غزل شمارهٔ 528
Toggle stanza 1من سرو ندیدم که به بالای تو ماند
من سرو ندیدم که به بالای تو ماند
بالای تو سروی ست که گل می شکفاند
بگذار که این عاشق دلسوخته بی تو
یک لحظه نماند که به یک جای نماند
ترسم که به کام دل دشمن بنشینم
با آنکه فلک با تو به کامم بنشاند
فریاد که از تشنگیم جان به لب آمد
کس نیست که آبی به لب تشنه رساند
فریاد که بیداد ز حد بردی و از تو
فریادرسی نیست که دادم بستاند
دیوانه در سلسله، گر بوی تو یابد
دیوانه شود، سلسله در هم گسلاند
وقت است که بیدار شود دیده بختم
وز چنگ غم و درد و عذابم برهاند
آسان شود این مشکل درویش تو امشب
کاحوال جهان جمله به یک حال نماند
ما بنده خسرو که به سختی بنهد دل
هم عاقبتش بخت به مقصود رساند
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
پسری را گفتند می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری؟ گفت: نی، اما می خواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث وی بگیرم خونبهای وی نیز بستانم!
فرزند که خواهد ز پی مال پدر را
JamiBaharistanروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 42
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 647
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند نماند
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 652
هر کسی چون عزم جایی و سفری میکند او را اندیشهٔ معقول روی مینماید «اگر آنجا روم مصلحتها و کارهای بسیار میسّر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم» او را پیشنهاد این است و مقصود حق خود چیزی دگر. چندین تدبیرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میسّر نشد بر وفق مراد او؛ مع هذا بر تدبیر و اختیار خود اعتماد میکند.
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
RumiFihi Ma Fihiفصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری میکند
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام، دیده چه شب میگذراند؟
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 217
آن سرو که گویند به بالای تو ماند
هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 218
پادشاهی پارسایی را دید.
گفت: هیچت از ما یاد آید؟
SaadiGolestanباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 15
دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند
جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 499
Sources
Persian text source: Ganjoor

