صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 42 - در صفات جام عشق فرماید

بخش 42 - در صفات جام عشق فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بده جامی از آن جام سرانجام

پس آنگه مست شو تا بشکنم جام

22

بده جامی که هشیارم دگر بار

که گردم مست چون یارم دگر بار

33

بده جامی که اصلم رخ نموداست

مکن هستم که وصلم رخ نموداست

44

بده جامی که جانان باز دیدم

از این دیدار او را باز دیدم

55

بده جامی که جانان آشکار است

مرا با دید او اینجا چکار است

66

بده جامی که جانانست پیدا

مرا با خویشتن کرد است یکتا

77

بده جامی دگر ما را تو ساقی

که تا مانم ز اصل دوست باقی

88

بده جامی که جانم گشت جانان

حقیقت رفت در دلدار پنهان

99

بده جامی که خود مست الستم

ولی ایجایگه من نیمه مستم

1010

بیک ره مست کن ساقی مرا هان

از این بود وجودم هان تو برهان

1111

بیک ره مست کن تا وارهم من

در اینجاگه کنون دادی و هم من

1212

بیک ره مست کن بود وجودم

که رخ دلدار در مستی نمودم

1313

ز مستی من بگفتم رازها فاش

بدانستم در اینجا راز نقّاش

1414

من اینجا دیدهام جان و جهانم

شده از روی او کشف عیانم

1515

من اینجا دیدهام دلدار خود باز

کنونم رشته من از نیک و بد باز

1616

من اینجا دیدهام آن جان جانها

از او بشنیدهام شرح و بیانها

1717

من او را دیدهام در خویشتن جان

حقیقت او من و من او یقین دان

1818

من او را دیدهام در خویشتن دل

از او مقصود من کل گشته حاصل

1919

من او رادیدهام عین صفائی

چه سود آخر که دارد بیوفائی

2020

چنانش یافتم اینجایگه من

درون جان چون خورشید است روشن

2121

چنانش یافتم اینجایگه دید

که در یکی از اویم عین توحید

2222

چنانش یافتم در آخر کار

که پرده برگرفت از رخ بیکبار

2323

چنانش یافتم درجان حقیقت

که پیدا است و هم پنهان حقیقت

2424

چنانش یافتم اندر یکی من

که جمله اوست دیدم بیشکی من

2525

منم با او و او با من یکی بین

مرا او بین و او من بیشکی بین

2626

یکی بین همچو من تا این بدانی

حقیقت اوست اینجا در نهانی

2727

یکی بین همچو من در عشق اینجا

که تا در یک یکی گردی مصفّا

2828

یکی بین همچو من گر راز دانی

که از یکی نمودش بازدانی

2929

یکی بین همچو من احوال مشو هان

چو پرگاری بسر چندین مدو هان

3030

تو همچون نقطه و پرگار هستی

که درگردش خود اندر خویش بستی

3131

تو گر این سر بدانی آخر کار

حقیقت نقطهٔ و عین پرگار

3232

تو گراین سر بدانی هر دوئی تو

یکی بین و مبین در خوددوئی تو

3333

از او او باز بین پرگار مردان

که چون نقطه نهاده گشت گردان

3434

سر نقطه ز اوّل می نگهدار

که چون دیگر نگشت از عین پرگار

3535

زبالا سوی شیب آمد فرازش

دگر هم سوی بالا رفت بازش

3636

چو گشت آن نیمه یک نیم دگر او

ز شیب افتاده باشد بر زبر او

3737

دگر نیم دگر چون گشت دربند

بآن سر در رسید و گشت پیوند

3838

یکی شد اوّلش با آخر اینجا

یقین پرگار شد بر ظاهر اینجا

3939

پس آنگه اوّل و آخر یکی شد

چو بینی اوّل و آخر یکی بُد

4040

نظر کن دائره بنگر سراسر

طلب کن بعد از آن اینجایگه در

4141

بدان اوّل چو نقطه مینهادی

سر پرگار اینجاگه گشادی

4242

کجا بد اوّل پرگار گردان

ز اصل اوّلش اینجا یقین دان

4343

ز اوّل باز دان آنگاه آخر

که اسرارت شود مر جمله ظاهر

4444

ز اوّل بازدان و آخرین یاب

توئی نقطه یقین عین الیقین یاب

4545

اگر اوّل بدانی تا چه کردی

مسافت کن که آنگه ذات فردی

4646

اگر اوّل بدانی آخرینت

شود روشن عیان عین الیقینت

4747

اگر اوّل بدانی واصلی تو

وگرنه بیشکی بیحاصلی تو

4848

اگر اوّل بدانی آخر راز

ترا این در شود اینجایگه باز

4949

اگر اوّل بدانی بیشکی تو

که پرگار است ونقطه بیشکی تو

5050

رهائی یابی از این چرخ گردان

یکی گردان رخ از این سر مگردان

5151

چو پرگاری و نقطه زاده آمد

ترا پرگار خود بنهاده آمد

5252

تو با خود عشقبازی کردی ای یار

شدی هم نقطه و هم عین پرگار

5353

اگر اوّل ترا شد منکشف راز

بدیدی هم ز خود انجام و آغاز

5454

توئی پرگار و نقطه دل نگهدار

که پرگار است صورت کرده اظهار

5555

بگرد نقطه و دل گشته گردان

از اصل اوّلش اینجا یقین دان

5656

چنان ماندست اینجا نقطه بیچون

ولی پرگار میگردد ز بیرون

5757

چنان ماندست اینجاگاه پرگار

که در خود هست او گردان برفتار

5858

چنان ماندست نقطه باز در خویش

که تا دیدست آن آغاز در خویش

5959

چنان ماندست اینجا نقطهٔ دل

که تا چون برگشاید راز مشکل

6060

چنان ماندست اینجا نقطهٔ جان

که پرگارست اندر هر دو گردان

6161

در این پرگار صورت کن نظر تو

اگر هستی ز بودش با خبر تو

6262

ولیکن نقطه در وی محو ماند

بدانم تا که این مرموز داند

6363

یکی گردید هر دو در خرابی

خرابی یاب تا این سر بیابی

6464

یکی گردید در یکتای بیچون

نخواهد ماند آخر نقش گردون

6565

شود آخر خراب این نقش پرگار

فروماند ابی تو او ز رفتار

6666

ابی تو هیچ دان کاین جمله فانی است

ترا گفتم من این راز نهانی است

6767

ابی تو هیچ دان اینجایقین دان

که چیزی می نماند جز که جانان

6868

بجز جانان نخواهد ماند آخر

ترا اینجا نخواهد ماند ظاهر

6969

بجز جانان نبینی آخر کار

بجز جانان نماند لیس فی الدّار

7070

بجر جانان نخواهد ماند در دید

خوشا آنکس کزین معنی نگردید

7171

بجز جانان نخواهد ماند پیدا

که اوزانم ز بود خویش یکتا

7272

بود باقی به جز او جمله هیچست

که میدانم که نقش هیچ هیچست

7373

اگر مرد رهی میبین و مینوش

تو جام عشق چون حلّاج مینوش

7474

چو گردانست در گرد تو پرگار

حقیقت نقطه را اینجا نگهدار

7575

ز نقطه مگذر و میباش ساکن

که تا چون انبیا باشی تو ایمن

7676

ز نقطه مگذر و پرگار میبین

همه ذرّات را در کار میبین

7777

ز نقطه مگر و پرگار دریاب

وز این هر دو نمود یار دریاب

7878

نموداوست این هر دو حقیقت

کز این هر دو بیابی دید دیدت

7979

نمود اوست این هر دو جهانست

یکی کونست و دیگر مر مکانست

8080

نمود اوست اینجاگه مکان بین

یقین در کون سرّ او عیان بین

8181

از این هر دو نمودار خدائی

مکن گر عاشقی اینجا جدائی

8282

از این هر دو نمود سرّ جانان

دمادم بین هزاران سرّ پنهان

8383

از این هر دو نمود لایزالش

نظر میکن تجلّی جلالش

8484

از این هر دو نمودار یقین باز

یکی انجام دان و دیگر آغاز

8585

توئی هر دو در اینجاگه بدانی

که هم در هر دو پیدا و نهانی

8686

توئی این هر دو کاینجا اصل هستی

ولیکن هم بلند و عین پستی

8787

توئی این هر دو کاندر آخر کار

ترا کلّی عیان آید پدیدار

8888

نمود هر دو از بهر تو پیداست

که این هر دو یقین در جوهر لاست

8989

تو از آن اصل وصل خویش دریاب

یقین از جمله اصل خویش دریاب

9090

وجودت از همه اشیات پیداست

ولیکن جان و دل از جوهر لاست

9191

ز لامگذر که کس از لا نرفتست

بجز الاّ کسی الّا نرفتست

9292

ز لا مگذر اگر اسرار بینی

تو از لا نقطه و پرگار بینی

9393

ز لا هم نقطه و پرگار بشناس

ز بعد آن نمود یار بشناس

9494

ز لا هم نقطه بین و عین پرگار

حقیقت لا نظر کن جوهر یار

9595

که میداند که سرّ لا چگونست

اگرچه هم درون و هم برونست

9696

که میداند که سرّ لاست در ما

شده اینجایگه دانا و بینا

9797

که میداند که لا خود راست تحقیق

دهد آن را که خواهد عین توفیق

9898

نمود لا هر آنکو یافت از لا

چو منصور آمد اندر عشق پیدا

9999

نمود لا اگر رویت نماید

ترا از بود خود کلّی رُباید

100100

مرو زنهار اندر لا تو زنهار

وگرنه کل شوی تو ناپدیدار

101101

مرو در لا و گر خواهی شدن تو

حقیقت لا نه لا خواهی بدن تو

102102

مرا در لا تو چون منصور الحق

وگرنه دم زنی کل در اناالحق

103103

براه شرع رو چون آخرت لا است

که راه شرع بیشک دید پیدا است

104104

براه شرع رو زنهار عطّار

وگرنه کل شوی تو ناپدیدار

105105

براه شرع رو عطّار زنهار

چکارت این زمان با لاست چون یار

106106

براه شرع رو پیداست دیدت

حقیقت با تو در گفت وشنیدست

107107

براه شرع رو تا آخر ای دوست

ترا مغز است بنموده عیان پوست

108108

دم آندم بدم با خویشتن تو

از او اینجا درون جان و تن تو

109109

اگرچه اصل تو از لاست موجود

ولی کار است با دیدار معبود

110110

نماید روی اندر آخر کار

ترا کلّی عیان آید بدیدار

111111

که محو جاودان گردی ز بودت

فنا گردد بیکباره نمودت

112112

تو تا در صورتی مر صاحب دل

نداند مر ترا اینجای واصل

113113

تو تادر صورتی مر صاحب جان

ترا اینجا بداند جمله جانان

114114

تو اندر صورتی در یاب مطلق

تو باشی در نمودجملگی حق

115115

تو تا در صورتی و عین آیات

کجا باشی حقیقت بیشکی ذات

116116

تو تا در صورتی و مانده درخویش

کجا هرگز رود این پرده از پیش

117117

تو تادرصورتی ای مانده غافل

کجا دریابی این مقصود حاصل

118118

تو تا در صورتی درماندهٔ تو

چو حلقه بر دری درماندهٔ تو

119119

تو تا در صورتی کی گردی اللّه

ز صورت بگذر و بنگر هواللّه

120120

همه گفتار تو از بهر صورت

بدینجاگه حقیقت در حضورت

121121

چو کردی در وصالش آخر کار

نمودی مر مرا اعیان دیدار

122122

دل وجان نیز واصل نیز گردی

دوئی نیست و حقیتق عین فردی

123123

کنونت اندر اینجا راز جانان

که آخر جان و دل آغاز جانان

124124

فنا را آخر کارت یقین است

که جان و دل حقیقت پیش بین است

125125

فنا خواه و فنا یاب و فنا جوی

سخن پیوسته در عین فنا گوی

126126

فنا آخر بقای تست اینجا

که راحت در فنای تست اینجا

127127

فنا اصل است اندر آخر کار

که پرده برفتد از کل بیکبار

128128

چو میدانم که در آخر فنایست

مرا دیدار کل عین بقایست

129129

چو میدانم که خواهم شد فنا من

بیابم در فنا دید بقا من

130130

چرا چندین سخن میبایدم گفت

که آخر در فنا میبایدم خفت

131131

نشیب خاک اینجا هم فنایست

ازل را با ابد دید خدایست

132132

در اینجا بازیابم اصل کل باز

در اینجا مینبینم اصل کل باز

133133

من این را اختیار خویش دیدم

که آن اسرار کل از پیش دیدم

134134

وصال کل بود اندر دل خاک

مرا اینجا شوم از جزو و کل پاک

135135

وصال اندر دل خاکست جانان

که اینجا جوهر پاکست جانان

136136

ووصالم در دل خاکست تحقیق

که در اینجا بیابم عین توفیق

137137

وصالم در دل خاکست تنها

در اینجاگه نمایم جمله تنها

138138

وصالم در دل خاکست دیدار

که اینجا میشوم من ناپدیدار

139139

وصالم در دل خاکست آخر

که دیدارم شود اینجای ظاهر

140140

وصالم در دل خاکست و در ذات

حقیقت محو گردد جمله ذرّات

141141

وصالم محو فی اللّه است مانده

که اینجا حسرت وآهست مانده

142142

اگرچه وصل اینجا نیز هم هست

ولکین وصل خود اینجا دهد دست

143143

اگرچه هست اینجا وصل جانان

ولیکن اندر اینجا اصل جانان

144144

نهانم باز در محو حقیقت

چنین گفته‌ست تفسیر شریعت

145145

همه اینجاست حاصل آخر ای دوست

مرا بیرون براز دیدار این پوست

146146

خوشا آنکس کز این عالم گذر کرد

بشد زینجایگه در حضرت فرد

147147

خوشا آنکس کز این عالم فنا شد

از این خانه بدان سوی بقا شد

148148

خوشا آنکس کز این عالم بیکبار

وجودش در حقیقت ناپدیدار

149149

برفت از خویش و در جانان یقین یافت

در اینجاگاه کل عین الیقین یافت

150150

برست از خویش وانگه دید جانان

ز دید خویش شد یکباره پنهان

151151

چه خواهی کرد این دنیای غدّار

که اندر وی بماندستی گرفتار

152152

چه خواهی کرد این گلخن تو ای دوست

طلب کن گلشن جان کین نه نیکوست

153153

چه خواهی گلخنی پر دود و آتش

کجا گه چیستی تو اندر او خوش

154154

چه خواهی گلخنی پر از نجاست

عجب نگرفت خوش اینجا حواست

155155

تو اصل گلخنی نه عین تقوی

که تا یابی در او دیدار مولی

156156

رها کن بگذر از این گلخن اینجا

نظر کن بیشکی آن گلشن آنجا

157157

تو درگلخن ندیدی گلشن جان

از اینرا ماندهٔ افگار و حیران

158158

درونت گلشن و تو گلخنی آی

بمانده در تف ما و منی آی

159159

اگر آن گلشن اینجا باز یابی

از این گلخن سوی گلشن شتابی

160160

رها کن گلخن دنیا چو مردان

رخ خود را از این گلخن بگردان

161161

رها کن گلخن دنیا چو عطّار

که تا آن گلشنت آید پدیدار

162162

اگرچه این بیان گفتیم مطلق

مرا افتاد ز آنجا کار با حق

163163

مرا مقصود حقّ است از میانه

وگرنه این همه دانم فسانه

164164

مرا مقصود حقّست و نه باطل

که مقصود از حقم آید بحاصل

165165

مرا مقصود جانانست یارم

وگرنه با چنین گلخن چکارم

166166

مرا مقصود جانانست و دیدار

که دروی گردم اینجا ناپدیدار

167167

مرا مقصود جانانست بیچون

که تا اینجا نمایم من دگرگون

168168

مرا مقصود جانانست حاصل

شد و ازوی شده من جمله واصل

169169

مرا مقصود جانانست دریاب

اگر مرد رهی چون من خبریاب

170170

مرا مقصود جانانست اینجا

که در خویشم کند بیخویش و یکتا

171171

مرا مقصود جانانست بیشک

که در من او شوم از دید او یک

172172

مرا اینست مقصود از جهانم

که این باشد همیشه زو عیانم

173173

مرا اینست مقصود و دگر هیچ

که اینجا مینداند بی بصر هیچ

174174

چو خورشید است پیدا عین دیدار

ولی ذرّه در او شد ناپدیدار

175175

بقا آن دانم اینجاگه بیابم

چو ذرّه سوی خورشیدم شتابم

176176

بقا آن دانم و اینجاست رازم

سر و جان پیش یار خود ببازم

177177

بقا اینجاست در عین فنا باز

ولیکن در فنا بنگر بقا باز

178178

بقا اینجاست در عین حقیقت

اگر می بازبینی در شریعت

179179

بقا اینجاست گر از سالکانی

سزد کاین نکتهها را باز دانی

180180

بقا اینجاست بنگر در بقایت

که خودخواهد بدن آخر فنایت

181181

بقا اینجاست بنگر حضرت کل

که همچون من رسی در قربت کل

182182

بقا اینجاست گر دانی در اسرار

وجودت از میانه کل تو بردار

183183

ترا اینجاست مردان حقیقت

بقا را یافتنداندر شریعت

184184

بقا اینجا بجوی و جاودان شو

تو چون عطّار بی نام و نشان شو

185185

بقا اینجاست میجوئی بقایت

بقا اینجاست میجوئی لقایت

186186

بقا اینجاست اگر فانی بباشی

بقای کل در اینجاگه تو باشی

187187

بقا اینجاست بنگر در بقا تو

بقا با تست بنگر در لقا تو

188188

بقا با تست میجوئی ز هر دید

نیاید راست این معنی ز تقلید

189189

بقا با تست گرچه در فنائی

درآخر آن زمان کلّی بقائی

190190

بقا آمد فنا نزدیک عشّاق

که تااندر فنا گشتند کل طاق

191191

بقا آمد فنا نزدیک مردان

فنا گشتند ودیدند اصل جانان

192192

بقا آمد فنا نزدیک ذرّات

از آن گشتند محو عین ذرّات

193193

بقا آمد فنا در آخر ای دوست

بقا دان مغز و آنگاهی فنا پوست

194194

تو ای عطّار آخر از چه رازی

که در سرّ بقایت عشقبازی

195195

ترا این عشقبازی از کجایست

که معنیّت چنین بی منتهایست

196196

ترا این عشقبازی از کجا خواست

که از عشق تو اندر دهر غوغاست

197197

کمال عشق تو عین فنایست

فنایست عاقبت دید بقایست

198198

کمال عشق تو نزدیک جانست

که جانت بیشکی اسرار دانست

199199

کمال عشق تو اندر یکی بود

که چندینی عجایب روی بنمود

200200

تو گفتی نی همه او گفت اینجا

دُرِ اسرار کل او سُفت اینجا

201201

تو گفتی نی همه او گفت از خویش

حجاب خویشتن برداشت از پیش

202202

تو گفتی نی همه او گفت در دل

که تا مقصود او گردد بحاصل

203203

تو گفتی نی همه او گفت در جان

ترا بنمود روی خویش اعیان

204204

اگر مرد شهی منگر در این راه

حقیقت اندر اینجا جز رخ شاه

205205

اگر مرد رهی خود شاه با تست

حقیقت این دل آگاه با تست

206206

دلت آگاه و جان آگاه مانده

در آخر کل عیان شاه مانده

207207

دلت آگاه وجان آگاه گشته

حقیقت هر دو دید شاه گشته

208208

دلت آگاه وجان آگاه از این راز

که پرده گشته از رخسار شه باز

209209

دلت آگاه و جان آگه چه جوئی

چو دانستی دگر چندین چه جوئی

210210

دلت آگاه شد از جان جان نیز

در اینجا یافته جانان عیان نیز

211211

دلت آگاه شد از جان جانان

درون دل وطن کردست اعیان

212212

شد این سرّ بر تو سرّ راز منصور

دم کل زن کنون تا نفخهٔ صور

213213

چرا چندین سخن گوئی حقیقت

چو پیدا شد نموددید دیدت

214214

وصال یار داری در عیان تو

بدیدی کام اینجا رایگان تو

215215

وصال یار دیدی هم در اینجا

شدی در جزو و کل امروز پیدا

216216

جدائی نیست اکنون و یکی آی

حقیقت در جدائی بیشکی آی

217217

بر جانان چنان مشهور امروز

شدستی در صفات سرّ پیروز

218218

جدائی شد خدائی گشت پیدا

تو هم دانائی اینجاگاه و بینا

219219

کنون هستی ولیکن درحقیقت

فرومگذار یک لحظه شریعت

220220

فرو مگذار یک دم دید جانان

همیشه باش در توحید جانان

221221

فرو مگذار یک دم سرّ مطلق

چو پیر خویشتن میزن اناالحق

222222

چو پیر خویشتن امروز رازی

که ازخلق جهان تو بی نیازی

223223

چو پیر خویشتن امروز هستی

ولی میکن تو همچون پیر مستی

224224

بعزبت خود بخود میگوی این راز

حجاب خود تو از صورت برانداز

225225

بعزّت خود بخود عین الیقین باش

ز سرّ ذات خود را پیش بین باش

226226

دمی از عشق خالی نیستی هان

که اندر عشق گوئی نصّ و برهان

227227

از آن بر جملهٔ عشّاق میری

که هر دم پیش از مردن بمیری

228228

از آن بر جملهٔ عشّاق شاهی

که صیتت رفته از مه تا بماهی

229229

از آن بر جملهٔ عشّاق سرور

شده کامروز هستی پیرو رهبر

230230

از آن امروز در هردوجهانی

که هم کونی و هم عین مکانی

231231

از آن امروز این سر یافتستی

که سوی جزو و کل بشتافتستی

232232

از آن امروز ذاتی در همه تو

که افکندی در اینجا دمدمه تو

233233

از آن امروز پیر راز بینی

که هستی بیگمان و در یقینی

234234

از آن امروز منصوری تو در ذات

که هستی جان بلی در جمله ذرّات

235235

ندید است این زمان چون تو زمانه

که هستی بیشکی از حق یگانه

236236

یگانه هستی امّا میندانند

بدانند این زمان کاین را بخوانند

237237

اگرچه از خودی امروز پیدا

حقیقت محو شد در جان جانها

238238

تو باشی هیچ دیگر نیست اینجا

چو میدانی که کل یکیست اینجا

239239

حقیقت وصل هست و اصل دیدی

ابا صورت بکام دل رسیدی

240240

ز صورت جمله معنیت بدید است

ولی معنی ز صورت ناپدید است

241241

زهی معنی بی پایان اسرار

که شد فاش از نمود سر دلدار

242242

مرا دلدار هست امروز ساقی

که خواهد بود ما را یار باقی

243243

چنان مستم از اویش بی می خم

که از مستی شدی در جزو و کل گم

244244

چنان مستم من اندر آخر کار

که کردم پرده پاره من بیکبار

245245

چنان مستم من از امروز از دوست

که شد مغزم حقیقت جملگی پوست

246246

چنان مستم که هستم در یقین او

چو او اینجاست ما را گفت و هم گو

247247

چنان مستم که جمله یار دیدم

یکی اندر یکی دلدار دیدم

248248

چنان مستم که هستم در اناالحق

همی گویم دمادم من اناالحق

249249

اناالحق میزنددلدار خود را

یقین یکیست بیشک نیک و بد را

250250

اناالحق میزند اندر مکان یار

که خود میبیند اندر عین دلدار

251251

اناالحق میزند اندر حقیقت

که پیدا کرده از دیدش شریعت

252252

اناالحق میزند جانان که خویشست

نهاده دید خویشش جمله پیشست

253253

اناالحق میزند کو خویش دیدست

ابا خود باز در گفت و شنیدست

254254

اناالحق میزند بیچون در اینا

که در آخر بریزد خون در اینجا

255255

مرا تحقیق اندرآخر آن ماه

که از سرّ ویم امروز آگاه

256256

چو شرع او بگفتم در حقیقت

بخواهد کشتنم بهر شریعت

257257

بحکم شرع یارم کُشت آخر

مرا تا کل شود اسرار ظاهر

258258

بحکم شرع خواهد کُشت دلدار

مرا تا در یکی گردم نمودار

259259

بحکم شرع خواهد کشتنم دوست

که تا بیرون شوم چون مغز از پوست

260260

بحکم شرع خواهد کشتنم شاه

که تا کلّی شوم از شاه آگاه

261261

چو شرع او بگفتم در حقیقت

بخواهد کشتنم بهر شریعت

262262

بکش جانا که رازت گفتهام من

دُرِ اسرار اینجا سُفتهام من

263263

بکش جانا که گفتم بیشکی راز

نمودم سالکت انجام و آغاز

264264

بکش جانا که گفتم راز اینجا

بگفتم راز تو سرباز اینجا

265265

چو رازت کردم اینجا آشکاره

بکن در عشقم اینجا پاره پاره

266266

چو رازت گفتم از جان درگذشتم

بساط عقل اینجا در نوشتم

267267

کنون اینجا چه غم دارم ز کشتن

نخواهم یک دم از دیدت گذشتن

268268

سر و جان زان تست و می ندانم

یقین اکنون که چیزی پایدارم

269269

سر و جان زان تست و من نمودار

چه غم دارم کنون گر تو بردار

270270

کنی من بندهام تو شاه جانی

مرا دایم تو جان جاودانی

271271

هر آنکو کشتهٔ عشق تو آید

اناالحق بی سر اینجاگه نماید

272272

هر آنکو کشتهٔ عشق تو شد شاه

برش موئی بود از چاه تا ماه

273273

هر آنکو کشتهٔ عشقست چو منصور

برش موئی بود نورٌ علی نور

274274

هر آنکو کشته شد از عشق رویت

یکی بیند سراسر گفتگویت

275275

هر آنکو کشتهٔ عشق است از جان

حیات جاودانی یافت اعیان

276276

منم امروز دست از جان فشانده

صفات عشق تو هر لحظه خوانده

277277

بموئی نیستم من اندر این سر

که اسرار تو کردم جمله ظاهر

278278

بموی اندر این سر نیستم من

که اسرار تو کردم جمله روشن

279279

توی جز تو که است آخر بگویم

که تاکم گردد اینجا گفتگویم

280280

همه از بهر تست اینجای گفتار

که میگویم دمادم سرّ اسرار

281281

چو از بهر تو گفتار است اینجا

از آن عطّار بیزار است اینجا

282282

ز خود کاینجا توئی و آنجای هم تو

نمائی رازهایت دمبدم تو

283283

که میداند ترا تا خود چه چیزی

که هستی قلبی و چون جان عزیزی

284284

که داند تا تو خوداینجا که ای دوست

حقیقت جوهری هم مغز و هم پوست

285285

بهر چیزی که دیدم در زمانه

رخ خوب تو دیدم در میانه

286286

بهر چیزی که من کردم نگاهی

رخ تو دیدم از مه تا بماهی

287287

بجز تو نیست ای ذات همه تو

یقین دانم که ذرّات همه تو

288288

توئی چیز دگر اینجا نبینم

که از تو بیگمان اندر یقینم

289289

توئی جز تو ندارم هیچ دلدار

تو هستی جوهر و هم خود خریدار

290290

تو هستی عاشق و معشوق ای دوست

حقیقت جوهری هم مغز و هم پوست

291291

تو هستی عاشق و معشوق در ذات

طلبکار تو اینجا جمله ذرّات

292292

دمی وصلی تو بنمائی در این سر

که نی اندازی اینجاگه یقین سرّ

293293

همه عشّاق را در خون ودر خاک

فکندی تا شدند از اصل تو پاک

294294

همه عشّاق حیرانند اینجا

بجزدیدت نمیدانند اینجا

295295

همه عشّاق اینجا کشته کردی

میان خاک و خون آغشته کردی

296296

نداند هیچکس عشق تو جز خویش

که عشق ذات خود دیدی تو از پیش

297297

قلم راندی ز حکم یفعل اللّه

ز سر خویش هستی جان آگاه

298298

قلم راندی کنون بر من در اینجا

که بگشادم ز دیدت در در اینجا

299299

ز عشق ذات کار خویش کرده

همه ذرّات را در پیش کرده

300300

ندارد او به جز عشقت کناره

همه در جوهر بحرت نظاره

301301

بجز روی تو هر جائی ندیدند

همه در پیش رویت ناپدیدند

302302

تو پیدا این چنین پنهان چه داری

از آن کز ذات خود خود را بداری

303303

تو پیدا این چنین پنهان چرائی

از آن کز ذات خود بی منتهائی

304304

بسی از خویش بنموده در اسرار

همه پیدا شدم در عین دیدار

305305

کجا دانم در اینجا شرح آن داد

ولی پیش رخت خواهیم جان داد

306306

گمان عشق تو منصور دیدست

کنون اندر کمالت ناپدیدست

307307

تو شد کلّی ز عشق ناز سرباز

یکی در کوی عشقت گشته سرباز

308308

تو شد وز تو اناالحق گفت اینجا

دُرِ اسرار تو او سُفت اینجا

309309

تو شد وز تو اناالحق گفت در دید

یکی شد در عیان سرّ توحید

310310

تو شد وز تو اناالحق زد حقیقت

بیکباره فنا شد از طبیعت

311311

طبیعت هم توئی اندر زمانه

حقیقت جوهری بهر نشانه

312312

در این عالم نمودستی تو از خویش

وزان جانها تو کردستی بسی ریش

313313

ز بهر دید خود این جوهر پاک

نموداری نمودی در کف خاک

314314

کف خاک این شرف دیدست جانا

که تو امروز در اوئی هویدا

315315

کف خاک این شرف در جاودان یافت

که از تو نقش خود او بی نشان یافت

316316

کف خاک از تو اینجا یافت مقصود

که دارد دید تو اینجای معبود

317317

کف خاک این همه دیدار دارد

که اینجا از توکل اسرار دارد

318318

کف خاک این همه دیدار بنمود

ز تو این جملگی اسرار بنمود

319319

کف خاکست این دم جسم عطّار

توئی اینجا ورا گشته نمودار

320320

کف خاکست این دم در میانه

ز تو دیده وصال جاودانه

321321

کف خاکست اینجا راز دیده

جمال رویت اینجا باز دیده

322322

کف خاکست بادی در میانش

توئی اینجایگه مرجان جانش

323323

کف خاکم بتو دیدم رخ تو

شنفته هم ز تو خود پاسخ تو

324324

کف خاکم بتو دیده جمالت

رسیده هم ز تو اندر وصالت

325325

کف خاکم بتو پیدا شده باز

ز تو دیده حقیقت جملهٔ راز

326326

کف خاکم زبانی در دهانم

حقیقت نور دل هم جسم و جانم

327327

کف خاکم ولی اندر درونم

تو بودی و تو باشی رهنمونم

328328

کف خاکم حقیقت هم تو جانی

که گفتی از نمود خود معانی

329329

کف خاکم تو هستی عقل و ادراک

دگر او گه کجا یابد کف خاک

330330

کف خاکم حقیقت هر چه هستم

که از دیدار و رخسار تو مستم

331331

تو میبینم از آنم عین گفتار

نموده از تو چندین سرّ اسرار

332332

جهان از روی تو حیران بماندست

فلک هم نیز سرگردان بماندست

333333

جهان از روی تو پر شور و شوقست

مر از روی تو هر لحظه ذوقست

334334

نداری اوّل و آخر چگویم

از این باطن عیان ظاهر چه جویم

335335

توئی اینجا و آنجاهم تو باشی

مرا هر جایگه همدم تو باشی

336336

دل عطّار از تو شادمانست

برون از کون و در عین مکانست

337337

دل عطّار از تو در وصالست

توئی امروز با تو در جلالست

338338

بتو میبیند اکنون آفرینش

توئی او را یقین در عین بینش

339339

بتو میبیند اینجا عین هستی

که در ذرّات او واقف شدستی

340340

تو اکنون واقفی بر کلّ اسرار

ولی رسمی است اینجاگاه عطّار

341341

تو اکنون واقفی و راز دانی

که خود انجام و خود آغاز دانی

342342

تو اکنون واقفی در هر چه دیدی

کمال خویش دیدی در رسیدی

343343

ز دید هستی خود بر خودی تو

یکی دیدی ابی نیک و بدی تو

344344

قلم در قدرت بیچون تو راندی

حقیقت نقطه بر کاغذ نشاندی

345345

تو پرگاری و هم نقطه ز آغاز

خوداینجا خود بخود اوئی خبر باز

346346

خبرداری و از اسرار خویشی

که اینجا نقطه و پرگار خویشی

347347

ندیدی غیر این جاگه به جز خویش

ولکین پردهٔ انداخته پیش

348348

ندیدی غیر خود اندر صفاتت

شناسا خود شوی بر کلّ ذاتت

349349

ندیدی غیر خود در جان و در دل

خودی اینجایگه ای دوست واصل

350350

توئی جز تو نمیبینم یکی من

که جز تو نیستی خود بیشکی من

351351

ندارم جز تو میدانی حقیقت

که گفتم با تو هم از دید دیدت

352352

صفاتت این همه بنموده اینجا

وصالت عشق در بگشوده اینجا

353353

صفاتت این همه بنموده در دید

دل و جانم ز یکی برنگردید

354354

ترا میبینم اندر پرده اینجا

که دیدت باز پی گم کرده اینجا

355355

چرا خود گم نمودی در نمودار

کنون مر پردهٔ عزّت تو بردار

356356

چو وصل تو هم از خویشست دانم

ز وصلت گویم و در وصل رانم

357357

جواهرنامهٔ تو هر زمانی

که گفته‌ستم من از هر داستانی

358358

ز وصل تو چو جمله من تو دیدم

ز دید تو بدید خود رسیدم

359359

جواهرنامه را هر کو بدیدست

همه از سوی تو جانان رسیدست

360360

بتو دیدار تو هم یافتم باز

ز تو در سوی تو بشتافتم باز

361361

بسی میجستم از دیدار تو دوست

ترا تا مغز گردی و مرا پوست

362362

ز وصلت آن چنانم کان تو دانی

بکن با من تو جانی و تو دانی

363363

تو دانی گرچه من دانستهام راز

مرا سر زود هان از تن بینداز

364364

بجز این صورتم چیز دگر نیست

ترا افتاده جز بر خاک در نیست

365365

سوی خاک درت افتاده خوارست

حقیقت وصلت اینجا پایدارست

366366

اگرچه سرفرازم کردهٔ تو

ز تو هم عین رازم کردهٔ تو

367367

مراگفتی همهٔ اسرار جانان

نمودستم در این گفتار جانان

368368

منم آب و توئی خورشید اینجا

بتو دارم همه امّید اینجا

369369

منم آب و تو خورشیدی فتاده

حقیقت نور خود بر من گشاده

370370

توئی اینجا یقین نور جلالم

من اینجا ازتو در عین جلالم

371371

جمالت را جمالت یافته باز

خبردار است از انجام و آغاز

372372

خبردارم در اینجا از نمودت

که دارم من درون جمله بودت

373373

نمود تو منم افتاده در خاک

کنون بفشانده دستی ز خود پاک

374374

همه از تو بتو اینجا نمودار

شده الاّ منم کل صاحب اسرار

375375

منم هم من توئی اسرار گفته

تو دیداری کل از دیدار گفته

376376

منم هم من توئی جان و جهانم

تو میگوئی که من چیزی ندانم

377377

ز دانائیّ تو لافی ز دستم

که از دیدار تو واله شدستم

378378

ز دانائی تو اینجا خبردار

شدم بنمودمت با جمله گفتار

379379

دلم بربودی اوّل باز دادی

درم بستی و آخر برگشادی

380380

چنانم جان یقین کردی بخود گم

که همچون قطرهٔ در عین قلزم

381381

من این دم با تو و گمگشته در تو

بساط نیستی بنوشته در تو

382382

به هستی تو اینجا مست گشتم

دگر درخاک راهت پست گشتم

383383

دگر از نیستی هستی نمودی

ز دستانت بسی دستان نمودی

384384

ز هستی تو جانا در خروشم

چو دیگی در برت تا چند جوشم

385385

ز هستی تو اینجا نیست گشتم

چو در جمله توئی یکیست گشتم

386386

عیان تو شدم امّا نهانی

ز دریای غمت در بی نشانی

387387

تو درجمله ظهوری در بطونی

گرفته هم درون و هم برونی

388388

ولی خود را تو میدانی خود و خویش

که صورت این زمان برداشت از پیش

389389

توئی این دم که هم جانی و همدم

حقیقت راز میگوئی دمادم

390390

اگر خواهی بیک ساعت برانی

وگر خواهی به یک لحظه بخوانی

391391

کنون چون خواندهٔ دیگر مرانم

ولیکن از نشان گر بی نشانم

392392

نشانم هم ز تست و گاهگاهی

در این عین نشان در تو نگاهی

393393

کنم تا زانکه کل اصلت بیابم

همی خواهم که کل وصلت بیابم

394394

یقین دانم که میبینم ترااصل

ز دید وصل تو میبایدم وصل

395395

وصال از دیدن روی تو دیدم

حقیقت وصل در کوی تو دیدم

396396

من اندر کوی تو دیده وبالم

ولی آخر ز تو عین وصالم

397397

وصال من ز دید تست جانا

که گردی با خودم در وصل یکتا

398398

وصال من اباتست و دگر نه

توئی با جمله و کس را خبر نه

399399

خبر میکن تو جانانم ز ذرّات

که تا کلّی رسد جانم در این ذات

400400

نداند هیچکس مر عشقبازی

ترا تا چند زینسان عشقبازی

401401

نداند هیچکس نشناخت رویت

همه ذرّات اندر گفتگویت

402402

همه با تو تو با جمله در آواز

همی گوئی حقیقت هر بیان باز

403403

همه با تو تو با جمله سخنگوی

ترا افتاده اندر جستن و جوی

404404

همه با تو تو با کل درمیانی

حقیقت جانی و هم جان جانی

405405

که داند بود تو از اوّل کار

که چون اینجا شدی از خود پدیدار

406406

که داند بود تو اینجا بتحقیق

مگو آنکو خودت بخشی تو توفیق

407407

حقیقت برتر از حدّ و قیاسی

تو بود خویشتن هم خود شناسی

408408

تو بود خود یقین از بود دیدی

کنون در مرکز اصلی رسیدی

409409

تو بود خویش دانستی یقین باز

که اینجاگه شدی در خود سرافراز

410410

تو بود خویش دانستی بتحقیق

هم ازدید تو خواهد بود توفیق

411411

تو بود خویشتن دانی حقیقت

کمالت یافتی عین شریعت

412412

از اوّل تا بآخر راز دیدی

که خود را هم زخود می باز دیدی

413413

تو بود خود یقین از بود دیدی

که خود بودی و خود معبود دیدی

414414

تو بود خویش دانستی و کس نه

یکی اندر یکی در پیش و پس نه

415415

از اوّل تا بآخر در نمودی

ز بهر ذات خویش اندر سجودی

416416

از اوّل تا بآخر در یکی باز

نمودی هر چه بودی بیشکی باز

417417

ز اوّل تا بآخر شاه هستی

که از بود خودت آگاه هستی

418418

دوئی برداشتی در نیستی دوست

یکی میبینم این دم مغز با پوست

419419

دوئی برداشتی و راز گفتی

نمود جوهر خود بازگفتی

420420

بخود اسرار خود جانان در اینجا

که در بود خودم در عشق یکتا

421421

ز خود گفتیّ و از خود بشنویدی

جمال خویش را هم خود بدیدی

422422

نمیدانم دگر تا من چگویم

تو اینجا با منی دیگر چه جویم

423423

تو اینجا با منی من با تو دمساز

ز تو بشنفته گفته هم بتو باز

424424

ز تو بشنفتهام هم با تو گفته

منم این جوهر اسرار سُفته

425425

ز بهر عاشقانت جان فشانم

اگرچه جز یکی دیدت ندانم

426426

منم واقف شده از تو خبردار

تونیز از من من از تو هم خبردار

427427

منم واقف شده از دید دیدت

بسی گفتیم از گفت و شنیدت

428428

منم واقف شده تو واقف من

حقیقت در بطونی واصف من

429429

چگویم وصف تو خود وصف کردی

که بیشک در همه جائی و فردی

430430

چگویم وصف تو وصفت ندانم

وگر دانم ندانم تا چه خوانم

431431

ندانم وصف تو کردن من از دل

که جانی و شده درجان تو حاصل

432432

ندانم وصف تو ای واصف کل

توئی بیشک حقیقت حاصل کل

433433

چنان حیران و مدهوشند و خاموش

از آن جامی که کردند در ازل نوش

434434

چنان افتادهاند حیران شده پاک

که بر سر کردهاند از سوی تو خاک

435435

ز شوقت در یکی خاکند و خونند

حقیقت هم درون و هم برونند

436436

اگرچه وصف انسانست بسیار

توئی مر جمله را درمان و هم یار

437437

تو یاری هیچ دیگر نیست دانم

که بودت در همه یکیست دانم

438438

ز هم از جمله خود را گم نموده

نموده خویشتن هم خود ربوده

439439

کمال ذات تو منصور دانست

وگرنه که در اینجاگه توانست

440440

کمال ذات تو هر دو جهان است

شده پیدا و ذات تو نهانست

441441

نهانی وشده پیدا زدیدار

حقیقت مطلّع بر لیس فی الدّار

442442

نه اوّل دارنه آخر تو از دید

توئی اینجایگه در عین توحید

443443

تو دانی اندر این صورت رخ خود

نموده گفته اینجا پاسخ خود

444444

تو دانی اندر این صورت نهانی

که میگویم مها اسرار جانی

445445

توئی همدم که می همدم نداری

توئی محرم که نامحرم نداری

446446

چنان عاشق شده بر خود چو منصور

که میخواهی که باشی از خودی دور

447447

نمودی رخ چرا پنهان شدی باز

مگر کز جان دگر جانان شدی باز

448448

تو جانانی و هم جانان پدیدست

در این صورت ز تو گفت و شنیدست

449449

تو جانانی و هم جانها نمودار

ز تست اینجایگه در غرق اسرار

450450

تو جانانی و هم جان جهانی

کمال خویشتن از خود بدانی

451451

ندانم تا چهٔ ابا یکی دوست

ترا میبینم اندر مغز و هم پوست

452452

یکی میبینمت اندر همه باز

فکندستی در اینجا دمدمه باز

453453

یکی میبینمت اندر جهان من

گرفته نورت اندر جان نهان من

454454

بجز تو نیست اندر هر دو عالم

که بنمائی ز خود سرّ دمادم

455455

بجز تونیست تا خود را بدانی

بگوئی این همه سرّ معانی

456456

یکی ذاتست اینجا رخ نمود است

مرا این سر ز خود پاسخ نمود است

457457

که اینجاگه منم عطّار جانان

منم درجملگی پیدا و پنهان

458458

منم اینجایگه عطّار جانم

که میدانم ز خویش و خویش خوانم

459459

منم عطّار اینجا هیچکس نیست

بجز من مر مرا فریاد رس نیست

460460

منم عطّار اکنون و تو در باز

که کردم با تو اینجاگاه در باز

461461

منم عطّار اکنون راز دیدی

ز ذات من عیانم باز دیدی

462462

منم عطّار اندر آفرینش

همه اینجایگه هم جان تو بینش

463463

یکی ذاتم نموده رخ در آفاق

شدم امروز اندر جزو و کل طاق

464464

یکی ذاتم تو ای عطّار دریاب

کنون از نزد ما برخیز و بشتاب

465465

ز جسم و جان و عمر و زندگانی

طمع بُر تا وصال من بدانی

466466

طمع بُر از همه با ما قدم زن

همه پیدائیت سوی عدم زن

467467

طمع بگسل دراینجا هر چه بینی

همه من بین اگر صاحب یقینی

468468

طمع بگسل که تا دیدت نمایم

ببُر سر تا که توحیدت نمایم

469469

طمع بگسل که دانستم همه راز

که ذات کل منم اینجا و سرباز

470470

دگر اینجای مانده تا بخوانیم

حقیتق هیچ ماندست تا بدانیم

471471

چو جانان با من است اینجا یقینم

چو چیزی دیگرم جز وی نه بینم

472472

چو جانان با من است اینجا نمودار

از اویم این زمان درخود گرفتار

473473

چو جانان با من است و آشنائیم

در آخر بیشکی عین خدائیم

474474

چو جانان با من است و راز گفته

همه اسرار با ما بازگفته

475475

کنون دیدار جانانست اینجا

عجب عطّار حیرانست اینجا

476476

چنانم ره نموده سوی منزل

رسیدم تا شدم در عشق واصل

477477

چنانم واصل و حیران دلدار

که جز او مینبینم من در اسرار

478478

چنانم واصل وحیران بمانده

که خود جانانم و جانان بمانده

479479

منم جانان شده بر خویش عاشق

بگفتم آنچه بد تحقیق لایق

480480

منم واقف شده اینجا ز رازم

که خود از عشق خود را سرببازم

481481

منم جانان و دیده روی خود من

رسیده این زمان در کوی خود من

482482

منم جانان و دیگر هم منم خویش

حجاب پردهام برداشت ازپیش

483483

رخ خود دیدم و عاشق شدم باز

بسوی مرکز اصلی شدم باز

484484

بجز این هیچ جوئی هیچ باشد

حقیقت این صور خود هیچ باشد

485485

بگفت اینجایگه تا چند هیچی

بجز اینکه ببینی هیچ هیچی

486486

چنین توحید دان اندر خدائی

شود بردار اینجاگه جدائی

487487

دوئی را بار دیگر پیش ما در

بآن سرّ حقیقت هان تو مگذر

488488

خدا با تست و تو اندر گمانی

نشانت میشود کل بی نشانی

489489

چو گردی بی نشان در آخر کار

تو باشی در همه دیدار گفتار

490490

خدا آن دم تو هستی چون شوی گم

همه باشد صدف تو بحر قلزم

491491

ز دید خویشتن اینجا فنا شو

پس آنگه در همه بود خدا شو

492492

خدا شو چون فنا گردی ز خویشت

همه آنگه نهد دلدار پیشت

493493

خدائی آن زمان بین از خدا تو

چو باشی دو یکی نَبْوی جدا تو

494494

چو تو مُردی از این صورت تو اوئی

که در جمله زبانها گفتگوئی

495495

بنقد امروز میبین روی جانان

که هستی زنده اندر کوی جانان

496496

بنقد امروز چون دانستی این اصل

یکی میبین و خوش میباش در وصل

497497

بنقد امروز میبین یار جمله

که چیزی نیست جزدیدار جمله

498498

بنقد امروز میبین روی معشوق

وصال یار در هر کوی معشوق

499499

بنقد امروز در نقدی میندیش

حجاب اکنون بکل بردار از پیش

500500

تو اوئی او تو است تو هیچ منگر

اگر از واصلانی هان تو برخور

501501

بود وصلش در اینجا خور نه اینجا

که در اینجاست مر دلدار پیدا

502502

کنون ازوصل برخور تا توانی

چو دانستی که هم خود جان جانی

503503

کنون ازوصل برخور صاحب راز

نمود دوست میبین و سرافراز

504504

کنون ازوصل برخور سوی دنیا

که جانان یافتی در کوی دنیا

505505

کنون ازوصل برخور آخر کار

که جانان مر ترا آمد پدیدار

506506

کنون ازوصل برخور همچو منصور

که در ذاتی و از ذاتی علی نور

507507

کنون عطّار گفتی جوهرالذّات

حقیقت وصل کل با جمله ذرّات

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی کرد است از پیر حقیقت

سؤالی تا بگفت او از شریعت

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 41 - سؤال کردن مرید از پیر در حقایق فرماید

اگلی نظم

نمودی واصل کون و مکانی

حقیقت شد کنون تو جان جانی

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 43 - در صفت حال خود و شرح کتاب فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور