ای آفتاب از ورق رویت آیتی
در جنب جام لعل تو کوثر حکایتی
هرگز ندید هیچ کس از مصحف جمال
سرسبزتر ز خط سیاه تو آیتی
بر نیت خطت که دلم جای وقف دید
کرد از حروف زلف تو عالی روایتی
از مشک خط خود جگرم سوختی ولیک
دل ندهدم که در قلم آرم شکایتی
آب حیات در ظلمات ضلالت است
تا کی ز عکس لعل تو یابد هدایتی
خورشید را که سلطنت سخت روشن است
بنگر گرفت سایهٔ زلفت حمایتی
هر دم ز زلف تو شکنی دیگرم رسد
زان پی نمیبرم شکنش را نهایتی
چون زلف تو به تاب درم تا کیم رسد
از زلف عنبر تو نسیم عنایتی
زلف توراست از در دربند تا ختن
زان دل فرو گرفت زهی خوش ولایتی
عطار تا که بود، نبودش به هیچ روی
جز دوستی روی تو هرگز جنایتی
زمین
ای قصهٔ بهشت ز کویت حکایتی
شرح جمال حور ز رویت روایتی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 437
ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
حق را به روزگار تو با ما عنایتی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 531
ای زلف مشکبار تو از رحمت آیتی
وز لعل آبدار تو کوثر روایتی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6914
ای حسن خط ز مصحف روی تو آیتی
از خوبی تو قصه یوسف حکایتی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6915
فارسی متن کا ماخذ: گنجور