Toggle stanza 1
دلی دارم در او دردی و داغی
1

دلی دارم در او دردی و داغی

که یکدم نیستش از غم فراغی

2

به هر دل از دلم سوزی بگیرد

بسوزد چون چراغی از چراغی

3

ازین شکرلبان شمع صورت

به بازی سوختند هر طرف لاغی

4

شکافندم جگر، وز غمزه گویند

جراحت را بباید کرد داغی

5

کم از نظاره ای، باری که هستت

دمید سبزه ای بر گرد باغی

6

رقیب روسیه را کن ز خود دور

خوی بلبل نیرزد خوی زاغی

7

بریزد آب خسرو چون نریزد

که گل حیف است در چنگ کلاغی

Sources

Persian text source: Ganjoor