غزل شمارهٔ 1818
Poet: Bedil Dehlavi
Toggle stanza 1ای خیال آوارهٔ نیرنگ هوش
11
ای خیال آوارهٔ نیرنگ هوش
تا توانی در شکست رنگ کوش
22
تا نفس باقیست ما و من بجاست
شمع بیکشتن نمیگردد خموش
33
زندگی در ننگ هستی مردنست
خاکگرد و، عیب ما و من بپوش
44
زبن خمستان گرمی دل بردهاند
همچو می با خون خود چندی بجوش
55
از جراحتزار دل غافل مباش
رنگها دارد دکان گلفروش
66
عشق اگر نبود هوس هم عالمیست
نیست خون دل گوارا، می بنوش
77
خاک من بر باد رفت و خامشم
همچو صبحم در نفس خون شد خروش
88
تر دماغان از مخالف ایمنند
گاه خشکی باد میپیچد به گوش
99
یارب از مستی نلغزد پای من
اشک مینا خانهای دارد به دوش
1010
زندگانی نشئهٔ وهمش رساست
تا نمیمیری نمیآیی به هوش
1111
گر لباس سایه از دوش افکنی
میکند عریانیت خورشید پوش
1212
یأس بر جا ماند و فرصت ها گذشت
امشب ما نیست جز اندوه دوش
1313
تا مگر بیدل دلی آری به دست
در تواضع همچو زلف یار کوش
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

