غزل شمارهٔ 707
Toggle stanza 1از کینه پاک کن دل افگار خویش را
11
از کینه پاک کن دل افگار خویش را
صبح امید ساز شب تار خویش را
22
گردد درین ریاض به آزادگی علم
چون سرو هر که بست به دل بار خویش را
33
از سخت دل زبان نصیحت کشیده دار
مشکن به سنگ گوهر شهوار خویش را
44
بی حاصل است تخم فشاندن به شوره زار
مگشا به بیغمان لب گفتار خویش را
55
گردید از زیاده سری خرج گاز، شمع
واکن ز سر علاقه دستار خویش را
66
مردانه سر به تیغ شهادت نثار کن
مفکن ز بیدلی به گره کار خویش را
77
دارد ز زنگیان خطر آیینه های صاف
پوشیده دار دیده بیدار خویش را
88
تا چشم شور خلق نسازد ترا کباب
تنها مخور پیاله سرشار خویش را
99
منصور سر به باد ز افشای راز داد
از باطلان نهفته کن اسرار خویش را
1010
از شوق کاه جاذبه کهرباست بیش
مطلوب طالب است طلبکار خویش را
1111
دیدی ز نور عاریتی ماه چون گداخت
روشن ز آه ساز شب تار خویش را
1212
آورد هر که صد دل سرگشته را به دست
تسبیح ساخت رشته زنار خویش را
1313
خم شد قدت چو صیقل و از بی بصیرتی
روشن نکردی آینه تار خویش را
1414
زان پایدار ماند درین باغ حسن سرو
کز خود جدا نکرد هوادار خویش را
1515
شد آب و تاب لعل لب او یکی هزار
دل آب کرد بس که خریدار خویش را
1616
با سایه هما نکند دوربین بدل
صائب حضور سایه دیوار خویش را
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
آورده ام شفیع دل زار خویش را
پندی بده دو نرگس خونخوار خویش را
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 60
کردم ز شکوه منع دل زار خویش را
انداختم به روز جزا کار خویش را
Naziri NishapuriDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 25
دانسته ام غرور خریدار خویش را
خود همچو زلف می شکنم کار خویش را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 706

