غزل شمارهٔ 527
Toggle stanza 1آن را که غمی باشد و گفتن نتواند
11
آن را که غمی باشد و گفتن نتواند
شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند
22
از ما بشنو قصه ما، ورنه چه حاصل؟
پیغام که باد آرد و گفتن نتواند
33
بی بوی وصالت نگشاید دل تنگم
بی باد صبا غنچه شگفتن نتواند
44
از اشک زدم آب همه کوی تو تا باد
خاشاک سر کوی تو رفتن نتواند
55
شوریده تواند که کند ترک سر خویش
ترک سر کوی تو گرفتن نتواند
66
اندر دل ما عکس رخ خوب تو پیداست
زآیینه کسی چهره نهفتن نتواند
77
جوینده چه سهل است که بر خود نکند سهل
فرهاد چو خسرو ره رفتن نتواند
Audio
Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.
Sources
Persian text source: Ganjoor
Conversation
Reader comments
Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.
Loading…

