شاعر: عطار
ای لب گلگونت جام خسروی
پیشهٔ شبرنگ زلفت شبروی
پهلوی خورشید مشکآلود کرد
خط تو یعنی که هستم پهلوی
مردم چشمت بدان خردی که هست
میببندد دست چرخ از جادوی
کی توان گفت از دهان تو سخن
زانکه صورت نیست آن جز معنوی
گاه همچون آفتابی از جمال
گاه همچون ماه از بس نیکوی
من ندانم کافتابی یا مهی
کژ چه گویم راست به از هر دوی
عاشقان را جامه میگردد قبا
تو کله بنهاده کژ خوش میروی
گفته بودی آنکه دل برد از تو کیست
من ندارم زهره تا گویم توی
ور بگویم من که تو بردی دلم
دل به من ندهی و هرگز نشنوی
دل ندارم زان ضعیفم همچو موی
تو دلم ده تا شود کارم قوی
من که تخم نیکوی کشتم مدام
بر نخوردم از تو الا بدخوی
تو که با من تخم کین کاری همه
دور نبود کانچه کاری بدروی
در سخن عطار اگر معجز نمود
تو به اعجاز سخن مینگروی
زمین
دستگاه او نداند کز چه روی؟
تنبل و کنبوره در دستان اوی
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 102
شو، بدان گنج اندرون خمی بجوی
زیر او سُمجی است، بیرون شد بدوی
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 103
چون یکی جغبوت پستانبند اوی
شیر دوشی زو به روزی دو سبوی
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 104
خواهم اندر پایش افتادن چو گوی
ور به چوگانم زند هیچش مگوی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 627
فارسی متن کا ماخذ: گنجور