غزل شمارهٔ 706
Toggle stanza 1دانسته ام غرور خریدار خویش را
11
دانسته ام غرور خریدار خویش را
خود همچو زلف می شکنم کار خویش را
22
هر گوهری که راحت بی قیمتی شناخت
شد آب سرد، گرمی بازار خویش را
33
در زیر بار منت پرتو نمی رویم
دانسته ایم قدر شب تار خویش را
44
زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک
در خواب کن دو دیده بیدار خویش را
55
نادیدنی است صورت بی معنی جهان
روشن مساز آینه تار خویش را
66
هر دم چو تاک بار درختی نمی شویم
چون سرو بسته ایم به دل بار خویش را
77
چون صبح داده ایم به یک جرعه شفق
خندان به پیر میکده دستار خویش را
88
اظهار فقر پیش فرومایگان مکن
پوشیده دار گوهر شهوار خویش را
99
(هرگز چنان نشد که توانیم فرق کرد
از رشته های زلف، دل زار خویش را)
1010
در زیر خاک و گرد کسادی نهفته ایم
از چشم خلق گوهر شهوار خویش را
1111
از بینش بلند، به پستی رهانده ایم
صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
آورده ام شفیع دل زار خویش را
پندی بده دو نرگس خونخوار خویش را
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 60
کردم ز شکوه منع دل زار خویش را
انداختم به روز جزا کار خویش را
Naziri NishapuriDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 25
از کینه پاک کن دل افگار خویش را
صبح امید ساز شب تار خویش را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 707

