صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 39 - حکایت ابلیس و اسرار وی در حضرت مصطفی علیه السّلام

بخش 39 - حکایت ابلیس و اسرار وی در حضرت مصطفی علیه السّلام

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یکی روزی بر احمد شد ابلیس

سلامی کرد او بی مکر و تلبیس

2

بزاری مستمند و خوار بنشست

بر سیّد عجب بی خار بنشست

3

صحابه هیچکس او را نه بشناخت

بجز احمد که او اینجا سرافراخت

4

سؤالی کرد از احمد کای یگانه

جوابی ده مرا هان بی بهانه

5

سؤالی دارم اندر خدمت تو

که میدانم حقیقت رفعت تو

6

مرا اینجا بگو ای مهتر دین

که تو بگشادهٔ اینجا دَرِ دین

7

بتو امروز شادانست هر چیز

سزد گر هم بگوئی مر مرا نیز

8

چه سرّی بود کاینجا کردگارم

حقیقت داد سرّ بیشمارم

9

چنان رفعت که دادم اوّل کار

دگر از من شد اینجاگه بیکبار

10

در اوّل آنچنان کاینجا تو دانی

ترا بخشید اسرار معانی

11

در آخر اینچنینم خوارم افکند

میان راه چون نشخوارم افکند

12

چو نافرمانی اینجاگاه کردم

فکند اینجا چو در اندوه و دردم

13

نکردم سجدهٔ آدم زمانی

مرا پرداخت بر من داستانی

14

نکردم سجدهٔ آدم در اینجا

مرا اینجایگه افکند رسوا

15

نکردم سجدهٔ آدم بمعنی

بلعنت گشتم اندر دار دنیا

16

نه یک تن نیست کاینجا لعنتم کرد

بنافرمانئی بیحرمتم کن

17

مرا اینجایگه خود این گناه است

دل وجانم بر تو عذر خواهست

18

شبانروزی در اینجا امّت تو

کنند اینجاگنه از حرمت تو

19

کنند اینجاگناه بیشماران

تو میگوئی ببخشد کردگار آن

20

چه سرّ باشد بگو ای صاحب راز

که تا من نیز هم دریابم این راز

21

بگو با من دلم آزاد گردان

بیک نکته دلم را شاد گردان

22

جوابش داد آن دم مهتر کل

که دانم اوست بیشک سرور کل

23

که یک دم صبر کن تا راز بینم

بیاید جبرئیل و باز بینم

24

نگفت از خویش احمد هیچ اینجا

اگرچه بود او بر جُمله دانا

25

ز بهر عزّت و ختم نبوّت

حقیقت جبرئیلش بود قربت

26

بساعت جبرئیل آمد ز درگاه

که ای سیّد از این سر باش آگاه

27

بگو او را که ای معلون نادان

کجا اینجا تو دانی راز جانان

28

بگو او را که ای نادان جُمله

فتاده بر سرت تاوان جُمله

29

بگو او را که ای افتاده بس دور

نمیدانی از آنی مانده مغرور

30

نمیدانی از آن اینجا ندانی

که افتاده چنین اندر گمانی

31

بگویش یا رسول اللّه از این راز

که دریابد مر این معلون دگر باز

32

که ای ملعون فلان روزی که بیچون

ترا بد داده رفعت بیچه و چون

33

فراز منبرت بودی یگانه

نمود راز دریاب ای یگانه

34

چو بر بالای منبر رفته بودی

نمود حضرت کل مینمودی

35

نظر کردی تو در بالا و در شیب

چه دیدی در هزاران زینت و زیب

36

ز هر جانب نظر کردی نگاهی

حقیقت تو در اسرار الهی

37

ملایک صد هزاران بیش آنجا

ز هر جانب بدیدی بیش آنجا

38

نه اعداد ملایک یافتی باز

نبودی اندر اینجا صاحب راز

39

تعجّب ماندئی ز اسرار بیچون

شدی از ذات خود اینجا دگرگون

40

بخوداندیشه کردی آن زمان تو

که بودی بیخبر از جان جان تو

41

که کاجی حق تعالی مینبودی

که تا من در دو عالم خویش بودی

42

نبودی حقّ و من بودی همیشه

زدی بر پای خود آن روز تیشه

43

نبودی حقّ و من بودی حقیقت

فتادی این زمان ازدید دیدت

44

چو این اندیشه در آن لحظه کردی

از آن امروز اینجا زخم خوردی

45

چو این اندیشه کردی خوار گشتی

بر هر کس کم از نشخوارگشتی

46

چو این اندیشه در دل آوریدی

کنون اینجا مکافاتش شنیدی

47

تو زین اندیشه آن روزت بلعنت

شدی و دور افتادی ز قربت

48

تو زین اندیشه ماندی خوار و مهجور

شدی از حضرت پاک خدا دور

49

تو زین اندیشهٔ بد در گناهی

از آنی دور از نزد الهی

50

مثال اینست اینجا صاحب راز

که دور از حضرت افتاد او دگر باز

51

بلا و رنج باید دیدش اینجا

بود مانندهٔ تو خوار و رسوا

52

بگو او را که تا این سرّ بداند

کتاب بیهده چندین نخواند

53

هر آنکو جز خدادر خویشتن دید

در اینجاگه بلای جان و تن دید

54

بجز حق هرکه اندر خود نظر کرد

وجود خویشتن زیر و زبر کرد

55

بجز حق هرکه خود دیدست اینجا

بود مانندهٔ تو خوار و رسوا

56

مبین خود جمله حق بین تا توانی

که این باشد حیات جاودانی

57

مبین خود جمله حق بین در زمانه

که تا باشی حقیقت جاودانه

58

چو بخشیدست اینجا کردگارت

مقام قرب با دیگر چکارت

59

مقام قرب بخشیدت خداوند

ندانستی و افتادی تو در بند

60

چو احمد گفت با ابلیس این راز

که چون بُد کاوفتادی زان عیان باز

61

بسی بگریست ابلیس اندر اینجا

برآورد آنگهی صد شور و غوغا

62

چنین گفتا که سیّد راست گفتی

دُرِ اسرار ما اینجا تو سُفتی

63

چنین بُد قصّهٔ من اینچنین است

که ذات پاک تو عین الیقین است

64

چنین بُد قصّهام ای صاحب راز

کز آن حضرت فتادم ناگهان باز

65

چنین بُد قصّهٔ من ای یگانه

که حق بگرفت برمن این بهانه

66

که حق بگرفت بر من این بهانه

که طوق لعنتم باشد نشانه

67

من از راز ویم آگاه ای جان

بگویم سیّدا ما را مرنجان

68

که حکم یفعل اللّه ما یشاء است

همو داند که کل او پادشاه است

69

چو حکم یفعل اللّه رانده است او

مرا ازحضرت خود رانده است او

70

چو حکم یفعل اللّه راند بیچون

مرا انداخت اندر خاک و در خون

71

چو حکم یفعل اللّه راند دلدار

مرا اینجایگه انداخت ناچار

72

چو حکم یفعل اللّه دیدهام من

طمع از خویشتن ببریدهام من

73

چو حکم یفعل اللّه باز دیدم

دگر امروز از تو راز دیدم

74

چو حکم یفعل اللّه یافتستم

من اندر خدمتت بشتافتستم

75

چو حکم یفعل اللّه می تو دانی

تو شاید کز کرم ما را نرانی

76

چو حکم یفعل اللّه مایشاء است

نمیدانم که بیچون و چرایست

77

قلم چون رفت ای سیّد در این کار

بسر گردانم اینجاگه چو پرگار

78

قلم چون رفت ای سیّد چگویم

کنون افتاده سرگردان چو گویم

79

قلم چون رفت ای سیّد بلعنت

شدم من دور کل از عین قربت

80

حقیقت راز من دانیدر اینجا

دوای من تو بتوانی در اینجا

81

من اینجا آمدم از بهر این راز

که تا یابم ز احمد این خبر باز

82

خبر چون کل ز تو دانستم ایدوست

حقیقت مغز دارم نیز هم پوست

83

حقیقت احمدا تو کاردانی

در اینجاگه نمود یار دانی

84

قلم اندر ازل بر من چنین رفت

همه اندر برت عین الیقین رفت

85

تو دانائی همه هستی در اسرار

ز سرّ جملهٔ اینجا خبردار

86

تو میدانی که سرّ کار چونست

در اینجاگه نمود یار چونست

87

نمود یار این بُد تا براند

نمود لعنتم اینجا براند

88

چو لعنت کرد بر من در زمانه

بخواهد بود لعنت جاودانه

89

حقیقت اندر اینجا لعنت دوست

بخواهد ریخت پیش رحمت دوست

90

حقیقت رحمت او بیش باشد

کسی داند که پیش اندیش باشد

91

حقیقت رحمت یارست آخر

تمامت را از آن کار است آخر

92

کنون ای سیّد دانای اسرار

از این معنی توئی اینجاخبردار

93

تو ختم انبیا و مرسلینی

حقیقت جمله را تو پیش بینی

94

تو ختم مهتری و بهتری تو

از آن بر انبیا کل سروری تو

95

که بر تو هیچ پوشیده نماندست

کسی داند که اسرار تو خواندست

96

منم خاک کف پای سگ کوت

فتاده این زمان درجست و در جوت

97

تو میدانی که هستم زارو مجروح

ندارم هیچ اینجا قوّت روح

98

امید من همینست ای شاه جمله

که هستی از یقین آگاه جمله

99

امید من همینست اکنون نظر کن

مرا زین راز دیگر تو خبر کن

100

هر آن طاعت که کردستم بدرگاه

قبولست آن همی در حضرت شاه

101

بگویائی قبولست تا بدانم

چو توهستی یقین راز نهانم

102

مر او را داد احمد پاسخ از دوست

که طاعت هرچه کردی جمله نیکوست

103

ترا مزدست اندر آخر کار

که بخشایش کند اینجات دلدار

104

ترا آخر چو بخشایش نماید

ثواب طاعت آسایش نماید

105

حقیقت دان که رنج هیچ ضایع

نگرداند یقین آخر صنایع

106

چو بشنید این سخن ابلیس از دوست

برون آمد وی یکباره از پوست

107

سجودی کرد و بیرون شد همان گاه

چوشد از سرّ خود از دوست آگاه

108

حقیقت این چنین است ای برادر

که از شرع محمّد زود برخور

109

یقین اینست تا خود را به بینی

در اینجاگه اگر صاحب یقینی

110

یقین اینست تا او دانی و بس

که تا باشی در اینجا بیشکی کس

111

یقین اینست بی شرک و ریا شو

بطاعت کوش و دیدار خدا شو

112

یقین اینست اگر تو کاردانی

که بیخود جمله را دلدار دانی

113

یقین اینست چون مر جمله جانانست

گنه تو میکنی و بر که تاوانست

114

اگرچه نیک و بد پیداست اینجا

همه ازحضرت داناست اینجا

115

ولیکن موبمو او ناظر ماست

به نیک تو بد حقیقت حاضر ماست

116

تو شرک اینجا میاور در یقین باز

که تا باشی در اینجا صاحب راز

117

میاور شرک چون مردان در این دار

اگرهستی ز سرّ کل خبردار

118

میاور شرک چون ابلیس نادان

وگرنه دور افتی تو زجانان

119

میاور شرک همچون او حقیقت

منه بیرون قدمها از شریعت

120

چو او در شرک بود آن روز اینجا

حقیقت شد همی دلسوز اینجا

121

چو او در شرک بود آن روز تحقیق

از آن افتاد دور از عین توفیق

122

چو او در شرک بود آن روز در دوست

حقیقت مغز او شد جملگی پوست

123

چو او در شرک بود آن روز در یار

از آن شد اندر اینجا خوارو غمخوار

124

چو او در شرک بود در لعنت افتاد

ز دید جاودان در قربت افتاد

125

چو او در شرک خود مغرور آمد

ازآن حضرت حقیقت دور آمد

126

چو اندر شرک بد او بی صفا شد

در اینجاگاه دل دور از خدا شد

127

تو هم گر همچو او در شرک آئی

شوی مردود از عین خدائی

128

نمودی بود مر ابلیس اینجا

نگنجد هیچ مر تلبیس اینجا

129

هر آنکو فکر بد آرد بخاطر

حقیقت دوست اندر اوست ناظر

130

بقدر خودنظر کن در سوی خود

که ازنیکی نیفتی در سوی بد

131

بقدر خویش کن اندیشه اینجا

بجز نیکی مکن مر پیشه اینجا

132

اگر شرک آید اینجا در ضمیرت

بیک موئی کند اینجا اسیرت

133

اگر شرک آمد اینجا در خیالت

دراندازد یقین سوی وبالت

134

اگر شرک آید اینجا در دل تو

نباشد جز بدی مر حاصل تو

135

اگر شرک آید اینجا سوی جانت

در اینجا خون بریزد جان جانت

136

اگر شرک آید اینجا سوی دیدار

بلعنت گردی اینجاگه پدیدار

137

اگر شرک آوری ملعون شوی تو

حقیقت خاکی و در خون شوی تو

138

اگر شرک آوری مانند ابلیس

لعین گردی چنان بی مکر و تلبیس

139

اگر شرک آوری در عین دیدار

بمانی همچون ابلیس لعین خوار

140

اگر شرک آوری لعنت بود هان

وگر تو راستی رحمت بود هان

141

بشرک اینجاشوی ابلیس خود را

ندانی این زمان تلبیس خود را

142

بشرک اینجا بمانی خوار هر کس

ندانی هیچ را از پیش وز پس

143

بشرک اینجا بمانی در بُن چاه

حقیقت دور گردی از بن چاه

144

در این اندیشه کن یک دم در این راز

که این سررشته یابی هم ز خود باز

145

در این اندیشه کن مگذر تو از خویش

که ابلیست تو داری بنگر از پیش

146

همه اندیشه کن بگذر تو زینجا

که باشی دائما بیشک مصفّا

147

همه اندیشهٔ نیکو کن و شاد

همی باش و مرا میکن از این یاد

148

همه اندیشه نیکو کن بهر چیز

که نیکوئی برت آید بدان نیز

149

که تو نیکوئی اندر اصل فطرت

ترا بخشیدهاند اینجای قربت

150

تو اصلی داری اما وصل جانت

بودآنگه که بینی وصل جانت

151

ترامانندهٔ ابلیس اعزاز

نبخشید و نظر در خویش کن باز

152

تو هم از ناری و آگاه هستی

کن اینجایگه آتش پرستی

153

تو هم از ناری و وز باد پندار

فتادستی در آب و خاک ناچار

154

اگرچه اصل میدانی که از اوست

ولیکن کی بود چون جوهر دوست

155

طلب کن این زمان و وصل دریاب

در این معنیّ دیگر اصل دریاب

156

نه اصل صورتت اوّل ز نازست

از آن آتش یقین ناپایدارست

157

که خودبین است آتش تا بدانی

بود اینجای سرکش تا بدانی

158

چو اصلت سرکشی دارد در این راز

شود هر لحظهٔ در وصل خود باز

159

چو اصل سرکشی دارد ز اوّل

از آن باشد دمادم او معطّل

160

چو اصل سرکشی دارد شبابست

از آن کارش همه آخر خرابست

161

همی سوزد همیشه در تف خود

از آن اندیشه کردست ازخوی بد

162

از آن سرکش بود از جوهر خویش

که سربالاست دائم خوردن نیش

163

چو خود میبیند و جانان نبیند

از آن جز خویشتن سوزان نبیند

164

همیشه همچو روی دلفروزان

بود آتش ز دید خویش سوزان

165

عجائب سرکش است از دید محبوب

که خود میداند اینجاگاه مطلوب

166

عجب سر میکشد در خویش بینی

همیشه هست اندر خود گزینی

167

چنان پندارد او کو هست کس نیست

نمیداند که در معنی چوخس نیست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الّا ای جان کنون دیدار دیدی

که در کون و مکان عطّار دیدی

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 38 - در اسرار خطاب با جان و وصل دیدار فرماید

اگلی نظم

سؤالی کرد از من صاحب راز

که دریابد مگر از خود یقین باز

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 40 - سؤال کردن صاحب راز از شیخ عطّار قدّس سرّه

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور