

یکی اندر یکی اعیانست بنگر

4343

تو جانان بین کجاآغاز و انجام

چه جوئی اصل او را جز سرانجام

4444

سرانجام آن طلب کان اصل بود است

که جمله از نمودخود نمود است

4545

سرانجام ار در این جا یافتی تو

کند اینجایگه کار تو نیکو

4646

سرانجامت بدو خواهی رسیدن

جمال بی نشان خواهی بدیدن

4747

بهرزه خورد باشی غم بعالم

اگر او را نمیبینی در این دم

4848

دمی در هر دو عالم در دمید است

دو عالم در یکی اینجا بدید است

4949

دو عالم در یکی آیینه پیداست

در او دلدار در آیینه پیداست

5050

جمال یار ما پیداست روشن

در این آیینه اندر هفت گلشن

5151

سراپای فلک آیینه بگرفت

از او کامی بهر آیینه بگرفت

5252

تو اندر سیر خودهر لحظه بنگر

که هستی در تو پیدا شد سراسر

5353

توئی پیدا و اشیا درتو پیداست

وگرنه هیچ اینجاگه نه پیداست

5454

در اینجا در تو شد پیدا حقیقت

وگرنه نیستی عین طبیعت

5555

بوقتی کاندر اینجا پاک گردی

حقیقت در مقابل خاک گردی

5656

همه اصلست کین جا با عَدَد شد

چو فانی گردی اینجا کل احد شد

5757

عددداری کنون در صورت خود

از آن داری در اینجا نیک یا بد

5858

عدد بردار تا لا بنگری تو

که از لا در دو عالم برتری تو

5959

تو برتر عالم از دوعالم هستی ای دوست

یکی اصلست اینجا مغز با پوست

6060

تو مغزی از دوعالم برگزیده

ولیکن مغز خود اینجا ندیده

6161

تو مغزی پوست اینجا مغز کرده

در اینجاخویشتن را نغز کرده

6262

تو مغزی این زمان عطّار مانده

همه اندر پی اسرار مانده

6363

تو مغزی لیک گر آگاه گردی

حقیقت اندر اینجا شاه گردی

6464

بسی گفتیم اینجاگه ز هر مغز

سخنهای خود از اینجایگه نغز

6565

زهر معنی حکایت باز گفتیم

کنون زانجام وز آغاز گفتیم

6666

چو دانستی توئی انجام و آغاز

که آید اندر اینجا از یقین باز

6767

همو باشد که اینجا باز آید

بداند آنکه صاحب راز آید

6868

ولی این راز اینجا گفتنی نیست

دُرِ اسرار اینجا سفتنی نیست

6969

کسانی کاندر این سر باز دیدند

از این معنی حقیقیت راز دیدند

7070

مقام پختگی حاصل کن ای یار

که تو از پختگی گردی خبردار

7171

از آن اینجایگه خامی بمانده

چو روغن در بر جامی بمانده

7272

یکی جامی تو از سرّ الهی

پر از نور کمال پادشاهی

7373

بری از روغن اینجا مانده پرنور

بنور تو شده روشن مشو دور

7474

بنور تو همه عالم نموداست

که نورت در دمی دیگر فزود است

7575

بنور تو همه عالم پدیداست

ز جامت بیشکی آدم بدیدست

7676

توئی جام عیان از عین مصباح

حقیقت جان جان در عین ارواح

7777

نه جانی نه تنی هم جان و هم تن

چگونه گردد این اسرار روشن

7878

که چونی جان و تن هم تن و هم جان

که یکّی گردی اندر اصل جانان

7979

اگر یکی شوی جانان شوی باز

محیط آئی تو برانجام و آغاز

8080

اگر خوهی که گردی در یکی لا

یکی شو این زمان در عین الّا

8181

یکی شو این زمان لوحی رها کن

چو من خود را وجودت عین لاکن

8282

برون و اندرون دیدار یار است

ولکین نقطه در پرگار یار است

8383

برون و اندرون اصلست دریاب

در اینجا یار بین و وصل دریاب

8484

الاّ ای جان و ای دل چند گوئیم

تو پیوندی کرا پیوند جوئیم

8585

تو پیوندی کنون در جان عطّار

حقیقت بگسل اینجا هم ز دیدار

8686

تو پیوندی کنون در جانم ای جان

بتو میبینم اینجا جمله اعیان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کنون عطّار گفتی جوهر ذات

حقیقت بود کل با جمله ذرّات

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 36 - در اصل ذات فرماید

اگلی نظم

الّا ای جان کنون دیدار دیدی

که در کون و مکان عطّار دیدی

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 38 - در اسرار خطاب با جان و وصل دیدار فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور