Toggle stanza 1
بهار دربغل غنچه ریخت پنهان زر
1

بهار دربغل غنچه ریخت پنهان زر

کند کریم به سایل نهفته احسان زر

2

زهرکه دل بگشاید ترا گرامی دار

که گل دهدبه نسیم سحر به دامان زر

3

مدارحاصل خود را ز غمگساردریغ

که می دهند به می بی دریغ مستان زر

4

چو غنچه زر به گره اهل دل نمی بندند

که هست برگ خزان پیش باددستان زر

5

همان ز حرص پرددیده ات چوموج سراب

اگر به فرض شود ریگ این بیابان زر

6

بهوش باش که دندان نمودن است از شیر

شد به روی تو گرچون ستاره خندان زر

7

نبسته است چنان فلس را به تن ماهی

که خواجه بسته زحرص خسیس برجان زر

8

چنان که مار شود اژدهازطول زمان

شود بلای خداچون رودبه همیان زر

9

ز ریگ روغن بادام می کشدصائب

گرفت هرکه به ابرام ازبخیلان زر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور