شاعر: عطار
تورا گر نیست با من هیچ کاری
مرا با تو بسی کار است باری
منت پیوسته خواهم بود غمخوار
توم گرچه نباشی غمگساری
ز حل و عقد عشق ملک رویت
ندارم حاصلی جز انتظاری
بر امید رخ چون آفتابت
چو سایه میگذارم روزگاری
دلم را تا تو خواهی بود باقی
نخواهد بود یک ساعت قراری
دلا گر سر عشقت اختیار است
شوی در راه او بی اختیاری
اگر خود را سر مویی شماری
سر مویی نیایی در شماری
اگر خود را ز فرعونی ندانی
ز فرعونی تمامت خاکساری
جهان پر آفتاب است و تو سایه
نیابی جز فنا اینجا حصاری
که اگر در آفتاب آیی تو یکدم
برآرد از تو آن یک دم دماری
چه گردی گرد این دریای اعظم
که جایی غرقه گردی زار زاری
اگر موجی ازین دریا برآید
نماند صورت و صورت نگاری
ز دریا چند گویی چون ندیدی
ازین دریا به جز پر خون کناری
تو معذوری که پشمین دیدهای شیر
ندیدی هیچ شیر مرغزاری
اگر روزی ببینی جنگ شیران
ز فای فخر سازی عین عاری
برو چندین چه گردی گرد این راه
که چشمت کور گردد از غباری
به چشم خود برو پیری طلب کن
که تو ننگی شوی بی نامداری
چو نتوانی که سلطان باشی ای دوست
ز خدمتکار سلطان باش باری
اگر نرسد تو را تخت و وزارت
به سگبانی او بر ساز کاری
به هر نوعی که باشی آن او باش
چو بودی آن او چه گل چه خاری
اگر تو یاد گیری حرف عطار
بست این باد دایم یادگاری
زمین
زهی رویت شکفته لاله زاری
در حسن ترا گل پرده داری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1925
کیم من بیدلی بی اعتباری
غریبی بی نصیبی خاکساری
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 936
برو زاهد به امیدی که داری
که دارم همچو تو امیدواری
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 38
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و نشاط و عیش آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2665
به تن این جا به باطن در چه کاری
شکاری میکنی یا تو شکاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2666
اگر یار مرا از من برآری
من او گشتم بگو با او چه داری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2686
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و وصال و عیش آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2687
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و شراب و عیش آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2688
منم غرقه درون جوی باری
نهانم میخلد در آب خاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2689
چو عشق آمد که جان با من سپاری
چرا زوتر نگویی کآری آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2690
فارسی متن کا ماخذ: گنجور