غزل شمارهٔ 869
Toggle stanza 1خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
رنگم نقاب غیرت آن جلوه میدرد
فطرت جنون کند که ز بویم اثر برد
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 967
تو طفل خردسالی و ما پیر سالخورد
با ما ببین که عشق تو پیرانه سر چه کرد
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 274
وصلت نیافت دل به خیال تو جان سپرد
جویای آب تشنه لب اندر سراب مرد
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 275
خاکی که زیر پای خود آن شوخ بسپرد
صد جان بها دهند اگر پا بیفشرد
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 276
چون بچهٔ کبوتر منقار سخت کرد
هموار کرد پرّ و بیَوْکند مویِ زرد
RudakiQasaʾid va Qitʿatشمارهٔ 31
جُوشَن بیار و نیزه و بَرگُستوانِ وَرد
تا روی آفتاب، مُعَفَّر کُنَم به گَرد
SaadiMawaʿizQitʿatشمارهٔ 51
خون دار اگرچه دشمن خردست زینهار
مهمل رها مکن که زمانش بپرورد
SaadiMawaʿizQitʿatشمارهٔ 52
سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده. انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم.
کجاوهنشینی را شنیدم که با عدیل خود میگفت: یاللعجب! پیادهٔ عاج چو عرصه شطرنج به سر میبرد فرزین میشود، یعنی به از آن میگردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند.
SaadiGolestanباب هفتم در تأثیر تربیتحکایت شمارهٔ 12

