صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 41 - سؤال کردن مرید از پیر در حقایق فرماید

بخش 41 - سؤال کردن مرید از پیر در حقایق فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یکی کرد است از پیر حقیقت

سؤالی تا بگفت او از شریعت

2

سؤالی کرد وی یکی روز از پیر

که ای تو جان همه شاه و همه میر

3

توئی دانم که تو شاه و امیری

حقیقت در حقیقت دستگیری

4

تو دیشب حالتی بودت در اسرار

چنانت شکر بد اندر بر یار

5

که بیخود گشته بودی در احد تو

یکی اسرار راندی سخت بد تو

6

چنان در بیخوی بیعقل بودی

که خود میگفتی و خود میشنیدی

7

منت حاضر بُدم تا راز گفتی

بسر دیگر همین سر باز گفتی

8

چنین میگفتی آنگاهی در اسرار

ندانم تا بدی آنگه خبردار

9

چنین میگفتی آن دم صاحب راز

که نامد هیچکس بی تو دگر باز

10

تو شاهی لیک امروزی تو بنده

در اینجاگه ترا دانم پسنده

11

من اوّل بنده بودم در بر تو

کنونم شاه وین دم سرور تو

12

تو این دم بندهٔ من شاه گشته

که هستم این زمان آگاه گشته

13

نبودم اوّل اینجاگه خبردار

شدم این لحظه من از خواب بیدار

14

کنونم شد خبر کایندم تو هستی

حقیقت بندهٔ و بت پرستی

15

تو این دم بت پرست و بنده باشی

چو خورشیدی کنون تابنده باشی

16

همی گفتی شبی بیهوش آندم

در آن حیرت شدی بیهوش یکدم

17

مگو ای شیخ دیگر مر چنین راز

ترا دادم در اینجاگه خبر باز

18

منه بیرون تو پا از حدّ خویشت

وگرنه صد بلا آید به پیشت

19

منه بیرون تو پای از حدّ رفتار

سخن میگوی شیخا و خبردار

20

چگونه بنده گردد حق در اینجا

مرا برگوی این مطلق در اینجا

21

جوابش گفت گفت آندم پیر نوری

که دریابی اگر صاحب حضوری

22

که حق بنده است بنده بنده باشد

یقین او یافت کو را زنده باشد

23

اگر مرد رهی میدان بتحقیق

که او بنده است در یاب این تو توفیق

24

نه او میآورد او میبرد باز

یقین میدان در اینجاگه تو این راز

25

که او در تست اینجا حاصل تست

حقیقت صورت جان ودل تست

26

سراپای تو او دارد حقیقت

همه او دان و بنگر دید دیدت

27

ببین و خوش بدان ای دیو دریاب

ز من اکنون در اینجاگه خبریاب

28

اگر چیزی همی دانی در این سر

ترا میگویم اینجاگه بظاهر

29

چنان در تست اینجا غمخور تو

نظر کن اندرون خواب و خور تو

30

اگر تو میخوری مر آب و نانت

حقیقت او نهد اندر دهانت

31

کند اینجا ترا خدمت ندانی

دگر دریاب این راز نهانی

32

نمیدانی چو اندر خواب باشی

که در بحری مثل غرقاب باشی

33

تو درخواب و دلت بیدار باشد

ترا او محرم اسرار باشد

34

نمیدانی که اندر قربتی تو

که مر آن شاه دائم خدمت تو

35

چو خدمت میکند شاه و تو فارغ

کجا دانی نداری عقل بالغ

36

حقیقت گرچه اینجا بندهٔ یار

ترا چون بنده است از وی خبردار

37

حقیقت گرچه اینجا یار بنده است

دل و جانت هنوز از یار زنده است

38

تو شاید گر شوی امروز بنده

چنین بهتر بود اینجا پسنده

39

اگر تو بنده باشی شاه گردی

در آخرگه از این آگاه گردی

40

اگر آگاه گردی شاه بنده است

چو سجن است این جهان در سوی بنده است

41

چنین افتاد با او عشق بازی

کند او باتو اینجا عشقبازی

42

اگر آگهی از اسرار اینجا

حقیقت بنده بنگر یار اینجا

43

عجب مقلوب افتادست این راز

ندانم تا کرا برگویم این راز

44

نه اسراریست این در خورد هر کس

ابا خود گفتم این اسرار کل بس

45

ندارد آگهی کس زین معانی

منت گفتم کجا این سر بدانی

46

منت گفتم نمییابی تو این را

ولی کی یابی این عین الیقین را

47

که خود با شاه بینی شاه با خویش

حجابت رفته باشد کلّی از پیش

48

حجابت هیچ نبود در زمانه

یکی باشد حقیقت جاودانه

49

تو با شاه حقیقت او تو بینی

نباشد اندر اینجاگه دوبینی

50

دوبینی هیچ نبود جز عنایت

یکی باشد ابا تو جان جانت

51

چو اندر قربت آن ذات آئی

حقیقت بیشکی نی مات آئی

52

تو او گردی و او خود جملگی تست

تو او جوئی اگرچه او ترا جست

53

حقیقت طالب و مطلوب یاراست

حقیقت عاشق و معشوق یار است

54

حقیقت بنده و شاهست جانان

که بیشک خویش آگاهست جانان

55

اگر خواهد نماید شاه اینجا

که تا بنده کند آگاه اینجا

56

چو هر دو اوست اینجا صاحب راز

همیشه جان جان دارد یقین باز

57

که شاه اینجاست اندر بنده پیدا

چو خورشید فلک تابنده اینجا

58

حقیقت بندهٔ توت شاه جانانست

ترا اینجایگه خورشید تابانست

59

کجائی این زمان عطّار مانده

از این گفتار در دلدار مانده

60

حقیقت میکنی اسرار او فاش

مرو بیرون زخویش و با خبر باش

61

که میداند که این اسرار چونست

معیّن شد که عقلت در جنونست

62

نگفتندم بیا این راز اینجا

تو میگوئی حقیقت باز اینجا

63

نگفتندم بیا این پیش هر کس

در اینجا تو حقیقت گفتهٔ بس

64

نگفتندم بیا و گفتهٔ تو

دُرِ این راز اینجا سُفتهٔ تو

65

مگو عطّار و همچون انبیا باش

در این معنی حقیقت با وفا باش

66

اگر اینجایگه عین خدائی

مکن با جان جانت بیوفائی

67

چو میدانی که این ناگفتنی است

دُرِ اسرار کل ناسفتنی است

68

چو گفتی این زمان گستاخ داری

حقیقت لایق شمشاخ داری

69

اگر اسرار میگوئی دگر بار

مگو با هیچکس اینجا در اسرار

70

دگر باره چنین اسرار مطلق

که این سر برتر آمد از اناالحق

71

حکایت شد یقین کآنجا چنین است

که این رمز از عیان عین الیقینست

72

ولیکن خورد هر کس آن بدیدار

نباید جز که سر یا صاحب اسرار

73

همه مردان ره خاموش گشتند

در این اسرارها بیهوش گشتند

74

چو پنهان کرد این سرّ یار در خویش

مگو دیگر در اینجا بی شاز پیش

75

چو پنهان کردمم پنهان کن اینجا

نظر در قربت جانان کن اینجا

76

چو دلدارت ادب دارد حقیقت

منه مر پای بیرون از شریعت

77

ادب چیزیست بیرون از دل و جان

ادب مر دوستدار سرّ جانان

78

همه اندر اَدَب باید نمودن

در کل با اَدَب باید گشودن

79

بقدر هر کسی بسیار گفتتیم

نه با هر کس همه با یار گفتیم

80

سخن ما را همه با دید یار است

بیانم جملگی توحید یار است

81

همه در سرّ توحیدست اسرار

که میگوید حقیقت دید عطّار

82

همه در سرّ توحیدم بیانست

ولیکن هر کس این سر کی بدانست

83

رموزی بود اینجا باز گفتیم

یقین با دید صاحب راز گفتیم

84

رموزی بود میدانند مردان

بگفتم این زمان در چرخ گردان

85

رموزی بود از اعیان همه راز

که دادم عاشقان را زان خبر باز

86

مرا این دم سخن آخر رسیداست

که دریابم کنون پایان پدیداست

87

منم غوّاص اندر بحر اسرار

شدستم بیشکی اینجا خبردار

88

درون بحرم و جوهر بدیده

کنون در قربت جوهر رسیده

89

چو جوهر یافتم هم اصل اینست

چو بحر اصل است و جوهر وصل اینست

90

کنون من جوهرم در بحر جانم

که هر لحظه دُر و گوهر فشانم

91

حقیقت بندهٔ دیدار شاهم

همیشه صاحب اسرار شاهم

92

منم آن لحظه بیشک بندهٔ شاه

چو هستم من ز شاه خویش آگاه

93

خبردارم که این دم بندهام من

چو خورشیدم عجب تابندهام من

94

منم امروز بیشک بندهٔ یار

که هستم من ز شاه خود خبردار

95

منم امروز بیشک بندهٔ شاه

که هستم من ز شاه عشق آگاه

96

منم امروز بیشک بندهٔ دوست

حقیقت مغز معنی دیده در پوست

97

منم امروز بیشک بندهٔ خویش

حجاب خویش را برداشته خویش

98

منم شاه و شده بنده در اینجا

چو خورشیدی و تابنده در اینجا

99

منم شاه و منم بنده حقیقت

ولی عزت یقینم در شریعت

100

ز بهر عزّت شرعم پسنده

منم مر شاه را امروز بنده

101

اگر مرد رهی ای صاحب اسرار

ز سرّ بندگی اینجا خبردار

102

شدی اکنون خبردار از حقیقت

کنون میباش کل راز حقیقت

103

توئی امروز هر چیزی که بینی

حقست این جمله گر صاحب یقینی

104

توئی امروز اینجا ذات مانده

چرائی اندر این ذرّات مانده

105

توئی امروز بیشک ذات اللّه

همه از بهر آن گفتم که آگاه

106

شوی و باز بینی روی جانان

سوی اصل یقین در کوی جانان

107

کنون گر عاشق دیدار یاری

ز بهر کشتن اینجا پایداری

108

دمی غافل مباش از خویش زنهار

نظر میکن ز هر چیزی رخ یار

109

همه او بین و جز وی هیچ منگر

وصال این است هان ازوصل برخور

110

همه اوئی و در وی بی نشان شو

حقیقت تو ز بود خود نهان شو

111

همه او بین که او کلّی بدید است

تو پنداری که ذاتش ناپدیدست

112

منم غوّاص اندر بحر اسرار

حقیقت باز دیده روی دلدار

113

همه او بین اگر اسرار دانی

چو کلّی اوست کلّی یار دانی

114

حقیقت عاشقان کار دیده

که ایشانند اینجا یار دیده

115

طلب کردند اینجا دید دلدار

بآخر چون شدند اینجا خبردار

116

نظر کردند و در خود یار دیدند

اگرچه رنج با تیمار دیدند

117

همه معشوق خود دیدند آخر

سخن ازدوست بشنیدند آخر

118

اگر فانی شوی یک لحظه از یار

بچشم تو نماید لیس فی الدّار

119

وگر باقی شوی بنمایدت دوست

حقیقت مغز خود اندر شوی پوست

120

اگر فانی شوی در عین باقی

ترا دلدار خواهد بود ساقی

121

چو ساقی بیشکی دلدار آید

دل و جان صاحب اسرار آید

122

چو ساقی جان جانست اندر اینجا

ترا خورشید رخشانست اینجا

123

می از وی نوش بیجام و قرابه

دو روزی باش شادان زین خرابه

124

خراباتی است دنیا در خرابی

اگر ساقی در اینجاگه بیابی

125

خوری جامی و بس بیهوش گردی

ز پر گفتن بکل خاموش گردی

126

خراباتی است دنیا پر ز غوغا

در او هر لحظه صد شور است و شرها

127

خراباتی است دنیا تا بدانی

در او پیدا همه راز نهانی

128

فنا خواهی شدن در این خرابات

حقیقت باز ره کل از خرافات

129

چو آخر کار ما این اوفتاداست

چرا جانم در اینجاگاه شاداست

130

ولی شادی جان از بهر دید است

که جان پیوسته در گفت و شنید است

131

ز جانان گفت جان بسیار اینجا

که تادریافت اودلدار اینجا

132

حقیقت دید در وی بی نشان شد

حقیقت جان دراینجا جان جان شد

133

دم عین حقیقت شرع افتاد

همه در شرع شد تقریر و بنیاد

134

شریعت رهنمون شد با حقیقت

نمودم رخ حقیقت در شریعت

135

عیان شرع زین تحقیق پیداست

چه غم چون این زمان توفیق پیداست

136

شریعت کرد آگاهم ز اسرار

که من در خویش میبینم رخ یار

137

شریعت کرد آگاهم تمامت

که تادریافتم سرّ قیامت

138

شریعت کرد آگاهم ز هر چیز

حقایق هم از او دریافتم نیز

139

شریعت یافتم تا کل شدم من

اگرچه اصل فطرت گِل بُدم من

140

شریعت یافتم تا یار دیدم

رخ دلدار در خود باز دیدم

141

شریعت یافتم در جزو و کل ذات

وز آنجا گفتهام در عین آیات

142

شریعت یافتم با عین تقوی

مرا بنمود کل دیدار مولی

143

شریعت یافتم در دیدن جانان

یکی گشتم من از توحید جانان

144

شریعت برتر از کون و مکانست

در او تقوی ببین گر جان جانست

145

کسی کاندر شریعت راه برده است

حقیقت ره بسوی شاه برده است

146

کسی کاندر شریعت یافت اسرار

ز دید یار شد اینجا خبردار

147

خبردار آمد از کشفِ شریعت

رخ جانان بدید اندر حقیقت

148

حقیقت در همه موجود دیدم

نظر کردم همه معبود دیدم

149

حقیقت در همه پیداست اینجا

ولی جمله عجب یکتاست اینجا

150

نمیداند کسی سرّ شریعت

وگرنه هست شرع اینجا حقیقت

151

همه شرعست و تقوی عین دیدار

کسی کاین را شود از جان خریدار

152

همه شرعست و تقوی سالکان را

که مییابند اینجا جان جان را

153

همه شرعست و تقوی اندر این راه

وز این هردو ببین تو مر رخ شاه

154

همه شرعست تقوی شاه دیدن

در اینجا بیشکی آن ماه دیدن

155

همه شرعست و تقوی در یقین باز

بدانی آخر کار این همه راز

156

الا ای هوشمند اکنون کجائی

کیت آخر رسیده درخدائی

157

بسی گفتی ز سرّ وحدت یار

رسیدی این زمان در قربت یار

158

بسی گفتی ز سرّ ذات جانان

نمودی در عیان ذرّات جانان

159

بسی گفتی ز سرّ ذات بیچون

نمودی جوهر کل بیچه و چون

160

بسی گفتی و در آخر رسیدی

شدی مخفی و در ظاهر رسیدی

161

بسی گفتی ز سرّ هر غرائب

نمودی بیشکی سرّ عجائب

162

بسی گفتی و پایان یافتی باز

حقیقت جان جانان یافتی باز

163

بسی گفتی و دیدی عین مقصود

در اینجاگه بکل دیدار معبود

164

بسی گفتی ز سرّ جوهر ذات

ز هر بیتی حقیقت عین آیات

165

پدیدار است از دیدار جانان

در اینجاگه همه اسرار جانان

166

همه اسرارها اینجا پدید است

رخ جانان در این پیدا بدید است

167

همه اسرارها اینجاست پیدا

رخ جانان ز تو پیداست اینجا

168

نمودی راز کل عطّار آخر

رسیدت این زمان اسرار آخر

169

بهرگامی که اینجاگه نهادی

دری دیگر ز معنی برگشادی

170

بسی اسرارها اینجاست با دوست

حقیقت پوست شد با کسوت دوست

171

همه بودت بکل واصل نمود است

ترا اسرار جان حاصل نموداست

172

خبرداری کنون اعضای خویشت

بدیدی این زمان یکتای خویشت

173

همه واصل به تست اینجا دل و جان

حقیقت باز دیدی روی جانان

174

چو جانان با تو اینجاگه نظر کرد

ترا از سرّ خود اینجا خبر کرد

175

خبر از بود خود کردت در اینجا

حقیقت برگشادت او در اینجا

176

درت بگشاد و گنج کل نمودت

حقیقت کرد پیدا بود بودت

177

درت بگشاد جانان آخر کار

که بنمودی همه اسرار اظهار

178

درت بگشاد اینجا سرّ منصور

که تا دریافتی نور علی نور

179

درت بگشاد اینجا ذات از خویش

یقین بنمود اسرارت همه پیش

180

همه اسرارها داری در اینجا

شدی در جزو و کل اینجا تو یکتا

181

تو یکتائی ز یکتائی اللّه

ز دستی دم عیان از قل هواللّه

182

حقیقت قل هواللّه است در تو

عیان ما هواللّه است در تو

183

حقیقت قل هواللّه است موجود

ترا قل گفت اللّه روی بنمود

184

حقیقت قل هواللّه رخ نموداست

ترا چندین ز خود پاسخ نموداست

185

حقیقت چون شدی از راز آگاه

همه درخویشتن بینی رخ شاه

186

همه در خویشتن بین تاتوانی

که بیشک کل توئی راز نهانی

187

چون بیرون ازتو چیزی نیست دیگر

ز بود خویش از معبود مگذر

188

چو بیرون از تو چیزی نیست اینجا

یکی میبین که کل یکی است اینجا

189

یکی میبین ومنگر در دوئی باز

یکی بین بیشکی انجام و آغاز

190

همه از تست و تو ازذات هستی

درون جان و دل سرّ الستی

191

تو ز اسرار الستی صاحب راز

همه در گفتهٔ جان گفتهٔ باز

192

همه از جان برون آید یقین این

یقین دان در همه جانان همین این

193

حقیقت چون الستت هست پیدا

دل و جان با ازل پیوست پیدا

194

دل و جان با ازل اینجا قرین است

که ذات پاکت اینجاگه یقین است

195

یقین در جان و دل داری حقیقت

همه اسرار دیده در شریعت

196

یقین در جان خود دیدی رخ یار

درون جان کنون جانان پدیدار

197

ز دیدارش کنون بر خود در اینجا

چو بگذشتی ز ماه و خور در اینجا

198

مه و خور ذرّهٔ از بود بود است

ترا در جسم و دل اینجا نموداست

199

همه اشیا بتو پیداست امروز

دل و جان تو کل یکتاست امروز

200

بتو پیداست این جمله که دیدی

همه دید تو بُد چون بازدیدی

201

همه او دیدی و از وی نمودی

ابا او گفتی و از او شنودی

202

همه او دیدی اینجا چون همه اوست

در این آیینه پیدا بیشکی دوست

203

همه او دیدی و کلّی تو او بین

چو جمله ذات اوآمد نکو بین

204

همه او دیدی اینجا خویشتن تو

حقیقت عقل و عشق و جان و تن تو

205

از او پیداست از وی شد سخن گوی

همه ذرّات بُردی در سخن گوی

206

کنون چون او است در تو رخ نموده

هزاران دم بدم پاسخ نمودی

207

اگر مرد رهی عطّار چون اصل

که مائیم این زمان در کعبهٔ وصل

208

همه مقصود تست اینجا پدیدار

چو اندر خیوشتن بینی رخ یار

209

همه مقصود تو دیدار او بود

که در آخر ترا مر روی بنمود

210

همه مقصود تودیدار جانانست

کنون جان ترا خورشید تابانست

211

همه مقصود تو از ذات پیداست

که جان جان ترا اکنون هویداست

212

زهی مقصود ما گشته بحاصل

که مائیم این زمان در کعبه واصل

213

زهی مقصود ما از روی جانان

که پیدا گشته اندر کوی جانان

214

زهی مقصود ما از یار پیدا

کنون در جوهر اسرار پیدا

215

زهی مقصود ما در کعبه حاصل

که مائیم این زمان در کعبه واصل

216

زهی مقصود ما دیدار اللّه

که اینجا یافتم جانست آگاه

217

چو جان اسرار جانان یافت بیچون

حقیقت این زمان اینجادگرگون

218

نخواهد شد همه از وصل گویم

چو ما اصلیم کل از اصل گویم

219

منم واصل کنون چو یار درماست

ز بود ما کنون جانان هویداست

220

رخ جانان ز ما پیداست امروز

ز ما این شور و هم غوغا است امروز

221

رخ جانان ز ما پیداست تحقیق

ز ما دریاب سالک زود توفیق

222

رخ جانان ز ما پیداست در راز

که پرده کردهایم از روی جان باز

223

رخ جانان ز ما پیداست بنگر

اگر مرد رهی از ما تو مگذر

224

یکی جانست پیدا در همه جسم

نموده خویشتن در هر صفت اسم

225

یکی جانست صورت آشکاره

همه صورت بسوی جان نظاره

226

یکی جانست اینجا دم زده باز

نموده اندر اینجا خویشتن باز

227

یکی جانست همه زو گشت پیدا

از او چندین هزاران شور و غوغا

228

چو یک جانست چندین صورت از چیست

حقیقت هست صورت پس دگر چیست

229

چنین بین گر تو مرد راه اوئی

یقین بین گر بکل آگاه اوئ

230

چنین بین و چنین دان از شریعت

که میگویم ترا سرّ حقیقت

231

حقیقت این چنین است ار بدانی

که جمله دوست بینی در نهانی

232

حقیقت اینست اندر آخر کار

که جمله دوست یابی و خبردار

233

حقیقت اینست کاینجا باز گفتم

ز رازت گویم و هم راز گفتم

234

حقیقت اینست مردان خدابین

چنین دیدند او دان و خدابین

235

خدابین باش اگر ره بردهٔ تو

بدر این پرده چه در پردهٔ تو

236

خدا بین باش در اسرار عطّار

ز جائی دیگر است این سرّ اسرار

237

همه اویست و کس واقف نبوده

در این اسرار کس واصف نبوده

238

بسی گفتند لیکن طرز عطّار

دمادم شو ز سرّ کل خبردار

239

در این اسرار اگر تو مر خدائی

مکن از دوست اینجاگه جدائی

240

ز یکی در یکی بین ذات در خویش

حجاب خویش تو خویشی بیندیش

241

حجاب خویش اینجا عقل دیدی

بماندی چون سخن از نقل دیدی

242

حقیقت عقل را بگذار و هم نقل

عیان عشق بین و بگذر از عقل

243

عیان عقل بین اینجا بمانده

همی در شور و در غوغا بمانده

244

عیان عشق بین و عقل بگذار

که اندر عقل بینی کی رخ یار

245

عیان عشق بین وز عشق بیندیش

که عشقت کل نهد اینجای در پیش

246

همه شور جهان از عقل دیدم

کتبها جملگی از نقل دیدم

247

که باشد عقل تا این سرّ بداند

که عقل اینجا به جز ظاهر نداند

248

چو عشق اینجا نماید عین دیدار

حقیقت عقل باشد ناپدیدار

249

تویار عشق باش و یار خود بین

بجز عشق اندر اینجا هیچ مگزین

250

بجز عشق اندر اینجا جمله هیچست

که عقل اینجای نقش هیچ هیچست

251

اگر با عشق میری زنده گردی

چو خورشید فلک تابنده گردی

252

اگر با عشق میری آخر کار

بمانی زنده این را یاد میدار

253

دم آخر نمود عشق او یاب

سوی کون و مکان از بخت بشتاب

254

در آندم خوش نظر کن تا بدانی

یکی را بین اگر مرد عیانی

255

در آندم در یکیّ کل قدم زن

در آخر این وجودت بر عدم زن

256

در آخر چون یکی دیدی ز حق باز

وجود خویشتن کلّی برانداز

257

در آخر چون یکی بینی تمامی

حقیقت پختگی یابی زخامی

258

درآخر چون یکی بینی تو در ذات

همه جا محو گردان جمله ذرّات

259

در آخر چون یکی بینی در آخر

ترا این ذات بنماید در آخر

260

درآخر چون یکی بینی تمامت

نظر کن آن زمان دید قیامت

261

در آخر جمله چون روشن نماید

ترا آن لحظه کل یکی نماید

262

در آخر چونکه جانان بینی ای دوست

شود مغز این زمان این کسوت دوست

263

در آخر جمله جانان بین و دم زن

وجود خویش کلّی بر عدم زن

264

در آخر جمله جان بینی تو ای یار

نظر کن نقطه را با دید پرگار

265

نظر کن جمله اشیا محو مستی

تو باشی هیچ نبود عین پستی

266

همه ذرّات کم باشد حقیقت

یکی باشد عیان عین طبیعت

267

یکی باشد همه اندر یکی ذات

حقیقت وصل بینی جمله ذرّات

268

یکی باشد حقیقت هست یا نیست

چونیکو بنگری در اصل یکیست

269

یکی است این همه بیشک دوئی نیست

حقیقت هیچ اینجاگه دوئی نیست

270

دم آخر نظر کن در یکی باز

که یکی باز بینی بیشکی باز

271

دم آخر یکی بینی در اسرار

ولی سر رشتهٔ خود را نگهدار

272

سر هر کار از اینجا باز یابی

همه در خویشتن این راز یابی

273

هر آن چیزی که گفتم اوّل کار

در آخر در یکی آید بدیدار

274

در آخر در یکی این جمله فانی است

ترادیدن ز خود راز نهانی است

275

توئی گم کرده ره ای عقل دریاب

در این معنیّ دیگر وصل دریاب

276

اگر از وصل خواهی یافت بهره

ترا باید که باشد جمله زهره

277

قدم در نه اگر می وصل خواهی

همه خود بین یقین گر وصل خواهی

278

قدم در نه در این ره راه خود یاب

درون جان و دل مر شاه دریاب

279

قدم در نه در این آیینه بنگر

جمال شاه هر آیینه بنگر

280

قدم چون در نهادی در همه تو

یکی یابی ز خویشت دمدمه تو

281

همه بازار تست ای راز دیده

توئی بازار خود را باز دیده

282

تو در بازار خویشی یک زمان گم

مثال جوهر ودریای قلزم

283

تو در بازار خویشی باز مانده

چنین در عشق صاحب راز مانده

284

تو در بازار خویشی آخر کار

در این بازار هم گشتی پدیدار

285

تو در بازار خویشی خود طلب کن

چو دریابی دگر خود را عجب کن

286

همه سرگشتهاند اینجا چو تو یار

بمانده خوار اندر عین بازار

287

نمییابند اینجا دید اوّل

بماندستند اینجاگه معطّل

288

نمییابند اینجا راز در خود

بماندستند اندر نیک و در بد

289

نمییابند اینجا اصل جانان

از آن اینجا ندیدند وصل جانان

290

نمییابند اینجا گنج بیشک

بماندستند اندر رنج بیشک

291

نمییابند اینجا جوهر دوست

بماندستند اندر بند این پوست

292

توئی ای مانده حیران در بر دوست

ترا اینجاست جانان بنگر ای دوست

293

توئی ای مانده حیران در بر خویش

ترا اینجاست جانان بنگر از خویش

294

ترا امروز جانانست بدیدار

تو اوئی گر تو زو باشی خبردار

295

ترا امروز فضل است و عنایت

که جانان داری و عین سعادت

296

ترا امروز جاهست و مراتب

چرا باشی ز دیدخویش غائب

297

مرو بیرون زخود تا وصل بینی

تو اصلی شاید از خود اصل بینی

298

مرو بیرون ز خود در جوهر ذات

نظر کن صورتت با جمله ذرّات

299

تو اندر مرکب اصلی بصورت

ولیکن جان در آن عین حضورت

300

یقین ذاتست پیش از مرگ دریاب

حقیقت جملگی کن ترک دریاب

301

تو ترک هستی خود کن که اینست

ترا در نیست عین الیقین است

302

تو ترک هستی خود کن که بمعنی

که تا باشد همه دیدار مولی

303

تو ترک هستی خود کن حقیقت

که تا پیدا شود دیدار دیدت

304

تو ترک هستی خود کن که آنی

چگویم تا به از این سرّ بدانی

305

تو ترک هستی خود کن که ذاتی

اگر اندر مکان ودر صفاتی

306

مکان صورتت خاکست اینجا

مکان جان یقین پاکست اینجا

307

مکان صورتت در خاک پیداست

مکان جان حقیقت جوهر لا است

308

همه اندر مکان بنگر یقین تو

که کل یکی است گرداری یقین تو

309

همه اندر مکان بنگر یقین باز

مکان انجام دان و کون آغاز

310

مکان انجام دان گر کاردانی

مکان اندر مکان در بی نشانی

311

حقیقت کون بود بی نشان است

که اینجا اصل پیدا و مکانست

312

اگرچه هر دو عالم صورت ماست

ولی در اصل هم پنهان و پیداست

313

حقیقت اصل پنهانست از ذات

وگر پیدا نموده جمله ذرّات

314

حقیقت اصل پنهان گر بدانی

یکی باشی تو در سرّ نهانی

315

دگر گر اصل پیدا باز یابی

ز پیدا جملگی مر راز یابی

316

ز پیدا اصل خود دریاب ای جان

که از پیدا بدانی خویش جانان

317

ز پیدا اصل خود دریاب اینجا

قراری گیر و می بشتاب اینجا

318

ز پیدا اصل خود دریاب ای یار

اگر هر جا تو میبشتاب ای یار

319

تو در پیدائی و پنهان شدستی

تو هم با جان و هم جانان شدستی

320

تو در پیدائی امّا مانده پنهان

از آن اینجا نمییابی تو جانان

321

تو در پیدا توانی گشت واصل

که در پنهان شدت مقصود حاصل

322

تو در پیدا توانی گشت جانان

یکی شو اندر این پیدا و پنهان

323

از اوّل لاست آخر شاه بنگر

حقیقت بود الّا اللّه بنگر

324

از اوّل لاست آخر عین اللّه

ز الاّ اللّه شو عین هواللّه

325

تو چون این اصل داری در شریعت

حقیقت در یکی دانی حقیقت

326

تو این دم داری از آن سالک راز

یکی بین چون یکی اصلی ز آغاز

327

تو این دم هم نشان هم بی نشانی

که هم جانی و دل هم جان جانی

328

حقیقت وصل یاب و جمله بین دوست

در اینجا جزو و کل دان مغز هم پوست

329

همه از کارگاه اینجا یقین است

که اینجا اوّلین و آخرین است

330

همه از کارگاه آمد پدیدار

در اینجا وصل شاه آمد بدیدار

331

همه از کارگاه اینجا نموداست

خود اندر جمله در گفت و شنود است

332

در اینجا جمله موجود پیداست

درونت بین که کل معبود پیداست

333

یکی اندر یکی در بیشمار است

حقیقت دان که کل دیدار یارست

334

همه دیدار یارو یار در کلّ

همه بی او شده بیرنج و در ذل

335

همه دیدار یار و خویش در رنج

خود است اینجا طلسم چرخ و هم گنج

336

یکی گنج است مخفی در نشانه

مر او را در عیان نام و نشانه

337

یکی گنجست مخفی جوهرالذّات

نموده روی خود در کلّ ذرّات

338

یکی گنج است مخفی و دمادم

نماید دید خود در روی آدم

339

یکی گنجست مخفی رخ نموده

ابا خود گفته و دیگر شنوده

340

یکی گنج است پر گوهر در اسرار

چو خورشید است اندر جمله انوار

341

یکی گنجست مخفی عاشقان را

که میگویند و میجویند آن را

342

یکی گنج است اکنون چند گوئیم

چو با ما است اکنون چند جوئیم

343

چو با ما گفت کز اینجا نشانست

حقیقت جملگی دیدار آنست

344

همه گنج است اینجاگه گداکیست

حقیقت با وجودش بینوا کیست

345

همه از ذات و ذات اینجا چو گنجیست

نهاده اسم کاینجا جان سپنجست

346

همه از ذات پیدا و نه پیداست

که اینجا کیست کو بر جمله پیداست

347

همه ذاتست و ذات اینجا یقین جان

نمودی تا بدانی زانکه جانان

348

تو او شو کو تو است و هم توئی یار

کنون اینجا حجاب از پیش بردار

349

کنون اینجا حجاب از پیش برگیر

چو یارت یافتی کارت ز سر گیر

350

کنون اینجا حجابت نیست دریاب

که کل جانست و او یکّی است دریاب

351

کنون اینجا حجابی نیست جز پوست

حقیقت دان که اینجا پوست هم اوست

352

کنون اینجا حجابت رفت از پیش

رخ او را نظر میکن تو درخویش

353

کنون اینجا یکی ای تو یکی دان

همه در خویش اینجا تو یکی دان

354

کنون یکی ببین از اصل بیشک

که اندر تست اینجا وصل بیشک

355

کنون اینجا یکی بین از حقیقت

طریقت با حقیقت در شریعت

356

کنون اندر یکی بنگر نمودت

که یکی است هم بود وجودت

357

کنون چون جان جان ماست اینجا

ابا او باش اینجاگه تو یکتا

358

حقیقت چون همه جانانست دیدت

همه بین جمله گفتارو شنیدت

359

خدا در جمله موقوفست اویست

که اندر جمله اودر گفتگویست

360

بجز او هیچ دیگر نیست دریاب

همه جا هست خورشید جهانتاب

361

حقیقت بود او در جمله پیداست

چنان چون ما باو او عاشق ما است

362

چنان بر خویش اینجا عاشق آمد

که هم درخویش با خود صادق آمد

363

چنان با خویش دارد عشقبازی

که او در خویش دارد بی نیازی

364

جمالش در همه دیدار بنمود

حقیقت خود بخود اسرار بنمود

365

چنان دیدار خود در خود نمودست

که یکی در یکی بیشک فزودست

366

توئی جز تو کسی دیگر مبین تو

یکی دان همچنین عین الیقین تو

367

همه با تست و تو با اوئی اینجا

ترا گفت و ورا میگوئی اینجا

368

ازل را با ابد این دم تو خود دان

یکی دید هواللّه و اَحَد دان

369

همه ذات خداوند جهانست

سراسر اندر این صورت نهانست

370

همه ذات خداوند است اینجا

بتوظاهر چو پیوند است اینجا

371

همه ذات خداوند است بیچون

توئی جمله مرو ازخویش بیرون

372

زهی دیدار جانان در همه باز

فکنده در همه این دمدمه باز

373

زهی دیدار جانان نیست دیگر

کنون پیدا شد اینجا دید جوهر

374

زهی دیدار جانان در دل ما

نظر کن جمله جانان حاصل ما

375

زهی دیدار جانان دیده عطّار

طمع از خویشتن ببریده عطّار

376

زهی دیدار جانان جمله جانانست

که اندر بود خود در جمله اعیانست

377

زهی دیدار جانان در همه باز

نموده در عیان انجام و آغاز

378

زهی دیدار جانان کس ندیده

همه خود گفت وز خود شنیده

379

حقیقت خویشتن گفته‌ست رازش

حقیقت خویش بشنفتست رازش

380

حقیقت خویش دیده روی خود دوست

نموده مغز خود در کسوت پوست

381

سخن چندانکه میگوئیم اینجا

ابا اویست که میجوئیم اینجا

382

سخن چندانکه میگوئیم او گفت

ابا خود گفت وخود اسرار بشنفت

383

سخن چندانکه رفت از وصل باقی

هنوز اسرار مانده هان تو ساقی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سؤالی کرد از من صاحب راز

که دریابد مگر از خود یقین باز

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 40 - سؤال کردن صاحب راز از شیخ عطّار قدّس سرّه

اگلی نظم

بده جامی از آن جام سرانجام

پس آنگه مست شو تا بشکنم جام

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 42 - در صفات جام عشق فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور