غزل شمارهٔ 1487

Toggle stanza 1
(جسم زاری است که با آه به هم پیچیده است
1

(جسم زاری است که با آه به هم پیچیده است

گردبادی که درین بادیه سرگردان است)

2

(دل رم کرده ما را به تغافل مسپار

که سبکسیرتر از سنگ کف طفلان است)

3

هر که بر عیب کسان پرده نپوشد صائب

هست صد جامه اگر بر بدنش، عریان است

4

گرد مشکل ما خونی صد دندان است

مهره عقل درین دایره سرگردان است

5

سر بی داغ، نگین خانه بی یاقوت است

دل بی آه، سفالی است که بی ریحان است

6

بید را بی ثمری پاس شکستن دارد

زان سر دار بلندست که بی سامان است

7

هر کسی دست ارادت به رکابی زده است

سر سودازدگان در قدم چوگان است

8

چون نخندد سر منصور چو گل بر سر دار؟

عیش فرش است در آن خانه که بی دربان است

9

گرد کلفت نفشاند از دل موری یک بار

زین چه حاصل که سراپای فلک دامان است؟

10

حلقه شد قامت مجنون ز گرانباری فکر

خط دیوانی زنجیر چه مشکل خوان است!

11

سبز از آبله دست شود تخم امید

مایه ابر بهاران ز کف دهقان است

12

دیده حرص ترا بال پریده نشکست

این همه نعمت الوان که بر این نه خوان است

13

بیخودی برد به جولانگه مقصود مرا

ای خوش آن خواب که مفتاح در زندان است

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…