غزل شمارهٔ 4696
Toggle stanza 1ترا به هرگذری هست بیقراردگر
ترا به هرگذری هست بیقراردگر
مرابجز تو درین شهر نیست یار دگر
ترا اگر غم من نیست غم مباد ترا
که جز غم تو مرا نیست غمگسار دگر
بگیر خرده جان مرا و خرده مگیر
که در بساط ندارم جز این نثار دگر
به کوچه باغ بهشتم زکوی او مبرید
که وا نمی شودم دل ز رهگذار دگر
ز آستان تو چون نا امید برگردم؟
که هست هر سرمویم امیدواردگر
بغیر عشق که از کاربرده دست ودلم
نمی رود دل و دستم به هیچ کاردگر
مراازان گل بی خار، خارخاری بود
زیاده شدزخط سبز خار خاردگر
ز طوق فاخته درخاک دامها دارد
ز شوق صید توهر سروجویبار دگر
غبار خط نشدامسال هم عیان ز رخش
افتاد مشق جنونم به نوبهار دگر
گرفته ام زجهان گوشه ای که دل می خواست
چه دام پهن کنم از پی شکاردگر
مرا بس است سویدای خال اوصائب
که مهرکوچک شه راست اعتبار دگر
Audio
Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.
Sources
Persian text source: Ganjoor
Conversation
Reader comments
Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

