Toggle stanza 1
صفای یار به دیدن نمی شود آخر
1

صفای یار به دیدن نمی شود آخر

گلی است این که به چیدن نمی شود آخر

2

شکایتی که ز زلف دراز اوست مرا

به گفتن و به شنید ن نمی شود آخر

3

فغان که سیب زنخدان یار راآبی است

که چون گهر به چکیدن نمی شود آخر

4

چرا لبت به جگر تشنگان نمی جوشد؟

عقیق چون به مکیدن نمی شود آخر

5

مگر به لطف خموشم کنی، وگر نه چو شمع

زبان من به بریدن نمی شود آخر

6

فلک زگردش خود ماندگی نمی داند

جنون من به دویدن نمی شود آخر

7

به آستین نتوان پاک کرد چشم مرا

گلاب من به کشیدن نمی شود آخر

8

چه سود ازین که به دریا رسید سیلابم ؟

چو شوق من به رسیدن نمی شود آخر

9

چنان گزیده زوضع جهان شدم صائب

که وحشتم به رمیدن نمی شود آخر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور