غزل شمارهٔ 1918

Toggle stanza 1
فسون چشمش ار خوابم نبستی
1

فسون چشمش ار خوابم نبستی

چرا چشمم چنین در خون نشستی؟

2

وگر بودی به چشمش مردمی هیچ

بدینسان در به روی من نبستی

3

ور از خوبان به آسانی شدی دل

ز آه عاشقان آتش بخستی

4

خوش آن وقتی که گاهی از سر ناز

بدیدی سوی ما و برشکستی

5

ببازم جان که دل خود بیش از آن برد

مقامر پخته ای من خام دستی

6

مؤذن چند خوانی در نمازم

چه می خواهی ز چون من بت پرستی

7

بتا، گر گویمت بوسی ز لب ده

مگیر این بیهده گویی ز پستی

8

ز تو یک غمزه، وز عشاق شهری

ز تو یک تیر، وز عشاق شستی

9

رخت را کاش خسرو سیر دیدی

که مردی و ز نادیدن برستی

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor