غزل شمارهٔ 4696
Toggle stanza 1ترا به هرگذری هست بیقراردگر
11
ترا به هرگذری هست بیقراردگر
مرابجز تو درین شهر نیست یار دگر
22
ترا اگر غم من نیست غم مباد ترا
که جز غم تو مرا نیست غمگسار دگر
33
بگیر خرده جان مرا و خرده مگیر
که در بساط ندارم جز این نثار دگر
44
به کوچه باغ بهشتم زکوی او مبرید
که وا نمی شودم دل ز رهگذار دگر
55
ز آستان تو چون نا امید برگردم؟
که هست هر سرمویم امیدواردگر
66
بغیر عشق که از کاربرده دست ودلم
نمی رود دل و دستم به هیچ کاردگر
77
مراازان گل بی خار، خارخاری بود
زیاده شدزخط سبز خار خاردگر
88
ز طوق فاخته درخاک دامها دارد
ز شوق صید توهر سروجویبار دگر
99
غبار خط نشدامسال هم عیان ز رخش
افتاد مشق جنونم به نوبهار دگر
1010
گرفته ام زجهان گوشه ای که دل می خواست
چه دام پهن کنم از پی شکاردگر
1111
مرا بس است سویدای خال اوصائب
که مهرکوچک شه راست اعتبار دگر
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

