غزل شمارهٔ 151

Toggle stanza 1
بر قفا چشمت نمی افتد چو این در واشود
1

بر قفا چشمت نمی افتد چو این در واشود

آن زمان درگاه بشناسی که صدرت جا شود

2

آن که او در کلبه احزان پسر گم کرد یافت

تو که چیزی گم نکردی از کجا پیدا شود

3

دوست دارد از غریبان ناله بیچارگی

عشق می خواهد که کشتی غرق در دریا شود

4

هرکه می خواهد که منشور خراباتش دهند

باید اول خانمان برهم زن و رسوا شود

5

زو همه خوبی زما زشتی همانا لایق است

پرده ما بسته ماند پرده او واشود

6

شد بهار عمر و ناپخته است انگورم هنوز

نیست معلومم که آخر سرکه یا صهبا شود

7

عمره آن کو برآرم، پایم ار آید به کار

حلقه آن دربگیرم دستم ار گیرا شود

8

کم «نظیری » راست بر جایی نظر افگنده ام

وای اگر روز جزا چشم و دلم گویا شود

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor