صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 42 - در صفات جام عشق فرماید

بخش 42 - در صفات جام عشق فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بده جامی از آن جام سرانجام

پس آنگه مست شو تا بشکنم جام

2

بده جامی که هشیارم دگر بار

که گردم مست چون یارم دگر بار

3

بده جامی که اصلم رخ نموداست

مکن هستم که وصلم رخ نموداست

4

بده جامی که جانان باز دیدم

از این دیدار او را باز دیدم

5

بده جامی که جانان آشکار است

مرا با دید او اینجا چکار است

6

بده جامی که جانانست پیدا

مرا با خویشتن کرد است یکتا

7

بده جامی دگر ما را تو ساقی

که تا مانم ز اصل دوست باقی

8

بده جامی که جانم گشت جانان

حقیقت رفت در دلدار پنهان

9

بده جامی که خود مست الستم

ولی ایجایگه من نیمه مستم

10

بیک ره مست کن ساقی مرا هان

از این بود وجودم هان تو برهان

11

بیک ره مست کن تا وارهم من

در اینجاگه کنون دادی و هم من

12

بیک ره مست کن بود وجودم

که رخ دلدار در مستی نمودم

13

ز مستی من بگفتم رازها فاش

بدانستم در اینجا راز نقّاش

14

من اینجا دیدهام جان و جهانم

شده از روی او کشف عیانم

15

من اینجا دیدهام دلدار خود باز

کنونم رشته من از نیک و بد باز

16

من اینجا دیدهام آن جان جانها

از او بشنیدهام شرح و بیانها

17

من او را دیدهام در خویشتن جان

حقیقت او من و من او یقین دان

18

من او را دیدهام در خویشتن دل

از او مقصود من کل گشته حاصل

19

من او رادیدهام عین صفائی

چه سود آخر که دارد بیوفائی

20

چنانش یافتم اینجایگه من

درون جان چون خورشید است روشن

21

چنانش یافتم اینجایگه دید

که در یکی از اویم عین توحید

22

چنانش یافتم در آخر کار

که پرده برگرفت از رخ بیکبار

23

چنانش یافتم درجان حقیقت

که پیدا است و هم پنهان حقیقت

24

چنانش یافتم اندر یکی من

که جمله اوست دیدم بیشکی من

25

منم با او و او با من یکی بین

مرا او بین و او من بیشکی بین

26

یکی بین همچو من تا این بدانی

حقیقت اوست اینجا در نهانی

27

یکی بین همچو من در عشق اینجا

که تا در یک یکی گردی مصفّا

28

یکی بین همچو من گر راز دانی

که از یکی نمودش بازدانی

29

یکی بین همچو من احوال مشو هان

چو پرگاری بسر چندین مدو هان

30

تو همچون نقطه و پرگار هستی

که درگردش خود اندر خویش بستی

31

تو گر این سر بدانی آخر کار

حقیقت نقطهٔ و عین پرگار

32

تو گراین سر بدانی هر دوئی تو

یکی بین و مبین در خوددوئی تو

33

از او او باز بین پرگار مردان

که چون نقطه نهاده گشت گردان

34

سر نقطه ز اوّل می نگهدار

که چون دیگر نگشت از عین پرگار

35

زبالا سوی شیب آمد فرازش

دگر هم سوی بالا رفت بازش

36

چو گشت آن نیمه یک نیم دگر او

ز شیب افتاده باشد بر زبر او

37

دگر نیم دگر چون گشت دربند

بآن سر در رسید و گشت پیوند

38

یکی شد اوّلش با آخر اینجا

یقین پرگار شد بر ظاهر اینجا

39

پس آنگه اوّل و آخر یکی شد

چو بینی اوّل و آخر یکی بُد

40

نظر کن دائره بنگر سراسر

طلب کن بعد از آن اینجایگه در

41

بدان اوّل چو نقطه مینهادی

سر پرگار اینجاگه گشادی

42

کجا بد اوّل پرگار گردان

ز اصل اوّلش اینجا یقین دان

43

ز اوّل باز دان آنگاه آخر

که اسرارت شود مر جمله ظاهر

44

ز اوّل بازدان و آخرین یاب

توئی نقطه یقین عین الیقین یاب

45

اگر اوّل بدانی تا چه کردی

مسافت کن که آنگه ذات فردی

46

اگر اوّل بدانی آخرینت

شود روشن عیان عین الیقینت

47

اگر اوّل بدانی واصلی تو

وگرنه بیشکی بیحاصلی تو

48

اگر اوّل بدانی آخر راز

ترا این در شود اینجایگه باز

49

اگر اوّل بدانی بیشکی تو

که پرگار است ونقطه بیشکی تو

50

رهائی یابی از این چرخ گردان

یکی گردان رخ از این سر مگردان

51

چو پرگاری و نقطه زاده آمد

ترا پرگار خود بنهاده آمد

52

تو با خود عشقبازی کردی ای یار

شدی هم نقطه و هم عین پرگار

53

اگر اوّل ترا شد منکشف راز

بدیدی هم ز خود انجام و آغاز

54

توئی پرگار و نقطه دل نگهدار

که پرگار است صورت کرده اظهار

55

بگرد نقطه و دل گشته گردان

از اصل اوّلش اینجا یقین دان

56

چنان ماندست اینجا نقطه بیچون

ولی پرگار میگردد ز بیرون

57

چنان ماندست اینجاگاه پرگار

که در خود هست او گردان برفتار

58

چنان ماندست نقطه باز در خویش

که تا دیدست آن آغاز در خویش

59

چنان ماندست اینجا نقطهٔ دل

که تا چون برگشاید راز مشکل

60

چنان ماندست اینجا نقطهٔ جان

که پرگارست اندر هر دو گردان

61

در این پرگار صورت کن نظر تو

اگر هستی ز بودش با خبر تو

62

ولیکن نقطه در وی محو ماند

بدانم تا که این مرموز داند

63

یکی گردید هر دو در خرابی

خرابی یاب تا این سر بیابی

64

یکی گردید در یکتای بیچون

نخواهد ماند آخر نقش گردون

65

شود آخر خراب این نقش پرگار

فروماند ابی تو او ز رفتار

66

ابی تو هیچ دان کاین جمله فانی است

ترا گفتم من این راز نهانی است

67

ابی تو هیچ دان اینجایقین دان

که چیزی می نماند جز که جانان

68

بجز جانان نخواهد ماند آخر

ترا اینجا نخواهد ماند ظاهر

69

بجز جانان نبینی آخر کار

بجز جانان نماند لیس فی الدّار

70

بجر جانان نخواهد ماند در دید

خوشا آنکس کزین معنی نگردید

71

بجز جانان نخواهد ماند پیدا

که اوزانم ز بود خویش یکتا

72

بود باقی به جز او جمله هیچست

که میدانم که نقش هیچ هیچست

73

اگر مرد رهی میبین و مینوش

تو جام عشق چون حلّاج مینوش

74

چو گردانست در گرد تو پرگار

حقیقت نقطه را اینجا نگهدار

75

ز نقطه مگذر و میباش ساکن

که تا چون انبیا باشی تو ایمن

76

ز نقطه مگذر و پرگار میبین

همه ذرّات را در کار میبین

77

ز نقطه مگر و پرگار دریاب

وز این هر دو نمود یار دریاب

78

نموداوست این هر دو حقیقت

کز این هر دو بیابی دید دیدت

79

نمود اوست این هر دو جهانست

یکی کونست و دیگر مر مکانست

80

نمود اوست اینجاگه مکان بین

یقین در کون سرّ او عیان بین

81

از این هر دو نمودار خدائی

مکن گر عاشقی اینجا جدائی

82

از این هر دو نمود سرّ جانان

دمادم بین هزاران سرّ پنهان

83

از این هر دو نمود لایزالش

نظر میکن تجلّی جلالش

84

از این هر دو نمودار یقین باز

یکی انجام دان و دیگر آغاز

85

توئی هر دو در اینجاگه بدانی

که هم در هر دو پیدا و نهانی

86

توئی این هر دو کاینجا اصل هستی

ولیکن هم بلند و عین پستی

87

توئی این هر دو کاندر آخر کار

ترا کلّی عیان آید پدیدار

88

نمود هر دو از بهر تو پیداست

که این هر دو یقین در جوهر لاست

89

تو از آن اصل وصل خویش دریاب

یقین از جمله اصل خویش دریاب

90

وجودت از همه اشیات پیداست

ولیکن جان و دل از جوهر لاست

91

ز لامگذر که کس از لا نرفتست

بجز الاّ کسی الّا نرفتست

92

ز لا مگذر اگر اسرار بینی

تو از لا نقطه و پرگار بینی

93

ز لا هم نقطه و پرگار بشناس

ز بعد آن نمود یار بشناس

94

ز لا هم نقطه بین و عین پرگار

حقیقت لا نظر کن جوهر یار

95

که میداند که سرّ لا چگونست

اگرچه هم درون و هم برونست

96

که میداند که سرّ لاست در ما

شده اینجایگه دانا و بینا

97

که میداند که لا خود راست تحقیق

دهد آن را که خواهد عین توفیق

98

نمود لا هر آنکو یافت از لا

چو منصور آمد اندر عشق پیدا

99

نمود لا اگر رویت نماید

ترا از بود خود کلّی رُباید

100

مرو زنهار اندر لا تو زنهار

وگرنه کل شوی تو ناپدیدار

101

مرو در لا و گر خواهی شدن تو

حقیقت لا نه لا خواهی بدن تو

102

مرا در لا تو چون منصور الحق

وگرنه دم زنی کل در اناالحق

103

براه شرع رو چون آخرت لا است

که راه شرع بیشک دید پیدا است

104

براه شرع رو زنهار عطّار

وگرنه کل شوی تو ناپدیدار

105

براه شرع رو عطّار زنهار

چکارت این زمان با لاست چون یار

106

براه شرع رو پیداست دیدت

حقیقت با تو در گفت وشنیدست

107

براه شرع رو تا آخر ای دوست

ترا مغز است بنموده عیان پوست

108

دم آندم بدم با خویشتن تو

از او اینجا درون جان و تن تو

109

اگرچه اصل تو از لاست موجود

ولی کار است با دیدار معبود

110

نماید روی اندر آخر کار

ترا کلّی عیان آید بدیدار

111

که محو جاودان گردی ز بودت

فنا گردد بیکباره نمودت

112

تو تا در صورتی مر صاحب دل

نداند مر ترا اینجای واصل

113

تو تادر صورتی مر صاحب جان

ترا اینجا بداند جمله جانان

114

تو اندر صورتی در یاب مطلق

تو باشی در نمودجملگی حق

115

تو تا در صورتی و عین آیات

کجا باشی حقیقت بیشکی ذات

116

تو تا در صورتی و مانده درخویش

کجا هرگز رود این پرده از پیش

117

تو تادرصورتی ای مانده غافل

کجا دریابی این مقصود حاصل

118

تو تا در صورتی درماندهٔ تو

چو حلقه بر دری درماندهٔ تو

119

تو تا در صورتی کی گردی اللّه

ز صورت بگذر و بنگر هواللّه

120

همه گفتار تو از بهر صورت

بدینجاگه حقیقت در حضورت

121

چو کردی در وصالش آخر کار

نمودی مر مرا اعیان دیدار

122

دل وجان نیز واصل نیز گردی

دوئی نیست و حقیتق عین فردی

123

کنونت اندر اینجا راز جانان

که آخر جان و دل آغاز جانان

124

فنا را آخر کارت یقین است

که جان و دل حقیقت پیش بین است

125

فنا خواه و فنا یاب و فنا جوی

سخن پیوسته در عین فنا گوی

126

فنا آخر بقای تست اینجا

که راحت در فنای تست اینجا

127

فنا اصل است اندر آخر کار

که پرده برفتد از کل بیکبار

128

چو میدانم که در آخر فنایست

مرا دیدار کل عین بقایست

129

چو میدانم که خواهم شد فنا من

بیابم در فنا دید بقا من

130

چرا چندین سخن میبایدم گفت

که آخر در فنا میبایدم خفت

131

نشیب خاک اینجا هم فنایست

ازل را با ابد دید خدایست

132

در اینجا بازیابم اصل کل باز

در اینجا مینبینم اصل کل باز

133

من این را اختیار خویش دیدم

که آن اسرار کل از پیش دیدم

134

وصال کل بود اندر دل خاک

مرا اینجا شوم از جزو و کل پاک

135

وصال اندر دل خاکست جانان

که اینجا جوهر پاکست جانان

136

ووصالم در دل خاکست تحقیق

که در اینجا بیابم عین توفیق

137

وصالم در دل خاکست تنها

در اینجاگه نمایم جمله تنها

138

وصالم در دل خاکست دیدار

که اینجا میشوم من ناپدیدار

139

وصالم در دل خاکست آخر

که دیدارم شود اینجای ظاهر

140

وصالم در دل خاکست و در ذات

حقیقت محو گردد جمله ذرّات

141

وصالم محو فی اللّه است مانده

که اینجا حسرت وآهست مانده

142

اگرچه وصل اینجا نیز هم هست

ولکین وصل خود اینجا دهد دست

143

اگرچه هست اینجا وصل جانان

ولیکن اندر اینجا اصل جانان

144

نهانم باز در محو حقیقت

چنین گفته‌ست تفسیر شریعت

145

همه اینجاست حاصل آخر ای دوست

مرا بیرون براز دیدار این پوست

146

خوشا آنکس کز این عالم گذر کرد

بشد زینجایگه در حضرت فرد

147

خوشا آنکس کز این عالم فنا شد

از این خانه بدان سوی بقا شد

148

خوشا آنکس کز این عالم بیکبار

وجودش در حقیقت ناپدیدار

149

برفت از خویش و در جانان یقین یافت

در اینجاگاه کل عین الیقین یافت

150

برست از خویش وانگه دید جانان

ز دید خویش شد یکباره پنهان

151

چه خواهی کرد این دنیای غدّار

که اندر وی بماندستی گرفتار

152

چه خواهی کرد این گلخن تو ای دوست

طلب کن گلشن جان کین نه نیکوست

153

چه خواهی گلخنی پر دود و آتش

کجا گه چیستی تو اندر او خوش

154

چه خواهی گلخنی پر از نجاست

عجب نگرفت خوش اینجا حواست

155

تو اصل گلخنی نه عین تقوی

که تا یابی در او دیدار مولی

156

رها کن بگذر از این گلخن اینجا

نظر کن بیشکی آن گلشن آنجا

157

تو درگلخن ندیدی گلشن جان

از اینرا ماندهٔ افگار و حیران

158

درونت گلشن و تو گلخنی آی

بمانده در تف ما و منی آی

159

اگر آن گلشن اینجا باز یابی

از این گلخن سوی گلشن شتابی

160

رها کن گلخن دنیا چو مردان

رخ خود را از این گلخن بگردان

161

رها کن گلخن دنیا چو عطّار

که تا آن گلشنت آید پدیدار

162

اگرچه این بیان گفتیم مطلق

مرا افتاد ز آنجا کار با حق

163

مرا مقصود حقّ است از میانه

وگرنه این همه دانم فسانه

164

مرا مقصود حقّست و نه باطل

که مقصود از حقم آید بحاصل

165

مرا مقصود جانانست یارم

وگرنه با چنین گلخن چکارم

166

مرا مقصود جانانست و دیدار

که دروی گردم اینجا ناپدیدار

167

مرا مقصود جانانست بیچون

که تا اینجا نمایم من دگرگون

168

مرا مقصود جانانست حاصل

شد و ازوی شده من جمله واصل

169

مرا مقصود جانانست دریاب

اگر مرد رهی چون من خبریاب

170

مرا مقصود جانانست اینجا

که در خویشم کند بیخویش و یکتا

171

مرا مقصود جانانست بیشک

که در من او شوم از دید او یک

172

مرا اینست مقصود از جهانم

که این باشد همیشه زو عیانم

173

مرا اینست مقصود و دگر هیچ

که اینجا مینداند بی بصر هیچ

174

چو خورشید است پیدا عین دیدار

ولی ذرّه در او شد ناپدیدار

175

بقا آن دانم اینجاگه بیابم

چو ذرّه سوی خورشیدم شتابم

176

بقا آن دانم و اینجاست رازم

سر و جان پیش یار خود ببازم

177

بقا اینجاست در عین فنا باز

ولیکن در فنا بنگر بقا باز

178

بقا اینجاست در عین حقیقت

اگر می بازبینی در شریعت

179

بقا اینجاست گر از سالکانی

سزد کاین نکتهها را باز دانی

180

بقا اینجاست بنگر در بقایت

که خودخواهد بدن آخر فنایت

181

بقا اینجاست بنگر حضرت کل

که همچون من رسی در قربت کل

182

بقا اینجاست گر دانی در اسرار

وجودت از میانه کل تو بردار

183

ترا اینجاست مردان حقیقت

بقا را یافتنداندر شریعت

184

بقا اینجا بجوی و جاودان شو

تو چون عطّار بی نام و نشان شو

185

بقا اینجاست میجوئی بقایت

بقا اینجاست میجوئی لقایت

186

بقا اینجاست اگر فانی بباشی

بقای کل در اینجاگه تو باشی

187

بقا اینجاست بنگر در بقا تو

بقا با تست بنگر در لقا تو

188

بقا با تست میجوئی ز هر دید

نیاید راست این معنی ز تقلید

189

بقا با تست گرچه در فنائی

درآخر آن زمان کلّی بقائی

190

بقا آمد فنا نزدیک عشّاق

که تااندر فنا گشتند کل طاق

191

بقا آمد فنا نزدیک مردان

فنا گشتند ودیدند اصل جانان

192

بقا آمد فنا نزدیک ذرّات

از آن گشتند محو عین ذرّات

193

بقا آمد فنا در آخر ای دوست

بقا دان مغز و آنگاهی فنا پوست

194

تو ای عطّار آخر از چه رازی

که در سرّ بقایت عشقبازی

195

ترا این عشقبازی از کجایست

که معنیّت چنین بی منتهایست

196

ترا این عشقبازی از کجا خواست

که از عشق تو اندر دهر غوغاست

197

کمال عشق تو عین فنایست

فنایست عاقبت دید بقایست

198

کمال عشق تو نزدیک جانست

که جانت بیشکی اسرار دانست

199

کمال عشق تو اندر یکی بود

که چندینی عجایب روی بنمود

200

تو گفتی نی همه او گفت اینجا

دُرِ اسرار کل او سُفت اینجا

201

تو گفتی نی همه او گفت از خویش

حجاب خویشتن برداشت از پیش

202

تو گفتی نی همه او گفت در دل

که تا مقصود او گردد بحاصل

203

تو گفتی نی همه او گفت در جان

ترا بنمود روی خویش اعیان

204

اگر مرد شهی منگر در این راه

حقیقت اندر اینجا جز رخ شاه

205

اگر مرد رهی خود شاه با تست

حقیقت این دل آگاه با تست

206

دلت آگاه و جان آگاه مانده

در آخر کل عیان شاه مانده

207

دلت آگاه وجان آگاه گشته

حقیقت هر دو دید شاه گشته

208

دلت آگاه وجان آگاه از این راز

که پرده گشته از رخسار شه باز

209

دلت آگاه و جان آگه چه جوئی

چو دانستی دگر چندین چه جوئی

210

دلت آگاه شد از جان جان نیز

در اینجا یافته جانان عیان نیز

211

دلت آگاه شد از جان جانان

درون دل وطن کردست اعیان

212

شد این سرّ بر تو سرّ راز منصور

دم کل زن کنون تا نفخهٔ صور

213

چرا چندین سخن گوئی حقیقت

چو پیدا شد نموددید دیدت

214

وصال یار داری در عیان تو

بدیدی کام اینجا رایگان تو

215

وصال یار دیدی هم در اینجا

شدی در جزو و کل امروز پیدا

216

جدائی نیست اکنون و یکی آی

حقیقت در جدائی بیشکی آی

217

بر جانان چنان مشهور امروز

شدستی در صفات سرّ پیروز

218

جدائی شد خدائی گشت پیدا

تو هم دانائی اینجاگاه و بینا

219

کنون هستی ولیکن درحقیقت

فرومگذار یک لحظه شریعت

220

فرو مگذار یک دم دید جانان

همیشه باش در توحید جانان

221

فرو مگذار یک دم سرّ مطلق

چو پیر خویشتن میزن اناالحق

222

چو پیر خویشتن امروز رازی

که ازخلق جهان تو بی نیازی

223

چو پیر خویشتن امروز هستی

ولی میکن تو همچون پیر مستی

224

بعزبت خود بخود میگوی این راز

حجاب خود تو از صورت برانداز

225

بعزّت خود بخود عین الیقین باش

ز سرّ ذات خود را پیش بین باش

226

دمی از عشق خالی نیستی هان

که اندر عشق گوئی نصّ و برهان

227

از آن بر جملهٔ عشّاق میری

که هر دم پیش از مردن بمیری

228

از آن بر جملهٔ عشّاق شاهی

که صیتت رفته از مه تا بماهی

229

از آن بر جملهٔ عشّاق سرور

شده کامروز هستی پیرو رهبر

230

از آن امروز در هردوجهانی

که هم کونی و هم عین مکانی

231

از آن امروز این سر یافتستی

که سوی جزو و کل بشتافتستی

232

از آن امروز ذاتی در همه تو

که افکندی در اینجا دمدمه تو

233

از آن امروز پیر راز بینی

که هستی بیگمان و در یقینی

234

از آن امروز منصوری تو در ذات

که هستی جان بلی در جمله ذرّات

235

ندید است این زمان چون تو زمانه

که هستی بیشکی از حق یگانه

236

یگانه هستی امّا میندانند

بدانند این زمان کاین را بخوانند

237

اگرچه از خودی امروز پیدا

حقیقت محو شد در جان جانها

238

تو باشی هیچ دیگر نیست اینجا

چو میدانی که کل یکیست اینجا

239

حقیقت وصل هست و اصل دیدی

ابا صورت بکام دل رسیدی

240

ز صورت جمله معنیت بدید است

ولی معنی ز صورت ناپدید است

241

زهی معنی بی پایان اسرار

که شد فاش از نمود سر دلدار

242

مرا دلدار هست امروز ساقی

که خواهد بود ما را یار باقی

243

چنان مستم از اویش بی می خم

که از مستی شدی در جزو و کل گم

244

چنان مستم من اندر آخر کار

که کردم پرده پاره من بیکبار

245

چنان مستم من از امروز از دوست

که شد مغزم حقیقت جملگی پوست

246

چنان مستم که هستم در یقین او

چو او اینجاست ما را گفت و هم گو

247

چنان مستم که جمله یار دیدم

یکی اندر یکی دلدار دیدم

248

چنان مستم که هستم در اناالحق

همی گویم دمادم من اناالحق

249

اناالحق میزنددلدار خود را

یقین یکیست بیشک نیک و بد را

250

اناالحق میزند اندر مکان یار

که خود میبیند اندر عین دلدار

251

اناالحق میزند اندر حقیقت

که پیدا کرده از دیدش شریعت

252

اناالحق میزند جانان که خویشست

نهاده دید خویشش جمله پیشست

253

اناالحق میزند کو خویش دیدست

ابا خود باز در گفت و شنیدست

254

اناالحق میزند بیچون در اینا

که در آخر بریزد خون در اینجا

255

مرا تحقیق اندرآخر آن ماه

که از سرّ ویم امروز آگاه

256

چو شرع او بگفتم در حقیقت

بخواهد کشتنم بهر شریعت

257

بحکم شرع یارم کُشت آخر

مرا تا کل شود اسرار ظاهر

258

بحکم شرع خواهد کُشت دلدار

مرا تا در یکی گردم نمودار

259

بحکم شرع خواهد کشتنم دوست

که تا بیرون شوم چون مغز از پوست

260

بحکم شرع خواهد کشتنم شاه

که تا کلّی شوم از شاه آگاه

261

چو شرع او بگفتم در حقیقت

بخواهد کشتنم بهر شریعت

262

بکش جانا که رازت گفتهام من

دُرِ اسرار اینجا سُفتهام من

263

بکش جانا که گفتم بیشکی راز

نمودم سالکت انجام و آغاز

264

بکش جانا که گفتم راز اینجا

بگفتم راز تو سرباز اینجا

265

چو رازت کردم اینجا آشکاره

بکن در عشقم اینجا پاره پاره

266

چو رازت گفتم از جان درگذشتم

بساط عقل اینجا در نوشتم

267

کنون اینجا چه غم دارم ز کشتن

نخواهم یک دم از دیدت گذشتن

268

سر و جان زان تست و می ندانم

یقین اکنون که چیزی پایدارم

269

سر و جان زان تست و من نمودار

چه غم دارم کنون گر تو بردار

270

کنی من بندهام تو شاه جانی

مرا دایم تو جان جاودانی

271

هر آنکو کشتهٔ عشق تو آید

اناالحق بی سر اینجاگه نماید

272

هر آنکو کشتهٔ عشق تو شد شاه

برش موئی بود از چاه تا ماه

273

هر آنکو کشتهٔ عشقست چو منصور

برش موئی بود نورٌ علی نور

274

هر آنکو کشته شد از عشق رویت

یکی بیند سراسر گفتگویت

275

هر آنکو کشتهٔ عشق است از جان

حیات جاودانی یافت اعیان

276

منم امروز دست از جان فشانده

صفات عشق تو هر لحظه خوانده

277

بموئی نیستم من اندر این سر

که اسرار تو کردم جمله ظاهر

278

بموی اندر این سر نیستم من

که اسرار تو کردم جمله روشن

279

توی جز تو که است آخر بگویم

که تاکم گردد اینجا گفتگویم

280

همه از بهر تست اینجای گفتار

که میگویم دمادم سرّ اسرار

281

چو از بهر تو گفتار است اینجا

از آن عطّار بیزار است اینجا

282

ز خود کاینجا توئی و آنجای هم تو

نمائی رازهایت دمبدم تو

283

که میداند ترا تا خود چه چیزی

که هستی قلبی و چون جان عزیزی

284

که داند تا تو خوداینجا که ای دوست

حقیقت جوهری هم مغز و هم پوست

285

بهر چیزی که دیدم در زمانه

رخ خوب تو دیدم در میانه

286

بهر چیزی که من کردم نگاهی

رخ تو دیدم از مه تا بماهی

287

بجز تو نیست ای ذات همه تو

یقین دانم که ذرّات همه تو

288

توئی چیز دگر اینجا نبینم

که از تو بیگمان اندر یقینم

289

توئی جز تو ندارم هیچ دلدار

تو هستی جوهر و هم خود خریدار

290

تو هستی عاشق و معشوق ای دوست

حقیقت جوهری هم مغز و هم پوست

291

تو هستی عاشق و معشوق در ذات

طلبکار تو اینجا جمله ذرّات

292

دمی وصلی تو بنمائی در این سر

که نی اندازی اینجاگه یقین سرّ

293

همه عشّاق را در خون ودر خاک

فکندی تا شدند از اصل تو پاک

294

همه عشّاق حیرانند اینجا

بجزدیدت نمیدانند اینجا

295

همه عشّاق اینجا کشته کردی

میان خاک و خون آغشته کردی

296

نداند هیچکس عشق تو جز خویش

که عشق ذات خود دیدی تو از پیش

297

قلم راندی ز حکم یفعل اللّه

ز سر خویش هستی جان آگاه

298

قلم راندی کنون بر من در اینجا

که بگشادم ز دیدت در در اینجا

299

ز عشق ذات کار خویش کرده

همه ذرّات را در پیش کرده

300

ندارد او به جز عشقت کناره

همه در جوهر بحرت نظاره

301

بجز روی تو هر جائی ندیدند

همه در پیش رویت ناپدیدند

302

تو پیدا این چنین پنهان چه داری

از آن کز ذات خود خود را بداری

303

تو پیدا این چنین پنهان چرائی

از آن کز ذات خود بی منتهائی

304

بسی از خویش بنموده در اسرار

همه پیدا شدم در عین دیدار

305

کجا دانم در اینجا شرح آن داد

ولی پیش رخت خواهیم جان داد

306

گمان عشق تو منصور دیدست

کنون اندر کمالت ناپدیدست

307

تو شد کلّی ز عشق ناز سرباز

یکی در کوی عشقت گشته سرباز

308

تو شد وز تو اناالحق گفت اینجا

دُرِ اسرار تو او سُفت اینجا

309

تو شد وز تو اناالحق گفت در دید

یکی شد در عیان سرّ توحید

310

تو شد وز تو اناالحق زد حقیقت

بیکباره فنا شد از طبیعت

311

طبیعت هم توئی اندر زمانه

حقیقت جوهری بهر نشانه

312

در این عالم نمودستی تو از خویش

وزان جانها تو کردستی بسی ریش

313

ز بهر دید خود این جوهر پاک

نموداری نمودی در کف خاک

314

کف خاک این شرف دیدست جانا

که تو امروز در اوئی هویدا

315

کف خاک این شرف در جاودان یافت

که از تو نقش خود او بی نشان یافت

316

کف خاک از تو اینجا یافت مقصود

که دارد دید تو اینجای معبود

317

کف خاک این همه دیدار دارد

که اینجا از توکل اسرار دارد

318

کف خاک این همه دیدار بنمود

ز تو این جملگی اسرار بنمود

319

کف خاکست این دم جسم عطّار

توئی اینجا ورا گشته نمودار

320

کف خاکست این دم در میانه

ز تو دیده وصال جاودانه

321

کف خاکست اینجا راز دیده

جمال رویت اینجا باز دیده

322

کف خاکست بادی در میانش

توئی اینجایگه مرجان جانش

323

کف خاکم بتو دیدم رخ تو

شنفته هم ز تو خود پاسخ تو

324

کف خاکم بتو دیده جمالت

رسیده هم ز تو اندر وصالت

325

کف خاکم بتو پیدا شده باز

ز تو دیده حقیقت جملهٔ راز

326

کف خاکم زبانی در دهانم

حقیقت نور دل هم جسم و جانم

327

کف خاکم ولی اندر درونم

تو بودی و تو باشی رهنمونم

328

کف خاکم حقیقت هم تو جانی

که گفتی از نمود خود معانی

329

کف خاکم تو هستی عقل و ادراک

دگر او گه کجا یابد کف خاک

330

کف خاکم حقیقت هر چه هستم

که از دیدار و رخسار تو مستم

331

تو میبینم از آنم عین گفتار

نموده از تو چندین سرّ اسرار

332

جهان از روی تو حیران بماندست

فلک هم نیز سرگردان بماندست

333

جهان از روی تو پر شور و شوقست

مر از روی تو هر لحظه ذوقست

334

نداری اوّل و آخر چگویم

از این باطن عیان ظاهر چه جویم

335

توئی اینجا و آنجاهم تو باشی

مرا هر جایگه همدم تو باشی

336

دل عطّار از تو شادمانست

برون از کون و در عین مکانست

337

دل عطّار از تو در وصالست

توئی امروز با تو در جلالست

338

بتو میبیند اکنون آفرینش

توئی او را یقین در عین بینش

339

بتو میبیند اینجا عین هستی

که در ذرّات او واقف شدستی

340

تو اکنون واقفی بر کلّ اسرار

ولی رسمی است اینجاگاه عطّار

341

تو اکنون واقفی و راز دانی

که خود انجام و خود آغاز دانی

342

تو اکنون واقفی در هر چه دیدی

کمال خویش دیدی در رسیدی

343

ز دید هستی خود بر خودی تو

یکی دیدی ابی نیک و بدی تو

344

قلم در قدرت بیچون تو راندی

حقیقت نقطه بر کاغذ نشاندی

345

تو پرگاری و هم نقطه ز آغاز

خوداینجا خود بخود اوئی خبر باز

346

خبرداری و از اسرار خویشی

که اینجا نقطه و پرگار خویشی

347

ندیدی غیر این جاگه به جز خویش

ولکین پردهٔ انداخته پیش

348

ندیدی غیر خود اندر صفاتت

شناسا خود شوی بر کلّ ذاتت

349

ندیدی غیر خود در جان و در دل

خودی اینجایگه ای دوست واصل

350

توئی جز تو نمیبینم یکی من

که جز تو نیستی خود بیشکی من

351

ندارم جز تو میدانی حقیقت

که گفتم با تو هم از دید دیدت

352

صفاتت این همه بنموده اینجا

وصالت عشق در بگشوده اینجا

353

صفاتت این همه بنموده در دید

دل و جانم ز یکی برنگردید

354

ترا میبینم اندر پرده اینجا

که دیدت باز پی گم کرده اینجا

355

چرا خود گم نمودی در نمودار

کنون مر پردهٔ عزّت تو بردار

356

چو وصل تو هم از خویشست دانم

ز وصلت گویم و در وصل رانم

357

جواهرنامهٔ تو هر زمانی

که گفته‌ستم من از هر داستانی

358

ز وصل تو چو جمله من تو دیدم

ز دید تو بدید خود رسیدم

359

جواهرنامه را هر کو بدیدست

همه از سوی تو جانان رسیدست

360

بتو دیدار تو هم یافتم باز

ز تو در سوی تو بشتافتم باز

361

بسی میجستم از دیدار تو دوست

ترا تا مغز گردی و مرا پوست

362

ز وصلت آن چنانم کان تو دانی

بکن با من تو جانی و تو دانی

363

تو دانی گرچه من دانستهام راز

مرا سر زود هان از تن بینداز

364

بجز این صورتم چیز دگر نیست

ترا افتاده جز بر خاک در نیست

365

سوی خاک درت افتاده خوارست

حقیقت وصلت اینجا پایدارست

366

اگرچه سرفرازم کردهٔ تو

ز تو هم عین رازم کردهٔ تو

367

مراگفتی همهٔ اسرار جانان

نمودستم در این گفتار جانان

368

منم آب و توئی خورشید اینجا

بتو دارم همه امّید اینجا

369

منم آب و تو خورشیدی فتاده

حقیقت نور خود بر من گشاده

370

توئی اینجا یقین نور جلالم

من اینجا ازتو در عین جلالم

371

جمالت را جمالت یافته باز

خبردار است از انجام و آغاز

372

خبردارم در اینجا از نمودت

که دارم من درون جمله بودت

373

نمود تو منم افتاده در خاک

کنون بفشانده دستی ز خود پاک

374

همه از تو بتو اینجا نمودار

شده الاّ منم کل صاحب اسرار

375

منم هم من توئی اسرار گفته

تو دیداری کل از دیدار گفته

376

منم هم من توئی جان و جهانم

تو میگوئی که من چیزی ندانم

377

ز دانائیّ تو لافی ز دستم

که از دیدار تو واله شدستم

378

ز دانائی تو اینجا خبردار

شدم بنمودمت با جمله گفتار

379

دلم بربودی اوّل باز دادی

درم بستی و آخر برگشادی

380

چنانم جان یقین کردی بخود گم

که همچون قطرهٔ در عین قلزم

381

من این دم با تو و گمگشته در تو

بساط نیستی بنوشته در تو

382

به هستی تو اینجا مست گشتم

دگر درخاک راهت پست گشتم

383

دگر از نیستی هستی نمودی

ز دستانت بسی دستان نمودی

384

ز هستی تو جانا در خروشم

چو دیگی در برت تا چند جوشم

385

ز هستی تو اینجا نیست گشتم

چو در جمله توئی یکیست گشتم

386

عیان تو شدم امّا نهانی

ز دریای غمت در بی نشانی

387

تو درجمله ظهوری در بطونی

گرفته هم درون و هم برونی

388

ولی خود را تو میدانی خود و خویش

که صورت این زمان برداشت از پیش

389

توئی این دم که هم جانی و همدم

حقیقت راز میگوئی دمادم

390

اگر خواهی بیک ساعت برانی

وگر خواهی به یک لحظه بخوانی

391

کنون چون خواندهٔ دیگر مرانم

ولیکن از نشان گر بی نشانم

392

نشانم هم ز تست و گاهگاهی

در این عین نشان در تو نگاهی

393

کنم تا زانکه کل اصلت بیابم

همی خواهم که کل وصلت بیابم

394

یقین دانم که میبینم ترااصل

ز دید وصل تو میبایدم وصل

395

وصال از دیدن روی تو دیدم

حقیقت وصل در کوی تو دیدم

396

من اندر کوی تو دیده وبالم

ولی آخر ز تو عین وصالم

397

وصال من ز دید تست جانا

که گردی با خودم در وصل یکتا

398

وصال من اباتست و دگر نه

توئی با جمله و کس را خبر نه

399

خبر میکن تو جانانم ز ذرّات

که تا کلّی رسد جانم در این ذات

400

نداند هیچکس مر عشقبازی

ترا تا چند زینسان عشقبازی

401

نداند هیچکس نشناخت رویت

همه ذرّات اندر گفتگویت

402

همه با تو تو با جمله در آواز

همی گوئی حقیقت هر بیان باز

403

همه با تو تو با جمله سخنگوی

ترا افتاده اندر جستن و جوی

404

همه با تو تو با کل درمیانی

حقیقت جانی و هم جان جانی

405

که داند بود تو از اوّل کار

که چون اینجا شدی از خود پدیدار

406

که داند بود تو اینجا بتحقیق

مگو آنکو خودت بخشی تو توفیق

407

حقیقت برتر از حدّ و قیاسی

تو بود خویشتن هم خود شناسی

408

تو بود خود یقین از بود دیدی

کنون در مرکز اصلی رسیدی

409

تو بود خویش دانستی یقین باز

که اینجاگه شدی در خود سرافراز

410

تو بود خویش دانستی بتحقیق

هم ازدید تو خواهد بود توفیق

411

تو بود خویشتن دانی حقیقت

کمالت یافتی عین شریعت

412

از اوّل تا بآخر راز دیدی

که خود را هم زخود می باز دیدی

413

تو بود خود یقین از بود دیدی

که خود بودی و خود معبود دیدی

414

تو بود خویش دانستی و کس نه

یکی اندر یکی در پیش و پس نه

415

از اوّل تا بآخر در نمودی

ز بهر ذات خویش اندر سجودی

416

از اوّل تا بآخر در یکی باز

نمودی هر چه بودی بیشکی باز

417

ز اوّل تا بآخر شاه هستی

که از بود خودت آگاه هستی

418

دوئی برداشتی در نیستی دوست

یکی میبینم این دم مغز با پوست

419

دوئی برداشتی و راز گفتی

نمود جوهر خود بازگفتی

420

بخود اسرار خود جانان در اینجا

که در بود خودم در عشق یکتا

421

ز خود گفتیّ و از خود بشنویدی

جمال خویش را هم خود بدیدی

422

نمیدانم دگر تا من چگویم

تو اینجا با منی دیگر چه جویم

423

تو اینجا با منی من با تو دمساز

ز تو بشنفته گفته هم بتو باز

424

ز تو بشنفتهام هم با تو گفته

منم این جوهر اسرار سُفته

425

ز بهر عاشقانت جان فشانم

اگرچه جز یکی دیدت ندانم

426

منم واقف شده از تو خبردار

تونیز از من من از تو هم خبردار

427

منم واقف شده از دید دیدت

بسی گفتیم از گفت و شنیدت

428

منم واقف شده تو واقف من

حقیقت در بطونی واصف من

429

چگویم وصف تو خود وصف کردی

که بیشک در همه جائی و فردی

430

چگویم وصف تو وصفت ندانم

وگر دانم ندانم تا چه خوانم

431

ندانم وصف تو کردن من از دل

که جانی و شده درجان تو حاصل

432

ندانم وصف تو ای واصف کل

توئی بیشک حقیقت حاصل کل

433

چنان حیران و مدهوشند و خاموش

از آن جامی که کردند در ازل نوش

434

چنان افتادهاند حیران شده پاک

که بر سر کردهاند از سوی تو خاک

435

ز شوقت در یکی خاکند و خونند

حقیقت هم درون و هم برونند

436

اگرچه وصف انسانست بسیار

توئی مر جمله را درمان و هم یار

437

تو یاری هیچ دیگر نیست دانم

که بودت در همه یکیست دانم

438

ز هم از جمله خود را گم نموده

نموده خویشتن هم خود ربوده

439

کمال ذات تو منصور دانست

وگرنه که در اینجاگه توانست

440

کمال ذات تو هر دو جهان است

شده پیدا و ذات تو نهانست

441

نهانی وشده پیدا زدیدار

حقیقت مطلّع بر لیس فی الدّار

442

نه اوّل دارنه آخر تو از دید

توئی اینجایگه در عین توحید

443

تو دانی اندر این صورت رخ خود

نموده گفته اینجا پاسخ خود

444

تو دانی اندر این صورت نهانی

که میگویم مها اسرار جانی

445

توئی همدم که می همدم نداری

توئی محرم که نامحرم نداری

446

چنان عاشق شده بر خود چو منصور

که میخواهی که باشی از خودی دور

447

نمودی رخ چرا پنهان شدی باز

مگر کز جان دگر جانان شدی باز

448

تو جانانی و هم جانان پدیدست

در این صورت ز تو گفت و شنیدست

449

تو جانانی و هم جانها نمودار

ز تست اینجایگه در غرق اسرار

450

تو جانانی و هم جان جهانی

کمال خویشتن از خود بدانی

451

ندانم تا چهٔ ابا یکی دوست

ترا میبینم اندر مغز و هم پوست

452

یکی میبینمت اندر همه باز

فکندستی در اینجا دمدمه باز

453

یکی میبینمت اندر جهان من

گرفته نورت اندر جان نهان من

454

بجز تو نیست اندر هر دو عالم

که بنمائی ز خود سرّ دمادم

455

بجز تونیست تا خود را بدانی

بگوئی این همه سرّ معانی

456

یکی ذاتست اینجا رخ نمود است

مرا این سر ز خود پاسخ نمود است

457

که اینجاگه منم عطّار جانان

منم درجملگی پیدا و پنهان

458

منم اینجایگه عطّار جانم

که میدانم ز خویش و خویش خوانم

459

منم عطّار اینجا هیچکس نیست

بجز من مر مرا فریاد رس نیست

460

منم عطّار اکنون و تو در باز

که کردم با تو اینجاگاه در باز

461

منم عطّار اکنون راز دیدی

ز ذات من عیانم باز دیدی

462

منم عطّار اندر آفرینش

همه اینجایگه هم جان تو بینش

463

یکی ذاتم نموده رخ در آفاق

شدم امروز اندر جزو و کل طاق

464

یکی ذاتم تو ای عطّار دریاب

کنون از نزد ما برخیز و بشتاب

465

ز جسم و جان و عمر و زندگانی

طمع بُر تا وصال من بدانی

466

طمع بُر از همه با ما قدم زن

همه پیدائیت سوی عدم زن

467

طمع بگسل دراینجا هر چه بینی

همه من بین اگر صاحب یقینی

468

طمع بگسل که تا دیدت نمایم

ببُر سر تا که توحیدت نمایم

469

طمع بگسل که دانستم همه راز

که ذات کل منم اینجا و سرباز

470

دگر اینجای مانده تا بخوانیم

حقیتق هیچ ماندست تا بدانیم

471

چو جانان با من است اینجا یقینم

چو چیزی دیگرم جز وی نه بینم

472

چو جانان با من است اینجا نمودار

از اویم این زمان درخود گرفتار

473

چو جانان با من است و آشنائیم

در آخر بیشکی عین خدائیم

474

چو جانان با من است و راز گفته

همه اسرار با ما بازگفته

475

کنون دیدار جانانست اینجا

عجب عطّار حیرانست اینجا

476

چنانم ره نموده سوی منزل

رسیدم تا شدم در عشق واصل

477

چنانم واصل و حیران دلدار

که جز او مینبینم من در اسرار

478

چنانم واصل وحیران بمانده

که خود جانانم و جانان بمانده

479

منم جانان شده بر خویش عاشق

بگفتم آنچه بد تحقیق لایق

480

منم واقف شده اینجا ز رازم

که خود از عشق خود را سرببازم

481

منم جانان و دیده روی خود من

رسیده این زمان در کوی خود من

482

منم جانان و دیگر هم منم خویش

حجاب پردهام برداشت ازپیش

483

رخ خود دیدم و عاشق شدم باز

بسوی مرکز اصلی شدم باز

484

بجز این هیچ جوئی هیچ باشد

حقیقت این صور خود هیچ باشد

485

بگفت اینجایگه تا چند هیچی

بجز اینکه ببینی هیچ هیچی

486

چنین توحید دان اندر خدائی

شود بردار اینجاگه جدائی

487

دوئی را بار دیگر پیش ما در

بآن سرّ حقیقت هان تو مگذر

488

خدا با تست و تو اندر گمانی

نشانت میشود کل بی نشانی

489

چو گردی بی نشان در آخر کار

تو باشی در همه دیدار گفتار

490

خدا آن دم تو هستی چون شوی گم

همه باشد صدف تو بحر قلزم

491

ز دید خویشتن اینجا فنا شو

پس آنگه در همه بود خدا شو

492

خدا شو چون فنا گردی ز خویشت

همه آنگه نهد دلدار پیشت

493

خدائی آن زمان بین از خدا تو

چو باشی دو یکی نَبْوی جدا تو

494

چو تو مُردی از این صورت تو اوئی

که در جمله زبانها گفتگوئی

495

بنقد امروز میبین روی جانان

که هستی زنده اندر کوی جانان

496

بنقد امروز چون دانستی این اصل

یکی میبین و خوش میباش در وصل

497

بنقد امروز میبین یار جمله

که چیزی نیست جزدیدار جمله

498

بنقد امروز میبین روی معشوق

وصال یار در هر کوی معشوق

499

بنقد امروز در نقدی میندیش

حجاب اکنون بکل بردار از پیش

500

تو اوئی او تو است تو هیچ منگر

اگر از واصلانی هان تو برخور

501

بود وصلش در اینجا خور نه اینجا

که در اینجاست مر دلدار پیدا

502

کنون ازوصل برخور تا توانی

چو دانستی که هم خود جان جانی

503

کنون ازوصل برخور صاحب راز

نمود دوست میبین و سرافراز

504

کنون ازوصل برخور سوی دنیا

که جانان یافتی در کوی دنیا

505

کنون ازوصل برخور آخر کار

که جانان مر ترا آمد پدیدار

506

کنون ازوصل برخور همچو منصور

که در ذاتی و از ذاتی علی نور

507

کنون عطّار گفتی جوهرالذّات

حقیقت وصل کل با جمله ذرّات

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی کرد است از پیر حقیقت

سؤالی تا بگفت او از شریعت

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 41 - سؤال کردن مرید از پیر در حقایق فرماید

اگلی نظم

نمودی واصل کون و مکانی

حقیقت شد کنون تو جان جانی

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 43 - در صفت حال خود و شرح کتاب فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور