غزل شمارهٔ 4694
Toggle stanza 1صفای یار به دیدن نمی شود آخر
11
صفای یار به دیدن نمی شود آخر
گلی است این که به چیدن نمی شود آخر
22
شکایتی که ز زلف دراز اوست مرا
به گفتن و به شنید ن نمی شود آخر
33
فغان که سیب زنخدان یار راآبی است
که چون گهر به چکیدن نمی شود آخر
44
چرا لبت به جگر تشنگان نمی جوشد؟
عقیق چون به مکیدن نمی شود آخر
55
مگر به لطف خموشم کنی، وگر نه چو شمع
زبان من به بریدن نمی شود آخر
66
فلک زگردش خود ماندگی نمی داند
جنون من به دویدن نمی شود آخر
77
به آستین نتوان پاک کرد چشم مرا
گلاب من به کشیدن نمی شود آخر
88
چه سود ازین که به دریا رسید سیلابم ؟
چو شوق من به رسیدن نمی شود آخر
99
چنان گزیده زوضع جهان شدم صائب
که وحشتم به رمیدن نمی شود آخر
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

