رباعی شمارهٔ 360
Poet: Rumi
Toggle stanza 1عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست
گویی به گناه مسخ کردندش پوست
SaadiDivan-e AshʿarRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 20
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست
SaadiDivan-e AshʿarRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 21
چون حال بدم در نظر دوست نکوست
دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست
SaadiDivan-e AshʿarRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 22
غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست
وآن را که غم تو کُشت، فاضلتر ازوست
SaadiDivan-e AshʿarRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 23
گر دل به کسی دهند باری به تو دوست
کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست
SaadiDivan-e AshʿarRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 24
گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست
یا مغز برآیدم چو بادام از پوست
SaadiDivan-e AshʿarRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 25
گویند رها کنش که یاری بدخوست
خوبیش نیرزد به درشتی که دروست
SaadiDivan-e AshʿarRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 26
گر خود ز عبادت استخوانی در پوست
زشتست اگر اعتقاد بندی که نکوست
SaadiMawaʿizRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 5
خواهی که به طبعت همه کس دارد دوست
با هر که در اوفتی چنان باش که اوست
SaadiMawaʿizMufradatشمارهٔ 10
آنکس که به یاد او مرا کار نکوست
با دشمن من همی زید در یک پوست
SanaiDivan-e AshʿarRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 75

