غزل شمارهٔ 2109
Poet: Rumi
Toggle stanza 1ای تو پناه همه روز محن
11
ای تو پناه همه روز محن
بازسپردم به تو من خویشتن
22
قلزم مهری که کناریش نیست
قطره آن الفت مرد است و زن
33
شیر دهد شیر به اطفال خویش
شاه بگوید به گدا کیمسن
44
بلک شود آتش دایه خلیل
سرمه یعقوب شود پیرهن
55
نور بد و شد بصر از آفتاب
آب بنوشد ز ثری یاسمن
66
بلک کشد از بت سنگین غذا
با همه کفرش به عبادت شمن
77
قهر کند دایگی از لطف تو
زهر دهد دایه چو آری تو فن
88
گردد ابریشم بر کرم گور
حله شود بر تن مؤمن کفن
99
بس کن از این شرح و خمش کن که تا
بلبل جان خطبه کند بر فنن
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
آن که شناسندهٔ این گوهرست
گر همه نفرین کندم در خورست
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarMasnaviyatشمارهٔ 9 - محض به سخن شناسان حق خورده گیری را قایل است:
لقمهای از زهر زده در دهن
مرگ فشردش همه در زیر غن
RudakiMasnavi-haابیات به جا مانده از دیگر مثنویهاپاره 5
ساقی من خیزد بیگفت من
آرد آن باده وافر ثمن
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 2105
مینروم هیچ از این خانه من
در تک این خانه گرفتم وطن
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 2108

