غزل شمارهٔ 60
Toggle stanza 1آورده ام شفیع دل زار خویش را
آورده ام شفیع دل زار خویش را
پندی بده دو نرگس خونخوار خویش را
ای دوستی که هست خراش دلم ز تو
مرهم نمی دهی دل افگار خویش را
مردم که نازکی و گرانبار می شوی
جانم که بر تو می فگند بار خویش را
از رشک چشم خویش نبینم رخ تو من
تو هم مبین در آینه رخسار خویش را
آزاد بنده ای که به پایت فتاد و مرد
و آزاد کرد جان گرفتار خویش را
بنمای قد خویش که از بهر دیدنت
سر بر کنیم بخت نگونسار خویش را
سرها بسی زدی سر من هم زن از طفیل
از سر رواج ده روش کار خویش را
دشنامی از زبان توام می کند هوس
تعظیم کن به این قدری یار خویش را
چون خسرو از دو دیده خورد خون، سزد، اگر
سازد نمک دو چشم جگر خوار خویش را
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
دانسته ام غرور خریدار خویش را
خود همچو زلف می شکنم کار خویش را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 706
از کینه پاک کن دل افگار خویش را
صبح امید ساز شب تار خویش را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 707
کردم ز شکوه منع دل زار خویش را
انداختم به روز جزا کار خویش را
Naziri NishapuriDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 25
Sources
Persian text source: Ganjoor

