غزل شمارهٔ 328

Toggle stanza 1
بزم خالی می شود مطرب خموش
1

بزم خالی می شود مطرب خموش

ساقیا جامی بده جامی بنوش

2

تلخی از میگون لبان در کام ریز

نیم مستم از شراب نیم جوش

3

در دم آخر گران تر ده قدح

تا برندم مست از مجلس بدوش

4

دل به بدخویی نمی آید به دست

لطف و حسنت هست، در خوبی بکوش

5

گر گره بگشایی از بند قبا

خار گردد گل به جیب گل فروش

6

غمزه صد جا پرده دل می درد

تو خوشی می گوی و پندی می نیوش

7

تو درم بگشای، هرکس خوب نیست

پرده گو بر روی نازیبا بپوش

8

هیچ می دانی که در صحرا و باغ

تا سحر از غیب می آید سروش

9

خار و گل در جوش و ما شب خفته ایم

ناطقان خاموش و گنگان در خروش

10

صد چو بلبل مست دستانت شود

گر برآری پنبه همچون گل ز گوش

11

در غمم گفتی «نظیری » را چه رفت

هقل هوش و هقل هوش و هقل و هوش

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor