صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 40 - سؤال کردن صاحب راز از شیخ عطّار قدّس سرّه

بخش 40 - سؤال کردن صاحب راز از شیخ عطّار قدّس سرّه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

سؤالی کرد از من صاحب راز

که دریابد مگر از خود یقین باز

2

که چون بد تا که خود میدید ابلیس

یقین افتاده بُد در مکر و تلبیس

3

نمیدانست کو دانای بود است

که با جمله یقین گفت و شنود است

4

چرا اندیشه کرد از بیوفائی

در این شرک او زید اندر خدائی

5

چو میدانست ذات و دیده بُد آن

حقیقت یافته بُد سرّ جانان

6

چرا اندیشه کرد و ناتوان شد

در این جاگاه رسوای جهان شد

7

حقیقت بُد ازآن معنی خبردار

چرا شد اندر این معنی گرفتار

8

چرا پی دادم او را من ز توفیق

کز این لعنت در اینجا یافت تحقیق

9

ولیکن آنچنان بُد اوّل کار

که حق میدید اندر عین دیدار

10

حقیت سالکی بُد کار دیده

معلّم بود و دید یار دیده

11

چنان در قربت کل آشنا بود

که در کون و مکان سرّ خدا بود

12

ولیکن اندر آخر خواست از نار

که من باشم نبودی بود دلدار

13

همه دلدار میبایست دیدن

که در لعنت نبایستش دویدن

14

اگر خود محو کردی یار دیدی

در آخر عزت بسیار دیدی

15

اگرخود محو کردی در حقیقت

خدا دیدی حقیقت بی طبیعت

16

همه دلدار بینی خویشتن نه

همه جانان بدیدی جان و تن نه

17

همه دلدار دیدی خویش فانی

بیفزودی ورا سرّ معانی

18

همه دلدار دیدی خویش مسکین

ورا بودی هزاران عزّو تمکین

19

همه دلدار دیدی آخر اینجا

شدی اسرار بر وی ظاهر اینجا

20

همه دلدار دیدی در عیان او

حقیقت جمله دیدی جان جان او

21

همه دلدار دیدی در دل و جان

نبودی آخر کارش از ایسان

22

کنون چون خویش دید و راز بگذاشت

از آن انجام با آغاز بگذاشت

23

کنون چون خویش دید و شد به لعنت

امیدش هست آخر سوی قربت

24

کنون چون خویش دید از بیوفائی

نباشد مر ورا عین خدائی

25

حقیقت اینچنین است آخر اینجا

که دریابی تو راز ظاهر اینجا

26

که اندیشه کنی کین جمله یار است

مر او را صنعهای بیشمار است

27

همه خود اوست گرچه خود تو اوئی

ز بود او همی در گفتگوئی

28

ز بود او تو داری قربت اینجا

وز او یابی حقیقت عزّت اینجا

29

ز بود او تو داری آنچه داری

به قدر خویتشن کن پایداری

30

به قدر خویشتن در خود ببین باز

که گردت اندر اینجا صاحب راز

31

به قدر خود ترا بخشید اسرار

که تا باشی ز سرّ او خبردار

32

به قدر خود ترا پیدا نموده است

ترا در خویشتن یکتا نموده است

33

به قدر خویشتن او را بدانی

اگر او را از او در او بدانی

34

تو خود خواهی کجا پیدا نماید

ترا او بود خود یکتا نماند

35

تو خود خواهی که باشی هیچ دیگر

بخواهی زان شدن دایم سراسر

36

تو خود خواهی که باشد کس نباشد

از آنت راه پیش و پس نباشد

37

اگر دلدار خواهی خویش بگذار

نظر در عقل پیش اندیش بگمار

38

ب عقل این جایگه کن کار خود راست

یقین میبین همه از یار خود راست

39

همه دلدار خود بین در حقیقت

که روشن گردد اینجا دید دیدت

40

همه دلدار خود بین و فنا باش

چنین کن دائما دید خدا باش

41

اگر یک ذرّه اینجا خویش بینی

هزاران فتنه اندر پیش بینی

42

اگر یک ذرّه شرک آری به خود باز

نیابی در یقین انجام و آغاز

43

اگر یک ذرّه شرک آری ز معنی

درافتی دور از دیدار مولی

44

اگر یک ذرّه شکر آری تو در بر

فنا گردی نیابی سرّ و رهبر

45

حقیقت اینچنین آمد حقیقت

حقیقت چیست دیدار شریعت

46

اگرچه شرع دید مصطفایست

حقیقت مصطفی دید خدایست

47

ز دید حق اگر خواهی در این راز

که یابی کل ز احمد یاب این باز

48

ز احمد فاش شد اسرار عطّار

که جان او ز معنی شد خبردار

49

ز دید مصطفی دیدار بنگر

درون خویشتن را یار بنگر

50

نه خود بنگر تو از خود بین رخ او

حقیقت گوش میکن پاسخ او

51

نه خود بنگر تو او درخویشتن بین

نمود بود او در جان و تن بین

52

نه خود بنگر چو میدانی که اویست

چنین بینی همه کارت نکویست

53

نه خود بنگر که بود جملگی یار

ز دید خویشتن کرد او پدیدار

54

اگر ابلیس از خود آن بدیدی

کجا هرگز بدین پایه رسیدی

55

اگر ابلیس بودی صاحبِ راز

کجا او دور گشتی کل ز اعزاز

56

اگر ابلیس بودی کار دیده

نگشتی او از آن حضرت بریده

57

اگر ابلیس بودی صاحب سر

کجا لعنت شدی او را به ظاهر

58

اگر ابلیس جمله یار دیدی

کی این جاگاه او تیمار دیدی

59

اگرچه عاشق خود بین بُد از اصل

از آن در لعنت اینجا یافت او وصل

60

همه با هم بود گر تاب داری

ولیکن چشم را در خواب داری

61

اگر چشمت شود از خواب بیدار

شوی از سرّ او اینجا خبردار

62

همه با هم بود چه مغز چه پوست

حقیقت جملگی اندر بر اوست

63

همه با هم بود در اصل رحمت

حقیقت درد آمد عین لعنت

64

همه با هم در اینجا بیشکی بین

چو نیکی و بدی دیده یکی بین

65

همه با هم در اینجا دید یار است

ولی لعنت ز ما رحمت ز یارست

66

به لعنت هر که شد اینجا گرفتار

بماند همچو ابلیس لعین خوار

67

به رحمت هرکه اینجا راز بیند

وصال قرب اینجا باز بیند

68

تو از رحمت قدم زن تا توانی

که رحمت هست بود جاودانی

69

اگر ابلیس بودی عین رحمت

کجا افتادی اندر عین لعنت

70

سزای او هم از او دان و بنیوش

مکن دلدار این جاگه فراموش

71

مگو من تا چو او هرگز نگردی

به عین لعنتش عاجز نگردی

72

مگو من تا نگردی خوار و رسوا

به رحمت کوش اگر هستی تو بینا

73

مگو من تا نگردی دور از یار

به رحمت باش و لعنت را تو بگذار

74

هر آنکو گفت من ابلیس باشد

که من در بیهده تلبیس باشد

75

تو او گو کانچه گوئی تا بدانی

که از وی داری از وی زندگانی

76

تو او گوئی جز او منگر به خود باز

نکو بنگر تو اندر نیک و بد باز

77

هر آنکو صاحب عشق خدایست

ز مائی و منی اینجا جدایست

78

ز مائی و منی ابلیس چونست

نمیبینی دلش بر موج خونست

79

ز مائی و منی افتاد اوّل

از ان شد آخر کار او معطّل

80

ز مائی تو منی افتاد در کار

برافتادش همی پرده به یکبار

81

ز مائی و منی بگذر حقیقت

منی بگذار و بنگر دید دیدت

82

ز مائی و منی بگذر یقین تو

جمال بی نشان بیخود ببین تو

83

ز مائی و منی بگذر در اینجا

حقیقت کن دلت جوهر در اینجا

84

تو اصل از یار داری لیک بی تو

کنون اینجا مکن در خود منی تو

85

اگر چه اصل صورت از منی است

حقیقت آخر اینجا یک تنی است

86

اگرچه سرّ ابلیس است بسیار

ترا زین نکته من کردم خبردار

87

ندانی تا بدانی چون بدانی

حقیقت بیشکی راز نهانی

88

همه در تست تو بی تو شو اینجا

ز من مَردَم حقیقت بشنو اینجا

89

هزار ابلیس پیش تست ذرّه

مباش اکنون به نفس خویش غرّه

90

هزار ابلیس پیش تست خود هیچ

نهادت اوفتاده پیچ در پیچ

91

اگرچه آدمی ابلیس رائی

از آن پیوسته در تلبیس و رائی

92

اگرچه آدمی با تست ابلیس

به هر دم میکنی صد گونه تلبیس

93

ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن

دل ابلیس را زیر و زبر کن

94

هر آن فکری که اندیشی ز اسرار

در آن این جایگه از خود خبر دار

95

ببین کان فکر آخر از کجایست

یقین اندیشهٔ تو از چه جایست

96

ببین کان فکر رحمانیست بنگر

حقیقت مر از آنِ دوست مگذر

97

وگر آن فکر شیطانی است در کار

از آن بگذر حقیقت تو به یکبار

98

حقیقت تا توانی فکر نیکو

که رحمانی است میدان بیشکی او

99

وگر بد باشد از خود دان تو شیطان

حقیقت گفت حق در عین قرآن

100

نه باطل گفت هم حق گفت تحقیق

ز باطل بگذر از حق یاب توفیق

101

چو میدانی که چندین رهبر حق

ترا گفتند راز دوست مطلق

102

تو از گفتار ایشان کار خود کن

نکوئی کن در این جاگه نه بد کن

103

کنون گر راز دانی اینچنین دان

مر این اسرار هم عین الیقین دان

104

بدان گفتم که تا اسرار دانان

در اینجا باز یابند راز جانان

105

هر آنکو صاحب اسرار باشد

چو مردان دائما بیدار باشد

106

موحّد نیک و بد از یار داند

ولیکن شرع این اسرار داند

107

یقین داند که کل از حق بدید است

ولیکن نیک و بد مطلق پدید است

108

تو ای عطّار اینجا راز گفتی

حقیقت سرّ بیچون بازگفتی

109

ترا زیبد که اندر شرع اینجا

یکی دانی چه اصل و فرع اینا

110

ولیکن اصل داری فرع بگذار

یقین از دست خود مر شرع مگذار

111

ز دست خود اگرچه در بلائی

چه غم داری چو کل عین خدائی

112

ز نادانی به دانائی رسیدی

ز اعمائی به بینائی رسیدی

113

ز نادانی در آخر هست ذاتت

خدا بینی تو در عین صفاتت

114

ره خود در شریعت باز دیدی

یقین عین طبیعت بازدیدی

115

ره خود یافتی با منزل اینجا

ترا مقصود آمد حاصل اینجا

116

به هر سیری که کردی اندر اینجا

همه اندر یکی اینجا است پیدا

117

به هر سیری که کردی یار دیدی

در اینجا بیشکی دلدار دیدی

118

به هر سیری که کردی سوی اشیا

ترا اسرار شد در عشق پیدا

119

به هر سیری که کردی در زمانه

ترا آمد وصال جاودانه

120

به دیدارت کنون دیدار داری

درون جزو و کل اسرار یاری

121

ندارد هیچ پایانی ره تو

که آمد در زمانه آگه تو

122

ندارد هیچ پایانی نمودت

حقیقت هست پیدا بود بودت

123

نه چندانست معنی تو از یار

که در یک صفحه آن آید پدیدار

124

نه چندانست معنی در تو دیده

که دریابند اینجا اهل دیده

125

معانی برتر از حد اوفتاده است

در معنی ترا اینجا گشاده است

126

دری بر روی تو اینجا گشادند

جواهر مر ترا اینجا بدادند

127

دری بگشاد بر روی تو دلدار

که اشیا شد حقیقت زان پدیدار

128

کنون در وصل جانان کامرانی

که بگشاده ترا در دُر معانی

129

کنون در وصل جانان پای میدار

اگر جانان کند اینجات بر دار

130

اگرچه اصل معنی داری از اصل

حقیقت وصل معنی داری از وصل

131

تو داری در برت چون راز جانان

حقیقت رهبرت امروز جانان

132

چو جانانست امروزت در اینجا

همو بین بخت پیروزت در اینجا

133

چو جانانست امروزت نمودار

حقیقت جمله او بین مگذر از یار

134

جواهرنامه جانان باز گفته‌ست

همو اسرارها در راز گفته‌ست

135

جواهرنامه گفته‌ست آخر کار

نمود خویش می‌آرد به دیدار

136

هر آن چیزی که جز جانان نماید

حقیقت کفر بی ایمان نماید

137

به ایمان کوش وانگه گرد کافر

که این باشد ترا اسرار ظاهر

138

ترا در سرّ ایمان روشنائیست

ز ایمانت همه عین خدائی است

139

به ایمان باز بین دلدار خود را

که ایمانت نماید نیک و بد را

140

وگر کافر شوی مانند منصور

حقیقت کفر بنماید همه نور

141

هر آن نوری که بی ظلمت نماید

کجا این جایگه قربت نماید

142

به نور این جایگه گر باز بینی

حقیقت سوی ظلمت راز بینی

143

درون ظلمت جسمی فتاده

تو نور قدسی و شعله گشاده

144

از این ظلمت چو بیرون آئی اینجا

حقیقت نور خود بنمائی اینجا

145

حقیقت نور در ظلمت توان دید

ابی صورت نیاری جان جان دید

146

ترا در نور این ظلمت فتاده است

از آنت سیر در قربت فتاده است

147

از این ظلمت مرو بیرون حقیقت

کز اینجا باز یابی دید دیدت

148

از این ظلمت توانی راه بُردن

از آن نور حقیقت ره سپردن

149

به شب کن راه تا منزل بیابی

حقیقت نور خود در دل بیابی

150

به شب کن راه اندر منزل یار

که تا گردی حقیقت واصل یار

151

به شب کن راه اندر سوی منزل

ببین یار و پس آنگه گرد واصل

152

به شب دانی در آن منزل رسیدن

جمال یار اینجا باز دیدن

153

همه مردان به شب کردند این راه

رسیدند آنگهی در حضرت شاه

154

همه مردان به شب در سیر قربت

رسیدند از دل و جان سوی عزّت

155

همه مردان به شب دیدند دلدار

حقیقت گر شبی داری تو بیدار

156

جمال یار اندر شب ببینی

چنین می‌دان اگر صاحب یقینی

157

حقیقت ظلمت شب پر ز نور است

تمامت سالکان را شب حضور است

158

حقیقت ظلمت شب آفتاب است

کسی باید که او بی خورد و خوابست

159

مخور بسیار شب بیدار میباش

که در شب ناگهان بینی تو نقاش

160

مخور بسیار شب را زنده میدار

که اندر شب ببینی روی دلدار

161

مخور بسیار شب را روز گردان

همه ذرّات خود پیروز گردان

162

چو شب آمد به دیدار ای برادر

به خلوتگاه حق بی خواب و بی خَور

163

نشین در شب به عشق دوست در دوست

طلب کن در درونت مغز با پوست

164

دمی در شب اگر دریابی آن ماه

ترا خورشید حاصل شد ز درگاه

165

اگر مرد رهی در شب ببین باز

حقیقت در درون انجام و آغاز

166

چو جمله خفته‌اند در خواب غفلت

فتاده تو عیان در عین قربت

167

همه درخواب و تو بیدار جانان

حقیقت کل شده اسرار جانان

168

چو از شب بگذرد نیمی حقیقت

طلب کن آن زمان مر دید دیدت

169

درونت را نظر کن تا بیابی

جمال جان و سوی او شتابی

170

درونت را نظر کن جان به تحقیق

پس آنگه جان جان را جوی توفیق

171

از او خواهی بجز او منگر اینجا

که جز جانان همه یا دست می‌دان

172

همه درخواب و تو با یار بیدار

زهی توفیق باید اینچنین کار

173

دمادم سجدهٔ او کن در اینجا

به شب گردان درون خود مصّفا

174

حقیقت سجده کن اندر بر یار

ترا توفیق باشد اندر این کار

175

چو بَرداری حجاب از روی جانان

یکی بینی حقیقت سوی جانان

176

حقیقت بازبینی در یکی تو

یقین آیینه باشی بیشکی تو

177

یقین آیینه بینی خویشتن را

حقیقت منگر اندر جان و تن را

178

تو آن را بین که اندر تو بدیدست

ترا این جایگه گفت و شنید است

179

تو آن را بین که در تو رخ نموده است

ترا این جایگه پاسخ نموده است

180

تو او را بین که کل گویای اویند

در این جاگاه کل جویای اویند

181

تو او را بین که او در تو همه اوست

درون جان و دلها دمدمه اوست

182

تو او را بین که در آیینه پیداست

درون جانت هر آیینه پیداست

183

تو او را بین که سُلطانست جمله

حقیقت بود پنهانست جمله

184

همه زنده به او او زندهٔ کل

همه بنده در او او بندهٔ کل

185

حقیقت اوست هم شاهست و بنده

نباید در بر غافل بسنده

186

در این معنی هر آنکو می‌نداند

وگر داند یقین حیران بماند

187

چو اینجا او است زنده تو که باشی

چو او بنده بود پس تو چه باشی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی روزی بر احمد شد ابلیس

سلامی کرد او بی مکر و تلبیس

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 39 - حکایت ابلیس و اسرار وی در حضرت مصطفی علیه السّلام

اگلی نظم

یکی کرد است از پیر حقیقت

سؤالی تا بگفت او از شریعت

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 41 - سؤال کردن مرید از پیر در حقایق فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور