Toggle stanza 1
آورده ام شفیع دل زار خویش را
1

آورده ام شفیع دل زار خویش را

پندی بده دو نرگس خونخوار خویش را

2

ای دوستی که هست خراش دلم ز تو

مرهم نمی دهی دل افگار خویش را

3

مردم که نازکی و گرانبار می شوی

جانم که بر تو می فگند بار خویش را

4

از رشک چشم خویش نبینم رخ تو من

تو هم مبین در آینه رخسار خویش را

5

آزاد بنده ای که به پایت فتاد و مرد

و آزاد کرد جان گرفتار خویش را

6

بنمای قد خویش که از بهر دیدنت

سر بر کنیم بخت نگونسار خویش را

7

سرها بسی زدی سر من هم زن از طفیل

از سر رواج ده روش کار خویش را

8

دشنامی از زبان توام می کند هوس

تعظیم کن به این قدری یار خویش را

9

چون خسرو از دو دیده خورد خون، سزد، اگر

سازد نمک دو چشم جگر خوار خویش را

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor