Toggle stanza 1
آن را که غمی باشد و گفتن نتواند
1

آن را که غمی باشد و گفتن نتواند

شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند

2

از ما بشنو قصه ما، ورنه چه حاصل؟

پیغام که باد آرد و گفتن نتواند

3

بی بوی وصالت نگشاید دل تنگم

بی باد صبا غنچه شگفتن نتواند

4

از اشک زدم آب همه کوی تو تا باد

خاشاک سر کوی تو رفتن نتواند

5

شوریده تواند که کند ترک سر خویش

ترک سر کوی تو گرفتن نتواند

6

اندر دل ما عکس رخ خوب تو پیداست

زآیینه کسی چهره نهفتن نتواند

7

جوینده چه سهل است که بر خود نکند سهل

فرهاد چو خسرو ره رفتن نتواند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور